Purple My Life ch04
asteria•.خسته و دردمند از چند ساعت خم و راست شدن روی طرح رنگی کای، در خونه رو باز کرد و خواست حضورش رو اعلام کنه که با حضور غیر منتظره سوبین تو راهروی ورودی و قیافه نه چندان دوستانهش که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود شوکه کمی عقب پرید و با خنده معذبی دستش رو روی سینهش قرار داد.
-"ترسوندیم..."
-"کجا بودی؟"
-"سلام.."
-"پرسیدم چرا انقدر دیر کردی؟"
-"مشتری داشتم..بهت پیام دادم که."
با عقب دادن سرش و قدمهای شل و لرزون از کنار سوبین رد شد و کلیدش رو از جاکلیدی آویزون کرد. سعی داشت تپش قلب و اضطرابی
-"یه پیام کوفتی چند جملهای به درد من نمیخوره..چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی؟"
تهیون کلافه دستی به موهاش کشید و
-"چون نیاز داشتم تمرکز کنم و اگه سوالت بعدیت اینه که چرا قبولش کردم باید بگم که به پولش احتیاج داشتم."
داشت به سمت اتاق خواب میرفت تا لباساش رو عوض کنه که دستش گرفتار دست سوبین شد و به اجبار مکث کرد..
-"مطمئنی تا این ساعت سرکار بودی؟"
با حرفش چشمهای تهیون گشاد شد و با ناباوری تک خندهای کرد و دور و بر رو نگاه طعنهآمیزی انداخت.
-"حالا باید اینکه سر کار بودم و بهت خیانت نمیکنم رو ثابت کنم؟ نمیبینی حتی موهام هم رنگی شده!؟"
رفته رفته صداش بالاتر میرفت و کلمات رو به صورت پسر میکوبید
-"اینکه مجبورم تا نصف شب کار کنم تنها یه دلیل داره..اینکه تو این زندگی حداقل یه چیز رو خودم بسازم و مجبور نباشم حداقل توی یک چیز بهت جواب پس بدم سوبین!"
رنگ صورت پسر با حرفای تهیون رفته رفته خفهتر میشد تا اینکه با حرفی که شنید، محکمتر دست تهیون رو فشار داد و به خودش نزدیکش کرد:
-"یکبار دیگه با این لحن باهام حرف بزن تا دیگه مجبور نباشی پاتو ازین در بیرون بذاری."
تهیون با حرص پوزخندی زد و دستش رو با شدت از دست سوبین بیرون کشید.
-"تنها کاری که خوب بلدی انجام بدی کنترل کردن منه..باشه ادامه بده ولی مطمئن باش من اگه میخواستم بهت خیانت کنم سالها توی تاریکی و تنهایی این خونه براش وقت داشتم نه الان که حتی فرصت نفس کشیدن هم ندارم."
و بعد با قدم های بلند و محکم به اتاق رفت و در رو بهم کوبید..
اولین بار بود که حرفاش رو بدون ترس و رک به سوبین میگفت و با اینکه دستاش داشت میلرزید حس بهتری داشت. البته این حس خوب خیلی ادامه پیدا نکرد و با اضطرابی که بی مقدمه و با مرور روزی که گذشت بهش دست داد، وارد سرویس شد و اندک محتوای ته معدهش رو بالا آورد. باورش نمیشد که سوبین به این فکر کرده بود که ممکنه کسی به شکل مخفیانه توی زندگی تهیون بوده باشه.. مخفی یا غیر مخفی.. ذهن تهیون تا اونروز فقط اسیر سوبین بود و بس
پشت در نشست و سعی کرد با دلداری دادن خودش اشکی که کم کم داشت تو چشمش جمع میشد رو پس بزنه.. بعد از جاش بلند شد و به سمت حمام رفت تا آماده خواب شه.
.....
همینطور داشت سلانهسلانه به سمت استودیو قدم برمیداشت که چشمش به بوته گل رزي که تو باغچه ورودی یک خونه شکفته شده بود افتاد و سمتش رفت،
یکی از گل ها رو توی دستش گرفت و خم کرد و گلبرگ هاش رو نوازش داد.
چند روزی از بحث اون شبش با سوبین میگذشت و از اون شب همه چیز بینشون کمی سرد شده بود؛ با اینکه با هم حرف میزدن و کنار هم میخوابیدن ولی انگار یک دیوار شیشهای بینشون کشیده شده بود و فقط تصویرشون کنار هم قرار داشت.
گل توی دستش رو به صورتش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید که باعث شد لبخندی به لبش بیاد..بوی رز اون رو یاد سوبین مینداخت.. سوبینی که کنارش بود اما تهیون دلتنگ حضورش.
با فکر به سوبین، افکارش متوقف شد و گره کوچیکی بین ابروهاش افتاد. اون مرد هیچوقت عطر گل استفاده نمیکرد ولی همیشه یه بوی رقیقی از گل رو میتونست ازش استشمام کنه که برای تهیون خیلی شیرین و دوست داشتنی بود...
-"تهیون!؟"
همینطور به گل زل زده بود و داشت تو عالم خودش سیر میکرد که صدایی آشنا به لحظه برش گردوند..
با ترکیبی از حس تعجب و خوشحالی به سمت صدا برگشت ولی چهرش تقریبا بی تفاوت موند.
-"کای!..تو اینجا چیکار میکنی؟.. مگه قرار نبود بری آمریکا؟"
با کنجکاوی پرسید و کای رو که بهش نزدیک میشد تماشا کرد..
ظاهرا پسر همیشه لباسهای نازک -که برای اون آب و هوا سرد به نظر میرسید- میپوشید.. کای یه پیراهن مشکی پوشیده و استینهاش رو تا ساعدش تا کرده بود؛ جوری که تتویی که تهیون براش زده بود به وضوح دیده میشد..
-"لغو شد."
خیلی ساده با لحن شیرینی گفت و همراه با بالا اوردن دو انگشتش خندید.. بی خبر از اینکه اگه از قبل اینو میدونست و یه روز دیگه رو برای تتو زدن انتخاب میکرد الان تهیون و سوبین قهر نبودن...
هرچند الان خیلی حس بهتری داشت که برای یکبار هم که شده جلوی سوبین سکوت نکرده بود، اما در اون لحظه لبخند خوشحال کای روی مخش رژه میرفت.
آهی کشید و نگاهی به موهای پسر که انگار آبی تر شده بود انداخت گفت:
-"آها.. اینجا چیکار میکنی؟"
-"سوال منم هست..کارگاه همین بغله.. انگار انقدر تو فکرت غرق بودی که راه گم کردی؟"
کمی سمت پسر خم شد و در ادامه گفت:
-"خوبی؟ یکم رنگ و رو پریده به نظر میرسی."
-"خوبم"
تهیون گفت و ساعت رو از صفحه گوشی رو چک کرد.
-"میخواستم پیاده برم استودیو ولی انگار دیر شده باید عجله کنم."
بعد به راه افتاد و به کای دست تکون داد.
-"بعدا میبینمت.."
برخلاف تصورش وقتی پسر حالش رو پرسید بیشتر بهم ریخته بود.. کای با حضورش حتی وقتی چیزی نمیگفت هم چیزی رو ته دلش تکون میداد که براش خوشآیند نبود.. چیزی مثل دلهره یا دل پیچه
-"هی!"
اینبار کای بلند گفت و سمتش دوئید، دستش رو روی شونه تهیون گذاشت تا متوقفش کنه و خودش جلو اومد:
-"یادت رفت نتیجه کارت رو ببینیی!...بعد چند روز رنگاش خودشون رو بهتر نشون دادن."
تهیون که تازه بهش یادآوری شده بود که وقتی داشت تتوی کای رو براش میزد بهش گفته بود: "وقتی خوب شد بهم نشونش بده" مکثی کرد و دوباره سمت پسر برگشت.
با نوک انگشت اطراف تتوی پسر که حالا تقریبا خوب شده بود رو با لبخند کوچیکی لمس کرد و با چشمهای براق، سرش رو بالا آورد به صورتش نگاه کرد:
-"خیلی قشنگ شده.."
کای با لبخند پهن تری سری تکون داد و گفت
-:ممنون از تو...مطمئنم هیونگ هم به این اندازه روش وقت و انرژی صرف نمیکرد."
با حرفش انگار که تهیون حرف خیانت بارانهای شنیده باشه سریع اطراف رو نگاه کرد که مبادا قریب به یک دهم درصد شانس بدش باعث شه یونجون -که خودش تتو زدن رو به تهیون یاد داده بود- اون اطراف باشه و صداشون رو بشنوه.
با خجالت غیرمنتظره ای که بهش دست داده بود سرش رو خاروندن و ریز خندید:
-"میدونم داری اغراق میکنی ولی مرسی.."
-"نه کاملا جدیم."
بعد مکث کوتاهی و این پا و اون پا کردن گفت:
-"میخواستم یه چیزی هم بپرسم."
تهیون که تا این لحظه درگیر تتوش بود که ببینه سبک جدیدی که پنهانی روش امتحان کرده چطور از آب درومده دست کای رو ول کرد و کنجکاو بهش چشم دوخت.
-"چی؟ بپرس خوشحال میشم بتونم جوابت رو بدم."
کای که تا این لحظه انگار ساعدش تو درستترین جای ممکن بود ناگهان به خودش اومد و دستش رو عقب کشید، بعد گلوش رو صاف کرد.
-"اهل الکل هستی؟ تازگیا یه بار کوچیک همین اطراف پیدا کردم که کوکتلای هیجان انگیزی میزنه.. میخواستم بگم با هم امتحانش کنیم؛ حدس زدم خوشت بیاد.."
کای با لحن پرهیجان و در عین حال نامطمئنی تند تند گفت و به صورت تهیون زل زد تا امکان رد کردن پیشنهادش رو توی پسر روبهروش کمتر کنه.
-"امم..باشه؟ هروقت اوکی بودی بگو که من تایمم رو تنظیم کنم.."
و بعد اضافه کرد:
-"فقط نمیخوام خیلی مست شم..میدونی زیاد اوکی نیستم.."
نیش کای با حرفش باز شد و سرش رو تندتند تکون داد
-"نگران نباش هواتو دارم..تو به خاطر من برنامتو عوض کردی، باید به روش خودم جبرانش کنم."
تهیون لبخندی زد و گفت:
-"معلومه..امیدوارم ناامیدم نکنی."
با حرفش کای بلند خندید و دستهاش رو بهم زد:
-"ناامیدت نمیکنم هیونگ... قول."
...
بعد از چند دقیقه پیادهروی سریع به استودیو رسید و اولین چیزی که به چشمش خورد یونجون بود که داشت یکی از صندلیهای استودیو رو تعمیر میکرد و بومگیو که کنارش روی زمین نشسته و به حرکاتش زل زده بود.
سری تکون داد و سمت یونشین -دختری که تازگیا همکارشون شده بود- رفت تا برنامه کاری اونروز رو بگیره.
به طرز عجیبی چند روز اخیر بومگیو بیشتر از قبل به یونجون چسبیده بود و همش سوالهایی زیر لب ازش میپرسید که باعث میشد بعد چند دقیقه مرد خوش اخلاق استودیو آمپر بچسبونه و ساختمون رو بذاره رو سرش..
از طرفی... بومگیو به طور عجیبتری دیگه موهاش رو با کش نمیبست.. به سختی از بین تارموهاش روی تتوها کار میکرد و هربار تهیون از دیدن تارمویی روی لباسش هوار میکشید، برش میداشت و روی سر خودش برمیگردوند تا بعدا روی لباس کس دیگهای پیادهشون کنه.
امرور هم به همین روال شروع شده بود. استایل جدید بومگیو، یونجون که زیر چشمهاش از مستی شب گذشته گود افتاده بود، و یک استودیو که تا خرخره پر کار بود. اخمی کرد و سمت مشتری که منتظرش بود رفت تا کارشون رو شروع کنن که صدایی از پشت سر نالید:
-"اه..."
-"صبح توام بخیر بومگیو."
وقتی بومگیو خودش رو روی صندلی کنار تهیون انداخت با لحن بی تفاوتی، درحالی که داشت روی طرحش کار میکرد گفت و بعد چند لحظه نگاهش کرد:
-"نظرت چیه موهات رو جمع کنی؟ یا کوتاه کنی چه میدونم.."
اینبار لحن دوستانهتری به کار برد و طبق تصورش پسر ترشید:
-"الان مشکلت موهای منه؟ جمع کنم دنیا گلستون میشه... "
بومگیو با لحن رو مخ کم سابقه ای گفت و شروع کرد به جویدن ناخنش.
-"چته هار شدی پاچه میگیری؟"
تهیون دوباره با صدای آروم و لحن بی تفاوتی گفت و مشتریش که یک دختر جوون بود رو در تعجب که چطور میتونن بدون اینکه دعوا کنن اینقدر بهم تیکه بندازن تنها گذاشت.
-"هیچی...یعنی نمیدونم."
بومگیو با حرص شروع به ضرب زدن روی زمین کرد و به طرز چندش آوری ناخن جویده شدهش رو توی فضای خالی اتاق استریل شده پرتاب کرد. خوشبختانه دختر از ترس دردی که هنوز حس نکرده بود، سمت دیگه چرخیده و چشمهاش بسته بود و ناخنی که توی تاریکی پرتاب و لگدی که توی هوا سمت بومگیو هدف گرفته شد رو ندید.
-"آی! ...اینکه هیچی یادم نمیاد خیلی بد رفته رو مخم..از هیونگ هم هرچی میپرسم جوابم رو نمیده تهیون."
با لحن شکسته ای گفت و از فاصله دور به یونجون زل زد.
-"منظورت اون شبه که بیرون خوابیدین؟ کارتون خوابای.."
بومگیو چش غرهای رفت و گفت:
-"آره..یعنی اگه کامل یادم میرفت مشکلی نداشتم..یه چیزایی یادم میاد که امیدوارم واقعی نباشن..شایدم میخوام باشن..گیج شدم انگار پریودم."
-"تو عمرت چند بار پریود شدی که اینقدر مطمئن این حرفو میزنی؟"
تهیون با خنده ناباورانه با دهن کجی گفت و نگاهش کرد، انگار نه انگار که این مکالمه خجالت آور جلوی یه دختر غریبه صورت گرفته...
بومگیو اینبار صاف نشست و قیافه متفکری به خودش گرفت، انگار که شدیدا داره از مغزش کار میکشه و دنبال حل مسئلهی نجات دهندهای برای نوع بشره...
-"ببین ما سوار موتور هیونگ شدیم..یه بسته آبجو خریدیم..رفتیم کنار دریاچه رو چمن نشستیم و شروع به حرف زدن و خوردن آبجو کردیم..من بیشتر میخوردم چون..."
تهیون با یه صدای معترض حرفشو قطع کرد و با اخم گفت:
-"هزار بار گفتی! دیگه نمیخوام بشنوم..پاشو برو بذار تمرکز کنم."
بعد دستمالی رو سمتش پرت کرد و تمرکزش رو به کارش داد.
بومگیو آهی کشید و به سمت مشتری جدیدی که وارد سالن میشد رفت و تهیون رو تنها گذاشت.
#فلش بک عصر روز جمعه#
-"اینجا به نظر خوب میرسه بیا همینجا بشینیم.."
بومگیو ناباورانه اطراف رو نگاه کرد و بعد رو به یونجون گفت:
-"هیونگ شوخیت گرفته؟ به جای کلاب اومدیم جایی که سگم پر نمیزنه!"
یونجون چشم غره ای بهش رفت و روی چمن نشست
-"من اینجا رو ترجیح میدم..حداقل هواش بوی نکبتی نمیده."
بومگیو با تاسف سری تکون داد و کنارش نشست تا بطری آبجواش رو باز کنه:
-"واقعا داری پیر میشی..همینکه این ناکجاآباد رو به کلاب ترجیح دادی اولین نشانش..."
-"شاید.. مهم اینه که جذابیتم همچنان خیلی بیشتر از هم سن و سالاته بچه."
یونجون با پوزخندی گفت و نخ سیگار رو بین لباش گرفت، بدون اینکه روشنش کنه دستهاش رو ستون بدنش کرد و به پشت لم داد:
بومگیو تا سیگار رو تو دستش دید چشمهاش گشاد شد و دستش از سر کشیدن آبجواش کشید:
-"سیگار!؟؟..همین امروز بهم گیر ندادیکه ضرر داره و کار درستی نیست؟"
یونجون دوباره سیگار رو به دستش گرفت و خندید
-"هروقت ۳۵ سالت شه میفهمی که واقعا به چیزایی که ضرر داره احتیاج نداری..منکه روشنش نمیکنم ولی یه عادت قدیمیه که بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه."
بومگیو زانوهاش رو تو بغلش کشید و درحالی که اجازه میداد الکل معدش رو گرم کنه به یونجون نگاه کرد:
-"تو هیچوقت راجع به گذشتت باهام حرف نزدی."
-"چیز جالبی توش نیست که بخوای بشنوی."
نگاه بومگیو به جای زخم روی دست پسر که حالا با یه تتو کاور شده بود رفت و آهی کشید:
-"همیشه دوست داری همه چی رو سختتر کنی..در ضمن خودتو پیر نکن تو هنوز ۳۲ سالته... ۳۳؟"
یونجون خنده ای کرد و سیگار رو به پاکتش برگردوند:
-"راست میگی..دوسال زمان خیلی زیادیه برای اینکه زندگیت تغییر کنه."
و یک بطری آبجو برداشت، بازش کرد و درحد چند قطره ازش مزه مزه کرد...
بعد از حدود ۲ ساعت بومگیو بطری چهارم رو زمین کوبید، نفس عمیقی ناشی از تلخی آبجو و مستی کشید و با خنده روی چمن ولو شد. درحالی که یونجون به نصف بطری دوم رسیده بود با لبخند تماشاش میکرد.
-"هیونگ~"
بومگیو با لحن کشداری گفت و سرش رو تکون داد:
-"چیه بومگیو.."
یونجون با لحن گرمی گفت و ذرهای از نوشیدنیش رو نوشید.
-"چرا برام تتو نمیزنی!؟"
-"چون میدونم این راه پایانی که تو انتظارش رو دارین نداره بچه...من به دردت نمیخورم."
یونجون که میدونست منظور بومگیو درواقع تتو نیست این بار با صداقت گفت و کنارش دراز کشید و به برگ درختای بالا سرش زل زد.
-"تو از کجا میدونی... چی به درد من میخوره ....یا نه هان؟....درد من تویی هیونگ....من تورو میخوام."
بومگیو به لحن بچگونه و شکسته ای آروم گفت و با چشمای نیمه باز آهی کشید.
-"میدونم... هر رابطه ای یه سری چیزای اولیه میخواد گیو..تو هنوز خیلی جوونی باید بری سراغ هم سن و سالات پسر جون."
-"هم سن و سالام یونجون هیونگ نیستن...نمیخوام."
یونجون اینبار خندش گرفت، برگشت و درحالی که روی شکم خوابیده بود، به صورت بومگیو و موهای آشفتش زل زد:
-"با این جنبه کمت میخواستی بری کلاب مست کنی؟"
زمزمهوار گفت و سرش رو به طرفین تکون داد..
بعد از سالها زندگی سیاه سفید توی روزمرگی مرگبار، بومگیو از ناکجاآباد سر رسیده بود و به زور هم که شده دوباره داشت رنگش میکرد.. کلی افسوس که ترس یونجون همیشه قویتر بود و همه رنگها رو خیلی سریع تر از اون چیزی که فکر میکرد پاکشون میکرد.
-"بومگیو؟"
-"هممم..."
با لحنی که اگر داره در سطح یه بچه کمتر از ده ساله حرف میزنه گفت و ریزخندید:
-"الان بیشتر از همه دلت چیمیخواد"
-"اینکه هیونگ برام تتو بزنه."
به طور غیرمنتظرهای سریع و واضح جواب داد و باعث شد یونجوم با تعجب کمی مکث کنه.
-"میشه خودت دلیلش رو بهم بگی؟"
بومگیو آهی کشید و یکم فکر کرد تا بتونه ذهنش رو یه جا جمع کنه:
-"چون...من همینطوریشم دلم برای هیونگ تنگ میشه..تنها راهیه که میشه چند ساعت باهم تنها باشیم..دلم میخواد حداقل یبارم شده هیونگ همه حواسش رو بده بهم..انگار که من براش ارزشمندم."
با لحن صادقانه ای زمزمهوار گفت و وقتی چشماش کامل بسته شده ناخودآگاه اشکاش از دو طرف صورتش پایین ریخت.
-"بعد... هروقت بازم دلم براش تنگ شد... تتویی که برام زده رو میبوسم."
یونجون با حرفهایی که شنید سر جاس منجمد شده بود و نمیدونست چه واکنشی نشون بده..
این پسر...
اشکهای مزاحمی که دیدش رو تار میکرد کنار زد و کنار بومگیو نشست.
-"اشتباه میکنی.."
با لحن محکم ولی سردی گفت و اشکهای بومگیو رو با نوک انگشت پاک کرد.
-"تو همین الانم مرکز دنیای هیونگی... ولی من لیاقتت رو ندارم."
دستش رو روی گونه پسر کشید و اجازه داد اشکهای خودش هم سرازیر بشن.
با چند لحظه مکث و مطمئن شدن ازینکه بومگیو به خواب رفته خم شد و بوسه سطحی رو لبهای گرم و لطیفش کاشت و بعد از کشیدن ژاکت خودش روی بدن پسر کوچیکتر کنارش دراز کشید و بعد از چند دقیقه به خواب رفت.....