Ready or not 2here i come
Nolanمکث کوتاهی کرد، پیشنهاد هیسونگ هنوز توی ذهنش میچرخید و با اینکه چندان تمایلی به فکر کردن به اتفاقات گذشته نداشت ولی اسم خانوادش خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشت توی ذهنش ظاهر شد؛ زن و بچهای که احتمالاً تا همین چند ساعت دیگه منتظر برگشتنش بودن و شاید اگر میفهمیدن کجاست، هزارتا سؤال دیگه هم به سؤالهای قبلیشون اضافه میشد. خودش هم نمیدونست چرا باید به این فکر کنه، وقتی حتی قبل از سوار شدن به ماشین هم تصمیم گرفته بود امشب رو از همهچیز فاصله بگیره، اما حالا که هیسونگ از موندن چند ساعته حرف میزد، انگار تمام چیزهایی که سعی کرده بود برای مدتی کنار بذاره دوباره داشتن یکییکی خودشون رو به ذهنش تحمیل میکردن.
شاید بهتر بود برگرده. شاید هم نه؟ اون یه مرد جوان و دارای حق انتخاب بود، مخصوصا الان که دست پدرش از دنیا کوتاه بود.
نگاه کوتاهی به بلیت بین انگشتهاش انداخت و بعد دوباره به هیسونگ نگاه کرد. هنوز نمیفهمید چرا بودن کنار این آدم، با وجود تمام چیزهایی که دربارهش نمیدونست، باعث میشد برای چند ساعت کمتر به زندگیای فکر کنه که مدتها بود خودش هم دیگه نمیدونست چطور باید ادامهش بده. این خونه، این مسیر طولانی، حتی اینکه هیسونگ بدون پرسیدن چیزی تصمیم گرفته بود از شهر دورش کنه، همهچیز زیادی غیرعادی بود، اما عجیبتر از همه این بود که جیک برای اولین بار بعد از مدتها دلش نمیخواست دربارهشون سؤال کنه.
فقط میخواست چند ساعت دیگه همینجا بمونه.
سرش رو کمی پایین انداخت و بالاخره با صدای آرومی گفت:
— پیشنهاد بدی بنظر نمیاد..
لبخندی که چند لحظه پیش هم روی لبهای هیسونگ بود دوباره برگشت، انگار همین دو کلمه بیشتر از چیزی که جیک انتظار داشت خوشحالش کرده بود و بدون اینکه فرصت بده پسر پشیمون بشه، از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلی که برای چند ساعت آینده لازم داشتن.
شعلههای شومینه رو چک کرد، پردههارو کمی کنار کشید و چراغهای کوچیکی که دورتا دور سقف پخش بودن رو روشن کرد. توی این مدت جیک ساکت تماشاش میکرد و هر بار که هیسونگ از جلوی چشمش رد میشد، نگاهش برای چند ثانیه دنبالش میرفت؛ هنوز ذهنش پر از سؤال بود، اما هیچکدوم اونقدر مهم به نظر نمیرسیدن که بخواد همین حالا جوابشون رو بدونه.
درست قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشه، انگار چیزی یادش اومده باشه، ایستاد و سمتش برگشت.
— جهیونی
جیک نگاهش کرد و سرشو کمی سمت گردنش خم کرد.
هیسونگ با لحن آروم و هشدارگونهای ادامه داد
— لطفاً سمت اتاقای انتهای راهرو نرو.
نگاهش برای چند ثانیه از هیسونگ گرفته شد و روی راهرو موند. از جایی که نشسته بود، انتهاش بهسختی دیده میشد.
چند در بسته، سکوت خونه و نورهایی که به اون قسمت نمیرسید، باعث شد حرف هیسونگ بیشتر از چیزی که باید، توی ذهنش بمونه.
بعد دوباره نگاهش رو سمت هیسونگ برگردوند.
— خدا منو نبخشه اگه بخوام بیاجازه وارد جایی بشم دکتر لی
هیسونگ با شنیدن اسم خدا، برای لحظهای نگاهش رو از جیک گرفت. چیزی توی صورتش عوض شد؛ لبخندش کاملاً از بین رفت و ابروهاش کمی در هم رفتن، ولی خیلی زود دوباره به حالت عادی برگشت و خودشو جمع کرد. سرش رو تکون ارومی داد:
— ممنون
بعد برگشت و سمت آشپزخونه راه افتاد. چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آرومش از بین سکوت خونه به گوش رسید.
— ولی یه روز بالاخره مجبور میشی.اون موقع، خودم بهت یاد میدم چطور ازش طلب بخشش کنی
و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، وارد آشپزخونه شد. برخلاف چیزی که انتظار داشت، بیشتر از اینکه جواب سؤالاتش رو بده، سؤالهای بیشتری برای پسر ساخته بود.
نفس آرومی کشید و دستش رو روی شال گردنش گذاشت. بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و شال رو از دور گردنش باز کرد و روی دستهی مبل گذاشت.برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بود، فرصت داشت اطرافش رو با دقت بیشتری ببینه. خونه حتی از چیزی که اول به نظر میرسید بزرگتر بود.
قدمهاش آروم بودن و بیشتر از اینکه دنبال چیز خاصی بگرده، سعی میکرد مسیرهای مختلف خونه رو توی ذهنش ثبت کنه. از کنار شومینه رد شد و چند قدم جلوتر رفت. دیوارهای بلند خونه با قابهایی پوشیده شده بودن که از لحاظ سایز و رنگ باهم تفاوت داشتن. بعضی از قابها قدیمی به نظر میرسیدن و بعضی دیگه اونقدر ساده بودن که جیک حتی نمیتونست حدس بزنه چرا هیسونگ اونها رو روی دیوار گذاشته. با این حال، وقتی از کنار یکی از دیوارها رد شد، نگاهش روی چند قاب بزرگتر ثابت موند. برخلاف بقیه، داخلشون عکسهایی بود که آدمهای داخلشون به وضوح قابل تشخیص بودن.
اولین عکس، تصویر چند نفر کنار هم بود؛ یه خانواده که جلوی ساختمونی ایستاده بودن و به دوربین نگاه میکردن. چند ثانیه همونجا ایستاد و با دقت بیشتری به صورتها نگاه کرد. هیسونگ هم بینشون بود، اما خیلی جوانتر از چیزی که الان میشناختش. کنار اون، زنی ایستاده بود که جیک حدس زد شاید مادرش باشه و مردی که با فاصلهی کمی از اونها ایستاده بود، احتمالاً پدرش.
نگاهش روی عکس بعدی رفت. این یکی فقط دو نفر بودن؛ هیسونگ و همون زن، با فاصلهای کمتر از عکس قبلی. جیک بدون اینکه متوجه بشه، سعی کرد از روی شباهت صورتها نسبتشون رو حدس بزنه. شاید خواهرش بود؟ یا مادرش؟ عکسها جواب مشخصی بهش نمیدادن و همین باعث شد کنجکاویش بیشتر بشه.
توی این مدت حتی یک بار هم از هیسونگ دربارهی خانوادهش نپرسیده بود. حالا که عکسها رو میدید، تازه متوجه شد چقدر چیزهای سادهای دربارهی آدمی که چند ساعت گذشته رو کنارش گذرونده بود نمیدونه. نمیدونست پدر و مادرش کجان، اون آدمها هنوز توی زندگیش هستن یا نه و حتی نمیدونست هیسونگ چند سال از عمرش رو توی همین خونه گذرونده.
با خودش فکر کرد شاید وقتی هیسونگ از آشپزخونه برگرده، بتونه دربارهشون چیزی بپرسه، اما چند لحظه بعد بیدلیل منصرف شد. نمیخواست کنجکاویش شبیه دخالت به نظر برسه. مخصوصاً بعد از اینکه هیسونگ واضح ازش خواسته بود سمت اتاقهای انتهای راهرو نره.
برای همین فقط نگاه کوتاهی به آخرین عکس انداخت و بعد از دیوار فاصله گرفت. صدای ظرفها از آشپزخونه هنوز به گوش میرسید، اما بین اون دو هیچ حرفی رد و بدل نمیشد.
از کنار یکی از مبلها رد شد و چشمش به پنجرهی بزرگی افتاد که پردهی ضخیمش تا نیمه کنار رفته بود. نور کمرنگ بیرون از بین فاصلهی پردهها به داخل میرسید و روی کف خونه افتاده بود. جیک چند قدم سمتش برداشت و وقتی نزدیکتر شد، دستش رو بالا آورد و پرده رو کمی بیشتر کنار زد.
اول چیزی جز حیاط پشتی خونه ندید. محوطهی بزرگی بود که بخش زیادی ازش با درختای نیمهخشک پوشیده شده بود و مسیر باریکی از کنار خونه به سمت قسمتهای دورتر میرفت.
نگاهش چند لحظه روی زمین موند تا اینکه چیزی بین درختها توجهش رو جلب کرد.
اولش فکر کرد چندتا تخته سنگ معمولین، اما وقتی بیشتر دقت کرد، متوجه شد شکل و فاصلهی قرار گرفتنشون از هم طبیعی نیست.
یکی از اونها کمی جلوتر بود و بالای سرش چیزی قرار داشت که از این فاصله به سختی دیده میشد. چشمهاش رو کمی ریز کرد و پرده رو بیشتر کنار زد.
قبر بود.
نگاهش رو آروم از روی یکی به بقیه برد و حالا دیگه میتونست چندین سنگ قبر رو بین درختها ببینه. چندتاشون نزدیکتر بودن و چندتا دیگه اونقدر دور که فقط بخشی ازشون از پشت شاخهها دیده میشد.
ساکت به بیرون خیره مونده بود و دستش هنوز روی پرده بود، اما انگشتهاش کمی محکمتر دور پارچه جمع شده بودن.
این چیزی نبود که انتظار دیدنش رو داشته باشه. حتی با اینکه خونه خارج از شهر قرار داشت، وجود همچین محوطهای درست پشتش عجیب بود. چند لحظه نگاهش روی قبرها ثابت موند و بعد دوباره روی صلیبهای سنگیای که بالای هر کدوم قرار گرفته بودن چرخید، حس خوبی نداشت؛ یه جور نگرانی آروم که نمیدونست دقیقاً منشأش چی میتونه باشه.
دستش ناخودآگاه بالا رفت و روی گردنبند کوچیکی که دور گردنش بود قرار گرفت. صلیب طلایی رو بین انگشتهاش گرفت و همون لحظه، چیزی که مدتها قبل شنیده بود دوباره یادش اومد؛ حرفی که اون موقع چندان جدی نگرفته بود و حتی بعدش سعی کرده بود بهش فکر نکنه.
«فرقش اینه که بعضیا خودشون خطر نیستن، ولی بودنشون زندگی رو سخت میکنه»
ولی اون پیرزن دیوونه که راجب دکتر لی حرف نزده بود، اون پسری که اون شب دیدش که دکتر لی نبود. نفس عمیقی کشید و پلکهاش رو روی هم گذاشت.
— وقتی برگشتم حتما یهسر میرم کلیسا، حس میکنم دارم دیوونه میشم..
بلافاصله بعد از قطع شدن صدای حرکت کردن ظرفها، این صدای قدمهای آروم هیسونگ بود که توی خونه پیچید. جیک خیلی سریع دستش رو از روی پرده برداشت و چند قدم از پنجره فاصله گرفت، اما انگار دیر شده بود.
هیسونگ بدون معطلی وارد سالن شد. دو تا لیوان کریستالی کوچیک توی دستش بود و داخلشوم رو با ویسکی کهربایی رنگ پر کرده بود. یخها آروم توی لیوان میچرخیدن و نور شومینه روی شیشهها میرقصید. چند لحظه ابتدای سالن ایستاد و نگاهش بین جیک و پردهی نیمهکشیدهی پنجره چرخید.
چهرهی هیجان زده و چشمهای بامبیطورش تغییر شکل محسوسی پیدا کردن، همین تغییر کوچیک برای مضطرب شدن جیک کافی بود. آب گلوشو به سختی قورت داد و یکمی از پنجره فاصله گرفت.
هیسونگ بدون اینکه سؤالی بپرسه، لیوانها رو روی میز کنار مبل گذاشت و آروم سمت پنجره قدم برداشت. خودش پرده رو یه کم بیشتر کنار زد. چند ثانیه به بیرون خیره موند؛ به درختهای لخت و سنگهایی که از پشت شاخهها دیده میشدن.
جیک از گوشهی چشم نگاهش میکرد. منتظر بود یه چیزی بگه یا توضیح بخواد، اما هیسونگ همونطور ساکت به بیرون نگاه میکرد.
بالاخره پرده رو ول کرد و سمتش برگشت. لیوان رو برداشت و یه جرعه کوچیک از محتوای داخلش رو نوشید.
— خوشگلن، نه؟
چند لحظه طول کشید تا جیک جوابش رو بده.
— چی؟
هیسونگ سرش رو کمی کج کرد.
— همون چیزایی که داشتی بهش نگاه میکردی
سکوت بینشون سنگین شد. جیک میخواست بگه که چیزی ندیده یا بگه فقط پرده رو کنار زده، اما هیچکدوم از این جملهها از گلوش بیرون نمیومد. هر دو میدونستن که همه چیز رو به وضوح دیده.
پسر بزرگتر یکمی عقب تر رفت، روی مبل نشست و بهش اشاره کرد که بشینه.
چند لحظه مردد موند، ولی رفت و یکمی دور تر ازش نشست. لیوان رو برداشت، نگاهش بین دستهای هیسونگ و صورتش میچرخید، منتظر توضیحش بود اما اون فقط آروم ویسکیش رو توی لیوان میچرخوند. هر چند ثانیه یه بار سرش رو کمی کج میکرد و با همون لبخند آرومش به جیک نگاه میکرد. توی اون سکوت،لبخندش از هر حرفی ترسناکتر بنظر میومد.
— از خیلی وقت پیش اونجان
جیک سرش رو بالا آورد، نگاهش رو ثابت نگه داشت و با دقت بیشتری گوش داد.
— میدونی جهیون بعضیا رو آدم وقتی زندهست از دست میده، بعضیا رو وقتی مرده. هیچکدوم فرقی با هم ندارن وقتی خودت بودی که خاکشون کردی
لیوانش رو روی میز گذاشت و به پشتی مبل تکیه داد. صداش آروم بود، اونقدر آروم که انگار داشت با خودش حرف میزد.
لبهای جیک از هم فاصله گرفت تا سوالی ازش بپرسه ولی هیسونگ مانعش شد و به لیوان توی دستش اشاره کرد.
— چرا ازش نمیخوری؟ حداقل تا وقتی شام آماده شه حالتو بهتر میکنه
سرش رو پایین آورد و به حرکت یخها خیره شد. درسته، کاملا دست نخورده بود.نفس عمیقی کشید سرشو برای تایید حرف هیسونگ حرکت داد و گوشهٔ لیوان رو روی لبهاش گذاشت.
کمی ازش رو سر کشید ولی از همون لحظه اول سوزش شدیدی رو دقیقا توی مسیر معدش احساس کرد. صورتش کمی جمع شد، نگاهش رو از پسر روبروش گرفت و لیوان رو پایین اورد اما تصمیم گرفت ادامه بده. آروم آروم کل لیوان رو سر کشید و هر از گاهی سنگینی نگاه هیسونگ رو روی خودش احساس میکرد. جو سنگینی شده بود.
— ازم میترسی؟
از بین موهای نسکافهای رنگش به چشمای نیمه تیلهای پسر مقابلش خیره شده بود و تردید توی صداش موج میزد.
— نمیترسم..چرا..باید بترسم؟
— بهم دروغ نگو تو حتی نزدیک منم ننشستی، اگه بخوای همین الان برمیگردونمت خونه
لبهاش به طرز عجیبی اویزون شده بودن و اونقدر عجیب بود که جیک فکر میکرد اشتباه میبینه. با فکر اینکه رفتار عجیبی از خودش نشون داده یا باعث شده هیسونگ حس بدی پیدا کنه؛ از روی مبل بلند شد و تا نزدیکی پاهای هیسونگ جلو رفت.
حالا دقیقا روبروی پاهای هیسونگ ایستاده بود و از بالا به چهره شیرینی که بخاطر رنگهای جدیدش به خودش گرفته بود خیره شده بود.
میتونست برای بامزگی این مرد بمیره اما هنوز اونقدر باهاش راحت نبود که بتونه شونههاش رو بگیره بعد به مبل فشارشون بده و روی پاهاش بشینه تا تموم حسای بد رو ازش فاصله بده. بعد از چک کردن اطرافش کنار رفت تا روی مبل کناری بشینه اما حلقه شدن دست هیسونگ دور بازوش مانعش شدن و بیهوا سمت مقصدی که از اول داشت کشیده شد.
با چشمای گرد شده بهش خیره شد و کمرش رو عقب کشید.
— وایسا!..این خیلی..
— راحته؟ اره جهیونی؟ پاهای من راحتن؟
دستهای هیسونگ دور کمرش محکمتر شد و همین فاصلشون رو کمتر میکرد.
ضربان قلبش رو دقیقا زیر گوشش حس کرد و کمکم اثراتی که الکل روی هر ادم بیجنبهای میذاشت پدیدار میشد. گونههاش کاملا قرمز شده بودن.
— اره خب..راحته..
چشمهاش برق زدن، جیک مطمئن بود که برق چشمای پسر رو دیده. هیسونگ جلوتر اومد و بوسههای اروم و حسابشدهای روی گونههاش گذاشت.
— نمیدونم اسم رابطمون چیه، اما دوست دارم حداقل وقتی تنهاییم هیسونگ صدام کنی.
وقتی زمان زیادی از حرفش گذشت و جوابی از سمت جیک نگرفت ابروهاش خم شد اما با دنبال کردنِ مسیری که چشم دوخته بود خندید و صورتش رو نزدیک تر اورد.
— فهمیدم، لباسی که پوشیدم زیادی تنگه و یکی اینجا داره عضلههامو دید میزنه برای همینم جوابمو نمیده درسته؟
با تموم شدن جملش جوری که انگار تازه متوجه حرفای پسر بزرگتر شده باشه از جا پرید و با حالت خجالتزده ای سرشو به دو طرف تکون داد.
— نه نه اصلا..
دستهایی که توی هوا درحال حرکت بودن و سعی داشتن مفهوم حرفش رو با تاکید بیشتری نشون بدن کشیده شدن. انگشتهای هیسونگ بین انگشتاش گره خورده بودن. گرمای خاص و آرامش بخشی داشت.
— چطوری انقدر زیبایی؟
— هی بس کن وگرنه!
خندید و دستاشو محکمتر کرد.
— وگرنه چیکار میکنی؟؟
دیگه کاملا مطمئن شده بود که قلبش قصد خارج شدن از بدنش رو داره پس تنها راهی که به ذهن میرسید رو انجام داد، چشم هاش رو بست و لبای نیمهخشکش رو روی لبای هیسونگ گذاشت.
تا شلشدن انگشتای پسر رو حس کرد، دستاشو برای قاب کردن صورتش بالا اورد و ازشون برای عمیق تر کردن بوسه استفاده کرد.
این بار آرومتر بود؛ بدون عجله، اما طولانیتر. ناخودآگاه انگشتهاش رو کنار صورتش محکمتر کرد. گرمای لبهاش و نفسهای نامنظمش باعث شده بود حتی یادش بره چند دقیقه قبل چقدر از این آدم و این خونه میترسید.
هیسونگ بین بوسههای کوتاهش خیلی آروم اسمش رو صدا زد اما جیک فقط یه صدای نامفهوم از خودش درآورد و دوباره لبهاش رو به لبهای اون نزدیک کرد.
این بار لبخند کوچیکی زد و همونطور که دستش پشت گردن جیک قرار گرفته بود، دوباره بوسیدش؛ نرم و آروم، هیچ عجلهای برای تموم کردنش نداشت.
پسر کوچیکتر هم سعی نداشت به چیزی فکر کنه فقط خودش رو بیشتر بهش نزدیک کرد و گذاشت ثانیههاشون، بدون هیچ سؤال و توضیحی، ادامه پیدا کنه.
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ×××
با حسِ خشکیِ گلوش، در حالی که بین خواب و بیداری بود، به سختی کمرش را از تخت جدا کرد و نشست.
چشمهاش هنوز سنگین بود. پلکهاش رو چند بار به هم زد، ولی تاریکی اتاق فرقی نکرد. نگاهش سمت سایهی کمرنگی از لای پرده روی دیوار افتاده بود کشیده شد، اونقدر محو بود که مطمئن نشد واقعیه یا ادامهی همون خوابی که چند ثانیه پیش ازش کنده شده.
سرش رو چرخوند، هیسونگ کنارش بود؛ رو به دیوار با شونههای آروم و نفسهای یکنواخت. دستش رو روی گلوی خشکشدهش کشید و آروم لبهاش رو به هم چسبوند.
آب میخواست اما حتی زیر پاش رو هم درست نمیدید، دستش رو روی تخت گذاشت و خواست بِایسته اما متوجه شد چیزی روی تنش نیست.حرکتش ناخواسته متوقف شد. نگاهش پایین افتاد و چند لحظه همونجا موند بعد خیلی آروم سرش رو سمت هیسونگ چرخوند.
— نگو که..huh..
با خجالت سرشو پایین اورد و با خاروندن پیشونیش سعی کرد تصویری که از چند ساعت قبل تو ذهنش مونده بود محو کنه و بعد نفسش رو حبس کرد و با احتیاط دستش رو سمت پایین تخت برد. لباسهاش همونجا کنار تخت افتاده بودن. اول شلوارش رو برداشت و پوشید، بعد پیراهنش رو پیدا کرد و تنش کرد. سعی میکرد حتی یه صدای کوچیک هم ایجاد نکنه
کف دستش رو روی صورتش کشید و از تخت پایین اومد، دستگیرهی در رو پایین کشید و آروم از اتاق بیرون رفت.
وقتی وارد سالن شد، طبق چیزی که به خاطر داشت و حسی که توی تاریکی بهش دستور میداد سمت اشپزخونه قدم برداشت؛ دستش رو چند بار روی دیوار کشید تا مطمئن بشه راه رو درست میره و بالاخره به دستگیرهای رسید.
آروم پایین کشیدش و در رو باز کرد اما همون لحظه سر جاش ایستاد. چیزی که روبهروش بود آشپزخونه نبود؛ چند ثانیه طول کشید تا حتی بفهمه چی میبینه.
فضای بزرگی پشت در قرار داشت؛ سقفش اونقدر بلند بود که جیک مجبور شد سرش رو بالا بگیره. درست بالای سرش، صدها رشتهی باریک کریستالی از سقف آویزون شده بودن و نور ماه رو توی خودشون گرفته بودن. هر تیکه با کوچکترین جابهجایی هوا آروم تکون میخورد و نور رو به اطراف پخش میکرد؛ نقطههای ریز و درخشان روی دیوارها، کف زمین و حتی نیمهی تاریک صورت جیک میفتادن.
چشمهاش ناخودآگاه بیشتر باز شد، چیزی که بیشتر از همه توجهش رو گرفت، پنجرهها بودن.
پنجرههای بلند و رنگی که تقریباً تمام دیوار روبهروش رو پوشونده بودن؛ شیشههای قرمز، آبی، سبز و طلایی کنار هم قرار گرفته بودن و طرحهایی ساخته بودن که جیک از این فاصله حتی نمیتونست کامل تشخیصشون بده. چند قدم جلوتر رفت، حتی یادش رفته بود برای چی از اتاق بیرون اومده. نفسش رو آهسته بیرون داد و سرش رو دوباره بالا گرفت.
حالا که چشمهاش به تاریکی عادت کرده بودن، جزئیات بیشتری میدید؛ ردیفهای چوبی صندلیها، ستونهای بلند دو طرف سالن و صلیب بزرگی که در انتهای فضا قرار گرفته بود.
همهچیز بیش از حد تمیز و مرتب بود.
بیش از حد زیبا
و عجیبتر از همه این بود که هیچکدوم از این چیزها نباید اینجا میبودن. با صدای خیلی آرومی گفت
— اینجا...
چشمهاش هنوز از پنجرهها جدا نشده بود که صدایی از پشت سرش بلند شد، درواقع یه نوع سیستم قدیمی صوتی بود که با باز شدن در فعال میشد.
صدای خشدار و آرومی توی فضا پیچید و بعد موسیقی کمکم خودش رو از بین اون خشخش قدیمی بیرون کشید.
Holy, holy, holy...
صدای آهنگ توی اون فضای بزرگ جور دیگهای به گوش میرسید. انگار سقف بلند کلیسا صدا رو میگرفت و دوباره آروم برمیگردوندش. هر نت بین دیوارها میپیچید و چند لحظه بعد محوتر از قبل شنیده میشد. کاملا غرق افکارش شده بود، فکرشم نمیکرد حضور خدارو توی همچین خونهای اونم به این شکل قویای احساس کنه.
نگاهش روی صلیب بزرگی که انتهای کلیسا قرار داشت ثابت موند. دستش ناخودآگاه سمت گردنش کشیده شد و صلیب کوچیک طلایی خودش رو لمس کرد. لبخندش این بار کمی بیشتر شد.
— چه جای قشنگی..
اونقدر محو زیبایی فضا شده بود که متوجه نشد وارد یکی از همون اتاقای انتهای راهرو شده و هیسونگ هم با هیجانزده ترین حالت ممکن از گوشهی در بهش خیره شده.
٫ جهنمی که براتون ساختن، همیشه پر از آتیش نیست، گاهی وقتا جهنمهارو اونقدر قشنگ میسازن که خودت با پای خودت واردش میشی، پس زیاد خوشحال نباش، فرشته کوچولو... دفعهی بعد که اینجا اومدی، قرار نیست اینطوری محوِ زیباییش بشی. این بار قراره بفهمی پشت این همه قشنگی، چه جهنمی برات ساختن ٬
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ×××
صبحِ فردا، ساعتِ 10:45 قبل از ظهر:
— حالا خوشگذشت؟
همونطور که با بیحوصلگی به کتابای درسی دخترش خیره شده بود، سرش رو بالا اورد و به زنی که کاملا به قصد تیکهانداختن مخاطب قرار داده بودش نگاه کرد.
— پروردگارا..این چهارمین باریه راجبش میپرسی.. بله خوشگذشت.
قبل از اینکه جیک سرش رو پایین بیاره جلو پرید و کتابش رو بست.
— از این پسره، اسمش چی بود؟ دکتر لی؟
مکثی کرد و بعد از چند لحظه جدیتر ادامه داد.
— اصلا ازش خوشم نمیاد جیک، شنیدم ادم بیدین و مریضیه.. دیروز که اومده بود خونمون چیزای عجیبی میگفت مثلا..
— مثلا میشه ساکت شی و بذاری کارمونو بکنیم؟
زن ساکت شد و نگاهش رو بین دختر کوچیکشون و چندتا کتاب کوچیک که جلوشون باز مونده بود چرخوند و ساکت شد. جیک هیچوقت اجازه حرف زدن رو بهش نمیداد و اگرم پافشاری میکرد به جاهای خوبی نمیکشید.
— باشه ساکت میشم ولی یه چیزی بذار برات روشن کنم
جیک عینکش رو با انگشت وسطش بالا داد و نفسش رو با فشار از بینیش بیرون داد.
— تو حق نداری برای ساعتای طولانی من و دخترمو تنها بذاری، میدونی که میترسه و همش سراغتو میگیره...گناهش چیه که باباش یه ادم بیعرضست که نمیتونه روزشو با خانوادش شب کنه.
دستاش از شدت عصبانیت مشت شده بودن و نفساش به شمارش افتاده بود، خواست دستش رو برای سیلی زدن به زن بالا بیاره اما دست دخترش روی پاهاش نشست و باعث شد مکث کنه.
دختربچه با لحن معصومانهای زمزمه کرد
— بابایی، به منم یاد میدی چطوری پیانو بزنم؟
همون لحن و صدای بچگونه مثل هشدار کوچیک و بیخطری بود که سعی داشت یاداوری کنه هنوز اینجاست و نباید جلوی اون باهم بحث یا دعوا کنن.