Ready or not 2here i come
nolanهر بار که نوشتههای روی بلیت رو از اول میخوند، باز هم ذوق میکرد؛ اونقدر که دیگه خودش هم نمیدونست چندمین باره.
هنوز باورش نمیشد که بالاخره بعد از این همه سال، چیزی که همیشه فقط توی گوشهای از ذهنش نگهش داشته بود، حالا واقعاً بین انگشتهاش بود. هر بار اسم «هیولای شب» میومد، با خودش آرزو میکرد کاش یه روز میتونست دوباره از نزدیک تجربهش کنه، ولی هر بار قبل از اینکه حتی بتونه برای خرید بلیت کاری بکنه، یا بلیتها تموم شده بودن، یا پولش بهش نمیرسید، یا پدرش یه جوری خبردار میشد و با دعوا، غر و مخالفت، تمام ذوقی که برای چند ساعت تجربهی یه چیز متفاوت توی دلش جمع کرده بود رو همونجا از بین میبرد.
لبخند آرومی روی لبش نشست و برای چند لحظه سرش رو پایین انداخت، انگشتش رو روی لبهی بلیت کشید و با خودش فکر کرد شاید قشنگترین قسمت ماجرا این نباشه که بالاخره میتونه به کنسرت «هیولای شب» بره؛ درواقع اینه که این بار قرار نیست تنهایی یه گوشه وایسه و از دور به آدمهایی نگاه کنه که کنار دوستهاشون هیجانزده شدن و با صدای بلند جیغ میکشن، چون این بار هیسونگ هم کنارش بود و همین فکر ساده، یه چیزی رو توی دل جیک روشن میکرد که باعث میشد هر بار که به کاغذ توی دستش نگاه میکنه، لبخندش ناخودآگاه کمی عمیقتر بشه.
سرش رو آروم بالا آورد و وقتی چشمش به بالش مورد علاقهش روی تخت افتاد، نفسش رو با ذوق خاصی بیرون داد و بدون معطلی خودش رو روش انداخت.
درست مثل پسر بچهای که شب کریسمس هدیهی مورد علاقهش رو از بابانوئل گرفته باشه؛ روی تخت میچرخید و بالش رو محکم بغل کرده بود و پاهاش رو توی هوا جلو و عقب میکرد، انگار تمام هیجان جمعشده توی بدنش بالاخره راهی برای تخلیه شدن پیدا کرده بود.
— از این بهتر نمیشه... شیم جهیون، تو خوشبختترین آدم دنیایی!
چند وقت اخیر، با اینکه همهچیز اونطور که باید ساده و معمولی پیش نرفته بود، پر شده بود از لحظههایی که جیک هر بار بهشون فکر میکرد، نمیتونست جلوی لبخند احمقانهش رو بگیره؛ از همون روزی که هیسونگ بدون اینکه از قبل چیزی بگه، براش قهوه گرفته بود و وقتی جیک با تعجب پرسیده بود از کجا فهمیده چه سفارشی میخواد، فقط شونههاش رو بالا انداخته و گفته بود: «انقدر با دقت نگاهت کردم که دیگه کار سختی نیست.»
جیک همون موقع درست نفهمیده بود منظورش از اون جمله چی بوده، اما هر بار که یادش میافتاد، یه گرمای عجیبی توی سینهش پخش میشد و برای چند ثانیه باعث میشد دلش بخواد دوباره اون لحظه رو زندگی کنه.
یا اون بعدازظهری که بیهدف توی خیابون قدم زده بودن و جیک وسط حرف زدن، یه چیزی رو پشت ویترین دیده بود و همونجا ایستاده بود و با ذوق بهش نگاه میکرد؛ هیسونگ هم برخلاف همیشه که عجله داشت، بدون اینکه چیزی بگه کنارش مونده بود و حتی یه بار هم نگفته بود «بریم»، فقط منتظر مونده بود تا جیک خودش دل بکنه و دوباره راه بیفته.
حتی تماسهای کوتاهشون هم حالا برای جیک تبدیل به خاطره شده بود؛ تماسهایی که قرار بود فقط چند دقیقه طول بکشن، اما تقریباً همیشه سر از حرف زدن دربارهی بیاهمیتترین چیزهای دنیا درمیآوردن و گاهی جیک وسط تعریف کردن یه ماجرای مسخره، متوجه میشد هیسونگ مدتهاست چیزی نگفته و وقتی با خنده میپرسید «خوابی؟»، صدای خندهی آرومش رو از اون طرف خط میشنید و خودش هم بیاختیار میخندید.
اون خندههای شیرین و پرستیدنی رو هیچوقت فراموش نمیکرد.
مثل اون شبی که حال خوبی نداشت و سعی کرده بود با چند جواب کوتاه وانمود کنه همهچیز اوکیه، اما هیسونگ از پشت همون چند کلمه فهمیده بود یه چیزی درست نیست و به جای اینکه مثل همیشه بعد از چند دقیقه خداحافظی کنه، همونطور پای تلفن مونده بود تا بالاخره جیک دست از وانمود کردن برداره و شروع کنه دربارهی چیزی که اذیتش میکرد حرف بزنه.
اون شب، بعد از قطع شدن تماس، جیک مدتها به سقف اتاقش خیره مونده بود و برای اولین بار با خودش فکر کرده بود که چقدر دلش میخواست به جای اون زن، هیسونگ همین حالا کنارش دراز کشیده بود؛ اینکه میتونست خودش رو توی آغوش گرمش پنهان کنه و برای چند دقیقه هم که شده، تمام چیزهایی که توی سرش میگذشت رو فراموش کنه.
اما همین فکر کافی بود تا لبخند روی صورتش کمکم محو بشه.
با یادآوری همسرش، اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست؛ چون هرچقدر این مدت بیرون از خونه، کنار هیسونگ، لحظههایی پیدا کرده بود که باعث میشدن دوباره از ته دل بخنده، اوقاتی که توی خونه میگذروند روزبهروز بیشتر بهش زهر میشدن و انگار هر بار که درِ خونه رو پشت سرش میبست، تمام اون حس خوب بیرون رو هم باید همونجا جا میذاشت.
و بیشتر از همه، دلیلش همون زن بود.
— مزاحم، همیشه مزاحمی.
— بابایی با کی حرف میزنی؟!
صدای کوچیکی از پشت سرش باعث شد همونطور که روی تخت دراز کشیده بود، یکدفعه چشمهاش رو باز کنه.
با دیدن چهرهی خوابالود دخترش خندید و به حالت نیمخیز دراومد.
— کی بیدار شدی فسقلی؟
خیلی زود لبخند زد و سعی کرد اون اخم کوچیکی رو که هنوز بین ابروهاش مونده بود، از صورتش محو کنه.
— با کسی حرف نمیزدم.. یه جورایی با خودم بودم..
دختربچه چند قدم جلو اومد و با تردید نگاهش کرد.
— خودت جواب خودتو میدی؟
مقاومت جیک شکست و نتونست جلوی خندهش رو بگیره، شونهای بالا داد و گوشهٔ سرشو خاروند.
— آره خب، بعضی وقتا آدم باید با خودش هم حرف بزنه
— چرا؟
نفس عمیقی کشید و با حسرت زمزمه کرد
— شاید چون خودش تنها کسیه که حوصله داره به حرفاش گوش بده
دختر چند لحظه ساکت موند و با همون چشمهای خوابآلودش به پدرش نگاه کرد، انگار هنوز داشت سعی میکرد بفهمه چرا باباییش با خودش حرف میزنه. بعد بیخیال سؤالش شد و دستهاش رو سمت جیک دراز کرد.
— بغلم کن.
جیک لبخند زد و بدون معطلی خودش رو جلو کشید و دخترش رو توی آغوش گرفت. بدن کوچیکش رو محکم به خودش چسبوند و چونهش رو روی موهای نرمش گذاشت، درحالیکه دستش آروم روی پشتش حرکت میکرد.
— تا مامانت برمیگرده خونه بریم یه چیز خوشمزه بخوریم؟
چشمای دخترش برق زدن، برخلاف بقیه اون تنها کسی بود که از وقت گذروندن با جیک سیر نمیشد، سرشو با هیجان بالا و پایین کرد.
هردو از تخت پایین اومدن و جیک چراغ اتاق رو خاموش کرد و همراه دخترش از اتاق بیرون رفت، درحالیکه بلیت همونجا روی تخت جا مونده بود؛ منتظر فردایی که جیک از مدتها قبل برای رسیدنش لحظهشماری میکرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیستمِ فوریه ، 6 ساعت قبل از شروع کنسرت :
— لعنت بهت لی هیسونگ، کدوم قبرستونی بودی؟ چند ساعت دیگه کنسرتت شروع میشه، بعد تو اینجا نشستی انگار نه انگار قراره امشب هزار نفر منتظرت باشن، من از صبح دارم برنامههات رو جابهجا میکنم و به همه جواب پس میدم، تو هم حتی یه بار زحمت ندادی درست و حسابی بهم بگی کجا بودی تا الان.
هیسونگ همچنان ساکت مونده بود و اجازه داده بود سونو هرچقدر دلش میخواد غر بزنه، بدون اینکه حتی یک بار سعی کنه وسط حرفهاش بپره یا از خودش دفاع کنه؛ فقط گاهی نگاهش روی میز میلغزید و دوباره جایی نامعلوم پشت سر سونو ثابت میموند، درست مثل مواقعی که تموم حواسش با اطرافش نبود و ذهنش جای دیگهای گیر کرده بود.
بعد از چند لحظه، عینکش رو از روی چشمهاش برداشت و خیلی آروم روی میز گذاشت، کمرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و با حرکت آهستهای صندلی چرخدارش رو سمت پنجره برگردوند.نفس عمیقی کشید و لبهای خشکش رو با زبونش تر کرد.
بیرون، چراغهای خیابون یکییکی روشن شده بودن و انعکاس نورشون روی شیشهی پنجره اتاقش میوفتاد. مدت زیادی همونطور بیحرکت موند و بهش خیره شد، تا جایی که سونو بالاخره با کلافگی نفسش رو بیرون داد و صداشو کمی پایین اورد.
— حداقل یه چیزی بگو که بفهمم داری به حرفام گوش میدی
پسر بزرگتر پلک آرومی زد و بدون اینکه نگاهش رو از پنجره بگیره، خیلی آهسته گفت:
— سونو... فندک داری؟
سونو چند ثانیه چیزی نگفت و کمرش رو صاف کرد، انگار مطمئن نبود درست شنیده.
— فندک؟
هیسونگ سرش رو کمی تکون داد تا حرفشو تایید کنه
— آره.
— سیگار میکشی؟ اونم الان؟ چند ساعت مونده به کنسرت، بعد یهو یادت افتاده هوس سیگار کنی؟
گوشهی لب هیسونگ کمی بالا رفت، بعد از چندساعت بالاخره آماده بود انجامش بده.
— نه، سیگار نمیخوام
سونو با اخم نگاهش کرد و چند قدم سمت کاناپه برداشت و جیبهای کتش رو چک کرد
— پس فندک واسه چی میخوای؟
هیسونگ چند لحظه ساکت موند و انگشتش رو آروم روی دستهی صندلی کشید، بعد درحالیکه هنوز به تاریکی پشت پنجره نگاه میکرد، لب زد:
— یه کاری دارم که فکر کنم آتیش، بهتر از هر چیزی از پسش بربیاد
سونو دستش رو از جیب کت بیرون آورد، اما فندک رو همونطور توی مشت نگه داشت و با تردید به پشت سر هیسونگ خیره شد، انگار جملهی آخرش بیشتر از چیزی که باید توی ذهنش سنگینی کرده.
— آتیش؟
نگاهش همچنان به پنجره بود و انگشتش بیحوصله روی دستهی صندلی حرکت میکرد، طوری که انگار اصلاً متوجه نشده سونو دوباره حرف زده.
سونو چند قدم دیگه جلو رفت و فندک رو روی میز گذاشت و دستبهسینه نگاهش کرد.
— من نمیدونم تو این چند ساعت اخیر توی سرت چی گذشته، ولی هر چیزی که هست، امیدوارم ارزش این همه دردسر رو داشته باشه، چون اگه امشب یه خرابکاری دیگه ازت ببینم، خودم شخصاً...
صندلی رو سمتش چرخوند و با چشمهایی که برخلاف چند دقیقهی قبل، برق عجیبی توشون افتاده بود، به سونو خیره شد.
— نگران نباش، خرابکاری نمیکنم سونو، قول میدم سر وقت برسم.
سونو با چشمهای گردش چند لحظه از سر تا پای هیسونگ رو برانداز کرد؛ انگار میخواست از روی ظاهرش بفهمه دقیقاً چه چیزی توی سر این مرد میگذره، اما چیزی جز همون آرامش همیشگی پیدا نکرد، برای همین فقط نفس سنگینی کشید و درحالیکه سرش رو با تاسف تکون میداد، ازش فاصله گرفت و سمت در رفت.
— همین جملهت دقیقاً باعث میشه بیشتر نگران بشم... از بس با دیوونهها سر و کله زدی، داری کمکم عقل خودتم از دست میدی.
جملهی آخرش رو زیر لب و با تُن صدای آرومتری گفت و بعد بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
هیسونگ چند لحظه همونطور به در بسته خیره موند.
بعد نگاهش آروم پایین اومد و روی فندکی نشست که سونو روی میز جا گذاشته بود.
گوشهی لبش دوباره بالا رفت و خندهی هیستریکی کرد.
— کجاشو دیدی..سر بدست آوردن جهیون دیوونه ترین پسر دنیام
فندک رو محکم توی دستش فشرد و درحالیکه هنوز خندههای بریده و نامنظمش توی اتاق میپیچید، زیر لب تکرار کرد
— دیوونهترین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2 ساعت قبل از شروع کنسرت : خونهِ جیک
خونه ساکتتر از همیشه بود.
هیچ صدایی جز زمزمههای آروم و شمردهی جیک وجود نداشت و هر چند لحظه یکبار، کلماتِ آهستهش توی سکوت خونه میپیچید و دوباره محو میشد. سرش رو آروم چرخوند و نفس راحتی کشید؛ هر بار که چند ساعتی رو مشغول حرف زدن با خدا میشد، آرامش عجیبی تموم وجودش رو میگرفت، حسی که خودش هم نمیتونست درست توضیحش بده و فقط وقتی توی اون سکوت مینشست و حرف میزد، میفهمید چقدر بهش احتیاج داشته.
امشب هم تصمیم گرفته بود قبل از اینکه خونه رو ترک کنه، کلی باهاش حرف بزنه و بابت بهتر شدن اوضاع زندگیش ازش تشکر کنه؛ بابت روزهایی که بالاخره کمی آرومتر شده بودن، اتفاقهای خوبی که این مدت افتاده بودن و بیشتر از همه، بابت اینکه بعد از مدتها دوباره چیزی پیدا کرده بود که باعث میشد برای فردا و روزهای بعدش ذوق داشته باشه.
نگاهی به اطراف خونه انداخت و برای لحظهای یادش افتاد که دخترش احتمالاً هنوز خوابه، تصمیم گرفت قبل از اینکه از رفتن، یه بار دیگه بره و مطمئن بشه همهچیز آرومه.
آروم از جاش بلند شد و سمت اتاق دخترش رفت، دستگیرهی در رو پایین کشید و به اندازهای بازش کرد که بتونه داخل رو ببینه. دخترِ کوچولوش هنوز خواب بود و پتو تا زیر چونهش بالا اومده بود و موهاش هم مثل همیشه روی بالش پخش شده بودن. بیصدا ایستاد و نگاهش کرد، بعد لبخند کوچیکی روی لبش نشست و خیلی آروم در رو بست.
حالا دیگه وقت رفتن بود.
با عجله خودشو به اتاقش رسوند، وقتی وارد شد مستقیم سمت کمد لباساش رفت و لباسهایی رو که از قبل برای امشب کنار گذاشته بود برداشت. تکتکشون رو با احتیاط پوشید و بعد پالتوی پشمی طوسیرنگش رو برداشت و روی تخت گذاشت تا موقع رفتن تنش کنه.
جلوی آینه ایستاد و چند لحظه به خودش نگاه کرد، بعد دستش رو بین موهاش کشید و چند تار مویی که روی پیشونیش افتاده بودن رو مرتب کرد.
ادکلن مورد علاقش رو روی پیراهنش گرفت و چندباری اسپری کرد و سرجاش گذاشت.
— مطمئنم هیسونگ عاشق عطرش میشه، اخرین بار خودش گفت از رایحه گرم توی این فصل سال لذت میبره..
گونههاش ناخوداگاه با تصور پسر مورد علاقش رنگ گرفت و همینکه متوجهش شد عقب رفت و دستپاچه پالتوش رو پوشید.
همون طور که سمت در قدم برمیداشت متوجه صدای پایی از پشت سرش شد؛ کلافه سمتش برگشت و نگاهی به چهره زن انداخت.
— لطفا الان نه، عجله دارم.
— اینو جا گذاشتی..
چشمهاشو ریز کرد، اونقدر عجله داشت که فراموش کرده بود بلیتش رو برداره و الان توی دست زنش خودنمایی میکرد.
خم شد و با تردید دستش رو جلو برد و پسش گرفت، تموم مدت نگاهش رو از چشمای زن برنداشته بود.
— فکر کردم میخوای غر بزنی یا همچین چیزی..
برخلاف انتظارش، چند قدم جلو اومد و بیهوا لبای همسرش رو بوسید و نفس عمیقی کشید، همین حرکت سریع باعث شد جیک خودشو عقب بکشه
— تو چت شده؟ قرصاتو اشتباهی خوردی؟
زن فقط لبخند کوچیکی زد و درحالیکه هنوز نگاهش میکرد، خیلی آروم گفت:
— معلومه که نه... خوش بگذره جیکی، زود برگرد
از در بیرون اومد و برای چند لحظه همونجا ایستاد، سرش رو بالا گرفت و به آسمون صاف و تاریک خیره شد. نفس آرومی کشید و وقتی هوای سرد از بین لبهاش بیرون اومد، تازه سرمای شب رو بیشتر روی صورتش حس کرد. دستهاش رو توی جیب پالتوش فرو برد و لبخند کوچیکی روی لبش نشست؛ بالاخره داشت میرفت، بالاخره امشب قرار بود همون شبی باشه که مدتها منتظرش بود.
همزمان، چند متر اونطرفتر، یه جفت چشم آشنا از پشت شیشهی ماشین در حال تماشای اون بودن؛ چشمهایی که از لحظهای که جیک از خونه بیرون اومده بود، حتی برای یه لحظه هم ازش فاصله نگرفته بودن.
چشمهایی که حالا منتظر خاموش شدن چراغهای خونهی جیک بودن، منتظر لحظهای که همسر و بچهش بیدفاع و تنها داخل خونه خواب باشن؛ هیسونگ فقط منتظر بود.
منتظر لحظهای که بالاخره نوبت خودش برسه.
نگاهش آروم روی پنجرههای خاموش خونه چرخید و بعد دستش رو پایین آورد و فندک رو محکمتر توی مشتش فشار داد، اونقدر که لبههای فلز سردش توی پوست دستش فرو رفت.
نفس عمیقی کشید و بالاخره درِ ماشین رو باز کرد.
آروم و بیعجله، توی سکوت خیابون به سمت خونه قدم برداشت؛ قدم به قدم، بدون اینکه حتی یک بار چشم از چراغهای خاموش خونه برداره، هیسونگ از مدتها قبل میدونست قراره این شب رو چطور تموم کنه.