Reaction No.8

Reaction No.8

nick

کلاس شیمی این ترم خیلی وقت بود که شروع شده بود و یونجون موقعی تصمیم به رفتن گرفته بود که تقریباً، اواسط ترم بود.

آمادگی قبول کردن مسئولیت دیر رسیدن و غیبت‌هاش رو داشت و با خودش روراست بود، استادش هرکی که هست، نسبت بهش کم لطفی نمیکنه و یونجون حاضر بود سرزنش‌ شدن و سرکوفت شنیدن از استادش رو به جون بخره. درحالی که زیرلب غر می‌زد و کیفش رو روی دوشش جا به جا می‌کرد، از راهرو‌های پر از صدای قدم‌ها عبور کرد و به در کلاس رسید، نفس‌هاش رو منظم کرد و در رو باز کرد.

وقتی وارد کلاس شد، حس کرد تمام نگاه‌ها به سمتش چرخرید

همونطور که در کلاس آروم بسته می‌شد، با صدای آروم ولی محکم استاد رو به روش، سکوت کرکننده‌ی کلاس فرو ریخت.

"به نظر میاد از اون‌هایی هستی که صندلی خالیشون بیشتر از خودشون توی خاطره‌ی کلاس میمونه"

نگاه یونجون سریع روی استاد، ایستاد.اون استاد رو یکی دوبار دیده بود، با یک لبخند محو روی لب‌هاش که هیچ‌وقت کامل دیده نمی‌شد.یونجون همیشه فکر می‌کرد اون مرد انگار متعلق به یه دنیای دیگه‌ست.

همونطور که یه لبخند گوشه‌ی لبش بود، سمت صندلی‌ها قدم برداشت.

"فکر نمیکردم کسی صندلی خالی من رو جدی بگیره، استاد"

روی کلمه‌ی"استاد"تاکید کرد و لبخند گوشه‌ی لبش، که بی‌شباهت به پوزخند نبود محو نشد

سوبین پشت میزش نشست و نگاهی به لیست روی میزش انداخت.

"خب این خوشحال کننده‌س که بالاخره یکی از غایب‌های ثابت کلاس رو می‌بینم"

صدای خنده‌ی چند نفر از ته کلاس بلند شد و یونجون اخمش رو پشت همون پوزخند قایم کرد.

"افتخار دادید که به کلاس من محلق شدید، آقای؟"

"چوی یونجون"

از موقع صحبت با اون مرد، پوزخند از روی لبش نمیوفتاد. پس ادامه داد:

" امیدوارم با اسمم بیشتر از صندلی خالیم حال کنید، استاد"

استاد چوی سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به یونجون داد، همون نگاهی که یونجون نمیدونست چه اسمی باید روش بزاره

"هنوز مطمئن نیستم کدوم برای کلاس مفید تره، یونجون"

درست مثل خود یونجون، روی‌ اسم"یونجون"تاکید کرد و لبخندی، گوشه‌ی لبش نشست

یونجون مکث کرد و همون‌طور که می‌نشست، سرش رو کمی پایین گرفت. نه از روی شرمندگی، بیشتر از اینکه نگاهش به اون چشم‌های خونسرد نیوفته.

ولی هر چند دقیقه یه بار سرش رو بالا می‌آورد تا استاد چوی رو نگاه کنه.به نظر نمیرسید که خیلی از خودشون بزرگتر باشه،یونجون حدس میزد توی رنج سنی خودشون بوده باشه و همین باعث شده بود با خودش فکر کنه"اگه میدونستم استاد شیمی استاد چوی‌ـه، زودتر خودم رو به کلاس شیمی میرسوندم"

اما واقعیت این بود که یونجون از اول ترم، عمداً نیومده بود

نه به‌خاطر خواب‌موندن یا بی‌حوصلگی.

کار خیلی مهم‌تری توی ذهنش بود. کاری که مدت‌ها درگیرش کرده بود، اون مدت‌ها درگیر تمرین برای مسابقات بیسبالش بود

اما هفته‌ی پیش، تمریناتش تموم شد. داخل مسابقه‌ای که در آخر به برد منتهی شد، مصدوم شده بود. مربی ازش خواسته بود کمی استراحت کنه و فعلاً به درس‌هاش رسیدگی کنه

اما خود یونجون هم میدونست که این‌بار، فقط مصدومیت ساده نبود. شاید مجبور می‌شد که بیسبال رو کنار بزاره و بابت این، یه جور احساس مبهم داشت.

یونجون بعد از اون حتی نتونست ناراحت شه.فقط مات و مبهوت موند، یه جور خالی شدن.

بعد از اون دیگه انگیزه‌ای برای فرار نداشت، فقط برگشت به مسیر عادی زندگیش.مثل یه آدمی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره و حالا نشسته بود، با تمام اون سکوت‌هایی که توی سرش پرسه می‌زدن و با چشم‌هایی که نمی‌خواست با نگاه استادس تلاقی پیدا کنن.

"رفیق، شاید باید استثناً بعضی از کلاس‌هارو جدی میگرفتم تا استاد من رو "غایب ثابت کلاس" خطاب نکنه.ولی خب، چون خوشگله اجازه میدم روم لقب بزاره"

Report Page