Really I'm such a good

Really I'm such a good

Trans by Soren


One Shot


یه نفس عمیق کشید، دود رو کشید تو ریه‌هاش و آروم بیرون داد. دود یه جورایی مثل زندگی‌ش بود؛ هر پک عین قبلی. دست پوند سیگارو آروم برد سمت دهنش، پشتش تکیه داده بود به دیوار سنگی ساختمون پنت‌هاوسش. تو یه دست سیگار می‌سوخت و دود سبکش می‌رفت تو هوای آلوده شهر و تو دست دیگه، یه چتر شیک از بارون بی‌امون محافظتش می‌کرد.


با اینکه آب از آسمون با شدت می‌ریخت، پوند آروم بود؛ یه حس آشنایی روش سایه انداخته بود. هر روز پوند عین قبل بود. از پنت‌هاوس لاکچریش می‌رفت مستقیم به دفتر سرد و گرون‌قیمتی که مال خودش بود. مواظب کار و زندگی خودش بود و هیچی عوض نمی‌شد.


به ماشین‌هایی که رد می‌شدن زل زده بود، سیگار پوند دیگه فقط یه تیکه کوچیک مونده بود بین انگشتاش. یه پک آخر زد و انداختش رو زمین سرد و خیس؛ بعد لگدش کرد. شعله خاموش شد، درست مثل خوشحالی پوند. سرش رو خم کرد، به سیگار له شده نگاه کرد و یه کم به حال خودش ترحم کرد.


یه چیزی چشمش رو گرفت؛ یه جعبه خیس کوچیک کنار ساختمونش. تو جعبه یه گربه سفید زیبا با موهایِ خاکستری— سفید خوابیده بود. کامل از هوا محافظت نشده بود، ولی انقدر بود که گربه فقط کمی نم‌دار باشه، نه خیس خیس. گربهِ بیچاره داشت استراحت می‌کرد، احتمالاً منتظر تموم شدن بارون بود.


پوند حس کرد قلبش درد گرفته. یه حیوون زیبا افتاده بود تو بارون سرد، امیدوار که بارون زود تموم شه، بدون اینکه بدونه کی تموم می‌شه. آه کشید و سریع تصمیم گرفت. رفت سمتش، دست‌های بزرگش رو دور بدن گربه پیچید و حس کرد اون پشم نرم و پفکی تقریباً کامل خیس و آغشته به اشک‌های آسمون شده. گربه کمی تکون خورد، چشماشو باز کرد و دوباره بست. تقریباً مثل یک انسانِ واقعی.


پوند گربه رو با یه دست برداشت و کت‌وشلوارش رو دورش پیچید و چسبوندش به سینه‌ش، جوری که امیدوار بود به این موجود پشمالو گرما بده. سوار آسانسور شد و رفت طبقه خودش. در رو باز کرد و وارد پنت‌هاوس مجلل شد.


وقتی به اتاق خوابش رسید، زیبای خفته رو گذاشت روی تخت و پتویی روش کشید تا گرما رو نگه داره. یه نگاهِ دقیق به خزهای سفید که نوکشون خاکستری بودن انداخت، انگار فرو کرده بودنشون توی رنگ. کیتی خیلی زیبا بود. به نظر گرون و مراقبت‌شده می‌اومد، وزنش عادی بود و کثیفی خاصی رو خزهاش دیده نمیشد.


آهی کشید، سر نم‌دار گربه رو نوازش کرد. «چقدر زیبایی، کوچولو.» پوند زیر لب گفت و دستاش رو برداشت. انگشتاش رفت سراغ کراواتش، شلش کرد و درش آورد، گذاشت رو میز چوبی ماهگونی.


نوبت کت‌وشلوار بود، از رو شونه‌های پهنش کشید پایین و پارچه گرون‌قیمت رو آویزون کرد. دکمه‌های پیراهنش رو با دقت باز کرد و گذاشت از پشت عضلانی‌ش پایین بیوفته. عضله‌ها روی پوستش به زیبایی نقش بسته بودن.

در حالی که فقط شلوارش مونده بود، پاش رو کشید سمت حموم. یه دوش سریع نگرانی‌های کار رو شست و گذاشت یه بومِ خالی باقی بمونه تا اون پیشی پرش کنه.


وقتی از حموم اومد بیرون، کامل لباس پوشیده بود؛ سینه سفتش معلوم بود و شلوار راحتیش پایین لگنش آویزون بود. از کنار گربه خوابیده رد شد و دویید سمت آشپزخونه. مرغ مونده از وعده‌های آماده هفته‌های قبل رو درآورد ، گذاشت روی بشقاب و کنارِ یه کاسه آب، روی زمین گذاشتش، تا وقتی گربه کوچولوش بیدار بشه، یادش باشه کجا میتونه غذا بخوره.


کمی خاک گربه از وقتی چند هفته پیش گربهِ همسایه رو نگه داشته بود داشت، پس گذاشتش تو حموم. باید اینو هم به پیشی نشون می‌داد، امیدوار بود که بلد باشه که کجا میتونه دستشویی بره. هرطوری که بود، یه بهشت کوچیک برای گربه آماده کرد که وقتی بیدار شه ببینتش.


درحالی که پاش آروم به کف چوبی می‌خورد، برگشت اتاقش. گربه هنوز خواب بود؛ این بار انگار جابه‌جا شده بود، به پشت خوابیده بود و انگار تو خواب عمیقی فرو رفته بود که فقط از خستگی محض می‌اومد. پوند سرش رو کج کرد و تصمیم گرفت وقتی از کار برگشت کیتن رو ببره پیشِ دامپزشک. عجیب بود که هنوز بیدار نشده، ولی حداقل با دیدن بالا و پایین رفتن سینش آروم میشد.


پوند رفت زیر پتو و گربه ته تخت خوابیده بود. زود استرس روز پلک‌هاش رو سنگین کرد و به خواب رفت.


==


وقتی پوند بیدار شد، اولین صدایی که شنید زنگ گوش‌خراش آلارم بود. خوابش رو نابود کرد و فقط تیکه‌هایی از یه بهشت مه‌آلود موند که دلش می‌خواست برگرده پیشش. دومین صدا خرخر بلند گربه بود. گرم و آروم، گربه ته پاش خوابیده بود. آه کشید، از تخت بلند شد و مجبور کرد خودش رو از پناهگاه تنبلی که گربه ساخته بود جدا کنه.


تا وقتی روتین طولانی‌ش تموم شد، از سر تا پا ورساچه پوشیده بود. لباس لاکچری پوستش رو پوشونده بود و پوند آروم خونه رو تبدیل کرده بود به یه مدیرعامل جدی و سخت. از کنار اتاق خواب رد شد، گربه هنوز بیدار نشده بود. ابروهای پوند درهم رفت؛ انگار الگوی خواب گربه مثل یه دانشجوی تنبل بود که از فشار کار خسته شده. باید هرچه زودتر می‌بردش دکتر.


پس از همه این‌ها، پوند از آپارتمان خنک بیرون رفت و پیشی رو تنها تو خونه بزرگ گذاشت، اما قبل از رفتن، فقط یه تپ تپ روی سر به عنوان یادگاری بهش هدیه داد.


==


اگه می‌گفتی پووین گیج شده، کم گفته بودی. آخرین چیزی که یادش بود این بود که بیرون یه کلاب حسابی مست کرده بود و تو گیجی و خستگی، احتمالاً تصادفی تبدیل شده بود به فرم گربه‌ش و دیگه نتونسته بود برگرده. بارون و سرما رو روی خزِ نرمش یادش بود، یادش بود که پناه برده بود تو یه جعبه نزدیکِ یه ساختمون شیک.


پووین خسته بود و حال نداشت تو بارون شدید به شکل گربه بره خونه، پس با پنجه‌های قشنگش رفت تو اون جعبه و از حال رفت. انتظار نداشت بیدار شه و لخت مادرزاد تو یه تخت بزرگ با روکش ساتن، وسط ثروت و تجمل باشه. حتی فرصت نکرد خواب از چشماش بپره.


بلند شدن از تخت گرم و راحت خودش یه مبارزه بود؛ این میون، فضای لاکچری براش غریبه بود. معمولاً روزهاش رو تو هر بطری الکلی که پیدا می‌کرد غرق می‌کرد، هیچ‌وقت به حموم با کف مرمری یا پذیرایی با لوستر آویزون برنخورده بود.


فکر رو کنار گذاشت، پووین خودش رو تو آینه روبه‌روی تخت نگاه کرد. معلوم شد هنوز کامل آدم نشده؛ گوش‌های گربه‌ای سفید خزدار مدام رو سر و موهای مشکی نامرتبش تکون می‌خوردن. وقتی چرخید، یه دم سفید بلند قشنگ رو باسنش نشسته بود. نوک گوش‌ها و دم هر دو خاکستری بودن، انگار دود روی دیوارهای سفید بهشت نشسته بود. تو آینه باسنش رو تاب داد و به دم که باهاش حرکت می‌کرد نگاهی انداخت.


پووین آه کشید، اضطراب تو رگ‌هاش پیچید. می‌دونست تو آپارتمان تنهاست، ولی کی می‌دونست صاحبش کی برمی‌گرده. لبش رو جوید و با خودش کلنجار رفت چیکار کنه. اول تصمیم گرفت لباس پیدا کنه، چون لباس‌هاش رو هر جا بدنش از جلد انسان خارج شده بود، جا گذاشته بود و حالا باید دوباره تبدیل می‌شد.


پاهای برهنه‌ش رو مجبور کرد رو کف سرد چوبی حرکت کنن تا رسید جلوی کمد؛ امیدوار بود لباس توش باشه. درها رو باز کرد و با کلی کت‌وشلوار گرون‌قیمت روبه‌رو شد، ورساچه دیوارها رو پوشونده بود. چشم‌های پووین گشاد شد و گوش‌هاش لرزید؛ این مردی که گرفتارش شده بود چقدر پولدار بود؟


بالاخره یه شورت سفید و یه تی‌شرت سفید پیدا کرد. متأسفانه هیچ شلواری پیدا نکرد که دوخته و با رگه‌های طلایی نامرئی نباشه. دوباره لبش رو جوید تا آروم شه.


یه کم هم نگران بود که شورت از کجا اومده. کوچیک و ظریف بود، لبه توری و یه پاپیون سفید قشنگ وسطش. بوی تی‌شرت رو نمی‌داد. انگار نو بود. الان انقدر ناامید بود که بهش فکر نکنه.


لباس‌های تو تنش خیلی گشاد بودن، تی‌شرت از یه شونه افتاد و بدن رنگ‌پریده‌ش رو تو بقایای هیکل صاحبش غرق کرد. بوی مرد رو می‌داد؛ گرون، خشن و مردونه. حس بویایی قوی‌ش هم نعمت بود هم بلا. در یک لحظه حس ضعف کرد و تی‌شرت رو برد نزدیک بینی و نفس عمیق کشید و... از بویِ لباس‌ها ناله ضعیفی کرد.


فاک، پووین واقعاً نیاز داشت با یکی سکس کنه.


سرش رو تکون داد، از اتاق زد بیرون و رفت سمت آشپزخونه. می‌دونست باید بره و موندن ایده بدی بود، ولی پووین گرسنه، سرد و کمی هم خمار بود.


وارد آشپزخونه شد و یه بشقاب مرغ رو کف مرمری دید کنار کاسه آب. یه خنده کوتاه از دهنش درآمد؛ مراقبتی که دزدش از این گربهِ خیالی کرده بود، بامزه بود. از کنارش رد شد و مستقیم رفت سراغ یخچال.


بقیه وقت رو صرف درست کردن یه صبحانه حسابی که هزینه‌ش رو مرد پولدار ورساچه‌پوش داده بود، داد. سر میز ساکت نشست و خورد، دم‌ش با هر حرکت کوچیک پشتش تاب می‌خورد. گربه‌ها سرمایه‌گذاری گرونی بودن.


مدتی بود پووین با این «قدرت»ش انقدر بد گند نزده بود. معمولاً می‌تونست کنترل کنه کی تبدیل شه، ولی حدس زد الکل و حالت وحشت بدنش باعث شده کامل گربه شه. بدبختانه کنترل از دستش دررفت و حالا تو پنت‌هاوس یه مرد غریبه داشت غذا و لباسش رو می‌دزدید.


ساکت خورد و تو ذهنش نقشه فرار کشید. زود تموم کرد و سعی کرد راه در ورودی رو پیدا کنه. از پذیرایی بزرگ پر از پنجره رد شد. نور از شیشه مثل اشک‌های طلایی خورشید صبح‌گاهی می‌گذشت .


ایده بدی بود و باید قوی‌تر می‌بود، ولی نور خیلی گرم و دعوت‌کننده بود؛ مثل یه بغل گرم که می‌خواست غرقش شه. مغز گربه‌ایش برنده شد و ناگهان خودش رو انداخت رو مبل چرمیِ مرد پولدار، گذاشت آفتاب خزهاش رو به شکل خط‌خطی زرد کنه. هیچ‌وقت نفهمیده بود بهترین درمان خماری، آفتاب گرفتن تو آپارتمان یه مرد ثروتمنده.


پووین از مبل لذت برد، وول خورد و تی‌شرت مرد رو بو کرد. کل اتاق پر از بوی صاحبش بود و به یه دلیلی که نمی‌تونست توضیح بده، انقدر آروم‌کننده بود براش.


انقدر که فقط با بوی مردونه مرد پولدار حس کرد داره خیس می‌شه، گرما تو شکمش جمع شد. برخلاف عقلش، چرخید رو پهلو و دستش رو برد پایین شکم برهنه‌ش، تی‌شرت با حرکت مدام تو آفتاب بالا رفت.


دراز کشید و خیالش وحشی شد؛ یه مرد بی‌چهره که از سر تا پا ورساچه پوشیده بالای سرش ایستاده بود. بهش نگاه می‌کرد وقتی رو مبل بزرگش فقط با تی‌شرت و شورت توری دراز کشیده بود. تصور کرد چه حسی داره وقتی بوی مرد حس‌هاش رو پر کنه و محکم بفاکش بده.

پووین از فکرهای وحشیش نفسش بند اومد؛ دستش رو روی پوست نرمش کشید و بالاخره رسید به برآمدگی بین پاهاش. می‌دونست نباید، ولی مرد احتمالاً سر کار بود و ساعت‌ها برنمی‌گشت. بوش خیلی عمیق و دیوونه‌کننده بود، مثل بوی بارون وقتی مستی. پووین در اون لحظه واقعاً ضعیف بود.


دستش رو برد داخل شورت توری و نرمش ، انگشتش رو بین تکه‌های اندامش کشید و مایع جمع‌شده رو گرفت. انگشتش به کلیتوریس حساسش خورد و وایساد تا به اون نقطه کوچیک توجه ویژه بده. چرخید رو پشت، دمش پشتش تاب می‌خورد.


انگشت آروم ولی سریع دور کلیتوریس چرخید و مالید رو عصب متورمش. یه نفس تیز از دهنش در اومد، کمرش قوس برداشت و دم‌ش عقب و جلو رفت. لبش رو لیسید و دهنش رو باز کرد تا کامل تو پذیرایی صاحبش ناله کنه.


پووین فکر کرد اگه مرد الان بیاد چی می‌شه. تصور کرد مرد دست خودش رو جایگزین دستش کنه و با اون دست‌های بزرگ دورش بچرخه. چقدر هات می‌شد اگه مرد مجبورش می‌کرد دیکش رو عمیق بگیره؛ نمی‌تونست تحمل کنه.


پووین باسنش رو بالا داد تو دستش، کلیتوریسش رو بیشتر فشار داد. تی‌شرتش رو با دست جمع کرد، پارچه نازک رو برد نزدیک بینی و نفس عمیق کشید؛ این بار واقعاً ناله بلندی کشید. انگشتش پایین‌تر رفت، رسید به پوسی خیس و بازش.


لبش رو جوید و یه انگشت کرد داخل، همه مایع لغزنده باعث شد راحت و نرم بره تو. همچنان تی‌شرت رو بو می‌کشید، انگشتش رو داخل و خارج کرد و خم کرد تا برسه به اون نقطه تو پوسیِ قشنگش. کمرش قوس برداشت و دوباره چرخید رو پهلو.


بعدش انگشت دوم رو هم اضافه کرد، مایع همه جا رو شورت قرضی ریخته بود. شورت الان یه لکه خاکستری خیس از مقدار مایع داشت. سوراخش دور انگشت‌ها لرزید، یه التماس خاموش برای انگشت‌های کلفت یه غریبه.


هر نفس عمیق از تی‌شرت یه موج جدید مایع مستقیم از میل پووین آورد. محتویات فواره کردن و ریختن رو انگشت‌هایی که هنوز بی‌رحمانه داخل سوراخش میرفتن.جوری تو آپارتمان مرد غریبه ناله کرد که انگار تازه وارد هیت شده بود. چیزی که قرار بود استراحت قبل از فرار باشه تبدیل شد به چیزی کثیف،هات و سکسی شده بود. پووین فقط امیدوار بود این اشتباه باعث نشه زودتر دوران هیتش شروع شه.


با هر حرکت نرم انگشت‌ها نفس‌نفس زد. فکر کرد اگه مرد الان برگرده چیکارش می‌کنه. عصبانی می‌شد و می‌گفت برو بیرون؟ یا اونقدر بفاکش میداد تا هیتش شروع شه؟ پووین امیدوار بود دومی باشه.


دو انگشت شد سه تا و ناگهان پووین پوسیش رو با انگشت‌ها باز کرد، باسنش رو بالا داد و انگشت‌ها رو عمیق‌تر کرد تو. با هر خم شدن انگشت‌ها جیغ کشید. به نقطه‌ش می‌خورد؛ ولی انگشت‌ها هنوز به اندازه کافی بزرگ نبودن، فقط می‌تونستن نیشگون بگیرن.


کم‌کم حرکت‌هاش دیوونه‌وار شد، شستش رو برد رو کلیتوریس حساس و دورش مالید تا لذت بیشتر شه. صداش بالا رفت، دم‌ وحشیش پشتش تاب خورد و گوش‌هاش با هر مالش نرم شست به مبل خورد.


چند تا فحش داد، انگشت‌هاش رو عمیق کرد و اون نقطه قرمز و آزرده رو محکم‌تر فشار داد. ناگهان چشم‌هاش رو بست و سرش رو عقب انداخت، مایع ازش فوران کرد و به ارگاسم رسید. بدنش مثل کمان کشیده شد و فقط وقتی ارگاسم آروم شد، شل شد.


انگشت‌هاش رو از شورت لکه‌دار درآورد؛ پوشیده از کام و خیسی. روی تی‌شرت قرضیش. رو پاک کرد؛ پووین تو آفتاب انقدر تنبل بود که بلند نشه خودش رو تمیز کنه.

تو مه بعد ارگاسم خیلی سیرشده حس کرد. شکمش پر بود، تو شعاع گرم آفتاب دراز کشیده بود و بوی مرد سرش رو پر کرده بود و همه چیز مه‌آلودتر شده بود. کم‌کم چشم‌هاش خودبه‌خود بسته شدن و زود مثل چراغ خاموش شد.


==


پوند سردرد وحشتناکی داشت. انگار امروز همه تو شرکتش مغزشون رو خونه جا گذاشته بودن؛ یه گردباد مدام از اشتباه و گوش ندادن مستقیم تو دفترش ساخته بود. روز بد حتی شروع توصیف چیزی که گذشته بود نبود.


فقط می‌خواست برگرده آپارتمانش و با پیشی جدیدش بازی کنه، شاید با یه لیوان ویسکی. یه استراحت سیگار سریع بیرون کشید و با زنجیرهایی که فقط پیشی قشنگش می‌تونست باز کنه وارد پنت‌هاوس شد.


از آشپزخونه رد شد، کنار یخچال وایساد یه بطری آب برداره، درش رو باز کرد و یه قلپ خورد. به کانتر تکیه داد، آب خورد و همزمان به پیام‌های کاری رو گوشی جواب داد.


تموم که شد گوشی رو گذاشت جیب و از آشپزخونه اومد بیرون، وارد پذیرایی شد. چیزی رو مبلش دید که خشکش زد سر جاش و بطری آب بیچاره‌ش از دستش افتاد. چشم‌هاش گشاد شد وقتی صحنه رو دید؛ یه مرد خیلی خوشگل رو مبلش دراز کشیده بود با تی‌شرت پوند و شورتی که یه دوست قدیمی دانشگاه به عنوان کادوی چیزی تحت عنوانِ شوخیِ عجیب داده بود.


عجیب بود که شورت‌ خیس به نظر می‌رسید؛ یه لکه خیس درست جایی که باید دیکش باشه. خَز سفید و خاکستری که سر و بدن گربه‌ش رو پوشونده بود حالا به مرد رنگ‌پریده چسبیده بود و البته، گوش و دمی که زیرش خوابیده بود.


پوند تو شوک وایساده بود تو چهارچوب در. دیوونگی بود فرض کنی گربه‌ای که صبح گذاشتی رفتی الان یه جوری تبدیل شده به یک انسان فوق‌العاده معصوم! ولی الان دو دل شده بود. باید پسر رو بیدار می‌کرد و می‌گفت بره بیرون؟ پوند نمی‌دونست.


یه چیزی هیجان‌انگیز تو تکون خوردن نوک‌های خاکستری سرش بود. تاب خوردن مداوم دم پشتش پوند رو هیپنوتیزم کرد، چشم‌هاش رفت جایی که نباید. تی‌شرت بچه گربه با حرکت رو مبل بزرگ بالا رفته بود و یه ذره از چیزی که زیرش بود معلوم بود. برآمدگی پنهان پشت شورت نگاهش رو دزدید و بیشتر از چیزی که باید زل زد. پوند حس کرد دیکش تکون خورد.

نزدیک‌تر شد تا بهتر ببینه.


شورت سفید و قشنگ، کاملاً رو لگن‌هاش نشسته بود و به یه کمر باریک می‌رسید. شورت توری منحنی‌هاش رو دربر گرفته بود و بدنش رو مثل کیکی که پوند نمی‌تونست در برابرش مقاومت کنه تزئین کرده بود. بعد اون خاکستری تیره جایی که لب‌هاش بودن، انگار بچه‌گربه نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره و تو آپارتمان پوند شورتش رو خیس نکنه. به پوستش چسبیده بود، یه ذره از پوسیِ خوش‌فرم زیرش به نمایش گذاشته شده بود.

پوند ناامید بود، حتی نمیدونست دقیقاً داره به چی زل میزنه.

به جای اینکه بندازتش بیرون، پوند تصمیم گرفت بذاره یه کم دیگه بخوابه. حداقل حالا می‌دونست چرا الگوی خواب گربه اش انقدر شبیه آدمهاست.


==


اولین چیزی که پووین وقتی بیدار شد متوجه شد، عطرِ تنش بود؛ همون بوی آرامش‌بخش بارون که باهاش خوابیده بود، ولی الان قوی‌تر بود، بینی‌ش رو پر کرد و باعث شد از عطرش آه آرومی بکشه. چشم‌هاش آروم باز شدن و ناگهان به سقف زل زد. پذیرایی تقریباً کاملاً تاریک بود، فقط یه لامپ کوچیک رو میز کناری اتاق بزرگ رو روشن کرده بود.


ترس تو استخوان‌های پووین سیل شد وقتی اطرافش رو دید، فهمید مرد احتمالاً به‌زودی از کار برمی‌گرده و عجله کرد بلند شه. ترس بعدی این بود که وقتی بلند شد، ناگهان روبه‌روی صاحبش بود که رو یه صندلی مخملی گرون اونور میز قهوه نشسته بود. دهنش باز موند و گوش‌هاش عقب رفتن، سریع متوجه شد سیل بوی نرم و مردونه از کجا می‌اومد.


مردی که روبه‌رو نشسته بود یه بینی بزرگ قشنگ، چشم‌های قهوه‌ای زیبا و یه خال قشنگ زیر چشم داشت، مثل یه ستاره تنها تو شب خالی. تو چشم پووین اوج لاکچری بودن بود. کاملاً خیره‌کننده.


مرد رو صندلی نشسته بود، هنوز کت‌وشلوار ورساچه کاریش تنش بود. تو یه دست لیوان ویسکی داشت، آروم می‌خورد و تو گوشی اسکرول می‌کرد. تفاوت بینشون سرگیجه‌آور بود؛ پووین رو مبل دراز کشیده بود، مو و خز نامرتب، بدون شلوار و شورتش که کامل معلوم بود.


بعد مرد با کت‌وشلوار مرتب و موهای کاملاً استایل‌شده، حتی بعد یه روز کامل کار. دهنش آب افتاد وقتی بالا و پایینش رو نگاه کرد. پاهاش رو باز کرده بود، برآمدگی نرم بین رون‌هاش معلوم بود؛ هنوز سفت نشده بود، ولی انقدر کلفت به نظر می‌رسید.


پووین سرش رو تکون داد و سعی کرد خودش رو بپوشونه، دستش رفت سراغ یه بالش نزدیک تا پاهای برهنه‌ش رو بپوشونه. مرد خوشگل و گرون با شنیدن سروصدا بالاخره بهش نگاه کرد.


«صبح بخیر. امیدوارم رو مبلم خوب خوابیده باشی.» مرد شروع کرد و یه نگاه هات از سر تا پاش انداخت. لزوماً عصبانی به نظر نمی‌رسید و داد هم نمی‌زد. پووین سرفه کرد، نمی‌دونست چطور از این وضعیت دربیاد. واقعاً نمی‌خواست تا وقتی مرد برگرده بخوابه.


پووین دهنش رو باز کرد، ولی قبل اینکه جواب بده مرد حرف زد: «دوست داری توضیح بدی چطور یه گربه قشنگ آوردم خونه و برگشتم یه آدم با گوش و دم رو مبلم دراز کشیده؟»


چشم‌های پووین گشاد شد، کامل گند زده بود. «لطفاً پلیس رو خبر نکن! می‌تونم توضیح بدم و می‌فهمی یه سوءتفاهم بزرگه و راستش تقصیر منم نیست.» پووین سعی کرد، یه لبخند ناجور زد و گوش‌هاش از اضطراب لرزیدن.


مرد فقط همون‌جا نشسته بود و ویسکیش رو می‌خورد، انگار پووین داشت سرگرمش می‌کرد. دستش رو تکون داد که ادامه بده. و پووین ادامه داد. در حالی که مرد بی‌احساس نگاهش می‌کرد، پایان غم‌انگیز شب خوشش رو تعریف کرد .

واقعاً دلش نمی‌خواست اعتراف کنه، ولی پووین آرزو کرد قبل از اینکه امروز خودش رو انگشت کنه قیافه مرد رو دیده بود. صورت مرد کامل برای تصور کردن بالای سرش مناسب بود. دست‌هاش دور لیوان ویسکی پیچید و تقریباً کل لیوان رو گرفت، انقدر کلفت و بزرگ.


فقط نگاه کردنش، بی‌علاقه و با پاهای باز، باعث میشد پووین بخواد زانو بزنه و بره بین رون‌هاش.


«انگار رو مبلم خوش گذرونده بودی و... به خودت لذت می‌دادی. شورت منو خیس کردی؛ چه احمقانه.» با دندان قروچه گفت؛ قسمت آخر تقریباً نجوا بود، ولی پووین همه رو شنید. سریع ساکت شد، رون‌هاش رو به هم فشار داد و دمش پشتش بی‌قرار شد. لبش رو جوید، صورتش سوخت.


پووین نمی‌دونست چی جواب بده؛ چطور باید جواب می‌داد وقتی دو ثانیه مونده بود بره بالا سر مرد؟ «می‌خوای چیزی بگی یا همین‌طور به دیکم زل بزنی؟» پووین حتی متوجه نشده بود داشت یه‌طرفه مسابقه زل زدن برگزار می‌کرد.


بدون فکر اول جواب داد: «گزینه دوم.» مرد آه کشید و چشم‌هاش رو چرخوند، لیوان رو محکم کوبید رو میز. پووین واقعاً فکر کرد حالا دیگه گند زده.


مرد بلند شد، با قدم‌های سریع رسید به پووین. یه مشت موهاش رو گرفت و مجبورش کرد واقعاً چشم تو چشم بشه. فقط یه ذره جا موند که گوش‌های حساس سرش رو نگیره.


پووین نفسش بند آمد: «صبر کن، متأسفم! فکر نمی‌کردم؛ لطفاً بهم آسیب نزن.» التماس کرد، دست‌هاش به حالت التماس در اومدن، یه لایه نازک برای محافظت. گوش‌هاش انگار رفته بودن حالت هواپیما، تقریباً از ترس چسبیده بودن به موهاش.


پووین با وحشت نگاه کرد که کفش گرون مرد رفت بالا پای برهنه‌ش، آروم بالا رفت تا رسید رو مبل بین پاهاش؛ انقدر نزدیک به برانگیختگی‌ای که از قبل خیس شده بود. دهن پووین باز موند و سکسکه کرد، با میل به بالا دادن باسن جنگید تا نوک کفش به کلیتوریس حساسش نخوره.


«اگه بهت آسیب بزنم، می‌شه حیوون‌آزاری؟ من فقط می‌خواستم پیشی قشنگم رو نوازش کنم.» موهاش رو رها کرد، شروع کرد به نوازش نرم سر پووین. پووین فهمید گاهی گربه‌ست، ولی تو فرم آدم مثل گربه باهاش رفتار کردن فراتر از خجالت‌آور بود.

و تحریک‌کننده.


پووین حس کرد یه موج مایع شورت رو بیشتر خیس کرد. طولی نکشید که حسش کنه پایین رون‌هاش. «نـ-نه، ولی بازم؛ میرم، فقط لطفاً بذار برم.» پووین گریه کرد، دست‌هاش از التماس افتاد و ساق پای مرد رو گرفت.


دست نوازش‌کننده مو رفت پشت یکی از گوش‌های سفیدش. پووین نفسش بند اومد و قوس برداشت وقتی دست مرد گوشش رو خاروند، یه موج مایع شورتش رو پُر کرد. مرد واقعاً شروع کرد گوش‌های پووین رو نوازش کردن و نگاه کردن به تکونِ باسن برجسته و وول خوردنش.


پوند لبخند کج زد: «پیشیِ من دوست داره گوش‌هاش رو نوازش کنم؟» پرسید. پووین یه ناله کشید و سرش رو حرکت داد تا بهتر تو دست مرد جا بگیره. سرش رو خم کرد، خجالتی و شرمنده. چشم‌هاش رو بست و گذاشت حس برق‌آسای لمس گوش‌هاش تو استخوان‌هاش جاری شه.


ناگهان حس کرد کفش مرد یه کم جلوتر رفت، نوکش رو فشار داد رو کلیتوریس متورمش. ناله کرد، چشم‌هاش باز شدن و ساق رو محکم‌تر گرفت؛ یه التماس خاموش برای ترحم. پووین دهنش رو باز کرد که شکایت کنه، ولی فقط میو های درمونده ازش درا مد. مرد هنوز بالای سرش بود، فقط با صورت بی‌احساس و چشم‌های تیره فشار می‌داد.


«صـ-صبر کن، باید...فاک... بذاری برم.» با وجود حرف‌هاش باسنش رو بالا داد تو نوک کفش و عصب نرمش رو مالید. با دیدنِ ناامیدی پووین، مرد دست‌هاش رو از گوش‌های پووین برداشت. همزمان کفشش رو هم برداشت و پاش رو گذاشت رو زمین و رفت. برگشت و نشست و یه جرعه دیگه از ویسکیش رو آروم خورد.


پووین نابود شده بود؛ صورتش قرمز و بیدارشده و تی‌شرت قرضی از شونه‌هاش سر خورده بود پایین. شورتش کاملاً خیس و مایع داشت از رون‌هاش پایین می‌ریخت. زیر شورت، کلیتوریسش قرمز بود و برای لمس و رهایی درد می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد و به صاحبش زل زده بود، دوباره چشم‌هاش رو برآمدگی شلوار کت‌وشلوار.


«حالا می‌تونی بری. کسی رو خبر نمی‌کنم. فقط قبل رفتن یه شلوار بپوش.» مرد یه سیگار و فندک از جیب کتش درآورد. سیگار رو روشن کرد و یه پک زد، و پووین رو همونطور، هورنی و غمگین جا گذاشت.


این مرد پووین رو تحقیر کرده بود و حالا داشت می‌گفت بره. پووین حس کرد اشک تو چشم‌هاش جمع شد؛ دوباره لبش رو جوید و گوش‌هاش لرزیدن. کلیتوریسش تو شورت خیسش می‌تپید. دمش پشتش وحشی تاب می‌خورد.


قبل اینکه حتی بلند شه، صدای مرد گوش‌هاش رو سوراخ کرد. «گریه نکن کیتن.خیلی خوشگلی... اشکات صورتت رو خراب می کنه.» چشم‌های پووین محکم بسته شدن، اشک سرازیر شد.


مرد رو صندلی مخملی نشسته بود و نگاه می‌کرد.

بالاخره گفت: «باشه...

از اون دهن خوشگلت استفاده کن و اگه خوب باشی، راجب اینکه لمست کنم فکر میکنم.»

ستون فقرات پووین لرزید، بدنش داغ شد. می‌دونست نباید؛ این تحقیر بود.


متأسفانه فوری بلند شد. مرد با کلیک زبانش، قبل اینکه شروع کنه راه رفتن، قطعش کرد

: «حیوون خونگی باید بخزه، نه راه بره.»

دستور آروم بود ولی محکم، جایی برای نافرمانی نمی‌ذاشت. چشم‌های پووین گشاد شد و سکسکه کرد. آروم خودش رو انداخت رو دست و زانو و خزید سمت صاحبش. دمش آروم پشتش تاب می‌خورد، ایستاده.


پووین رسید فضای بین رون‌های کلفت مرد و رو زانو نشست. مرد از بالا نگاهش کرد، هنوز پک‌های آهسته به سیگار می‌زد. دست‌های پووین حرکت کردن، رفتن سراغ زیپ شلوار مرد. دکمه‌ها رو به اندازه کافی باز کرد و حالا روبه‌روی دیک مرد بود که پشت لایه نازک پنبه‌ای گیر کرده بود.


جونور داخلِ شورتش عظیم بود، با فشار به شورت پنبه‌ای سعی می‌کرد فرار کنه. پووین لبش رو لیسید، دهنش از دیدن آب افتاد. بلافاصله باکسر رو پایین کشید، دیک بیرون پرید و تو مسیر به بینی پووین خورد. دست‌های مرد دوباره رفتن تو موهاش، آروم ریشه‌های موهاشو مالیدن.


دستش رو دور دیک پیچید و آروم کشید. مرد نگاه کرد، تقریباً مسحور حرکت. دست پووین بالا رفت، با شست نوک دیک رو مالید، پریکام رو گرفت و پایین پخش کرد تا برای سر خوردن تو گلوش خیس شه.


صورتش رو نزدیک کرد، زبونش رو از لب‌هاش بیرون داد و مثلِ یه بچه گربه لیس‌های نرمی به نوکش زد. طول سفتش رو لیسید تا خیس شه. نوکش رو گذاشت تو دهنش، از مالش‌های نرم سرش لذت میبرد؛ آروم‌کننده و سرگیجه‌آور بودن. زبونش رو چرخوند و شنید مرد یه ناله کوچیک کشید، دست‌هاش رو تو موهای پووین کشید؛ سیگارش خاموش و فراموش‌شده بود.


«کیتی خوب، آروم بگیر. به خودت آسیب نزن.» مرد با ناله گفت، بالای سرش سنگین نفس می‌کشید، مثل خدایی که پووین نمی‌تونست پرستشش نکنه. دور دیک زمزمه کرد و از مهربانی که هیولای بالای سرش نشون می‌داد لذت برد. نوکش رو از دهنش درآورد و تلاشش رو دو برابر کرد. زبونش رو از پایه تا نوک کشید، فقط برای اینکه لب‌های قشنگش دوباره دور نوک بپیچه و آروم بره پایین.


پووین زبونش رو طول دیک حرکت داد وقتی پایین می‌رفت، لیس زد و مکید. نوک به گلوش خورد و دهنش کاملاً باز شده بود؛ حس کرد اشک دوباره تو چشم‌هاش اومد. عمیق‌تر رفت، یه کم عق زد وقتی حس کرد دیک تو خیسی گلوش فرو میره.


بالاخره بینیش به پایین شکم مرد خورد و پووین از قبل نابود شده بود. «آه کیتی فیکس منی... همون‌جا بمون.» مرد از دستش استفاده کرد، آروم پوست سرش رو خاروند تا آروم نگهش داره. نفس‌هاش بریده و هوایی بود، چند تا فحش از لب‌هاش دراومد. پووین ناله کرد و حس کرد دستِ مرد از نگه داشتن سرش رفت به مالشِ پایین گوش‌هاش.


به نوازش کردن گوشای پووین ادامه داد. پووین روی دیکش بالا و پایین میرفت، گونه‌هاش رو گود کرد تا کامل بگیرتش. نمی‌تونست فکر نکنه چقدر حقیر به نظر می‌رسید؛ رو زانو با شورت خیس، دیک مردی که حتی اسمش رو نمی‌دونست تو دهنش داشت، کاملاً باز و خیس. گونه‌هاش با قرمزی و اشک خراب شده بود و پیشِ فکر خودش مثل یه هرزه سطح پایین به نظر می‌رسید.


دست‌های پووین جایی که رو رون‌های کلفت مرد بود مشت شدن. وقتی دهنش رو روی دیکش حرکت داد ،چشم‌هاش آروم بسته شدن . کلیتوریسش بین رون‌های خودش التماس توجه می‌کرد، خیس و حتی از شورت نخی معلوم بود. رون‌هاش رو به هم فشار داد تا فشار رو کم کنه.


«چشمات رو باز کن بچه گربه. بذارـ فاک، ببینمت.»

از پیشی به بچه گربه؛ پووین هیچ‌وقت این‌جوری صدا زده نشده بود. دستی که قبلاً گوش‌های حساسش رو نوازش می‌کرد ناگهان رفت گونه رو بگیره، اشک‌ها رو پاک کرد و همزمان خجالت رو آروم محافظتش کنه. پووین اطاعت کرد، چشم‌هاش رو باز کرد و یه نگاه خوب به مرد بالای سرش انداخت.

فراتر از زیبا بود؛ هر کسی ممکن بود ویژگی‌های خوشگلش رو با خدا اشتباه بگیره. با بینی بلند و چشم‌های مه‌آلود، پووین باور نمی‌کرد تو این موقعیت باشه.

«همون‌جا نگهشون دار، می‌خوام ببینمت.»

پووین کی بود که نافرمانی کنه؟ تماس چشمی رو نگه داشت وقتی پایین می‌رفت قورت داد و پریکام مرد رو چشید.

همه چیز خیلی آروم‌تر از چیزی بود که پووین انتظار داشت. فکر می‌کرد از لحن قبلی مرد، صورتش رو تا بُعد بعدی بفاک میده، ولی به جاش مرد داشت می‌ذاشت هر چقدر می‌خواد آروم بره. داشت می‌ذاشت با دیکش وقت بذاره؛ عجله‌ای برای ریختن تو گلوش و انداختنش بیرون نداشت. پووین تقریباً از تفاوت گیج شده بود.

هم تعریف و هم تحقیر مستقیم رفتن تو استخوان‌هاش و داخلش رو داغ و خیس کردن؛ نمی‌تونست نپرسه داره هیتش میاد یا نه. «فاک، انقدر قشنگ؛ چه احمقانه زیبایی برای من. برای هر مردی که تحقیرت کنه زانو می‌زنی؟» مرد نفس‌نفس پرسید. پووین تا جایی که با دهن پر می‌تونست سرش رو تکون داد. مرد فقط خندید، انگار از جواب پووین سرگرم شده بود.

«نه؟ ولی انقدر تو این کار خوبی. مـ-می‌خوای بگی فقط رو اسباب‌بازی تمرین کردی؟»

پووین ناله کرد، چشم‌هاش رو در حالی که صورتش دوباره آتیش گرفت، محکم بست . دست مرد برگشت به گوشش و دوباره شروع کرد به نوازش، لذت رو تو ستون فقرات پووین جاری کرد. دور دیک ناله کرد؛ باسنش بالا پرید.

مرد ازش سرگرم به نظر می‌رسید، دهن باز و نفس سنگین هوا رو می‌شکافت.

« فاکینگ خوشگلی،» نجوا کرد‌

«الان می‌خوام صورتت رو بفاک بدم. اگه پیشی عزیزم نتونست تحمل کنه دو بار به رونم بزن.»

تموم کرد، دستی تو موهای پووین فشار داد قبل اینکه ضربه بزنه. نوکش مداوم به پشت گلوی پووین خورد و فضا تو حفره کوچیک ساخت. پووین هیچ کاری نمی‌تونست بکنه جز گرفتن رون مرد و بذاره صورتش رو کامل رو دیک کار کنه.

همچنین نمی‌تونست ساکت بمونه، با هر ناله ، لرزشی به طول دیک فرستاد. حس بفاک رفتن گلوش خیلی شدید بود، ولی پووین می‌تونست دستش رو یواشکی پایین ببره تا کلیتوریس ناامیدش رو بماله. آروم انگشتش رو برد تو شکاف بین لُپ‌هاش. سر خوردنِ انگشت‌هاش خیس و ناامیدانه بود. باسنش رو بالا داد تو انگشتش.

Report Page