RIVAL
t.me/BlueAbyss9ساعت از یک شب گذشته بود اداره بهجز چند اتاق روشن تقریباً خالی به نظر میرسید اما پرث هنوز داخل اتاق پشت میزش درحال مرور کردن همهی اتفاقای همین چندساعت پیش به همون عکس نگاه میکرد
همهی این سال ها بعد مختومه شدن مرگ پدرش فکر میکرد همه چی تموم شده اما حالا مردی که ظاهرا دوستش بوده هم به قتل رسیده.بیشتر از همه چی دلش میخواست بدونه اون نفر سوم کیه که خبری ازش نیست نه مثل اون دوتا مرده نه ردی ازش بوده و هست حتی هیچ یادش نمیاد زمان بچگی پدرش ازش حرفی زده باشه
شاید منظور اون مرد از اینکه تنها کسی که میتونه قاتل رو پیدا کنه خودشه همین پیدا کردن این نفر سوم هست
پووین مشغول دراوردن اطلاعاتی بود که پرث ازش خواست سرش رو بالا آورد و ساعت رو نگاه کرد
"نمیخوای بری خونه؟"
"دلم نمیاد برم،تونستی اسم و مشخصات رو پیدا کنی؟"
"زیاد چیزی پیدا نشد ولی اسم اون جنازهی امروز پیدا شده"
پرث بلند شد رفت سر میز پووین، صفحه کامپیوتر مشخصات هویتی طرف رو نشون میداد "پراسرت وونگساکون ۵۲ ساله، محل تولد:چیانگمای"
با پدرش تو یه محل زندگی میکردن؟ چرا هیچوقت این موضوع رو نفهمیده بود
"اسم اون نفر سوم رو هم دراوردی؟"
"اره بزار الان نشونت میدم"
صفحه مربوط به اون شخص رو باز کرد "کاوین راتاناکول ۴۴ ساله،محل تولد:چیانگمای"
تقریبا چشای پرث از تعجب از حدقه زد بیرون جدی از اینکه پدرش این همه چیز رو ازش پنهون کرده بود ناراحت شد
پووین به حرف زدن ادامه داد
"بعد رئیس یه باند خلافکار هست"
"باند خلافکار؟..."
ولی اگه اینا با هم دوست بودن چجوری رئیس یه بانده درحالی که پدرش کارآگاه بوده؟
"پیدا کردنشون سخته ولی نشدنی نیست بخوای دنبالشون میگردم"
"اره بگرد"
"باشه ولی هنوز ذهنتو درگیر نکن شاید همه اینا اتفاقیه"
"کاش درد الان این مسئله بود کاملا مشخصه همه اینا اتفاقی نیست"
"یعنی میگی یکی همچنان داره به انتقام گرفتن ادامه میده؟"
"نمیدونم هرچی هست دوباره بازی رو شروع کرده"
نگاهش رو دوباره به اطلاعات نفر سوم روی مانیتور دوخت
"و من فکر میکنم حق با پراسرت وونگساکون باشه،میخوام خودم این بازی رو تمومش کنم"
~صبح روز بعد~
هوا کاملا هنوز روشن نشده بود برخلاف روزای دیگه نسیم خنک و ملایمی وجود داشت پرث وارد اداره شد،خستگی شب گذشته از چهرهش مشخص بود یک لحظه هم به استراحت فکر نمیکرد.
پیش پووین رفت
"امروز قراره بریم اسکله امادهاین؟"
"اره به بقیه تیم هم خبر دادم"
"خیله خب پس زودتر راه بیوفتیم"
حدود چهل دقیقه تا رسیدن به اسکله طول کشید،هر دو از ماشین پیاده شدن پرث نگاهی به محوطه انداخت چند قایق با فاصله های خیلی کم از اسکله پهلو گرفته بودن و صدای برخورد آروم آب سکوت رو میشکست،دورتر انبارهای قدیمی دیده میشدن.
"همه جا رو خوب بگردین داخل انبار ها رو هم نگاه کنین"
همه با یه بله چشم گفتن شروع به گشتن کردن خود پرث هم مشغول شد تو دورترین نقطه از بقیه قایق ها،یه قایق خیلی قدیمی دید معلوم بود خیلی ساله اینجاست و کسی هم ازش استفاده نمیکنه ولی بنظر آشنا میومد اون عکس رو از داخل جیبش دراورد خودشه...همون قایقی که سه دوست قبلا عکس گرفتن پرث تو ذهنش تصور کرد اونا هنوز زندهن و صدای خنده هاشون هم حتی به گوشش رسید ولی اینا هیچ فایدهای نداره الان دو نفرشون مردن یکیشون هم معلوم نیست کدوم جهنم درهایه پس افکارش رو کنار زد و سمت قایق رفت بدنهی چوبیش زیر نور فرسودهتر از عکس دیده میشد.
با رفتن به داخل قایق یک صدایی شبیه به ترک خوردگی ازش بلند شد،چیزی نبود فقط یه ساعت خیلی مدرن به چشمش خورد برداشت خیلی تمیز بود بهش نمیخورد ماله چند ساله گذشته باشه که اینجا باقی مونده باشه یعنی به تازگی یکی اینجا اومده..
"پرث؟"
بخاطر صدا یکم ترسید بهت زده برگشت و پووین رو دید
"چیزی پیدا کردی؟"
"خب..."
ساعت رو جلوتر آورد
"یکی اینجا بوده"
"منم همین فکر رو میکنم بیا اینو ببین"
باهم به سمت یکی از انبار ها رفتن مشخصه کسی ازش استفاده نمیکنه پرث داخل رو نگاه کرد همه جا بوی مرده گرفته روی دیوار بالاسر جنازه خون زیادی بود اضطراب همه وجودش رو گرفت میتونست تصویر اینکه یک نفر اومده اینجا و این آدم رو کشته بعد ساعت هم انداخته تو اون قایق رو بکشه.
"هیچی همراهش نیست؟"
"نه قربان فقط تو جیبش یه کارت هست"
کارت رو از مامور گرفت مشکی بود و روش نوشته های نقرهای داشت
VANTA
FIELD OPERATIVE
ID: 056
چند لحظه بهش خیره موند نه اسمی روش بود نه آدرسی، پووین حرف زد
"چیزی دربارهش به ذهنت میاد؟"
"نه ولی حس میکنم به اون باندی که دیروز گفتی ربط داره،زودتر باید پیداش کنیم"
"باشه"
طرف دیگه شهر ساختمونی بزرگ و شیک تقریبا دور از شلوغی خیابون ها هست صدای برخورد مشت ها به کیسه بوکس با صدای مبارزه های دوبهدو تو طرف دیگه ترکیب شده و همه جای سالن رو پر کرده بود
سانتا تو یه گوشه با دست به سینه به دیوار تیکه داده بود و به اون دو نفری درحال مبارزه نگاه میکرد بنظر میاد خوشش اومده انگار همین دیروز خودش یکی از همینا بود البته تربیت سانتا با همه اینا سرتاپا فرق داشت متاسفانه سختگیری های بیش از حد پدرش کم و بیش روش تاثیر گذاشته...
خطاب به پوند که کنارش وایستاده بود لب زد:
"اینا جدیدن؟"
"اره ولی جفتشون از قبل مبارز حرفهای هستن"
"مطمئنی؟ فکر کنم تعریفت از حرفهای یکم اشکال داره"
"دیگه وقتی داشتم تحقیق میکردم اینجوری شنیدم"
سانتا پوزخند کمرنگی زد
"هیچوقت به شنیده ها باور نکن نمیخوای که بخاطر یه اشتباه رئیس مثل دفعه قبل باهات رفتار کنه؟"
با یاداوری اون روز قیافه پوند گرفته شد
"حالا نمیخواد همش اونو بگی خودم حواسم هست"
"هر طور راحتی"
از دیوار فاصله گرفت و هر دو دستش رو داخل جیباش کرد و به سمت در خروجی رفت و از سالن خارج شد
~اداره~
پرث داخل اتاقش جلوی پانل اطلاعات عکسا و مدارکی که بدست اورده و روی اون زده وایستاده بود،سعی میکرد چیزهای مرتبطی پیدا کنه تو همین موقع پووین در رو زد و با اجازه پرث اومد داخل
"اون کارت رو شناسایی کردیم"
"خب؟"
"از آدمای اون بانده.."
"مطمئنی؟"
"اره اون اسمی که روی کارت نوشته شده مربوط به یه ساختمونی هست که ظاهرا ادمهاشون رو اونجا تعلیم میدن و مسنجنشون"
پس اگه اون آدم جز خودشون بوده چرا نتونسته از خودش دفاع کنه؟ قاتل میخواست پیداشون کنه چرا کارت رو برنداشته از جیب مرده؟
هر روز سوالای زیادی توی ذهنش تلانبار میشد ولی اگه میخواست زودتر به جوابا برسه باید خودش یکاری میکرد
"میخوام جزوشون شم"
"زده به سرت؟"
"اتفاقا خیلیم عقلم سرجاشه اگه همینطوری پیش بریم خیلی دیر همه چیو میفهمیم"
پووین چند لحظه ساکت موند
"قبول کن که برم اونجا بهتر میفهمم چی به چیه"
طرف مقابلش آهی کشید و چشمهاش رو آرام باز و بسته کرد
"خیله خب ولی به یه شرط میزارم جونت رو به خطر بندازی"
"چی؟"
"اینکه منم باهات بیام"
یکم مکث کرد
"باشه قبول"
پرث از حرفایی که زد یکم ترسید مخصوصا حالا که علاوهبر خودش باید حواسش به پووین هم باشه ولی هرچی باشه بالاخره همه چیو میفهمه