ROOMS .
valentinoجی با نگاهی که انگار فحشهای توی سرش رو یکییکی سمت نیکی پرتاب میکرد، بهش خیره شد، بعد با حرص ماشین خودش رو پاک کرد و ازش پیاده شد. درِ ماشین رو محکم بست و همونطور که سمت ورودی بار راه میافتاد، با صدای بلندی رو به نیکی که اون طرفتر داشت ماشینش رو پارک میکرد، داد زد:
- ازت متنفرم ریکی، این چه جهنم درّهایِ؟؟
نیکی بدون اینکه عجلهای برای جواب دادن داشته باشه، درِ ماشین رو بست و با خونسردی سمت جی برگشت. گوشهی لبش بالا رفت و لحن همیشگیِ حرصدرآرش رو به خودش گرفت.
- هیونگ پنج دقیقه شبیه پیرمرد های دو دهه قبل نباش و همراهم بیا.
جی زیر لب چیزی نامفهوم غر زد، اما در نهایت همراه نیکی راه افتاد. هردوشون با هم وارد بار شدن و از بین شلوغی و صدای بلند موزیک رد شدن تا به اتاقی برسن که سونو از قبل برای اون شب رزرو کرده بود؛ یکی از اتاقهای مخصوص بازیِ سوییچ پارتی که قرار بود چند ساعت، همهشون رو از دنیای بیرون جدا کنه.
سونو هر چهار دوست خودش رو دعوت کرده بود تا اون شب کنار هم باشن و یه شب رو بدون دردسر و فکر و خیال بگذرونن.
البته بزرگترین مشکل این بود که اون چهار نفر از هم خوششون نمیاومد. حداقل هیسونگ و سونگهون اینطور نشون میدادن.
هیسونگ و هون، نزدیک به ده دقیقه بعد از نیکی و جی، به جمع پنج نفرهی اونا رسیدن. هنوز چند قدم بیشتر وارد اتاق نشده بودن که صدای کلکل همیشگی نیکی و هیسونگ دوباره بلند شد؛ انگار این دو نفر حتی برای نفس کشیدن هم باید یه دلیلی برای دعوا پیدا میکردن.
- حداقل شبیه تو درازِ بدقواره نیستم!!
نیکی بدون اینکه حتی یه ذره کوتاه بیاد، پوزخندی زد و از بالا تا پایین هیسونگ رو نگاه کرد.
- نمیتونی هم به این حد جذابیت برسی کله پریودی، میتونی؟
سونو که از قبل هم میدونست این بحث قرار نیست به این زودی تموم بشه، دستش رو جلوی دهنش گرفت تا قهقههاش رو خفه کنه.
جی سعی میکرد کاملا خنثی و بیحس به سونگهون نگاه بکنه؛ انگار نه انگار که چند قدم اونطرفتر، اکس عزیزش ایستاده بود و حضورش میتونست تمام آرامشی که جی به زور برای خودش ساخته بود رو به هم بریزه.
اما داخل دلش دوباره همون حس لعنتی برگشته بود.
چشمهاش برای چند لحظه روی صورت سونگهون موند و بعد، بیاختیار روی لبهای پسر نشست؛ روی همون دو گلبرگ خوشمزه و شیرینی که جی هنوز هم مزهشون رو یادش بود و بدتر از اون، هنوز دلش میخواست دوباره طعمشون رو بچشه.
با این حال، هیچ چیز از صورتش مشخص نبود.
سونو سعی میکرد جلوی قهقهه زدن خودش رو بگیره. اون دو نفر همیشه باهم کلکل میکردن. روزی نبود که نیکی و هیسونگ بدون فحش دادن به هم و گیر انداختن همدیگه بگذره؛ انگار کل رابطهشون روی همین جنگهای مسخره و بامزهای ساخته شده بود که هیچکدومشون حاضر نبودن تمومش کنن.
سونو کف دو دست خودش رو به هم کوبید و هر چهار نفر رو از دنیای خودشون بیرون آورد.
- خیلی خب پسرا، امشب اینجاییم تا دور هم خوش بگذرونیم و بازی بکنیم هوم؟
هر چهار نفر از ایدههای شیطانی سونو برای خوشگذرونی خبر داشتن و این موضوع باعث شد تا هر چهار نفر دور میز گرد وسط اتاق بشینن و دست به سینه با چشمهای ریز شده به سونو نگاه بکنن. سونو با دیدن نگاه های اون چهارنفر روی خودش سعی کرد لبخندش رو جمع بکنه و جعبهی قرمز رنگی رو وسط میز گذاشت و همونطور که سعی میکرد چهرهی تخس خودش رو عادی جلوه بده، رو به هر چهار پسر گفت:
- خب پسرا، توی این جعبه، چهار کلید وجود داره که کلید هایی که مشابه هم باشن به یک اتاق میخورن.
چهار پسر اطراف اتاق رو نگاه کردن و چشماشون به دوتا در چوبی که با رنگ مشکی کاور شده بود خورد و با قیافه گیجی به هم نگاه کردن، سونو حرف خودش رو ادامه داد.
- داشتم میگفتم، چهارتا کلید وجود داره ولی در واقع از هر در دو کلید داخل جعبهاس، صرفاً برای دو به دو همگروه شدن شماها. اگر کلید مشابه بیارید باید همراه یار خودتون به داخل اتاق برید و شرط هایی که داخل تلویزیون اتاق نمایش داده میشه انجام بدید، هر گروه که کامل شرط های خودش رو انجام بده میتونه از اتاق بیرون بیاد و بعد صاحب یک جایزه فوقالعاده بزرگ میشه.
نیکی، جی، هیسونگ و سونگهون با نگاه گیجی به هم خیره شدن و بعد هیسونگ چشمهای خودش رو ریز کرد.
- امیدوارم شرط نابود کردن این بچه غول باشه.
نیکی تا میخواست جواب کوبنده ای به پسر مو قرمز بده، سونو حرفشون رو قطع کرد و گلوی خودش رو صاف کرد.
- اهم. خب پسرا، لطفاً هر کدوم از داخل جعبه یک کلید بردارید.
جی، اولین کسی بود که کلید طلایی با ربان قرمز رو از داخل جعبه برداشت، کلید رو دور انگشتهای خودش چرخوند و با چشمهای ریز شده به سه پسر دیگه نگاه کرد، دلش میخواست بدونه نفر بعدی با اون همگروه میشه یا نه. دومین نفر هیسونگ بود، دست خودش رو داخل جعبه برد .
کلیدی با ربان مشکی رنگی رو بیرون آورد و سریعاً به ربان کلید جی نگاه کرد، خب. پارتنرش قرار نبود اون مرد باشه.
سونگهون نفر بعدی ای بود که کلیدی رو از داخل جعبه برداشت، ربانِ کلید هون قرمز بود و با چشمهای ریز شده به جی نگاه کرد و نفسش رو بی صدا بیرون داد، آدمی نبود که زیاد اهل اعتراض باشه..شایدم در اصل دلش برای اون مرد تنگ شده بود. شاید واقعا دلش میخواست دوباره باهاش خلوت بکنه و حرفهایی رو بزنه که هیچوقت جرأت گفتن اون ها رو نداشت .
نیکی آخرین کلید رو برداشت و با پوزخند به هیسونگ خیره شد.
- پس میخواستی این بچه غول رو نابود کنی آره؟
هیسونگ اخم پررنگی کرد و کلید رو توی مشت خودش فشار داد. هیچوقت منکر جذابیت نیکی نشده بود. ته دلش میخواست که اون پسرهی تخسِ ژاپنی با اون چشمهای وحشی رو برای خودش داشته باشه..اما از طرفی هم غرورش اجازه اعتراف به پسر رو نمیداد.
سونو از روی صندلی خودش بلند شد و با پوزخند به چهرههای گیج شدهی اون چهار پسر نگاه کرد و جی و سونگهون رو به اتاق سمت چپ و نیکی و هیسونگ رو به اتاق سمت راست هدایت کرد.
- خوش بگذره پسرا.
پسرها دو به دو وارد اتاقهای خودشون شدن و به محض ورود، درها پشت سرشون قفل شد. هیسونگ و نیکی با بهت و عصبانیت به طرف در برگشتن و با دیدن متن روی تلویزیون به میز گرد جلوی تخت و تبلت روی اون نگاه کردن.
"تاس بندازید و شرطها رو انجام بدید تا از اتاق بیرون برید."
هیسونگ هوف کلافه ای کشید و به در لگد زد، اما جوابی نشنید. نیکی روی صندلی پشت میز نشست و یک دست خودش رو زیر چونه اش گذاشت.
- بیا بشین مو قرمز. قول میدم اذیت کردنت رو برای چند ساعت بذارم کنار.
هیسونگ با شَک به نیکی نگاه کرد و زبون خودش رو روی لبهاش کشید، با قدمهای آروم به سمت میز گرد رفت و رو به روی نیکی و روی صندلی خودش نشست. صفحه تبلت روشن شد و تاسِ بزرگی روی صفحه نمایش ظاهر شد. بالای تاس، با فونت بزرگ و به طرز مسخره ای شاد، نوشته شده بود "شروع کن بازیکن، چیزهای خوبی در انتظارته😉"
نیکی با بیخیالی شونه های خودش رو بالا انداخت و تاس رو لمس کرد. اون چهارگوش مسخره شروع به چرخش کرد و بعد روی عدد چهار ایستاد. تلویزیون صدای "دینگدانگ" بامزه ای داد و بعد روی صفحهاش متن جدیدی پیدا شد:
"عالیه پسر! شرط تو آینه: جوری بهش بلوجاب بده که از شدت لذت بهشت و ستاره ها رو پشت پلکهاش ببینه"
هیسونگ گونههاش سرخ شده بود و با عصبانیت به صفحه نمایش خیره شده بود. دستش رو مشت کرد و آروم روی میز کوبید.
- میدونم با اون سونوی تخم سگ دقیقا چیکار کنم.
نیکی، که واکنش هیسونگ شیرین و بامزه بود، پوزخندی زد و دست به سینه شد.
- نگران نباش، انقد کار بلد هستم که از شدت لذت صدات تمام بار رو پُر بکنه هیونگ.
هیسونگ عصبانی به سمت نیکی برگشت و تا خواست با عصبانیت بهش چیزی بگه، صدای سونو از بلندگوهای کنار اتاق بلند شد.
- آییششش هیونگ! شرط شرطِ، باید بذاری نیکی انجامش بده تا بتونید برید بیرون. در نظر داشته باش که هنوز پنج شرط دیگه برای آزادی شما دو نفر وجود داره و هرچقدر بیشتر مقاومت کنید بیشتر توی اون اتاق میمونید.
نیکی دستش رو جلوی دهنش گرفت و ریز خندید. چهرهی سرخ شده از خجالت و خشم هیسونگ عجیب براش شیرین بود و واقعا میخواست این شرط رو در حق پسر انجام بده. نیکی از پشت میز بلند شد و بالای سر هیسونگ ایستاد، دستهای خودش رو دور طرف صندلی پسر بزرگتر گذاشت و سرش رو کنار گوش هیسونگ برد.
- هی..اونقدر ماهر هستم که شرط رو به خوبی انجام بدم.
هیسونگ با حرص نفس خودش رو بیرون داد و با اخم به نیکی نگاه کرد.
- فقط با اون چشمها داخل چشمهای من زل نزن، فهمیدی پسر؟؟
نیکی دو دست خودش رو به نشانهی تسلیم بالا برد و جلوی هیسونگ قرار گرفت، صندلی پسر بزرگتر رو کمی به جهت مخالف چرخوند و بین پاهای هیونگِ نازنینش قرار گرفت، هیسونگ با دستش روی چشمهای خودش رو گرفت و سعی کرد حواسش رو از نفس های داغ نیکی زیر شکمش پرت بکنه، اما نمیتونست.
پسر کوچیکتر، کمی لبهی تیشرت هیسونگ رو به سمت بالا داد و لیسی به زیر شکم پسر زد. پوست نرم و لطیف هیسونگ باعث خارش دندون های پسر میشد و دلش میخواست تمام بدن ظریف و زیبای هیسونگ رو کبود بکنه. اما فعلأ نمیتونست. طبق شرطهایی که با سونو چیده بود، توی شرط سوم میتونست اینکار رو انجام بده.
با دندون های خودش زیپ شلوار هیسونگ رو پایین کشید و به آرومی اون رو تا زانو های هیسونگ آورد. با انگشتهای کشیده و زیبای خودش، به آرومی باکسر رو از پای پسر مو قرمز درآورد و با دیدن سایز عضو هیسونگ و خطی که به بوت نرم و خوش فرم پسر میرسید رو با اون چشمهای گرسنهاش دنبال کرد، اسپنک محکمی به رون پسر زد که باعث شد پسر مو قرمز محکم موهای نیکی رو چنگ بزنه و لبش رو گاز بگیره.
- فقط انجامش بده عوضی.
نیکی پوزخند رو مخی زد و عضو هیسونگ رو وارد دهنش کرد، زبونش رو روی عضو نیمه هارد شدهی پسر چرخوند و با ولع شروع به مکیدن دیک پسر مو قرمز کرد. عضو پسر رو به گوشهی لپش هدایت کرد و بعد دوباره شروع به مکیدن و بالا و پایین کردن سر خودش روی دیک پسر کرد. هیسونگ سعی میکرد جلوی ناله های خودش رو بگیره. اما نمیتونست مانع کشیدن موهای اون پسر ژاپنی تخس از سر لذت بکنه. پاهای خودش رو روی شونه های پهن نیکی انداخته بود و با لذت و خجالتِ تمام، سر پسر رو به دیک و بین پاهای خودش فشار میداد.
-
توی اتاق دوم، جی با لذت، درحالی که توی چشمهای خیس از اشک سونگهون خیره شده بود داخل دهن پسر کمرش رو حرکت میداد و با دیدن برجستگی بزرگ دیکش توی دهن و گلوی پسر، پوزخند پررنگی زد.
- come on boy.
این..فاک لعنت بهت. این که بار اول تو نیست پرنسِ یخیِ من..مگه..فاک. مگه نه؟؟
موهای مشکی رنگ سونگهون رو چنگ زد و دیکش رو دوباره کاملا توی دهن اون پسر بیچاره فشار داد و با شدت، اول داخل دهن سونگهون و بعد روی صورتش کام شد.
سونگهون با چشمهای اشکی و سرخ به جی نگاه کرد و بعد، با نگاهی که داد میزد به خونِ مرد تشنهاس از روی زمین بلند شد و دوباره پشت میز نشست. جی با لذت نفسش رو به بیرون داد و رو به روی پسرِ برفیِ خودش نشست. از زیبایی مرگبار سونگهون لذت میبرد و برای دوباره داشتن اون پسر یخی تمام زندگی خودش رو فدا میکرد. جی تاس رو چرخوند و با دیدن شرط جدید نفسش حبس شد.
"حریف شما، شما رو به تخت میبنده و هرکاری که دلش بخواد با شما انجام میده."
سونگهون پوزخند پررنگی زد و با لذت توی چشمهای درشت شده از بُهت جی خیره شد.
- زودباش.