Quaere
moonتنها چیزی که به گوشش میرسید، صدای فریاد و اکو شدنش تو محیط اطراف بود.
دیگه توانی برای تحرک نداشت و قدرت تفکرش رو از دست داده بود.
صدای فریاد و ناله، برا خودش بود؟ اون بود که داشت زجر میکشید؟
تو تک تک سلولهاش میتونست درد رو حس کنه؛ ولی اون درد نبود..
با فکر بهش چیزی به نام درد تو تنش وجود نداشت.
چه اتفاقی براش افتاده بود؟ از کجا شروع شده بود؟ اون کجا گیر افتاده و چه بلایی داشت سرش میومد؟
هر چی که بود، فقط دلش میخواست زودتر تموم بشه.
شاید اگه چشمهاش بسته میشدن و نفسها و تپش قلبش به پایان میرسیدن، همه چیز به حالت عادی برمیگشت.
شاید مشکل همین بود؛ مشکل این بود که اون وجود داره.
مرگ میتونست مناسبترین گزینه برای زندگی شناور و بیهودهش باشه.
"بومگیو.. گیویا!"
نمیخواست دیگه این اسم رو بشنوه.. نمیخواست توانش رو برای جواب دادن بهش خرج کنه.. باید تموم میشد؛ یا الان، یا هیچوقت.
|
با حس تنگی نفس، از جا پرید و نفس سنگینش رو با صدا بیرون داد و همراه با سرفه، مشتش رو به سینهش کوبید.
چند بار پلک زد و پشت سر هم نفس عمیقی کشید و با لمس دستی رو شونهش، سرش رو کج کرد و به سوبین و هیونینگ خیره شد.
"هیونگ.."
نگرانی پسر بزرگتر جاش رو به لبخندی رو لبش داد. سریع پسر رو به آغوش گرفت و باعث درشت شدن چشمهاش شد.
"خوشحالم.."
لبخند محوی رو لبش به وجود اومد و دستش رو آروم پشت پسر کشید و نگاهش رو اطراف چرخوند و تازه متوجه محیطی که توش بود شد.
وقتی سوبین فاصله گرفت، به دیوار و سقف سفید و دستگاه علائم حیاطی کنار تخت چشم دوخت و متوجه شد که تو خونه نیست.
با وارد شدن دکتر میانسال به اتاق، سوبین و کای از تخت فاصله گرفتن و گذاشتن تا مرد وضعیت دوستشون رو چک کنه.
"همه چیزش سالمه.. فقط باید استراحت کنه."
همراه با لبخندی از اتاق خارج شد.
بومگیو نگاهش رو از در گرفت و به سوبین خیره شد و اخم ریزی کرد.
"چه خبر شده؟"
پسر بزرگتر نفسش رو بیرون داد و روی صندلی نشست و دست بومگیو رو تو دستش فشرد.
"اونروز بیهوش شدی.. نمیفهمم واقعا... گفته بودن دیگه میتونی مرخص بشی و مشکلی وجود نداره.."
چنگی به موهاش زد و از جلو صورتش کنار کشید و ادامه داد:
“لعنت بهت بومگیو."
دستش رو روی صورتش کشید. با صدای خفیفی نالید و نفسش رو بیرون داد.
بومگیو پلکی زد و به پشتی تخت تکیه داد. نگاهش رو از سر تا پا روی پسر چرخوند.
"امروز چندمه؟"
کای نگاهی به گوشیش انداخت و جواب داد:
"یازدهم."
بعد از تایید شدن حرفش به دست بومگیو، گوشی رو تو دستش فشار داد و با بیرون دادن نفسش از اتاق خارج شد.
بومگیو چینی به صورتش داد و به در اتاق خیره موند و بعد از چند لحظه زمزمه کرد:
"یه هفته بیهوش بودم؟"
پسر بزرگتر سرش رو بالا گرفت. بهش خیره شد و مختصر جواب داد:
"آره."
همه چیز خیلی براش عجیب میومد.
گذر زمان رو نمیتونست حس کنه و باورش نمیشد یه هفته چشماش بسته بوده.
در حالی که کل اون مدت مثل چند دقیقه براش حس میشد.
"تشنمه."
با حرفش سوبین نگاهش رو اطراف چرخوند و از جاش بلند شد.
"بطری دست کای بود.. میرم ازش بگیرم."
با قیافه سوالی و گیج به سوبین خیره شد و بعد از بیرون رفتنش، به آب سرد کن گوشه اتاق چشم دوخت.
حس میکرد کلافگی و نگرانی قدرت فکر و حواسش رو از پسر گرفته.
توی راهرو قدم برمیداشت. صدای آشنای پسر رو که شنید، سرعتش رو کمتر کرد و خواست سمتش بره.
"اینکه الان به هوش اومده تقصیر من نیست! همون اولشو هم نمیدونم چطور ممکنه با پرت شدن از پنج طبقه هنوزم زنده بـ.."
"هیوکا؟"
با صدا شدن اسمش، حرفش رو قطع کرد و سر جاش ثابت موند و بعد از قورت دادن آب دهنش، آروم روش رو سمت سوبین برگردوند و بهش چشم دوخت.
"هوم؟"
سوبین لبخند زد و به بطری له شده تو دست کای اشاره کرد و گفت:
"بومگیو تشنهست.. بطری آبش رو میدی؟"
کای چند بار پلک زد و بعد از خندهای تصنعی، سمت پسر اومد و بطری رو بهش داد.
"فکر کردم اتفاقی براش افتاده.. ترسیدم."
سوبین با لبخند پررنگی از پسر تشکر کرد و برگشت تا سمت اتاق بره.
"یا! صدامو میشنوی؟!"
با صدای بلند و بم پسر از پشت تلفن به خودش اومد و سریع گوشی رو دم گوشش گذاشت و زمزمه وار گفت:
"خودت حلش کن.. این مشکل من نیست."
با لحن خونسردتری گفت. گوشی رو قطع کرد و تو جیبش برگردوند.
وارد اتاق شد و سمت بومگیو رفت و بطری رو دستش داد و روی صندلی نشست.
لحظه بعد با صدای گوشیش، گوشی رو از جیبش درآورد و به نوتیفیکیشن خیره شد و بدون باز کردن پیام، از همونجا خوند.
"به نفعته امشبو نمونی بیمارستان. نمیبخشمت سوبین."
نفسش رو با خستگی بیرون داد و چشمهاش رو توی حدقه چرخوند. بعد چند لحظه گوشی رو خاموش کرد و توی دستش فشرد.