Rasnia

Rasnia

Maysaura,
Part: 09

درهای بزرگ و سنگین تئاتر خالی باز شدن و مینگی کنار رفت تا یونهو به داخل قدم برداره.

مردمک چشم‌های مرد بزرگ‌تر از تعجب گرد شدن و دهنش رو به شکل ماهی باز و بسته کرد. سازش رو روی پله‌های کنار ردیف صندلی‌های بالایی گذاشت و روی پاهاش چرخید. همه‌جا رو با چشم‌هاش بررسی کرد و از عظمت اون مکان به خودش لرزید. حس می‌کرد که به خونه برگشته و دوباره دلش می‌خواست تا ساز بزنه. بزاق دهنش رو به سختی بلعید و به سالن‌های طبقه بالا که خالی و تاریک بودن، خیره شد.

"چطوری از پس اجاره‌ی اینجا براومدی؟ به نظر گرون میاد."

مینگی دست به سینه، به چارچوب در بزرگ ورودی تکیه داد و نیشخند زد.

"من پولدارم آقای جانگ."

یونهو خنده‌اش گرفت و چشم‌هاش رو برای همراهش چرخوند. به سمت زمین خم شد تا کیف سازش رو برداره.

"اگه قبلا مطمئن نبودم، الان کاملا بهش پی بردم."

نیش پیانیست باز شد و سرش رو تکون داد. به سمت مرد اومد و دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو برد.

یونهو یه تای ابروش رو بالا انداخت. زبونش رو دور لبش کشید و انگشت اشاره‌اش رو به سمت مینگی گرفت.

"داری پز پولتو می‌دی؟"

مینگی با شیطنت سرش رو جلوتر آورد و در فاصله‌ی چند سانتی‌متری با منیجر قرارش داد. گوشه‌ی لبش به بالا سوق پیدا کرد و نفسش رو از قصد روی پوست شخص مقابلش خالی کرد. با لحنی که خباثت ازش می‌بارید، گفت:

"شاید؟ کی می‌دونه؟ شایدم به یه قرار دعوتت می‌کنم."

چشم‌های مینگی برق عجیبی داشت، با لبخند هک‌شده‌ گوشه‌ی لبش، با آرامش خاصی به یونهو زل زده بود و بهش درخواست قرار گذاشتن داده بود.

یونهو توی اون لحظه، قفل شد و مردمک چشم‌های تیره‌اش به درشت‌ترین حالت ممکن رسید. همه‌ی کلمات و مکالمه‌ی چند لحظه قبلش رو از یاد برد و سکوت کرد. نمی‌دونست که چی باید بگه، قدرت فکر کردنش رو از دست داده بود. قلب بی‌قرار و تپنده‌اش محکم به قفسه‌ی سینه‌اش چکش می‌زد و صدای نرم مینگی، بارها بارها توی ذهنش پخش می‌شد.

"من…"

مینگی انگشت اشاره‌اش رو روی لب‌هاش گذاشت و سرش رو به چپ و راست تکون داد. چشمکی به یونهوی شوکه‌شده زد و یهویی بینی مرد رو کشید تا حواسش رو پرت کنه.

"ولی به شرطی که به ترست غلبه کنی و جلوی مردم اجاره کنی."

سکوت بینتون کش اومد. یونهو به سرعت خودش رو عقب کشید و روی انگشت‌‌های پیانیست زد. با چهره‌ی اخمالود و گوش‌های قرمز، پله‌ها رو تندتند پایین رفت و از مرد گستاخ پشت سرش دور شد. انگشت‌هاش رو دور بند کیف سازش محکم‌تر کرد و با چهره‌ی خجالت‌زده به مسیر مقابلش چشم دوخت تا زمین نخوره.

لبخند بزرگی روی لب‌های مینگی نشست و لب پایینش رو آروم گزید. با آرامش‌خاطر پشت مرد پایین رفت تا به استیج برسن. 

دوتا از چراغ‌های بالای صحنه اصلی روشن بودن و یه پیانوی سیاه بزرگ رو نشون می‌دادن. بقیه برق‌ها و قسمت‌ها به تاریکی فرو رفته بود و یونهو هیچ ایده‌ای نداشت که اجاره‌ای یک ماه اینجا چقدر شده. نمی‌خواست هم بهش فکر کنه، وگرنه سرش درد می‌گرفت.

یونهو از پله‌های کنار استیج بالا رفت و زیر یکی از نورها قرار گرفت. کیفش رو با ملایمت روی زمین گذاشت و روی یکی از زانوهاش نشست. زیپ کیفش رو باز کرد و سازش رو با ملایمت بیرون آورد. 

روی شونه‌اش قرارش داد و آرشه رو توی دستش گرفت. امروز صبح سازش رو کوک کرده بود. شست دست راستش رو خم کرد، جاش رو زیر چوب پیدا کرد. انگشت‌هاش لرزیدن، اما کم‌کم آروم گرفتن.

در همین حین، مینگی پشت پیانوی آماده نشست و انگشت‌هاش رو روی کلاویه‌ها کشید.

نفسش رو حبس کرد و چشم‌هاش رو آروم بست، نوت رو توی ذهنش به خاطر آورد.

"تصور کن روی تک‌تک این صندلی‌ها یه گاو نشسته و داره تماشات می‌کنه."

یونهو خنده‌اش گرفت و لب‌هاش رو به‌هم چفت کرد. سرش رو به نشونه‌ی تاسف تکون داد و آهی کشید. منتظر موند تا مینگی شروع کنه و هم‌زمان باهاش ساز رو به صدا دربیاره.

با بلند شدن ملودی شگفت‌انگیز پیانو، همون لحظه موی سفید روی زه سل کشید، و دنیا برای یه لحظه ساکت شد. صدای زنده‌ای از دل چوب برخاست، مثل اولین نفسِ یک رؤیا.

یونهو لبخند زد، نه به‌خاطر صدای درست یا غلط، برای دلتنگیش به موسیقی.

صدای پیانو و ویالن باهم یک‌دل شدن و به سالن سرد و یخی، روح بخشیدن. ملودی آهنگ رفته‌رفته بالا و بالاتر رفت و به قلب‌های جفتشون نفوذ کرد، انگار یه داستان رو روایت می‌کرد. قصه‌ای از اعماق قلب‌های شکسته و مردمان طرد‌شده.

موسیقی‌شون از عشق و آرزوهای نهفته می‌گفت، از گریه‌های بی‌پایان یواشکی، از قضاوت‌ها و نگاه‌های پر ترحم.

مینگی دست از پیانو زدن کشید و با لبخند به سمت مرد نوازنده برگشت، دست به سینه شد. با لذت به لرزش شونه‌های مرد موقع نواختن ساز خیره شد و چشم‌هاش رو بست. 

یونهو استعداد زیادی توی به صدا درآورده ویالن داشت، طوری با آرشه رفتار می‌کرد، که انگار سال‌ها باهاش دوست بود.

پلک‌هاش رو بسته و بازوی راستش رو به جلو و عقب تکون می‌داد.

چند تار موهای تیره‌اش روی پیشونی رنگ‌پریده‌اش سقوط کرده بودن و چهره‌اش رو ماورایی نشون می‌دادن.

یونهک متوجه نبود که صدای پیانو قطع‌ شده، فقط مشغول عشق‌بازی با ساز خودش بود. 

زیر نور زرد لامپ، شبیه ستاره‌ای فراموش‌شده‌ای بود که‌ تاریکی اطرافش رو به عقب می‌روند و در سکوت شب‌ها، می‌درخشید. بدون اینکه کسی متوجه‌اش بشه.

و مینگی اولین نفری بود که درخشش کورکننده‌ی ستاره گمشده رو کشف کرد. 

وقتی که صدا قطع شد و یونهو دست از ساز زدن برداشت، سرش رو بالا گرفت و به پیانیست مسخ‌شده خیره شد.

مینگی یهویی شروع به دست زدن براش کرد.‌ لب‌هاش رو جمع کرد و کمی جلو داد، گونه‌هاش کمی جمع شدن و سوت بلندی کشید. چشم‌های نیمه‌بازش، با ملایمت و مهربونی پر بود. دست به سینه مقابل مرد ایستاد و سرش رو کج کرد.

"بهترین همکاری عمرم بود… تو ویالن رو طوری می‌نوازی که انگار داری باهاش حرف می‌زنی، نه اینکه به صدا درش بیاری.”

یونهو از تعریفش معذب شد و سازش رو با دقت توی کیفش چپوند. دستش رو پشت گردنش کشید و با صدای آرومی "خفه‌شو" رو نثارش کرد.

مینگی سرش رو تکون داد و بلند قهقه زد. دوباره به طرف پیانوش برگشت و پشتش نشست، همه‌ی روز رو مشغول تمرین شدن و این‌قدر این‌کار رو کردن تا انگشت‌هاشون به گز‌گز بیفته و گوش‌هاشون درد بگیره.

بعد چندین ساعت تمرین بی‌‌وقفه، با پیشنهاد یونهو بیرون زدن و یه رستوران سرراهی پیدا کردن.

یونهو برای اینکه پیانیست اذیت نشه، دوتا همبرگر گرفت و دوباره سوار ماشینش شد.

جعبه‌ی ساندویچ رو روی پاهای لاغر دیگری انداخت و بطری نوشابه رو روی داشبورد ماشینش گذاشت.

مینگی زیرلب ازش تشکر کرد و بسته‌ی ساندویچ رو پاره کرد. یه گازی از همبرگر پنیرش زد و از آب شدن محتویاتش زیر زبونش، ناله کرد. به صندلیش چسبید و با سرعت بیشتری خورد.

یونهو با دیدن سرعت خوردن مینگی، که مثل قحطی‌زده‌ها به غذا حمله کرده بود، خندید و چند تار مویی رو که روی صورتش افتاده بود، پشت گوشش زد.

نفس عمیقی کشید و خودش هم کاغذ دور ساندویچش رو باز کرد و گازش ازش زد. از مزه‌ی خوب سس و گوشت، چشم‌هاش برق زد و پنیر داغ زیر لبش آب شد. لقمه‌ رو کامل بلعید و به سمت مرد کنارش برگشت.

"امروز خیلی خوب بود، ازت ممنونم."

مینگی سرش رو تکون داد و چیزی نگفت، لپ‌هاش موقع خوردن غذا باد کرده بودن و خرده نون‌ها روی لباسش ریخته بود.

یونهو لپش رو از داخل گاز گرفت تا بهش نخنده و ماشینش رو روشن کرد تا مرد رو به خونه‌اش برسونه.

بعد بیست دقیقه، جلوی آپارتمان پیانیست ایستادن. یونهو ماشین رو جلوی در ورودیش پارک کرد و به طرف مینگی برگشت.

"فردا می‌بینمت؟"

مینگی که همه‌ی غذاش رو خورده بود، زبونش رو دور لب سسیش کشید و انگشت‌هاش رو توی دهنش برد. باقی‌مونده‌های پنیر رو از روی دست‌هاش لیس زد و دستش رو برای مرد تکون داد.

"شام خوبی بود، فردا دوباره ساعت یازده دنبالم بیا! تا یه ماه باید باهم تمرین کنیم."

چشمکی بهش زد و از ماشین پیاده شد. 

یونهو چشم‌هاش رو براش چرخوند و با خنده ماشینش رو دوباره روشن کرد تا به خونه بره.

.

.

.

یک هفته از تمرین‌ مداومشون پشت هم گذشته بود و به خوبی باهم مچ شده بودن. سان برای آخر هفته به تمرینشون می‌پیوست و باهاشون آهنگ می‌خوند. برنامه‌ی تورش این‌قدر درهم‌وبرهم بود که وقت آزاد برای دیدن تمرین‌های دوستش نداشت.

دیروز برای جفتشون قهوه فرستاد و روز قبل هم، دلربا به دیدنشون اومد. 

روی ردیف جلوییش نشسته بود و با اشتیاق به اجرای دونفرشون نگاه می‌کرد. یه دست گل بزرگ پر از رزهای رنگی هم با خودش به عنوان هدیه آورده بود.

یونهو همه‌ی مدت، تلاش می‌کرد تا چشم‌هاش رو ببنده و به نگاه پر از اشتیاق دلربا اهمیتی نده. در وسط تمرین، حواسش پرت شد و یه نوت رو اشتباه زد، اما کسی سرزنشش نکرد.

در کل روز، تنها تماشاچیشون رو نادیده گرفت و روی موسیقی تمرکز کرد. تصور کرد که کسی اطرافشون نیست و فقط خودشون دوتا هستن. با این‌کار، تنفسش آروم‌ شد و ضربان قلبش به حالت نرمال برگشت.

در پایان تمرین، مورد تشویق پرسروصدای دختر قرار گرفتن و به آغوش گرم دلربا کشیده شدن.

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت و یونهو به اضطرابش غلبه کرده بود، به روز اجرا فکر نمی‌کرد. از وقت گذروندن با مینگی لذت می‌برد و آرزو می‌کرد ای کاش عقربه‌های ساعت از حرکت می‌ایستادن.

اما امروز، همه‌چیز متفاوت بود و مینگی نقشه‌ی جدیدی داشت. صبح زود، به یونهو پیامک داد که زودتر به آمفی‌تئاتر اومده.

منیجر با ترس بی‌دلیلی که همه‌ی وجودش رو گرفته بود، بزاق دهنش رو بلعید و از تخت بلند شد.

به سرعت صبحانه‌ی سرسری و ساده‌ای خورد و یک دست لباس نو پوشید. شومیز سفیدی برداشت و روش پولیور سفید و آبی به تن کرد.

کیف ویالنش رو توی ماشین انداخت و یکی از آهنگ‌های عاشقانه دوستش رو توی ماشین گذاشت تا آروم بشه.

ضربان قلبش بالا رفته بود و گهگداری روی فرمون ماشینش ضرب می‌گرفت.

لب پایینش رو مرتب می‌گزید و نفس‌های تندش می‌کشید.

می‌دونست که مینگی بی‌برنامه کاری نمی‌کنه و بی‌دلیل صبح زود به محل تمرینشون نمی‌ره.

وقتی به جای مورد نظرش رسید، ماشینش رو پارک کرد و خم شد تا از صندلی عقب، سازش رو برداره. به سرعت از در ماشین پیاده شد و قفلش کرد. وارد ساختمون تقریبا خالی از سکنه شد و سرش رو برای حراستش تکون داد.

وقتی پشت درهای بزرگ و بسته‌ی سالن ایستاد، صدای خنده‌های چند نفر رو شنید.

همه‌ی بدنش از ترس یخ بست و یه قدم به عقب رفت، بزاق دهنش رو قورت داد با وحشت به در بسته خیره شد. چند نفر داخل بودن؟

دست‌های یخ‌زده‌اش رو جلو برد و با اجبار در رو با فشار باز کرد.

در با صدای بلندی روی زمین کشیده شد و صحبت همه رو قطع کرد. 

مینگی اونجا با ماسک، کنار چند نفر ایستاده بود. دهن یونهو خشک شده و فکرش درست کار نمی‌کرد.

چشم‌هاش رو با ترس توی جمع کوچیک چرخوند و نگاهش روی صورت پوشونده‌‌شده‌ی مینگی نشست. یهویی، خشم مثل ماری به درون پوستش خزید و اعصابش رو به‌هم ریخت. با قدم‌های سنگین به جلو پیش رفت و لب‌های لرزونش رو محکم به‌هم فشرد.

" تو چرا…"

تا شروع به حرف زد، پیانیست دستش رو دور شونه‌اش انداخت و لبش رو به گوشش مرد رسوند.

"باید عادت کنی تا جلوی بقیه اجرا کنی یونهو."

با شنیدن آوای شیرینش از اسم پیانیست، آروم گرفت و چشم‌هاش رو براش چرخوند. به چند مرد و زن جوانی که جلوشون ایستاده بودن، با اجبار دست داد و سلام کرد. دست‌هاش از فرط استرس نمناک شده بودن و کیف ویالن سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

مینگی ناگهان انگشت‌هاش رو به شکل ‌نا‌محسوسی بین انگشت‌های سرد دیگری فرو برد و فشاری به دستش وارد کرد.

یونهو باناباوری از گوشه‌ی چشم، به چهره‌ی بشاش مرد خیره شد که بخشی از پوست سفیدش از ماسک بیرون زده بود.

"لطفا اجرای ما رو تماشا کنید و بهمون قدرتتون رو ببخشید عزیزان."

مینگی با چشم‌های خندون گفت و تعظیمی به همه کرد. یونهو هم پشت سرش همین‌کار رو کرد.

صدای تشویق حضار بلند شد و همه ردیف جلویی رو پر کردن.

مینگی دست منیجر رو گرفت و بالای صحنه کشوندش. کمکش کرد زیر نور بره، سازش رو روی شونه‌اش جا بندازه و آماده بشه.

یونهو قلبش تند تند می‌زد، دست‌هاش از استرس می‌لرزیدن و لبش رو محکم گاز گرفت. رنگش مثل گچ پریده بود و دست راستش اون‌قدر می‌لرزید که نمی‌تونست درست آرشه رو بگیره.

با صدایی که به زور شنیده می‌شد، به مینگی التماس کرد.

" من نمی‌تونم انجامش بدم…"

پیانیست با چشم‌های تیره و نافذش بهش نگاه کرد و ماسکش رو روی چونش آورد. پشتش به بقیه بود و اهمیتی به حضور بقیه نمی‌داد. با خانواده‌های چند نفر از شاگردهاش حرف زده بود تا به تماشای اجراشون بیان.

دست‌هاش رو دور صورت مرد قاب کرد و پیشونی‌هاشون رو روی هم گذاشت.

"بهشون توجه‌ای نداشته باش؛ فقط روی ساز و صدای پیانو دقت کن. همین رو ازت می‌خوام، باشه؟”

ای‌کاش می‌‌دونست چه کار سختی از یونهوی ترسیده و رنگ‌پریده می‌خواد. 

منیجر به سختی بزاق دهنش رو بلعید و سرش رو تکون داد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد تا پلک‌هاش رو ببنده.

آرشه رو روی موقعیت مناسبش تنظیم کرد و منتظر شروع صدای پیانو موند.

وقتی مینگی پشت سازش نشست و شروع به زدن کرد، یونهو هم آرشه رو روی ویالن حرکت داد. اولش، همه‌چیز آسون و راحت به نظر می‌رسید. مرد خودش رو وادار کرد تا به روزهای گذشته نره و تصور کنه چند گاو بهش نگاه می‌کنن.

لبخند بی‌جونی زد و گام‌به‌گام مرد پیش رفت، با موسیقی پیش هم‌گام شد و لب‌هاش رو به‌هم فشرد. همه‌ی تمرکزش رو روی آهنگ گذاشت و جفتشون رو در دشتی بی‌کران تصور کرد. احساس کرد که با ویالن می‌رقصه و باهم بازی می‌کنن. روی هم سر می‌خورن و دور هم می‌چرخن. همه‌چیز خوب و رویایی به نظر می‌رسید.

همه‌چیز خوب و رویایی به نظر می‌رسید.

در اوج و بخش مهمی از ملودی بودن که یهویی، یکی از تماشاچی‌ها سرفه و معذرت خواهی کوتاهی از همه کرد.

و زیر پاهای یونهو خالی شد و به داخل زمین سقوط کرد. تمرکزش رو دوباره از دست داد و چندین جفت قرمزی رو دید که دورش رو احاطه کردن.

ویالن توی دست‌هاش به خار تبدیل شد و گلوش رو خراشید. آرشه، به تیکه شمشیری بدل شد و درون خار‌های توی دستش رفت و بازوش رو برید. خون به همه‌جا پاشید و یونهو صدای گوش‌خراشی از سازش تولید کرد.

Report Page