Rasnia
Maysaura,
یونهو سازش روی زمین انداخت و قبل اینکه به بقیه چیزی بگه و با مینگی حرف بزنه، به پشت صحنه دوید تا از نگاهها فرار کنه.
وارد راهروی طولانی و تاریکی شد و به دیواری تکیه داد. نفسنفس میزد و دستهاش سرد شده بودن. قلب بیچاره و دردمندش به قفسهی سینهاش میکوبید و چشمهاش همهجا رو تار میدید. به سختی نفسش رو به داخل بلعید و روی زمین نشست. پاهاش روی زمین گذاشت و زانوهاش رو داخل شکمش جمع کرد. سرش رو روی زانوهاش قرار داد و دستهاش رو از زیر زانوهاش دورشون حلقه کرد.
مینگی رو به همه تعظیمی کرد و از تکتک حضار متعجبزده معذرت خواهی کرد. بعد پنج دقیقه، وارد راهروی تاریک شد. ماسکش رو پایین کشید و یه دستش رو روی دیوار گذاشت. کلید برق رو لمس کرد، ولی روشنش نکرد تا پسرک راحت باشه. نفسش رو حبس کرد و آروم به سمتش قدم برداشت. میتونست صدای هقهقهای دردناک و نفسهای کشدار مرد بزرگتر رو بشنوه. فکر نمیکرد که به این روز بیفته و وسط اجرا حالش بد بشه.
کنار یونهو روی زمین نشست و به تاریکی مقابلشون چشم دوخت. یه دستش رو آروم بالا آورد و روی زانوهای مرد لرزون قرارش داد. لبش رو گاز گرفت. نمیدونست چطوری باید از مرد کنارش معذرت خواهی کنه، شاید یونهو هنوز برای اجرا آماده نبود؟
"من متاسفم، فکر نمیکر…دم این..نطوری بش..ه؛ ناامیدت کردم."
صداش از روی ناراحتی و بغض لرزید و پلکهای خیسش رو بههم فشرد. خیلی جلوی خودش رو گرفت تا گریه نکنه و جلوی مینگی قوی به نظر برسه.
به اصرار و تمنای خودش بود که سعی کرد تا دست پیانیست رو بگیره و از تاریکی نجاتش بده، اما در واقع اون بود که به کمک نیاز داشت. یکی باید دست خودش رو میگرفت تا از دنیای سیاه بیرون میآوردش.
یونهو پوزخند صداداری زد و دستی به شلوار جینش کشید. چونهاش رو بیشتر به سر زانوهاش فشار داد و چشمهاش رو بست. باید توی سایهها میموند و گذشتهاش رو توی سینهاش حبس میکرد. فکر میکرد میتونست به پیانیست کمک کنه و اون رو توی نور صحنه بکشونه، اما همهچیز وارونه شد.
دوباره همه رو ناامید و همهچیز رو داغون کرد. به یاد نگاههای ذوقزده دلربا و بغلهای شاد سان افتاد و قلبش گرفت، باید جواب بقیه رو چی میداد؟
قطره اشک سرکشی از گوشهی چشمش، روی شلوارش افتاد و سرش رو به نشانهی تاسف تکون داد.
مینگی که نمیدونست باید چیکار کنه و چه حرفی بزنه، آهی کشید. انگشتهاش رو لای انگشتهای سرد و کشیدهی یونهو برد. کف کفشهاش رو به زمین چسبوند. نباید برای ساز زدن بهش فشار میآورد و وادارش میکرد جلوی بقیه بنوازه. اضطراب چند ساله رو نمیشد یک شبه از بین برد. سرش رو آهسته تکون داد و فشاری به دست یونهو وارد کرد. ذهنش رو جمعوجور کرد تا جملهای توی ذهنش بسازه و دنبال راهی برای آروم کردن منیجر بگرده. دلربا همیشه اینجور مواقع چی میگفت؟ چشمهاش رو باز و بسته کرد و خودش رو جای دوستش تصور کرد. نفسش رو به سختی به بیرون فرستاد و آهسته زمزمه کرد.
"تو هیچکس رو ناامید نکردی، همه ما روزهایی از زندگیمون زمین میخوریم و از پس کاری برنمیآییم."
چقدر حرفش برای خودش غریب به نظر میاومد، بغض شکل گرفته توی گلوش رو قورت داد. اشک توی چشمهاش جمع شد و لب پایینش رو محکم گاز گرفت. دلش میخواست بالا بیاره و قلب مچالهشدهاش رو از سینه بیرون بکشه.
"تو تا الان بهترین خودت رو ارائه دادی؛ همیشه هم سعی میکنی به آدمایی مثل من کمک کنی."
یونهو هقهق خفهای کرد و سرش رو یکم بالا گرفت تا به چهرهی مرد کنارش خیره بشه. توی تاریکی چیزی معلوم نبود، ولی میتونست گرمای دستهاش رو حس کنه. لب پایینش لرزید و چشمهای نمدارش رو به نقطهی تاریک دیگهای دوخت.
"لازم نیست بهم دروغ بگی، به همهچیز گند زدم و دوباره به درون تاریکیها خزیدم."
دست آزادش رو بین موهاش برد و چنگی به تارهای تیرهاش زد. شونههاش رو به بالا جمع شدن و اشکهای بیشتری روی گونهاش سقوط کردن. خیلی جلوی خودش رو گرفت تا بلند بلند گریه نکنه.
مینگی سرش رو به نشانهی منفی تکون داد و بدنش رو جابهجا کرد و جلوی مرد نشست. اتصال بین دستهاشون قطع شد و مینگی، انگشتهاش رو روی چونهی منیجر گذاشت و سرش رو بالا آورد. بهش لبخند بیجونی زد و با انگشت اشارهاش، خیسی زیر چشمهاش رو پاک کرد. نمیدونست که داره چه کاری انجام میده، فقط میخواست عزیزش رو آروم کنه.
زانوهاش رو دو طرف پاهای دیگری برد و رونهاشون رو بههم چسبوند. چهرهی یونهوی شکسته رو با دستهاش قاب کرد و از تاریکی، به عمق چشمهای قهوهایش خیره شد.
"هیس…به من نگاه کن، یونهو. تو همون رپری هستی که میخواست منو از تاریکی بکشه بیرون. هیچکس نگفته که گند زدی؛ اشکال نداره اگه از اجرا بترسی یا وسط جمع نتونی ساز بزنی. این مشکلی نیست که نشه حلش کرد. میتونیم با هم روش کار کنیم… قدمبهقدم، آروم و همراه هم."
صدای بمش مثل لالایی مادرانه نرم شد و با مهربونی اشکهای دیگری رو پاک کرد. چند تار موی چسبیده به پوست پیشونی یونهو رو به عقب فرستاد.
ولی یونهو انگار نمیخواست بشنوه و کر شده بود، در تلاش بود تا مرد مقابلش رو توجیه کنه که اشتباه میکنه.
"ن…نه، همـه رو ناراحت کردم، دوباره و دوباره… خواهرم هر روز برام غذا میفرسته، برق چشمهای بابام برگشته، سان هر روز بغلم میکنه… اما چطوری بهشون بگم که هنوز خوب نشدم؟ چطوری بگم دنبال یه نور مصنوعی رفتم… و دوباره زمین خوردم..."
مینگی با شنیدن حرفش، عصبی شد ولی خودش رو کنترل کرد. ذهنش مثل پردهی سفیدی شده بود و هیچ کمکی بهش نمیکرد. مردمک چشمهای لرزونش رو به سایههای افتاده توی صورت دردمند یونهو داد. سرش رو جلوتر کشید و ناخودآگاه لبهاش رو به پیشونی داغ یونهو چسبوند. نمیدونست داره چیکار میکنه، ولی تنها کاری بود که به عقل کندش رسید تا انجام بده.
نفس یونهو برید و گریهاش بند اومد. دردیهای قلبش، یکییکی محو شدن.
تاریکی جهان دورش از بین رفت، فقط اون موند و مردی که روبهروش نشسته بود.
زمان براش از حرکت ایستاد؛ وقتی گرمای لبهای اون روی پوستش نشست. یه بوسهی داغ، کوتاه ولی سوزنده، مثل جرقهای که تمام تنش رو به لرزه میانداخت. انگار همهچیز و همهی سلولهاش در اون لحظه، از حرکت متوقف شدن. هوای اطرافش سنگین شد، شونههاش لرزیدن و نمیدونست باید عقب بره یا بمونه.
تنها چیزی که میتونست حس کنه، گرمایی بود که از پوستش بالا میرفت و صدای نفسهای بریدهی خودش که با سکوت در هم قاطی میشد.
مینگی دیگه چیزی نگفت و چند دقیقه همینطور موندن تا یونهو آروم بشه. بعدش باهم به صحنه برگشتن و از تماشاچیها عذرخواهی کردن.
.
.
.
دو روز از پنیک عصبی یونهو میگذشت. پیانیست تصمیم گرفته بود دنبال درمانگر و روانپزشک برای مرد بگرده. دیروز هم به دلربا زنگ زد و شرایط یونهو رو براش توضیح داد. دختر جا خورد و با ناراحتی آه کشید، به مینگی پیشنهاد داد تا منیجر رو از اجرا حذف کنن. اضطرابی که چند سال باهاش دستوپنجه نرم میکرد، یک شبه ناپدید نمیشد.
و حالا، مینگی پشت پیانوییتوی اتاق تمرین کمپانی، نشسته بود. ماسکی به صورتش زده و به پیانوی جلوش نگاه میکرد. انگشتهاش رو به آرومی روی کلاویهها کشید و یاد گریههای دردناک یونهو افتاد. بعد اون روز، پیامی از طرفش دریافت نکرد و منیجر رو دیگه ندید.
توی افکارش غرق بود که در اتاق تمرین باز شد، و مردی با شونههای پهن و بدنی عضلانی، به داخل اومد.
سان فقط تاپ تنگ سیاهش رو پوشیده و سینههای برجستهاش رو به نمایش گذاشته بود.
مینگی ناخودآگاه چشمهاش رو براش چرخوند و از پشت پیانو بلند شد. به طرف مرد رفت و دستش رو جلوش دراز کرد.
"سلام، من سونگ مینگیام."
سان لبخند خستهای بهش زد که دوچاله زیباش رو به نمایش گذاشت. دست پیانیست رو گرفت و تعظیم کوتاهی بهش کرد.
"منم که حتما میشناسید، چویسان هستم."
مینگی لبش رو گاز گرفت و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. لبهاش رو بههم چفت کرد تا به مرد تیکه نندازه! معلومه که میشناختش. تا از قبل این ماجراها، دلربا هرروز و هرثانیه ازش حرف میزد. همهی فتوشاپها و موزیکویدیوهاش رو به مینگی نشون میداد و آمار تمام مصاحبههاش رو داشت.
ماسک روی صورتش رو فیکس کرد و با صدای گرفتهای پرسید: "حالش چطوره؟"
سان منظورش گرفت و سرش رو به نشونهی تاسف تکون داد. لبهاش رو بههم فشرد و آهسته به طرف دیوار آینهای اتاق رفت. نگاه سرسری به موهای خیس از عرقش انداخت و دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد. پوفی کشید و به انعکاس تصویر پیانیست نگاه کرد.
"دو روزه جواب زنگهامو نمیده و با خانوادهاش هم حرف نمیزنه."
مینگی احساس گناه کرد و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد، به طرف پیانو رفت و پشتش نشست.
"نمیخوای ماسکت رو دربیاری؟"
مینگی پلکهاش رو بست و دستهاش روی کلاویهها مشت شدن. از نیمرخ به عقب نگاه کرد و نگاهش با غم پر شد.
"نمیخوام باعث وحشت مردم بشم، برای اون روزم ماسک میزنم."
سان سرش رو به نشونهی تایید تکون داد و گلوش رو گرم کرد. به طرز عجیبی، هردو مرد رو شبیه هم میدید. انگار دو قلب شکسته و طردشده، در کنار هم قرار گرفته بودن تا همدیگه رو کامل کنن.
"حالا میفهمم چرا بهت گیر داده بود."
سان زیر لب گفت و انتظار نداشت که مرد حرفش رو بشنوه.
گوشهای پیانیست همیشه تیز بودن و کوچکترین صداها رو در فاصلهی دهمتری میشنید. اخم گیجی روی صورتش نشست و کامل به طرف خوانندهی اصلی برگشت. با نگاهی که سوال ازش میبارید، پرسید: "چی؟ منظورت چیه؟"
صورت سان به طرفش برگشت و دست به سینه شد. حتی سعی نکرد منکر کلامش بشه یا اون رو پس بگیره. از ته دلش خوشحالم شد که پیانیست حرفش رو شنید.
"یونهو میخواست بهت کمک کنه، چون خودش رو درون تو میدید."
سان چند لحظه صبر کرد و بزاق دهنش رو قورت داد. نمیدونست حرفی که میزنه درسته یا نه، ولی یه حسی بهش میگفت که باید به مینگی بگه که دلیل اصلی کارهای یونهو چیه.
"یونهو همیشه توی کشف استعدادهای کمپانی یه جورایی نابغهست. اون کسایی رو پیدا میکنه که واقعاً لیاقت ستاره شدن دارن، کمکشون میکنه خودشون رو بشناسن و بدرخشن. از وقتی اومده، به دهها نفر کمک کرده تا رشد کنن و تبدیل به ستارههای بزرگ بشن."
مینگی شوکه شد و قلبش یه ضربان جا انداخت. ناگهان دلش خواست مرد رو ببینه و محکم بغلش کنه. لب پایینش لرزید و دوتا انگشتهاش رو به سمت بندهای ماسکش برد. آروم ماسک سفید رو از روی چهرهاش برداشت و پوست دورنگش رو نشون سان داد.
توی چشمهاش، لایهای از اشک جمع شده بود و با کنجکاوی و خجالت، چهرهی خوانندهی معروف رو بررسی میکرد.
"از نظرتون چه شکلیام؟"
چشمهای مهربون و بامزهی سان چین خوردن و لبخند بزرگی بهش زد.
"انگار خدا روی صورتت نقاشی کرده."
نفس مینگی توی سینهاش حبس شد و همهی بدنش با شوک لرزید. یه قطره اشک غمگین روی گونهاش لغزید و به سینهاش چنگ زد. قلبش با بیتابی به سینهاش میکوبید و هقهق ضعیفی از دهنش بیرون پرید.
سان با احترام از جلوی مرد دور شد و گوشهی اتاق رفت تا بهش فضا بده. موبایلش رو از جیبش برداشت و به چت دوستش رفت.
فوری برای یونهو تایپ کرد: "سلیقهات رو دوست دارم مرد، خیلی خاصه."
یونهو به سرعت پیامش رو خوند و سه علامت پایین اسمش ظاهر شد.
جواب داد: "خفهشو و آهنگتو بخون، اگه سربهسرش بذاری؛ کلهات رو میکنم."
سان لبش رو مثل بچهها آویزون کرد و شکلکهای گریان برای دوستش سند کرد.
زیرش هم نوشت: "چه زود منو فراموش کردی نامرد! دارم برات."
صدای سرفه خشک مینگی رو شنید و موبایلش رو توی جیبش گذاشت.
مینگی نقاب خونسرد و محافظش رو زده بود. از سان پرسید: "آمادهای؟"
خواننده سرش رو تکون داد و کنار پیانو ایستاد، چشمهاش رو بست. تصور کرد که بین مردم ایستاده و برای بقیه اجرا میکنه.
مینگی هم همینکار رو کرد و پشت پیانو جای گرفت. نفسش رو حبس کرد و همگام با صدای سان، شروع به نواختن کرد. ملودی رفتهرفته اوج گرفت و دستان کشیده و ماهر مینگی، پابهپاش جلو رفتن.
صدای مردونه و ملایم مرد، شبیه آواز سایرنها بود و همهی مردم رو مدهوش خودش میکرد.
مینگی به دوستش حق داد که شیفتهی چویسان باشه. برخلاف هیکل تنومد و چهارشونهاش، صدای دوستداشتنی و نرمی داشت.
آهنگ بالا و بالا رفت و هر دو مرد توی متن زیباش غرق کرد. ترانهی اصلی از درخشیدن و اوج گرفتن میگفت. دربارهی قدرت عشق و دوستی. فرار از تاریکیها و پریدن به نور.
مینگی احساس کرد که بین موسیقی میرقصه و به بهشت میرسه. خودش رو توی گرمای لطیف و والای خورشید غرق کرد و نواخت. اینقدر به کارش ادامه داد که انگشتهاش به گزگز افتادن و گلوی سان درد گرفت.
بین تمرینشون، گهگداری استراحت میکردن و از روزمرگیهاشون صحبت میکردن. سان آدم خونگرمی بود و اصلا شبیه آدمهای معروف مغرور و خودبزرگبین به نظر نمیرسید.
مینگی تمام روز رو در کنارش خندید و ریلکس کرد. با موسیقی قلبهاشون به هم نزدیک شد و به سرعت رفیق هم شدن.
وقتی که ساعت تمرین تموم شد، بین آغوش گرم و صمیمی مرد غرق شد. با خنده از بغلش دراومد و باهاش خداحافظی کرد.
وقتی از اتاق تمرین بیرون اومد، با چهرههای متعجبزده و بشاش متفاوتی روبهرو شد.
اکثر خوانندهها و ستارههایی که توی شبکه نمایش میدید، براش دست زدن و با دیدن چهرهاش، ذوقزده شدن. حتی چند ایدول به شدت معروف، ازش درخواست کردن تا باهاشون عکس بگیره! هیچوقت توی خوابش هم نمیدید که به خاطر چهره و بیماریش، مورد تحسین افراد مشهور قرار بگیره.
قبل از اینکه توی عشق عجیبوغریب، و جیغ دخترهای خواننده غرق بشه، از کمپانی بیرون زد و دستهاش رو توی جیب هودیش برد. نسیم سرد شبانه وزید و تن مردونهاش رو به لرزه انداخت.
مینگی آهی کشید و سرش رو به آسمون گرفت. به ستارههای درخشان بالای سرش خیره شد و لبخند غمگینی روی لبهاش نشست.
"پس یه ستارهی سقوط کردهای، که به ستارههای روبه مرگ کمک میکنه."
پینوشت: یه تیکه کوتاه مونده، اون برای فردا:)