Purple My Life ch01
asteria•. 2023-"آقای نام بهتون قول میدم تا آخر این هفته قسط این ماه رو پرداخت کنم.."
همینطور که با سرعت نسبتا زیادی سعی میکرد فاصله باقی مونده تا محل کارش رو بدون اینکه مسبب تصادف وحشتناک و فوت وقت بیشتری بشه طی کنه، گفت و با پیچیدم بهجاده جدیدی پشت تلفن نالید..
-"..متوجهم ولی شما که شرایط پرداخت رو از قبل میدونستین پس چرا..."
با صدای ناهنجاری که ماشین از خودش داد صدای پسر پشت تلفن خفه شد و بدون توجه به غرغرهای مرد که با قدرت بیشتری از سر گرفته شده بود، با یه خداحافظی کوتاه تماس رو قطع کرد.
-"لعنت..."
درحالی که زیر لب غرغر میکرد ماشین رو از وسط ترافیک به کناره جاده کشید و با چنگ کلافهای به موهاش از ماشین پیاده شد، با درموندگی نگاهی به ماشینهایی که با سرعت رد میشدن انداخت و بیهدف -و بدون داشتن ذرهای سواد از مکانیک ماشین- خم شد تا دنبال علت نامعلومی که باعث شده بود ماشینش ناگهانی از کار بیوفته بگرده.
بعد از چند دور گشتن دور ماشین و خم و راست شدن به اینطرف و اونطرفش، گوشی رو از روی صندلی شاگرد قاپید و با بیمیلی شماره دوست پسرش رو گرفت..
بعد از چند بوق اعصاب خرد کن و چندبار تصمیم برای قطع تماس، بالاخره صدای بم مرد از پشت خط به گوش رسید:
-"...باز چی شده تهیون؟ مگه بهت نگفتم تو تایم اداری بهم زنگ نزن؟"
-"ماشینم نزدیک سالن از کار افتاد..نمیدونم چیکار کنم... چارهای نداشتم.. میتونی بیای کمکم کنی؟"
درحالی که با کلافگی موهاش رو بهم میریخت گفت و کف دست عرق کردهش رو به شلوارش مالید. مرد پشت خط آهی کشید و با پس زمینهی صدای کوبیده شدن انگشتهاش روی کیبورد گفت:
-"خودت مشکلت رو حل...آه لعنت... من نمیتونم به خاطر یه مشکل کوچیک مثل این از کارم مرخصی بگیرم تهیون خودت حلش کن. فعلا.."
کلمات از پشت گوشی به صورت تهیون کوبیده شد و بوق ممتد پشت بندش گوش پسر رو پر کرد..
-"س..سوبین! لطفا.."
تهیون با لحن ملتمسانه ای نالید و به تماسی قبلا قطع شده بود خیره موند. با گوشی تلفن ضربهای به پیشونیش زد و همزمان با نثار کردن تمام بد و بیراههای با ادبانهش به دوست پسرش و تمام بیادبانهها به صاحب قبلی ماشین، دوباره سوار ماشین شد و با چشمهای بسته به فرمون تکیه داد.
پنج سال... پنج سال قبل تهیونی که از فرط گرسنگی مجبور به دزدی و جیببری شده بود، توی اولین تلاش، مچش توسط مرد گرفته شد و این نقطهی آشنایی اون دو نفر بود.. چوی سوبین.. مردی متفاوتتر از هر مردی که تهیون تمام عمرش دیده بود، به جای تحویل دادنش به پلیس، براش شام خریده و به داستانش گوش داده بود و تهیون... قلب اون پسر ضعیفتر از اونی بود که بتونه در مقابل اون توجه مثل قبل بتپه و عاشق نشه.
با کلافگی که لحظه به لحظه بیشتر میشد صاف نشست و سعی کرد استارت بزنه ولی انگار ماشین عزیزش که هنوز نتونسته بود قسطاش رو کامل پرداخت کنه نمیخواست دم به تله بده..
همین چندماه پیش گواهی نامه گرفته بود و با اصرار بر خلاف میل سوبین که میگفت: خودش میتونه براش ماشین بخره.. این ماشین رو به قیمت مناسب پیدا کرده بود تا بتونه در عرض ۱ سال قسطاش رو کامل پرداخت کنه؛ ولی انگار اوضاع داشت پیچیدهتر از این حرفها میشد و سوبین که اصلا از وضعیت راضی نبود هم نمیخواست کمکی بهش بکنه
بعد چند دقیقه نفس عمیقی کشید و این بار به دوستش زنگ زد..
-"بومگیو؟.."
-"چته باز صبح به این زودی زنگ زدی؟"
-"ساعت ۱۲ ظهره مرد حسابی، کی میخوای ساعت خوابت رو تنظیم کنی؟"
-"...شنبه بعدی.."
پسر با لحن حرص درار و صدای بم از خوابش جوک بی مزش رو گفت و پشت بندش ریز خندید:
-"زنگ زدی که پیگیر ساعت خوابم باشی؟"
بعد چند لحظه سکوت دو طرف بومگیو دوباره گفت و تهیون آهی کشید:
-"الان ساعت خواب تو آخرین نگرانی منه بومگیو باور کن..میخواستم بپرسم این نزدیکی مکانیک خوب سراغ داری؟"
-"سامانتا چیزیش شده؟؟"
بعد اینکه تهیون راجع به مکانیک پرسید لحن خسته بومگیو جاش رو به یه لحن نگران ولی کاملا بیدار داد و پرسید.
-"سامانتا کدوم خریه چرا داری خزعبل میگی بومگیو؟"
-"منظورم ماشینته..چش شده؟"
اینبار بومگیو با لحن جدیتری گفت:
-"نمیدونم..برا همین دنبال مکانیک میگردم وگرنه خودم حلش میکردم.."
و هردو در مقابل این حقیقت که تهیون هیچ دانشی از ساز و کار ماشین نداره سکوت کردن.
-"...داشتم میاومدم سمت سالن که یهو خاموش شد.."
بومگیو بعد از چندلحظه سکوت که انگار داشت حرفای تهیون رو بالا پایین میکرد دوباره به حرف اومد
-"امم.. خب منکه از اینجور چیزا سر درنمیارم... میخوای بیام اونجا؟ شاید با هم تونستیم یه کاریش کنیم"
-"نه"
تهیون بلافاصله با لحن شکسته گفت.
-"خودم یه کاریش میکنم."
و بعد گوشی رو قطع کرد و مشتی به فرمون زد
همه چیز داشت اعصاب خوردکن تر میشد و بارش بارون هم مثل ادویه داشت تلخی همه چی رو بیشتر میکرد.
دنبال شماره یه مددکش یا مکانیکی گشت که به اون جاده نزدیک باشه و حدودا بعد از نزدیک یک ساعت به این در و اون در زدن بالاخره تونست ماشین رو به یه تعمیرگاه که به طرز جالبی نزدیک آپارتمانشون بود منتقل کنه.
با استرس یه گوشه ایستاده بود و درحالی که دستهاش تو جیبش شلوار بگش فرو رفته و با پاش به زمین ضرب گرفته بود مرد مسن که خم شده بود تا جلو بندی ماشین رو بررسی کنه تماشا میکرد.
بعد چند دقیقه مرد آهی کشید و سر پا ایستاد.
-"به نظر همه چیزش سالمه من که سر در نمیارم."
-"یعنی چی؟ یعنی نمیتونین کاریش بکنین؟"
تهیون با قیافه وا رفته یکم جلو اومد و بعد یه نگاه به ماشین بیچارش پرسید.
-"من که نفهمیدم ولی بذار ازین پسر خارجکیه هم بپرسم شاید اون یه چیزایی حالیش بود"
مرد با صدای خش دار که مشخص بود سالهاست سیگاریه بی حال گفت و بعد به یه ماشین که از زیرش دوتا پا بیرون زده بود اشاره کرد.
-"هی کای!"
مرد به سمت ماشین رفت و بلند صدا زد.
-"خارجی؟"
تهیون پیش خودش زمزمه کرد و با کنجکاوی به سمت ماشین سرک کشید
-"چی شده رئیس؟"
صدای خفه ای از زیر ماشین گفت و بعد پسر با چرخ خودش رو بیرون کشید ولی خارج از دید تهیون بود.
-"بیا ماشین این جوون رو یه نگاهی بنداز.."
مرد که به وضوح نمیخواست اعتراف کنه که چیزی از ماشین سردرنیاورده بود با اکراه گفت و درحالی که پاکت سیگار رو از جیبش بیرون میکشید بیرون رفت.
اولین چیزی که از پسر نظر تهیون رو به خودش جلب کرد موهای آبی یخیش بود..
با مرور آرزوی محالش برای رنگ کردن موهاش صدای سوبین توی مغزش اکو شد: "یه مرد نباید سعی کنه با چیزای بولد مثل رنگ موهای فانتزی خودش رو تو چشم کنه.."
همینطور که تو فکر خودش غرق شده و با اخم به یه جایی روی ماشینش زل زده بود، پسری که با اسم "کای" معرفی شده بود نزدیکش اومد و دستش رو جلوش تکون داد.
-"هی پسر...حواست کجاست چندبار صدات کردم."
تهیون که یهو از افکارش به بیرون پرت شده بود با همون اخم سردرگم به کای که الان رو به روش وایستاده بود نگاهی کرد و صدای پرسشگری از گلوش درآورد.
قیافه پسر خیلی شرقی نبود، قد بلند و هیکل مردونش همون نگاه اول هم تو چشم بود و موهای آبیش و... اوه خدای من چند جای بدنش هم تتو داشت؟؟ این پسر از نظر ظاهری انگار تهیون بود... ولی تو یه دنیای دیگه که میتونست خیلی چیزا رو خودش انتخاب کنه.
مثلا... قدش.. و یجورایی خوش قیافه هم بود..
صبر کن نه....
اصلا چرا داشت با تهیون غیر رسمی حرف میزد؟؟
-"اگه دید زدنت تموم شد میشه بگی چه اتفاقی برای ماشینت افتاد؟"
اینبار تهیون چش غره ریزی رفت و گلوشو صاف کرد:
-"دید نمیزدم.. فکرم درگیره."
-"آره مشخصه."
پسر با یه پوزخند یه طرفی ریز روی لباش گفت و آروم زد روی ماشین.
-"میشه بگی چی شد که دیگه کار نکرد؟"
تهیون که درگیر افکار و احساسات متناقضش نسبت به ماشین و وضعیتش بود آهی کشید و گفت:
-"داشتم خیلی عادی تو جاده میاومدم که یهو صدای عجیبی از ماشین اومد.. مثل این بود که از قوطی آبمیوه خالی بخوای با نی آبمیوه بمکی.."
با تشبیه نسبتا دقیقش لبهای کای به لبخند ناخواستهای کش اومد و دست به سینه به ماشین نگاه کرد، منتظر ادامه حرف تهیون نگاهش رو لحظهای بالا آورد و به نشانه ادامه دستش رو تکون داد.
-"...و بعد کم کم سرعتش کم شد و دیگه استارت نخورد"
-"برقش چی..وصل میشد؟"
-"آره ولی قطع وصل داشت از قبل."
بعد چند لحظه کای بشکنی زد و یهو خم شد زیر ماشین..
-"لوله بنزین.."
با پایین پریدن مرد، تهیون قدمی عقب رفت و با شنیدن صدای خفه و نامفهومش متقابلا خم شد:
-"ها!؟"
-"خودشه.. لوله بنزینت پاره شده.."
تهیون با اون یکذره سررشته ای از مکانیک -که نداشت- به پیروی از پسر خم شد و با کنجکاوی پرسید.
-"اون چیه دیگه.. واضح تر بگو."
کای که داشت با دقت زیر ماشین رو بررسی میکرد تا اثری از چکه بنزین پیدا کنه با خنده گفت.
-"فکر نکنم به دردت بخوره ولی این لوله همون لولهایه که پمپ رو به باک بنزین وصل میکنه. اگه پاره بشه بنزین میریزه بیرون و باکت خالی میشه...نیم ساعته حلش میکنم."
با این حرفش تهیون نفس راحتی کشید و لحن تمسخر آمیز اول حرفش رو نادیده گرفت.. مهم این بود که ماشین عزیزش درست میشد و لازم نبود غرغرهای سوبین درباره اینکه خودش میتونست به وقتش یه ماشین خوب براش بخره که لازم نباشه دربه در دنبالمکانیک بگرده رو به دوش بگیره..
همینطور که کای زیر ماشین رفته بود تهیون هم به خودش جرات داد و کمی نزدیکتر نشست تا اوضاع رو بهتر تحت کنترل داشته باشه؛ هرچند کاری از دست بر نمیاومد...
بعد چند دقیقه کای از زیر ماشین بیرون اومد و یک لحظه با فاصله نسبتا کم با پسر چشم تو چشم شد، ولی بلافاصله لبخندی زد و با دست کشیدن به بینی روغنیش گفت:
-"درست شد.. حالا موند اتصالات برقش.. گفتی قطع و وصلی داشت؟"
وای حتی با اون موهای ژولیده و صورت کثیف روغنی هم به نظر خفن و جذ- ...
تهیون با تکون دادن سرش افکار مزاحمش رو پس زد و سر پا ایستاد..
-"آره ضبطش و چراغاش."
خلاصه گفت و کای بعد از کشیدن دستاش به شلوار سرهمیش و پاک کردنشون کاپوت ماشین رو بازکرد و متفکرانه به جلوبندیش نگاه کرد.
همزمان تهیون هم یکم خم شده بود و نگاه کای رو دنبال میکرد.
-"میخوای همینطوری ادامه بدی؟"
تهیون یکم عقبوایستاد و با کنجکاوی گفت
-"به چی؟"
-"به اینکه همش سرتو بکنی تو کارمن پسر جون.. داری تمرکزمو ازم میگیری با این تند تند نفس کشیدنت."
تهیون چشاش رو تو کاسه چرخوند و رفت کناری وایستاد
-"آخه نگرانم... هنوز قسطاش تموم نشده."
-"نگران نباش مشکل خاصی نداره..ولی اینبار موقع خریدن ماشین مطمئن باش که مشکل فنی نداره."
و همزمان یه فیوز رو با انگشتش از ماشین خارج کرد و گفت
-"مشکل از اینه احتمالا..تقریبا همیشه سوختن اینه که دردسر درست میکنه."
به طرز عجیب و رویایی -از نظر تهیون- پسر داشت همه مشکلات رو حل میکرد و این میتونست یکم ذهن تهیون رو آروم کنه..
بعد چند دقیقه مکالمه بین کای و مکانیک مسنتر پسر برگشت و دوباره فیوز رو به تهیون نشون داد.
-"متاسفانه این شماره رو امروز نداریم..مجبورم همینو بذارم روش..ولی فردا دوباره بیارش تا اونموقع یکی نوشو روش میندازم."
-"باشه مرسی."
تهیون مختصر گفت و بعد اینکه باک ماشین رو با چند لیتر بنزینی که تو مکانیکی بود موقتا پر کرد اونجا رو ترک کرد.
....
-"من اومدم خونه"
با صدای رسا حضورش رو اعلام کرد و بعد به داخل آپارتمان پا گذاشت و سوبین رو درحالی که عینک به چشم زده بود و داشت با لپتاپی که روی پاهاش قرار داشت کار میکرد روی کاناپه پیدا کرد.
-"هیونگ! مگه نگفتم اینطوری گردنتو خم نکن آسیب میبینی؟"
درحالی که با قدم های خسته به سمت سوبین میرفت گفت و باعث شد سوبین نگاهش رو از مانیتور بگیره و تک خنده ریزی بکنه.
-"ببین کی اینو میگه..تهیون باید خودتو تو اون پوزیشنای خاص تتو زدنت ببینی."
و لپتاپ رو روی میز قرار داد و دستاش رو باز کرد تا دوست پسر از دنیا سیر شدش رو به آغوش بکشه.
-"روزت چطور بود؟"
درحالی که سر تهیون رو به شونه خودش هدایت میکرد گفت:
-"چقدر بوی روغن و بنزین میدی."
و با خنده به حال نزار تهیون اشاره کرد و تهیون با بینی چین داده شده از جا پرید:
-"هیونگ.. راجع به روزم ازم نپرس وقتی میدونی چه اوضاعی بود.."
پیراهن خودش رو بوکرد و با اخم، درحالی که ژاکتش رو از تنش درمیآورد تا به سمت حمام بره گفت:
-"عوضش تو بوی گل میدی.."
با خنده مصلحتی و صدای بلند گفت و وارد حمام شد..
حین بستن در با اشارهای که ناخودآگاه به عطر سوبین کرده بود سر کج کرد پلکی زد، متفکرانه چشم گردوند و با دیدن شامپو بدن جدیدشون شونه بالا انداخت و شیر آب رو باز کرد.