Rasnia
Maysaura,
شب قبل از اجرا، مینگی به خونهی منیجر سر زد. پشت در چوبی آپارتمانش ایستاد و زنگ خونهاش رو فشار داد؛ به امید اینکه در رو براش باز کنه. چند لحظه صبر کرد و منتظر صاحب خونه موند.
از روزی که با سان تمرین داشت، شمارهاش رو گرفت تا باهاش درارتباط باشه و از ستارهی سقوطکردهاش خبر بگیره.
هرروز خبر منیجر رو ازش میگرفت، ولی هربار به در بسته میخورد.
یونهو اکثر پیامهای دوستش رو رد میکرد و جوابهای کوتاه به سوالاتش میداد. چند روز بود که با خانوادهاش ارتباطی نداشت و همه رو نگران خودش کرده بود.
یکبار سان بین برنامههاش شلوغش، به خونهاش سر زد ولی جوابی ازش نگرفت. انگار که یونهو تصمیم گرفته بود از همهی دنیا خودش رو مخفی کنه.
ستارهی سقوط کرده با عالم و آدم لج کرده و دیواری نفوذناپذیر دور خودش کشیده بود.
همون دیوار امنی که مینگی بیشتر از همه باهاش آشنایی داشت و بهتر از هرکسی مرد رو درک میکرد. نمیخواست بلایی که خودش تجربه کرده بود، سر هیچکسِ دیگهای، به خصوص یونهو بیاد.
از وقتی که با سان دیدار کرده و باهاش حرف زده بود، قفل درونیش شکسته بود.
حس میکرد پسربچهای که همیشه تلاش کرده بود سرکوبش کنه، دوباره از درونش بیرون زده و میخواست خودش رو به تمام دنیا نشون بده.
و اینبار، یونهو قصد نداشت تا جلوش رو بگیره و مخفیش کنه. از همون شب، تصمیم گرفت تا با اضطرابش بجنگه و بدون هیچ پوششی، جلوی مردم اجرا کنه. براش اهمیت نداشت که بقیه چی فکر میکنن و پشتش حرف میزنن یا نه؛ تنها کسی که براش مهم بود، گویهای گریون مرد پشت در بود.
مینگی دستهاش رو پشت در جمع کرد و دوباره تقهای به در زد؛ ولی هیچ صدایی نیومد. نفسش رو به بیرون فرستاد و گوشش رو به در چسبوند. با گوشهای تیزبین و قدرت شنوایی بالاش، تونست ملودی آرامشبخشِ نفسهای منیجر ترسیده رو بشنوه. ناخودآگاه لبخندی زد و گوشش رو عقب برد.
یه دستش رو آهسته پشت در گذاشت و چشمهاش رو بست. با صدای ملایم و آرومی گفت: "میدونم که اونجایی یونهو، لطفا در رو برام باز کن و خودتو از دنیا مخفی نکن."
بغض به گلوی یونهو چنگ زد و انگشتهاش توی تیشرت گشادی که تنش بود، جمع شد. کمرش رو به در تکیه داد و سرش رو بالا گرفت تا به خونهی تاریکش نگاه کنه. چند بار پلک زد تا اشکهای بیقرارش روی گونههاش نریزن.
"بهم گوش کن عزیزم… نمیخوام خودتو پشت کمدها و درها قایم کنی. اشکالی نداره اگر خراب کردی یا نتونستی ساز بزنی…
واقعاً هیچ اشکالی نداره."
مینگی با لطافتی که خودش هم نمیدونست از کجا نشأت میگیره، زمزمه کرد. گلوش رو صاف کرد و لبخند مهربونی به چهره زد. با تن صدای ملایمتری ادامه داد.
"منم مثل تو بودم، از مردم میترسیدم، از اینکه قضاوت بشم و بهم بد نگاه بشه. واقعا اشکال نداره اگه خراب کنی، ما ساخته شدیم تا بیشتر تلاش کنیم و مقابل همهچیز بایستیم."
قلب دردمند یونهو تیر کشید و سد مقاومتیش در برابر اشکهاش شکست. قطره اشکی روی گونهاش سر خورد و خندهی تمسخرآمیزی کرد. پشت دستش رو زیر چشمش کشید و سرش رو به چپ و راست تکون داد، با اینکه میدونست مینگی قادر به دیدنش نیست.
لبهای کبود و پوستهپوستهاش رو از هم باز کرد و زمزمه کرد.
"تو هیچی نمیدونی... م...ن دوباره شک... ست خوردم."
در ثانیهی آخر، بغضش شکست و روی زانوهاش سر خورد. مثل ابر بهار گریه کرد و دستهاش رو روی لبهای لرزونش کوبید.
"هم... ه رو ناامید ک... ردم... دوباره و دوبار… ه... مثل یه احمق عجیبوغریب…"
قلب مینگی با شنیدن ملودی سوزناک ضجههاش به درد اومد و چشمهاش با اشک پر شد. پلکهاش رو محکم بست و سرش رو تندتند به نشونهی مخالفت تکون داد.
چقدر حرفهای مرد آشنا، و در عین حال، دردناک بود.
"این حرف رو به خودت نزن… تو هیچوقت ناامیدکننده نبودی…"
اشکهای مینگی هم شروع به باریدن کردن و انگشتهاش رو روی در جمع کرد. نفس سنگینی کشید و سرش رو بالا گرفت، تا بیشتر از این اشک نریزه.
یونهو زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد و سرش رو به در تکیه داد. احساس توخالی بودن میکرد و دلش میخواست، خودش رو از هستی ساقط کنه. خندهی ضعیفی از لبهاش به بیرون اومد.
"میخواستم دستت رو بگیرم و به آسمونها برگردوندمت، ولی دوباره خودم سقوط کردم…"
مینگی دیگه نتونست مقاومت کنه و لب پایینش لرزید. دست راستش رو محکم پشت چشمهاش کشید و لب پایینش رو به دندون گرفت. وقتی که یونهو اینطوری دربارهی خودش حرف میزد، روحش آتش میگرفت. آروم به در ضربه زد.
"یونهو… تو رو خدا… به جون هرچی باور داری، در رو باز کن. تو رو قسم میدم بذار بغلت کنم… لطفاً… تنهات نمیذارم، از پسش برمیاییم… باشه؟با هم میتونیم درستش کنیم… فقط در رو باز کن."
.
.
.
روز سنگین و پراسترسزای اجرا فرا رسیده بود. مینگی توی اتاق گریم نشسته بود و به پوست دورنگهاش توی آینه خیره بود.
به درخواست سان، هیچ آرایشی نکرد و ماسکی نپوشید. کتوشلوار سیاهی با یقهها و سرآستینهای براق پوشیده بود، یک جفت دستکش شیک و سفیدم به پیشنهاد دلربا دستش کرد. چتریهاش رو به بالا حالت داده و زیر چشمهای کشیدهاش رو سایه کشیده بود. با ظاهر متفاوت و خداگونهاش، به انعکاس خستهاش توی آینه نگاه کرد و لبخند غمگینی زد.
هنوز از یونهو خبری نبود و هرچقدر به موبایلش زنگ زد، جوابش رو نداد.
چند دقیقه تا شروع اجراشون وقت داشت و باید خودش رو آماده میکرد. استرس مثل موریانه از پوست سردش بالا میرفت و ضربان قلبش رو بالا میبرد. چندبار نوک انگشتهاش رو باز و بسته کرد تا گرم بشن و قولنج گردنش رو شکست.
به گویهای مضطرب و پر ترسش خیره شد و لبخند اطمینان بخشی به خودش زد.
"تو از پسش میای مینگی، نگران نباش."
به خودش توی آینه لایک فرستاد و چندبار پلک زد. دستهاش رو روی پارچهی نرم شلوارش کشید و چشمهاش رو محکم بست. نوتها رو باربارها توی ذهنش مرور کرد و به شدت لبش رو گاز گرفت تا کبود بشه.
صدای موسیقی بلند سان از اینجا به اتاقش میرسید؛ مینگی میتونست موج هرجومرج پشت در اتاق رو تصور کنه.
در همین حین، در اتاقش باز شد و دلربا، با شلوار و کت جین وارد شد. لبخند درخشانی روی صورتش نشسته و چشمهاش از هیجان برق میزد. از پشت دستهاش رو دور گردن مینگی حلقه کرد و بوسهای روی موهاش گذاشت.
"خیلی خوشتیپ شدی، بهت افتخار میکنم."
مینگی لبخند دستوپا شکستهای به نوناش زد و دستش رو با لطافت روی پوست نرم دختر کشید. سرش رو آهسته تکون داد و نفسش رو با خستگی به بیرون فرستاد. توی صورتش یه سوال واضح نقش بسته بود و دلربا میتونست اون رو از طرز نگاهش بخونه.
با تردید و ناراحتی لب زد.
"هنوز نیومده، نه؟"
لبخند دختر از صورتش پر کشید و سرش رو به نشونهی منفی تکون داد. لبهاش رو بههم فشرد و با انگشتهاش، فشاری به شونههای قوی مرد داد. دستهاش رو عقب برد و به تصویر ناراحت مرد از آینه نگاه کرد.
دختر دوباره لبخندی زد، ولی نه به درخشش قبل. دستهاش رو آروم بههم کوبید و با افتخار به پیانیست کوچولوش نگاه کرد.
"یونهو بهت افتخار میکنه عزیزم، میدونی که؟"
قلب مینگی تیر کشید، اما ناراحتیش رو نشون نداد. دلش نمیخواست شادی و خوشحالی بقیه رو خراب کنه. سرش رو پایین گرفت و به انگشتهای استخونی و کشیدهاش نگاه کرد. قرار بود در فاصلهی چند دقیقهای، زیر هزاران چشم، بعد سالها دوباره بنوازه و آرزوی مینگی کوچولو رو برآورده کنه.
یاد چشمهای غمگین و پر از تمنای یونهو افتاد و پلکهاش رو محکم روی هم بست. نباید اجرای امشبش رو خراب میکرد!
دلربا موبایلش رو از جیب شلوارش درآورد و به ساعتش نگاه کرد. دو دقیقه تا اجراشون زمان مونده بود.
"آمادهای که امشب بدرخشی ستاره کوچولو؟"
مینگی روی پاهای محکمش ایستاد و دستی روی کتش کشید. به سمت دختر برگشت و چشم غرهای بهش رفت. سرش رو به نشونهی تاسف تکون داد و بازوش رو دوستانه به طرف دختر گرفت.
با لحنی که شیطنت ازش میبارید، جوابش رو داد: "افتخار همراهی به این ستارهی نوظهور رو میدید، بانو؟"
دلربا با دهن بسته خندید و انگشتهاش رو دور بازوی دوستش حلقه کرد. بدنش رو شونهاش فشرد و با خنده به نیمرخ متفاوت مینگی نگاه کرد.
"از خدامه که یه ستاره رو همراهی کنم!"
مینگی با لبخند دستش رو از بغل دختر بزرگتر درآورد و پشت صحنه ایستاد. قلبش با استرس به قفسه سینهاش میکوبید و چشمهاش با ترس برق میزد. دوباره به صحنه برگشته بود، نقطهای که همیشه ازش میترسید و فرار میکرد.
"و حالا نوبت اجرای پرهیجان و چالشبرانگیزمونه که خودم شخصاً بیصبرانه منتظرشم! با همراهی پیانیست بزرگ و بینظیرمون، آقای سونگ مینگی! ستارهای نوظهور که امشب دوباره نورش رو بین ما خواهد تابوند!"
سان با صدای بلند و مردونهاش داد زد و صدای تشویق جمعیت رو مثل فشنگ به هوا برد.
مینگی بزاق دهنش رو به سختی بلعید و با قدمهای محکم و بلند به سمت صحنه رفت. جایی که صدها چشم مشتاق بهش خیره شده بودن و براش دست میزدن!
کف دستهای توی دستکشش رو به شلوارش کشید و تندتند هوا رو به داخل ریههاش برد. با پاهای سنگینش کلنجار رفت تا به عقب برنگرده و فرار نکنه.
زمانی که پشت پیانوی بزرگ و سیاه ایستاد، نور صحنه روش افتاد و نفس همه در سینههاشون حبس شد. مینگی چشمهاش رو با ترس روی چهرههای متفاوت چرخوند و دنبال ردی از انزجار درونشون گشت، اما نگاهش روی مردی قفل موند که با ماسک روی ردیف جلویی، در نزدیکترین صندلی به پیانو قرار گرفته بود.
با دیدن گویهای آشنا و پر از افتخار یونهو، تمامی صداها و چشمهای خیره دورش به خموشی رفتن و دنیاش محو شد.
یونهو انگشتهاش رو روی لبههای ماسکش گذاشت و اون رو پایین آورد. صورت رنگپریده و قشنگش رو به محبوبش نشون داد و لبخندی به گرمایی آفتاب بهش زد.
مینگی حس کرد که همهی استرس و ابرهای سیاه دورش از ذهنش پر کشیدن و چشمهاش با اشک پر شد. منیجر به خاطر اون از غارش بیرون خزیده و برای دیدن اجراش اومده بود!
اونم نه هرجایی، در نزدیکترین نقطهای که به مینگی دید داشت.
پیانیست جوان به گرمی خندید و کنارهی چشمهاش چین خوردن. یه دستش رو روی سینهاش گذاشت و به طرف جمعیت تعظیم کوتاهی کرد. دیگه هیچکس و هیچی براش مهم نبود، فقط میخواست برای مرد عزیزش اجرا کنه.
وقتی سرش رو بالا آورد، نگاهی به سان انداخت و مردمک چشمهاش رو با اطمینان براش باز و بسته کرد.
پشت پیانوش جای گرفت و نفسش رو توی سینههاش حبس کرد، انگشتهای کشیدهاش رو روی کلاویهها پیانو کشید. توی دلش از یک تا سه شمرد و با شنیدن صدای گرم و دوستداشتنی سان، شروع به ساز زدن کرد.
پلکهاش رو بست و تصور کرد که فقط محبوب قلبش اینجا حضور داره و مردم رو به فراموشی سپرد.
یونهو با عشق بهش نگاه کرد و موبایلش رو درآورد تا از درخشش ستارهی زندگیش فیلم بگیره. با قلب پر از عشق و صمیمیت، خودش رو کنار دوست و محبوبش تصور کرد که ویالن مینوازه.
سنگینی سازش رو روی دوشش تصور کرد و انگشتهای پاهاش رو به زمین زد.
دلربا با اشکهایی که همهی صورتش رو خیس کرده بودن، دستهاش رو روی صورتش گذاشت و به پسرکش با افتخار نگاه کرد.
اوده هم که جزو تماشاچیها بود، با دهن باز به هارمونی موسیقی بین ساز و صدای خواننده گوش سپرد و دستش روی قلبش گذاشت.
سان و مینگی طوری با هم ترکیب شده بودن که انگار همهی حضار جادو شده بودن. ملودی تو قلبهاشون میرفت و عشق رو به دلهای سرد و تاریکشون برمیگردوند.
مینگی دقیقا به همون ستارهای تبدیل شده بود که یونهو همیشه آرزوی دیدنش رو داشت. مردی از جنس موسیقی و نور. کسی که یونهو همهی سالها به دنبال کشفش بود و بالاخره پیداش کرد.
مردی متفاوت، از جنس کهکشان، کسی که از نور اومده بود تا تاریکی دنیا رو پاک کنه و گرمای عشق رو به دل مردم برگردونه. مثل کاری که با یونهو کرد؛ عشق رو به روحش برگردوند و دوباره دنیای سیاهش رو روشن کرد.
پایان.