Raindrops

Raindrops


پسر قد بلند با خم کردن کمرش، انگشتی به پشت کفشش برد و بعد از چند بار تلاش های متداوم برای تکون دادن پا و انگشتش بالاخره تونست پشت کفشش رو درست کنه و پاشنه استخونی پاش رو داخل کفشش جا بده؛ به هر حال برای ریکی یک قانون بزرگ برای کفش پوشیدن وجود داشت " حتی اگه پاشنه پاهاش هم نابود می‌شدن باید بدون درآوردن کفشش، پشت کفشش رو درست می‌کرد. ".

نگاه خمار پسر به سمت بند های تقریبا بلند کفشش رفت و بعد از اینکه متوجه شد بند هایی که از هزاران سال پیش بسته بود و هنوز هم که هنوزِ باز نشده، لبخندی از روی پیروزی زد و بعد از فشار ریزی به دستگیره در؛ به بیرون از خونه قدم برداشت.

پسر دستی به کت سیاه و مو هاش کشید و تار های زیادی از مو های مشکی و لختش رو روی پیشونی و حتی قسمتی از روی چشمش کشید.

همزمان که ریکی درگیر پوشوندن چشمش به وسیله مو های مشکی رنگش بود، با برخورد قطره کوچک آب برای چند لحظه سر جاش خشکش زد.

در واقع ریکی همیشه بارون رو دوست داشت و براش معنی خاصی داشت اما همین دیشب هواشناسی رو چک کرده بود و بازم با احتمال بارش، نه تنها چتری برنداشته بود و بلکه هزار تا بد و بیراه بخاطر احتمال های غلط هواشناسی داده بود.

پسر گردنش رو کمی تکون داد و با بردن سرش سمت آسمانی که حالا تبدیل به تابلوی نقاشی و بی نقصی از ترکیب ابر های خاکستری و سفید شده بود، خیره شد.

- نگو که دقیقا همین امروز که من هیچی برنداشتم باید همچین اتفاقی بیفته.

پسر دوباره چندتا بد و بیراه بخاطر درستی احتمالات هواشناسی داد که با برخورد قطره دیگه ای به زیر چشمش، ناخودآگاه پلک هاش رو روی هم فشار داد و لب هاش رو بین دندون هاش گرفت.

همونطور که ریکی سر جاش از شوک ایستاده بود و لباس هاش بخاطر قطرات بارون تغییر رنگ می‌دادن، دوباره فحشی رو زیر لب زمزمه کرد و بدون توقف قدم های بلندی برداشت تا به سر پناهی برسه.

نباید دقیقا همین امروز که روز خیلی مهمی براش بود لباس هاش خیس می‌شدن، پسر نفس کلافه ای کشیدن و به اطرافش نگاه کرد.

- واقعا مگه میشه بدتر از این بشه؟

متاسفانه دقیقا بعد از گفتن این جمله از لب های پسر، آسمان و زمین دست به دست هم دادن تا به پسر ثابت کنن " دقیقا بدتر از این هم میشه ".

در بین تمامی اون مشکلات، نگاه ریکی به پسر قد بلند رو به روش رفت.

دقیقا همون چشم های درشتی که هزاران خاطره خوب و بد از گذشته ریکی رو داخل خودش داشت، درست الان رو به روی چشم هاش قرار گرفته و حتی الان بهش خیره شده بود و مثل خودش سر تا پای پسر رو مشاهده می‌کردن.

چطور پسری که خیلی وقت پیش بخاطر اصرار های ریکی قول داده بود که ازش فاصله بگیره، الان دقیقا جلوی خودش زیر بارون بود.

ریکی قدم های نرمی سمت پسرک قد بلند برداشت و بعد از چند ثانیه این لب های هیسونگ و ریکی نبودن که صحبت می‌کردن. چشم هاشون از حس نیاز و دلتنگی برای معشوقشون که بعد از خیلی سال ها دیده بود می‌لرزید.

هیسونگ ناخواسته چشم هاش رو روی چشم های خیره و کشیده نیکی نگه داشت، دلش می‌خواست بهش بگه چقدر دوستش داره و چقدر دلتنگش شده و از این حادثه که باعث شده نیکی بالاخره بهش نگاهی بندازه خیلی هم خوشحال شده، اما با هشدار های مختلف مغزش، حرف هایی که می‌خواست به پسر بزنه رو کاملا فراموش کرد و از گفتن حرف هاش منصرف شد.

ریکی بعد از چند ثانیه دستش رو سمت پسر جلو کشید اما قبل از هر لمسی داخل هوا متوقف شد، با گردش چشم هاش روی کل بدن پسر از روی ناباوری وجود پسر لبخند محوی زد و بالاخره بعد از چند ثانیه لب هاش رو برای حرف های ناگفته ای که تا به حال ازشون حرفی نزده بود، فاصله داد.

دلش می‌خواست به هیسونگ بگه چقدر از کار اون روزش پشیمون شده و دلش میخواد بامبی کوچولوش پیشش باشه، حتی اگه به دست آوردن هیسونگ خیلی طول می‌کشید حاضر بود تا آخر عمرش یا حتی بعد اون رو هم تلاش کنه.

- هیسو-

حرف ریکی با صدای تقریبا نازک و دلنشین شخصی از پشت سرش قطع شد و مغز نیکی کم کم با بررسی کردن وضعیت فهمید که دقیقا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کرد، بدتر شده.

+ اوه ریکی تو اینجایی؟ چرا انقدر طولش دادی؟ من کلی راه رو تا محضر رفتم اما بخاطر بارونی که گفتن میخواد سیل بشه، گفتن بعد بی-

چشم های سونو که حالا با هر قدم از تار بودن در می‌اومد و می‌تونست تصویر مقابلش رو کامل و واضح ببینه، برای لحظه ای با دیدن چهره آشنایی کنار نیکی سر جاش میخکوب شد.

Report Page