Radio Interview

Radio Interview

San


سرش رو به پشتی صندلی ماشین تکیه داد. خسته بود و هنوز یه اسکجوال دیگه برای ادامه‌ی روزش مونده بود. سرش رو پایین انداخت تا به ساعتش نگاه کنه. به نظر می‌رسید چند دقیقه‌ای از وقتی منیجر و راننده‌اش گفته بودن میرن سیگار بکشن، گذشته.

گوشی بیچاره‌اش رو که از صبح حتی نگاهی هم بهش ننداخته بود، از جیبش درآورد تا به منیجرش زنگ بزنه، ولی با دیدن میس‌کال‌های پشت‌سرهم روی صفحه، همه چی یادش رفت. دست‌هاش یخ کرد.

دوست‌پسرش از برنامه‌ی شلوغش خبر داشت و هیچ‌وقت این‌جوری هی پشت‌سر هم زنگ نمی‌زد. اگه اتفاقی براش افتاده بود چی؟

گوشی دوباره توی دستش لرزید. این بار تماس نبود، یه پیام از طرف دوست‌پسرش بود.

جونگین با دست‌های لرزون صفحه‌ی چتی رو که بالاش اسم «لیکسی» می‌درخشید باز کرد و روی آیکون وویس زد. انتظار هر چیزی رو داشت، جز اون چیزی که شنید؛ یه ناله بلند و نفس‌هایی که مابینشون اسم جونگین صدا زده می‌شد. اضطراب جونگین حالا تبدیل به نیشخند شده بود و هوس کرده بود اون شیطان توی جلد فرشته رو دوباره بچشه. می‌تونست حس کنه اشتیاق زیر پوستش می‌دوئه و پمپاژ خون توی پایین تنش باعث می‌شد دیکش توی شلوارش تکون بخوره.

وویس بعدی قبل از اینکه جونگین بتونه چیزی تایپ کنه ارسال شد. صدای خیسی توی فضای ماشین پیچید. جونگین حدس می‌زد فلیکس سراغ یکی از دیلدوهای مورد علاقش رفته باشه چون انگشت‌های ظریفش هیچ وقت راضیش نمی‌کردن.

«هیونـــ..گ» نفس جونگین توی سینه اش حبس شد. «هیونگ لطفا لطفا به فاکم بده.» ناله فلیکس تبدیل به هق هق شد و جونگین با چنگ زدن به دیکش ناله‌ی ارومی کرد.

درِ ماشین با صدای تقی باز شد. جونگین از جا پرید، سرش رو سریع برگردوند و گوشیش از دستش افتاد کف ماشین. چند لحظه همون‌طور مات موند، بعد نفسش رو با استرس بیرون داد و خم شد تا گوشیش رو از روی زمین برداره. خوشبختانه قبل از اینکه منیجرش وارد بشه، وویس تموم شده بود.

منیجر در رو بست و روی صندلی جلو نشست.

«هیونگ؟» جونگین آروم صداش کرد.

«ها؟ چی شده آی‌ان؟» مرد بدون اینکه سرش رو از آی‌پد بالا بیاره جواب داد.

جونگین دستش رو روی پیشونیش گذاشت. «می‌تونم مصاحبه‌ی رادیو رو از خونه انجام بدم؟ حس می‌کنم میگرنم داره شروع می‌شه.»

منیجر سرش رو بلند کرد، اخماش رفت تو هم. «دوباره؟ از صبح چیزی خوردی اصلاً؟»

جونگین لبخند محوی زد. «آره، یه لقمه زدم. فقط خسته‌م، یه‌کم سرم سنگینه.»

«باشه، هماهنگش می‌کنم.» منیجر آهی کشید. «ولی قول بده بری بخوابی، نه اینکه بشینی سر گوشی یا بازی!»

جونگین لبخند زد و نگاهش رو از پنجره گرفت. «چشم هیونگ، قول می‌دم.»

ماشین به‌راه افتاد و سکوت کوتاهی بینشون افتاد. جونگین گوشی‌اش رو از جیبش بیرون کشید، چند لحظه به صفحه خیره موند و بعد فقط یه پیام برای فلیکس فرستاد:

<هیونگ داره میاد.>

***

وقتی جونگین وارد خونه شد هیچ صدایی از هیچ جا نمی‌یومد. همه چراغ‌ها خاموش بودن به جز نوری که از زیر در اتاق خوابشون می‌تابید‌.

فلیکس روی تخت دراز کشیده بود، معلوم بود دوش گرفته و همچنان حوله‌اش دور تنش بود. بوی شامپوش توی فضا پیچیده بود و جونگین رو مست می‌کرد.

چشم‌هاش با دیدن جونگین برق زدن و سریع روی تخت نشست. «بلاخره اومدی؟» جونگین با ارامش کتی رو که تنش بود در اورد و روی صندلی انداخت قبل از اینکه خودش هم روش بشینه.

با دراز کردن دستش از فلیکس دعوت کرد تا روی پاهاش بشینه. «خیلی منتظرم گذاشتی.» با نشستن روی رون.های محکم جونگین خودش رو روی بدنش پیچ و تاب داد.

«تو که بدون من داشت بهت خوش می.گذشت هوم؟» چونه فلیکس رو توی دستش گرفت و به سمت دیلدویی که پایین تخت افتاده بود برگردوند. «به نظرت نباید بخاطرش بهش تنبیه شی؟» توی گوشش زمزمه کرد و لاله گوشش رو گاز گرفت. نفس‌های فلیکس لرزون بود. «مثلا چی؟»

جونگین با ارامش دکمه‌های لباسش رو باز کرد و روی دکمه شلوارش متوقف شد. «یکم صبر بیشتر چطوره؟» فلیکس‌ واقعا صبری نداشت، دیکش هنوز سفت بود حتی بعد از کام شدنش. ولی دلش می‌خواست بازی جونگین رو ببینه.

«میبینم که نیازی به اماده کردنت نیست.» دست‌های جونگین از زیر حوله‌اش به سمت باسنش و حفره‌اش پیشروی کرده بودن. فلیکس نالید و سرش رو روی شونه جونگین گذاشت. دست‌های لرزونش رو سمت شلوار پسر برد و بعد از بیرون آورن دیکش، اون رو پمپ کرد‌. «بشین روش!» جونگین عقب کشید و اجازه داد فلیکس بعد از دراوردن حوله‌اش به‌ تنهایی روی عضوش بشینه.

صدای زنگ گوشی جونگین بلند شد و فلیکس نوچی کرد. در کمال ناباوری ولی جونگین دستش رو دراز کرد و گوشیش رو برداشت. «حالا ساکت و بی حرکت بمون عزیزم!»

تماس وصل شد و جونگین در حالی که دستش روی بدن فلیکس می‌چرخید مشغول جواب دادن به سوال‌ها شد. فلیکس از احساس پُری که داشت لذت می‌برد ولی کم کم تبدیل به عذاب شده بود اونم وقتی هیچ محرکی نبود که لذتش رو بالاتر ببره.

«جونگین..» زیر لب نالید و با چشم‌های اشکیش به پسر زل زد. جونگین نیشخند زد و نیپلش رو با دست ازادش ویشگون گرفت. «هیونگ لطفا.» این بار صدای بلندتری گفت و تکون خوردن دیک جونگین رو تو خودش حس کرد. «حرکت کن!» جونگین لب زد. با بلند شدن صدای فلیکس دوتا از انگشت‌هاش رو توی دهنش فرو کرد. «بله بله مشتاقانه منتظر مصاحبه بعدی ام.» سرعت راید کردن فلیکس بالاتر رفته بود. «ممنون که دعوتم کردین... خدا..نگهدار.» با قطع کردن تماس گوشیش رو روی تخت پرت کرد و به بدن فلیکس چنگ زد. لب‌هاش رو بوسید و ضربه اخر روی پروستاتش هر دو به اوج برد.

«به نفعته که منو ببری رو تخت و درست به فاکم بدی.» فلیکس غر زد و جونگین با خنده بوسیدش. «چشم عزیزم.»


ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]


✧ OrphicFiction ୭̥





Report Page