RUN MY DEAR.

RUN MY DEAR.


پسرک هراسان از پله ها به سرعت بالا می‌رفت هر از گاهی سکندری می‌خورد اما سریعی سر و پا می‌شد.

زانوهاش با برخورد به زمین زخمی شده بودن، اما در اون لحظه هیچ اهمیتی نداشتن؛ لرزه تمام وجود پسرک گرفته بود.

صدای قدم های پشت سرش داشت نزدیک تر می‌شد؛ قفسه سینه اش داشت با سرعت بالا و پایین می‌شد. اکسیژن اطرافش داشت کمتر می‌شد، وقتی به در خونه اش رسید کلید رو با دستای لرزونش وارد در کرد اما هربار کلید از دستش سر می‌خورد.

نفس عمیقی کشید و بار دیگه تلاش کرد و در رو بالاخره باز کرد نفس لرزونی کشید و به سرعت وارد خونه شد. خواست در رو ببنده اما اون رسیده بود. فرشته مرگش روبه روش با لبخندی که بوی مرگ میداد جلوش بود. با دست های لرزونش در رو محکم هول داد؛ اما بی فایده بود اون پاش رو بین در گذاشته و نذاشت یونجون در رو ببنده.

پسر وقتی در با فشار زیادی به طرفش اومد روی زمین افتاد و همونطور به عقب رفت با ترسی که چشماش لرزونش فریاد می‌زد به اون چشمای سرخ در تاریکی خیره شد.

بزاقش رو فرو برد و لبای خشک شده اش رو از هم فاصله داد تا شاید صدایی از دهنش خارج بشه، اما بی فایده بود صداش انگار قطع شده بود.

اون مرد با قدم های آهسته اش به تن لرزون پسرک نزدیک می‌شد.

جوری که اون قدم بر می‌داشت باعث می‌شد پسرک حس کنه روحش میخواد از تنش جدا بشه، وقتی پشتش به سختی برخورد کرد اشک هاش شروع به ریزش کرد.

مرد وقتی در نزدیکی پاهاش قرار گرفت جلوش نشست و با همون لبخندی که پسر روزی فکر می‌کرد زیبا ترین لبخندی هست که دیده، اما حالا چیزی جز یک کابوس نبود.

-"بالاخره بهت رسیدم یونجونی"

صدای سرد مرد تن پسر رو لرزوند حس می‌کرد هرلحظه ممکنه گلوش توسط مرد دریده بشه.

-"چی میخوای‌...چی از ج..ونم.‌میخ..وای..؟!"

مرد به پسرک ترسیده اش نزدیک شد و دستش رو روی صورتش گذاشت و نوازش وار تا لبای سرخش که حالا سفید شده بودن کشید.

چونه اش رو گرفت و سرش به خودش نزدیک کرد روی لباش با لحنی که خواستن را فریاد می‌زد زمزمه کرد :-"تنها چیزی که من می‌خوام تو هستی یونجونا!"

پسر سعی کرد چونه اش رو از دست مرد خارج کنه اما بی فایده بود.

-"تو..تو..یه دیوانه ای...ولم..کن!!"

مرد خنده ای کرد و دستش رو دور گردن پسر پیچید و فشار داد.

یونجون چشماش روی هم فشرد و به زمین چنگ زد راه نفسش بسته شده بود.

-"درسته..من یه دیوانه ام عزیزم دیوونه تو کوچولوی من!"

مرد در گوش پسر گفت و فشار دستش را بیشتر کرد پسر با چشمانی اشکی به مرد خیره شد.

سوبین انگشتش روی قطره اشک هایی که از چشمای پسر میریخت کشید و پاکشون کرد.

یونجون تقلایی برای خارج شدن از زیر دست سوبین کرد. اما بی‌فایده بود بین دیوار و مرد گیر افتاد بود.

سوبین دستش روی صورت پسر کشید و به طرف لب هاش برد، انگشتش رو روی لب های سرخش کشید. به چشمای ترسیده اش خیره شد و به آرومی بهش نزدیک شد، یونجون تکونی به سرش داد و پاهاش روی زمین کوبید، اما سوبین پاهای پسر بین رون های خودش گیر انداخت و اون ها رو محکم بهم چسبوند. بدون اینکه به یونجون اجازه پردازش بده لب‌هاش روی لبای پسر گذاشت، یونجون سعی کرد به عقب هولش بده با دست هاش به شونه اش می کوبید و پاهاش بین زانو های مرد تکون میداد.

سوبین بدون اینکه دست از بوسیدنش بکشه دست هاش رو بین دستش گرفت و بالای سرش به دیوار پین کرد مچ دست هاش بین دستش گرفت. به لب های پسر مک های عمیقی میزد و زبونش رو روشون می‌کشید.

تقلا های یونجون بی فایده بود کاملا بین سوبین و دیوار گیر افتاد بود.

با فکری که به ذهنش رسید دندون هاش رو توی لبای مرد فرو برد، سوبین با هیسی عقب کشید و نگاهش با پوزخند عصبی به پسر داد.

-"تمو...تمومش...کن..!!!"

یونجون با صدای بریده ای بین نفس های تندش گفت. سوبین خنده ای با صدای خش دارش کرد و دستش دور گردن پسر پیچید فشاری بهش وارد کرد.

یونجون نفسش حبس کرد و با چشمای لرزونی بهش نگاه کرد، نگاهش پر از التماس بود. میدونست سوبین قرار نیست کاری باهاش بکنه اما این هم میدونست که اون حالا کنترلی روی رفتارش نداره.

به خودش لعنت میفرستاد که تصمیم به فرار گرفته بود.

سوبین خندید از اون خنده هایی که ترس مینداخت به جون پسر. انگشتش رو نوازش وار از روی پیشونی پسر تا روی چونه اش کشید. وقتی به چونه اش رسید محکم بین انگشت هاش گرفت و یونجون مجبور کرد سرش بلند کنه.


-"چرا فرار کردی؟!هوم چرا جون..بهت گفته بودم که من روانی ام و هرجا بری میام پیدات میکنم!"

گردن پسر بین دستش گرفت و فشارش داد یونجون هرلحظه آماده بود که توسط اون دست ها خفه بشه، انگار سوبین متوجه خواسته پسر بود پوزخندی زد و سرش رو توی گودی گردنش فرو برد.

-"جونا با اون چشمات بهم خیره نشو کنترل خودم داره سخت تر میشه!"

یونجون دیگه تقلا نمی‌کرد و گردنش رو کج کرد جای بیشتر به مرد داد، سوبین خنده ای از کارش کرد و گازی از گردنش گرفت.

یونجون با پیچش درد توی گردنش آخی گفت و تکونی به دست هاش بین دست سوبین داد.

-"ولم..ولم..کن..لطفا!"

پسر با صدای لرزونی گفت و به چشمای به چشمای سرد سوبین خیره شد. سوبین خنده اش از بین رفت جاش رو به اخم داد.

سوبین دستش بلند کرد و سیلی به صورت خیس از اشک یونجون زد، پسر از دردی که توی گونه اش پیچید لب هاش بهم فشرد.

مرد پوزخندی زد و انگشتش نوازش وار روی رو دست خودش روی گونه یونجون کشید و از فکش گرفت یونجون به طرف خودش کشید.

-"ولت کنم؟! چوی یونجون با پای خودت اومدی توی زندگیم اما رفتنت دست خودت نیست!"

سرش به گوش پسر نزدیک کرد و با لحن محکمی گفت. لباش زیر گوش یونجون گذاشت و گاز محکمی از گردن پسر گرفت.

یونجون با درد ناله ای کرد و دست هاش محکم بین دست سوبین تکون داد. سوبین خنده ای زیر گوش پسر کرد و زبونش روی جای گازش کشید.

-"چوی یونجون تو متعلق به منی!"

-"ازت متنفرم چوی سوبین!!"

پسر با خشم توی صورت خونسرد مرد فریاد زد. چشماش از اشک میدرخشید و دورشون قرمز شده بودن.

-"منم عاشقتم کوچولوی من!"

سوبین در حالی که انگشتش روی گونه یونجون می‌کشید و قطره های اشکش رو پاک می‌کرد روی لب هاش زمزمه کرد.

Report Page