Ready or not 2here i come
nolanچند ثانیه بعد از سؤال هیسونگ، جیک هنوز هیچ جوابی نداشت که بهش بده و فقط بیصدا بهش خیره موند؛ خودش هم از رفتاری که همین چند لحظه قبل ازش سر زده بود سر درنمیاورد و نمیدونست باید بابت گرفتن دست هیسونگ توضیحی بده یا وانمود کنه اتفاق خاصی نیفتاده، اما هرچقدر بیشتر به اطراف نگاه میکرد و چشمهای کنجکاو دانشجوها رو میدید که هنوز روی هیسونگ و بعد روی دستهای نزدیکشون میموند، بیشتر احساس میکرد چیزی توی وجودش داره قلقلکش میده.
نه، بیشتر از قلقلک بود.
داشت حرصش میداد
هیسونگ هنوز منتظر جواب بود و دستش هم بین انگشتهای جیک مونده بود، اما جیک به جای اینکه ولش کنه، انگشتهاش رو محکمتر دور دستش قفل کرد و بدون اینکه حتی یک کلمه بگه، شروع به کشیدنش سمت ماشین کرد و نفسهاش رو عصبیوار از بینیش خارج میکرد.
پسر بزرگتر که هنوز از رفتار ناگهانی جیک گیج بود، مجبور شد چند قدم باهاش همراه شه و با نگاه متعجبی به نیمرخش خیره موند.
— جهیون...چیشده؟
جوابی نداد، فقط قدمهاش رو تندتر کرد. در حالی که شال مشکی و بلندش با حرکت پاهاش کمی جابهجا میشد و صلیب طلایی انتهای اون هر بار با قدمهاش تکون میخورد؛ دوباره صداش زد.
— جهیون؟
— دکتر فقط راه بیا.
هیسونگ چند لحظه ساکت موند، اما گوشهی لبش خیلی آروم بالا رفت؛ حالا بیشتر از قبل مطمئن شده بود مشکل چیزی غیر از ناراحتی ساده از دیدن ناگهانیش بود، مخصوصاً وقتی میدید هر بار یکی از دانشجوها نگاهش رو سمت اونها میبره، دست جیک ناخودآگاه محکمتر میشه.
بالاخره با صدای آرومی گفت:
— داری دستمو میشکنی.
— مهم نیست.
— برای من مهمه.
— پس کمتر اذیتم کن.
خندهی کوتاهی از سمت هیسونگ بلند شد و جیک همون لحظه سرش رو سمتش چرخوند.
— به چی میخندی؟
— هیچی.
— پس چرا خندیدی؟
— چون عجیب رفتار میکنی.
جیک ابروهاش رو درهم کشید و دوباره نگاهش رو ازش گرفت.
— من عجیب رفتار نمیکنم.
— دستمو گرفتی و داری منو جلوی نصف دانشگاه با خودت میکشی سمت ماشین، بعد میگی عجیب نیست؟
جیک چند ثانیه چیزی نگفت، خودش هم میدونست توضیحی برای رفتارش نداره، اما درست همون لحظه صدای پچپچ چند نفر از پشت سرشون بلند شد و وقتی برگشت، همون چند دانشجو هنوز داشتن نگاهشون میکردن.
فکش سفت شد و قبل از اینکه حتی فکر کنه، دوباره دست هیسونگ رو کشید.
— فقط بیا.
با حرص نفسش رو بیرون داد و وقتی به ماشین رسیدن، جلوی در ایستاد و بالاخره برگشت سمتش، در حالی که هنوز دستش رو رها نکرده بود.
— چرا اینقدر جلب توجه میکنی؟
هیسونگ با تعجب ابروش رو بالا برد و دستش رو از حصار دست جیک بیرون کشید و هردو رو روی سینش قفل کرد.
— جلب توجه؟ من؟
— اره تو.
— اونوقت چجوری؟
جیک چند لحظه نگاهش کرد و لبشو بین دندوناش کشید
— پناه بر خدا، با این قیافت اومدی وسط دانشگاه موسیقی، انتظار داری کسی نگات نکنه؟
هیسونگ لبخند خیلی کمرنگی زد و به سر تا پاهاش توی آینهٔ ماشین، که کنارش بود خیره شد
— قیافهم ایرادی داره جهیونی؟
— نه
— پس چرا ناراحتی؟
جیک لبش رو روی هم فشار داد و چند لحظه ساکت موند، بعد خیلی آهسته گفت:
— چون خوشم نمیاد.
— از چی؟
این بار جیک مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد و با لحنی که انگار گفتنش هم بیشتر عصبیش کرده بود، جواب داد
— از اینکه همه دارن نگات میکنن.
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ***
خیابونها هم نسبت به چند ساعت بعد خلوتتر بودن و نور چراغ مغازهها و ماشینها روی آسفالت خیس پخش میشد.جیک هنوز همون اخم کوچیک رو بین ابروهاش نگه داشته بود و بدون اینکه حتی یک بار سمت راننده رو نگاه کنه، سرش رو به شیشه تکیه داده بود.
عصبانیت یا ناراحتی ، تعصب یا حسادت.
نمیدونست باید چه اسمی روی احساسی که داشت بذاره. اصلا مگه داشتن این احساسات درست بود؟ معلومه که نه. جیک زن و بچه داشت، اگرم میخواست نمیشد باهاشون کنار بیاد و قبولشون کنه. رابطش با هیسونگ فقط رابطهٔ بیمار و دکتر بود.
هیسونگ هم چیزی نمیگفت و فقط با تمرکز به جاده نگاه میکرد، چون از وقتی سوار شده بودن حتی یک جملهی درستوحسابی بینشون رد و بدل نشده بود و هر بار که میخواست سر صحبت رو باز کنه، با دیدن قیافهی گرفتهی جیک منصرف میشد.
ذهن پسر هنوز درگیر بود، هیسونگ کاری نکرده بود، حتی برعکس، بعد از مدتها خودش رو به دانشگاه رسونده بود که ببینتش و حالا هم بدون اینکه دربارهی رفتار عجیبش چیزی بپرسه، آروم رانندگی میکرد، اما همین که یاد نگاههای دخترها و پسرهای دانشگاه میوفتاد، دوباره همون حس بد برمیگشت سراغش و باعث میشد لبهاش رو روی هم فشار بده.
دستش رو از روی رونش برداشت و بیاختیار به زنجیر باریکی که دور گردنش بود دست زد؛ صلیب کوچیک طلایی رو بین انگشتهاش گرفت و شروع کرد به چرخوندنش، گاهی زنجیر رو کمی میکشید و دوباره رهاش میکرد و چند ثانیه بعد دوباره همون حرکت رو تکرار میکرد، انگار تنها چیزی که میتونست ذهن شلوغش رو برای چند لحظه مشغول نگه داره، همین بازی کردن با صلیب بود.
هیسونگ خیلی کوتاه نگاهش کرد و دوباره چشمش رو به جاده برگردوند.
— هنوز ناراحتی؟
جیک جواب نداد، فقط صلیب رو بین انگشتهاش چرخوند و کلافه نفس عمیقی کشید و باعث شد چند ثانیه بعد، هیسونگ با صدای آرومتری بپرسه:
— اگه به خاطر اون حرفته، قصد نداشتم اذیتت کنم.
جیک بالاخره نگاه کوتاهی سمتش انداخت
— من ناراحت نیستم
پسر بزرگتر خیلی آرام ابرویی بالا داد و با دستش، شیشه ماشینو پایین کشید.
— معلومه.
جیک اخم کرد و کاملا سمتش برگشت، لبش رو جمع کرد و دوباره سمت پنجره چرخید، اما هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که زیر لب گفت:
— شما دکترا همیشه همینقدر رو اعصابین؟
— فقط وقتی مریضهامون انکار میکنن.
جیک همونطور که به بیرون نگاه میکرد، پوزخند خیلی کوچیکی زد.
— من دیگه مریض شما نیستم، اصلا قرار نبود دیگه منو توی اون مطب ببینی.
— پس چرا هنوز داری با صلیبت بازی میکنی؟
دست جیک همون لحظه متوقف شد و چند ثانیه به صلیب کوچیک بین انگشتهاش خیره موند، انگار تازه متوجه شده بود از وقتی سوار ماشین شده مدام باهاش ور میره، بعد زنجیر رو ول کرد و دستش رو روی پاش گذاشت
— اینکه با گردنبندم بازی میکنم نشون میده یه بیمار روانیم؟
— نه کاملا، ولی اعتقاد جدی به خدایی که مدام باعث آزارت شده قطعا یه جنون ناپایداره.
ساکت شد. این اولین بار بود که حس کرد نیازه بیشتر به اعتقاداتش فکر کنه و بعد جوابش رو بده.
به خیابونهایی که یکییکی از پشت شیشه رد میشدن نگاهی انداخت، اما وقتی متوجه شد مسیر دیگه هیچ شباهتی به راه خونه نداره، بالاخره سرش رو از شیشه جدا کرد و نگاه مشکوکی سمت هیسونگ انداخت.
— داریم کجا میریم؟
هیسونگ بدون اینکه نگاهش کنه، خیلی عادی جواب داد
— یه جایی که فکر کردم خوشت میاد.
— ولی ما داریم از شهر خارج میشیم..
هیسونگ لبخند خونسردی زد، هنوز برای اجرای نقشههایی که داشت زود بود. شاید ماهها زمان برای عملی کردنش نیاز بود.
— مطب تعطیله، تا جایی که میدونم تو هم کار خاصی برای انجام دادن نداری پس فکر کنم اشکالی نداشته باشه اگه به خونهٔ خارج از شهرم بیای
چند لحظه فقط بهش نگاه کرد و بعد دوباره سرش رو به شیشه تکیه داد. مسیر کمکم از خیابونهای شلوغ فاصله میگرفت و چراغهای کنار جاده یکییکی کمتر میشدن؛ ساختمونها جای خودشون رو به درختهای بلند و تیره میدادن و اون بیرون، بارون ریزی شروع شده بود. قطرهها روی شیشه سر میخوردن و صدای یکنواخت برفپاککنها با صدای لاستیکها روی جاده قاطی میشد، همین موضوع داخل ماشین رو ساکتتر از قبل میکرد.
بعد از یکی دو ساعتی رانندگی بیوقفه، بوی نزدیکی به مشام هردو رسیده بود. ماشین که کاملاً متوقف شد، جیک چند ثانیه بیحرکت روی صندلی موند و از پشت شیشه به ساختمون روبهروش خیره شد.
هیچ شباهتی به چیزی که توی ذهنش از «خونهی خارج از شهر» ساخته بود نداشت.
عمارت بزرگی بود که انگار سالها کسی به ظاهرش دست نزده بود. دیوارهای سنگی خاکستری زیر لایهای از رطوبت تیره شده بودن و بعضی قسمتهاشون از پشت پیچکهای خشک و شاخههای باریک تقریباً دیده نمیشدن. پنجرههای بلند و باریک طبقهی بالا، یکی در میون توی تاریکی فرو رفته بودن و هیچ نوری از پشتشون دیده نمیشد. قابهای چوبی پنجرهها تیره و قدیمی بودن و بارون روی شیشهها خطوط نامنظمی ایجاد کرده بود که باعث میشد حتی چیزی که پشت پنجره قرار داشت هم واضح دیده نشه.
سقف بلند و شیبدار خونه از بین شاخههای درختها دیده میشد و دودکش سنگی بزرگی از یکی از قسمتهای ساختمان بالا رفته بود. اطراف عمارت هیچ خونهی دیگهای وجود نداشت؛ نه چراغی، نه ساختمونی، نه حتی صدای دور یک ماشین.
فقط جنگل بود. درختهای بلند و لخت از هر طرف خونه رو گرفته بودن و شاخههای سیاهشون توی مه گم میشد. علفهای بلند و خیس تا نزدیکی دیوارهای عمارت رشد کرده بودن و مسیر سنگی باریکی که از جلوی در ورودی تا جاده کشیده شده بود، بیشتر شبیه راهی بود که سالها کسی ازش استفاده نکرده تا مسیر ورودی یک خونه.
جیک پلک آرومی زد، اون یه پسر بیست و خوردهای ساله بود. برای عجیب رفتار کردن زیادی احساس غرور میکرد.
— خیلی قشنگه.
صدای خودش کاملاً عادی بود، حتی یک ذره هم لرزش نداشت اما انگشتهاش بیاختیار روی لباسش جمع شده بودن.
هیسونگ ماشین رو خاموش کرد و کمربندش رو باز کرد.
— میدونستم خوشت میاد.
پسر کوچیکتر خیلی کوتاه پوزخند زد.
— معلومه.
در ماشین باز شد و هوای سرد و مرطوب یکدفعه وارد شد.جیک چند لحظه صبر کرد، بعد پیاده شد.
صدای بسته شدن در ماشین پشت سرش توی فضای خالی حیاط پیچید و خیلی زود محو شد. باد سردی از بین درختها رد شد و موهای جیک رو کمی به هم ریخت. دستش رو بالا آورد و موهاش رو کنار زد، اما نگاهش هنوز روی ساختمان بود.
از نزدیک، خونه حتی بزرگتر به نظر میرسید.
جیک چند لحظه چیزی نگفت بعد زبونش رو روی لبش کشید و با همون لحن بیخیالی که بیشتر از هرچیزی شبیه تلاش برای عادی جلوه دادن اوضاع بود، گفت
— یه کم شبیه خونهی آدماییه که آخر داستان معلوم میشه همهی همسایههاشونو کشتهن.
هیسونگ خندید و در ماشین رو باز کرد.
— زیادی کتاب خوندی پس.
برای اینکه راه رو به جیک نشون بده، زودتر از اون سمت خونه قدم برداشت. هر قدمی که بیشتر نزدیکش میشد، پوزخندی که روی لبهاش شکل گرفته بود بیشتر از قبل مشخص میشد.
نفسهاش از شدت هیجان تندتر از حالت عادی شده بود ولی هنوز برای همچین هیجانی زیادی زود بود. برای خودش متاسف بود که نمیتونست فرشتهای که پشت سرش قدم برمیداره و هر لحظه بیشتر از قبل به جهنمِ اون نزدیک تر میشه رو از همین حالا پیش خودش نگهداره.
بالاخره به در رسیدن، جایی که هیسونگ باید چهرهٔ سابقش رو میگرفت. نفس عمیقی کشید و دستهاشو از جیب کاپشنش بیرون کشید و کلید رو داخل قفل فرو برد.
— قبل از اینکه داخل خونه رو ببینی، خوب بیرونش رو به خاطر بسپر جهیون.
مکثی کرد و با خودش زمزمه کرد.
— قراره روزای سختی رو اینجا سپری کنی.
جیک ایستاد، جملهٔ اولش رو واضح شنید ولی جمله دوم؟ زیادی گنگ بود.
— به خاطر بسپرم؟ برای چی؟
لبخندی روی لبهای هیسونگ شکل گرفت و بالاخره قفل در رو باز کرد.
— بعدا بهت میگم
داخل خونه، تقریبا شبیه بیرونش بود. سرد و بیروح. اگه میخواست با خودش روراست باشه هیچوقت همچین خونهای رو توی ذهنشم تصور نمیکرد. دیوارای طوسی و مشکی با شومینه خاموش گوشهٔ سالن بزرگ که هیزمهای کوچیک و بزرگ داخلش جاداده شده باشن.
نفسش رو بیرون داد و به بخار سفیدی که روبروی دهنش ایجاد شد خندید.
— خیلی سرده!
هیسونگ تاییدش کرد و بعد به کاناپه اشاره کرد.
— بشین، میرم شومینه رو اماده کنم
مدت زیادی نگذشت که هیسونگ خودشو به کاناپه رسوند و روبروی جیک ایستاد. بنظر میومد چیزی پشت سرش مخفی کرده باشه. لبخندش، اون لبخند بامزهای بود که شاید اگه وجود نداشت جیک احساس میکرد چیزی که پشت سرش نگه داشته تبر یا شاید چاقوی تیزیه که قراره باهاش سمت معبودش بره. نگاهش بین دستای پسر چرخید و بعد رو به بالا رفت. حالا به چشماش خیره شده بود
— چی اون پشته اقای لی؟
— خب، میتونی حدس بزنی؟
جیک نفس عمیقی کشید، موهای چتریـش رو مرتب کرد و سرشو پایین انداخت.
— نه حوصلشو ندارم.
هیسونگ که یکمی ناامید شده بود لبخندش رو کمکم محو کرد و دستهاش رو جلو اورد.
جیک سرش رو بالا گرفت، شوکه شده بود. چیزی که بین انگشتای پسر جا گرفته بود چاقو یا جسم خطرناک نبود بلکه جعبهٔ کوچیکی بود که احتمال میداد کادو باشه.
متعجب نگاهشو بهش دوخت. مال اونه؟
دستهاشو جلو برد تا بگیرتش اما هیسونگ دستشو عقب برد و روبروی پاهای جیک، روی زانوهاش نشست.
— یه شرط داره!
— اگه چیزی که داخلشه ارزشش رو داره، قبوله
— معلومه که داره، مطمئنم کلی خوشحال میشی جهیونی.
لبهای هیسونگ یکمی اویزون شده بود، این تغییر حالتهاش از وقتی که وارد خونه شده بودن کاملا محسوس بود. شاید یه جورایی میتونست بگه زیادی بامزه و دوست داشتنی شده؟ جیک خندید.
— باشه حالا بگو شرطش چیه دکتر
هیسونگ جلوتر اومد، جلوتر، جلوتر و بالاخره نزدیک صورتش ایستاد. خیره شدن به تک تک اجزای صورت فرشته تنها سرگرمیای بود که میتونست تا اخر عمر بدون خستگی مشغولش بشه.
اول به چشماش نگاه کرد، بعد اروم اروم نگاهش روی بینی خوشفرم و در نهایت روی لبهای برجستش کشیده شد. نفسش رو به سختی بیرون داد و جعبه رو کنار پاهاش گذاشت. دستهایی که حالا خالی بودن بالا اومدن و دو طرف بدن جیک، روی کاناپه ستون شدن.
— اجازه بده لبتو هروقت که میخوام ببوسم
مردمک چشمهای جیک کمی تنگ شد، گونههاش رنگ گرفتن و همین نزدیکیه بیشاز اندازش به هیسونگ با موهای قهوهای روشنش باعث شد ضربان قلبش بالاتر از حد معمولش بشه
— مثلا کِی؟
— مثلا همین الان؟
دیگه مطمئن شده بود هیسونگ با ورودش به خونهٔ عجیب غریبش تغییر کرده. فرم چشمهاشم متفاوت شده بود. شکل آهویی که تازه متولد شده باشه.
نگاهشو بین چشمهاش چرخوند و بالاخره تصمیمش رو گرفت. جلو رفت و لبهاشو خیلی آروم و نرم روی لبهای هیسونگ گذاشت.
اولش بوسهی آرومی بود که با برق چشمهای بامبیطور هیسونگ شروع شده بود اما بعد از چند دقیقه به لمس های ریز و درشتی کشیده شده بود که هردو بدون شک بیشتر از هرچیزی بهش نیاز داشتن اما الان وقتش نبود.بوسهبا صدای دلنشینی به پایان رسید و حالا بیشتر از قبل به هم نزدیک بودن. هیسونگ خم شد و جعبه رو برداشت.
— بگیرش، مال توئه.
جیک که هنوز از حس بوسهی چند لحظه قبلشون بیرون نیومده بود خیلی اروم سرشو پایین اورد، جعبه رو گرفت و با تردید بازش کرد.
یه بلیت بود، شکل اشنایی داشت.
— این..
— بلیت کنسرت همون خوانندهایه که اون روز راجبش حرف زدی، گفتی اسمش چی بود؟
جیک هنوز چیزی نمیگفت، فقط حلقهای از اشک دور چشمهاش شکل گرفت. توی کل این مدت فقط یکبار موفق شده بود بلیتی که فقط توی نیم ساعت تموم میشد رو بگیره و حالا اون دوباره میتونست به صورت زنده اهنگاش رو گوش بده. بغضش شکست و سرشو پایین تر برد.
— هیولایِ شب.. این بلیت کنسرت هیولای شبه دکتر لی..شما واقعا میدیدش به من؟
هیسونگ لبخندی زد و دستشو نوازش وارانه روی شونههای پسر معصومش کشید.
— فکر میکنی ارزش شرطی که گذاشتم رو داشت؟
استین هاش رو برای پاک کردن اشکهای مزاحمش بالا اورد و تند تند روی چشمهاش کشید، خندید و سرشو با سرعت بالا و پایین کرد.
— ممنونم، واقعا ممنونم..
— پس نظرت چیه چند ساعت دیگه اینجا بمونیم و خوش بگذرونیم؟ مطمئنم چندتا بطری ویسکی اینجا داشتم، دلت واسه حسی که اولین بار تجربه کردی تنگ نشده؟