Punishment part5
Eliottقلب سونو فدو ریخت سریع گائول رو از دست جونگوون عقب کشید و برای عذرخواهی تا کمر خم شد. گائول آروم واق واق میکرد و سرشو جلو برد تا پشت دست جونگوون که به نشانه سلام به سمتش دراز کرده بود، لیس بزنه.
سونو در حالی که مثل لبو سرخ شده بود عذرخواهی کرد: «خیلی متاسفم.من فکر کردم سونگهونی.»
جونگوون خندید : «یه جورایی حدس زدم.»
ایستادن جلوی جونگوون وقتی که جونگوون هیچ آرایشی نداشت درحالی که یه کلاه بافتنی گشاد سرش بود که بیشتر موهاشو به عقب کشونده بود و عینکش با دقت پایین تیغه بینیش قرار داده بود، حس خیلی سورئالی داشت. اصلاً شبیه اولین باری که هم رو دیده بودن نبود ولی این بار قطعاً حس صمیمیت بیشتری وجود داشت.
«اممم.» سونو شروع کرد به منمن کردن. خم شد تا گائولی که دیوانه وار تو دستش وول میخورد تا نشون بده نمیخواد تو بغلش باشه رو دوباره داخل اتاقش بزار. «همه چیز روبراهه؟»
جونگوون دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما با دیدن چیزی پشت سر سونو دهنش بسته شد، وقتی سونو به سرعت برگشت تا نگاهش رو دنبال کنه، با منظره فوقالعاده گائول مواجه شد که دقیقاً رو همون نقطه ای که بر خلاف میلش کلی سابیده بودش تا تمیز بشه چمباتمه زده .با درماندگی نگاه میکرد که گائول دوباره داشت ادرار میکرد و این گودال از قبلی هم بزرگتر بود. وقتی کارش تموم شد، خیلی شیک به سمت یکی از هودیهای سونو که برای پوشیدن موقع خواب بعد حموم یه گوشه تا کرده بود رفت و روش خوابید.
سونو چشماشو بست. این حتماً یه کابوس بعد پرخوریه.
«بذار کمکت کنم سونو.»
«آه!» سونوو سریع جواب داد و با عجله دستش رو بالا آورد تا پیشنهاد جونگوونو رد کنه چون مهم نبود چقدر از این حقیقت که از اینکه قراره نیم ساعت آینده رو صرف تمیز کردن خرابکاریه گائول کنه ناراحت بود، نمیخواست جونگوون رو به زحمت بندازه بماند که حتی چمدون ها رو بازم نکرده بود.
«نه، واقعاً اشکالی ندارد.»
جونگ وون در حالی که وارد اتاق سونو میشد، به او اطمینان داد: «اشکالی نداره. ما هم سنیم مگه نه؟ لازم نیست اینقدر رسمی باهام صحبت کنی.»
سونو در رو پشت سرش بست و تماشا کرد که جونگوون کفشهاش رو درآورد و به سمت هدیه ای که گایول براشون گذاشته بود رفت. تو اون لحظه، نمیتونست جلوی خوشحالیشو بگیره که اون کسی که در رو زد نیکی نبود اگر اینطور میبود، سونو از خجالت خودشو میکشت.
سونو با لحن آرومی توضیح داد: «من یک سال ازت بزرگترم.» و جونگوون رو دید که دستمالی رو گه قبلا استفاده کرده بود رو برمیداشت ، سریع به سمش وکید تا دستمالو از دستش بکشه پسر کوچیکتر با چشمای گشاد شده که مشخص بود گیج شده، چشمک زد. «اوه کثیفه. میتونم برم دستمال جدید بیارم.»
جونگوون در حالی که به دستی که باهاش پارچه رو گرفته بود نگاه میکرد، سر تکون داد: «آه فکر کنم باید بشورمش.»
«واقعاً لازم نیست کمک کنی.» دستمال استفاده شده رو داخل سطل زباله انداخت و دو تا دستمال جدید برداشت. امیدوار بود که خدمهی نظافت ۲۴ ساعته و ۷ روز هفته در دسترس باشن، چون این طور که بوش میومد قرار بود همواره با گائول درگیر باشه.
جونگوون درحاای که به سونویی نگاه میکرد که مویع بیرون اومدن از دستشویی غرغر میکنه گفت: «اگه من ازت کوچیکترم، چرا اینقدر رسمی با من حرف میزنی؟» لحنش نه آزرده بود و نه عصبانی، بیشتر کنجکاو به نظر میرسید.
سونو میدونست جونگوون از نظر فنی ازش کوچیک تر ولی اینکه بخواد باهاش خودمونی حرف بزنه هم براش عجیب بود اگرچه یه طرفدار پر و پا قرص بود ولی باز هم این واقعیتو میدونست که بین اون دوتا تفاوت های زیادی هست. هرکز حتی تو عجیب ترین رویاهاش هم یانگ جونگوون رو تو اتاق هنلش تو توکیو تصور نمیکرد اونم در حال تمیز کردن ادرار سگ سونگهون . انصافاً این سناریو رو برای هر کسی تعریف میکرد قطعا فکر میکرد سونو بالاخره روانی شده یا مواد مصرف کرده.
سونو در حالی که کنار جونگوون روی زمین مینشست اعتراف کرد: « خوب حقیقتا حس عجیبی داره که باهات رسمی حرف نزنم.» جونگوون دستشو دراز کرد و لیفی که سونو آورده بود رو گرفت.
«خب، شنیدن همچین چیزی برام عجیبه. چرا غیررسمی صحبت نمیکنیم؟ انگار همدیگه رو میشناسیم.» و بعد لحظهای مکث کرد و با اخم به گندی گائول بالا آورده بود نگاه کرد و خندید «حتماً با سونگهون هیونگ تبانی کرده.»
سونو اگر سونگوون واقعا سوهون تلاشنیکرد گائول رو جوری تربیت کنه که وقتی کنار اونه بدترین نسخه خودش باشه اصلا تعجب نمیکرد. ولی از طرفی متعجب بود که انگار جونگوون میدونه سونگهون حاضر نیست لحظه ای اینکارو بکنه.
سونو با تکون دادن سرش موافقت کرد: « منم فکرشو میکنم.» دستش رو دراز کرد و بطری آبی که ازش آب میخورد رو برداشت و روی کثیفیهایی که گائول درست کرده بود ریخت. «از این سگ لعنتی متنفرم.»
جونگوون در حالی که به حرفهای سونو میخندید، دفاع کرد: «آه، بیرحم نباش. بنظرم اون دوست داره.»
سونو تاحالا رفتاری که نشونه دوست داشتن باشه از گائول ندیده بود. تنها کاری که کرده بود این بود که اونو زیر بارون گیر انداخته بود،طوری کل طول پرواز رو روی پاهاش گوزیده بود که انگار یک کینه شخصی داره و تمام مدت منتظر مونده بود تا تمیز کردن کثیفی که بار آورده رو تموم کنا و بعد دوباره درست روی همون نقطه کثیف کاری کنه سونو ت زندگیش با حیوانات زیادی سر و کله زده بود و هیچ سگی مثل سگ سونگهون ندیده بود که همه در عین خرابکاری کیوت خطابش کنن. به سگی گه خوابیده بود نگاهی کرد و متوجه شد وقتی خوابه چقدر بیشتر شبیه صاحبش بنظر میرسه.
سونو در حالی که مشغول تمیز کردن بود با عصبانیت غرغر کرد: «اگر سونگهون اینقدر دوستش دارد، باید نگهش داره. حتی یک بار هم بهش سر نزده تا الان.»
«پس فکر میکنی من چرا اینجام؟» که قطعاً منطقی بود. سونگهون کس دیگهای رو فرستاده بود تا از حال گائول باخبر بشه. نه قطعا از حال سونو که چند ساعت اخیر مشغول بدبختی کشیدن بوده بلکه از حال سگی که لازم نبود هیچ کاری جز نشستن و خوابیدن انجام بده.
«واقعاً ازش متنفری، نه؟»
سونوو کمی خجالتزده شد، چون فهمید جونگوون قطعاً متوجه قیافهای که موقع شنیدن اسم سونگهون گرفته بود شده. تو این مرحله دیگه ترک این عادت براش تقریباً غیرممکن به نظر میرسید. از این گذشته حتی اگه از سونگهون بدش میومد باز هم اون عضوی از گروه جونگوون بود. جونگوون دلایل بیشتری برای وفاداری بهش داشت تا یه طرفدار معمولی که به سختی میشناسه.
«من طرفدار نیکی هستم.» در اصل از تحقیر کردن سونگهون، اون طوری که دلش میخواست، اجتناب کرد.
جونگوون زیز ریز خندید «میدونم میدونم» سکوت سنگینی بین جفتشون برقرار شد و مشغول تمیز کردن شدن. سونو وقتی دید صابون دستی مورد علاقش که همیشه بتعث میشد بوی گل بده و نرم تر از همیشه بنظر برسه برای این همه کار رو به اتمامه، اخم کرد. حالا باید همه اون رو برای ادرار یه سگ هدر بده. «واقعاً تو عکس سونگهون و وونیونگ رو لو دادی؟»
سونوو مکث کرد و به دروغی که باید سر هم میکرد فکر کرد. با اینکه از کاری که کرده بود هیچ پشیمون نبود ، میدونست که احتمالا این رفتار شرافتمندانه ای حساب نمیشه. ولی وقتی بهش فکر کرد فهمید دلیلی برای دروغ وجود نداره با اینکه جونگوون سوال پرسیده بود ولی حضور سونو تو اون هتل خودش همه چیزو توضیح میداد.
سرش رو تکون داد «ممم.». ولی بعدش نگران بی توجه بودن لحن و صداش شد و ترسید که نکنه برای جونگوون طوری بنظر برسه انگار به وضعیت بقیه اعضا اهمیت نمیده «آه، ولی من این کارو برای به دردسر انداختن گروه انجام ندادم! هدفم فقط سونگهون بود.»
جونگوون با لحن سرزنش آمیزی بهش لبخند زد: «خوب باید خوشحال باشیم که هیچ کدوم از باقی ما تو رابطه ای نبودیم درست بعد این که سونگهون هیونگ لو رفت کمپانی هممونو مواخذه کرد تا اعتراف کنیم.»
رنگ پوست سونو سرخ شده بود به هر حال هیچ وقت قصد نداشت به کل انهایپن آسیب بزنه فقط میخواست سونگهون رو با یکی دو ضربه زمین بزنه و امیدوار بود این کار برای اخراجش از گروه کافی باشه.
سونو تعظیم کرد: «متاسفم.»
جونگوون شونه ای بالا انداخت: « نباش. من بیگناهم و هیچوقت جدی این داستانو دوست نداشتم حتی نمیدونم چرا سونگهون انقدر بهش اهمیت میده انگار همه همین طوری فکر میکردم اما به هرحال میدونستم که سونگهونو دوست نداره.»
ه جونگوون جدی میگرفت متوجه میشد الان سونو بدتدین کسیه که میتونه این حرفو بهش بزنه به ذهن سونو رسید که احتمالا جونگوون زیاد اهمیتی نمیده، مخصوصاً با توجه به شرایط فعلی که سونو توش قرار داره و این واقعیت که بیشتر از یک ماه از جدایی سونگهون و وونیونگ گذشته بود.
از طرف دیگه سونو زیاد تعجب نکرد. چه کسی که عقل سالمی داشته باشه حق رو به کسی که موقعیت کل گروهشو به خطر انداخته اهمیت میده؟ با خودش فکر کرد البته آدمای زیادی هستن که به یه مفتخور از خودراضی عشق زیادی دارن.
جونگوون به سونو نگاه کرد: «میدونی که وقتی به زندگی عادیت برگشتی، نمیتونی بری و همه اینا رو به کسی بگی، درسته؟»
سونو اخم کرد و لباشو پف کرد: «اگر این کار را بکنم ازم شکایت میشه.» یکمی شونههاش رو تکون داد و با لحن مظلومانه ای گفت «چطور میتونه اینقدر با من بیرحم باشه؟»
جونگوون درحالی که سعی میکرد جلوی خندش رو از شدت حق به جانبی سونو بگیره«مطمئنم که اونم دقیقا همین سوال رو در مورد تو میپرسه.» توجهش رو به گائول معطوف کرد. «اگه نمیخوای این اتفاق دوباره بیفته، احتمالاً عادت بکنی که همش ببریش بیرون.»
سونو ناله کرد: «من اونو شیش بار بیرون بردم.»
جونگوون با نگاهی خجالتزده پیشنهاد داد: « خوب هفت رو امتحان کن» سپس نگاهش رو به ساعت بالای تخت سونو انداخت و خودش رو از روی زمین بلند کرد. «تقریباً همینقدر میتونستم کمک کنم. باید فردا برای برنامه زود تمرین کنیم.»
سونو هم باید فردا خیلی زود بیدار میشد. ولی نه به خاطر اینکه فردا باید برای برنامه تمرین کنه یا حتی برای حضور توش آماده بشه بلکه چون به خاطر برنامه سختگیرانه سونگهون برای گائول باید قبل طلوع خورشید اون رو به پیاده روی میبرد چون گویا این یه راهیه که سکنگهون برای جلوگیری از آرتروز استخون های گائول با بالا رفتن سنش ترجیه میده آرتروزی که گویا به عنوان یه شگ کوچیک بیشتر مستعدش بود. قسم خورد که اگه سونگهون به اندازهی آزار و اذیت و نگرانیاش برای این سگ، برای هنرش تلاش میکرد، به راحتی میتونست به مقام ایت بوی برسه.
به نقطه تاریکی روی زمین که با تلاش خودش و جونگوون کمی روشن تر شده بود نگاه کرد. قطعا هیچ شباهتی به قبل از خرابکاری گائول نداشت.با خودش فکر میکرد اگر سونگهون از داستان با خبر میشد در نهایت از حقوقش کسر میکنه ، هرچند که تربیت ضعیف گائول بدون شک تقصیر خود سونگهون بود.
جونگوون گفت: «بعد از برنامهی فردا یکم مینوشیم.» و به سونو که با کپال تعجب بهش زل زده بود گفت: «تو هم باید بیای.»
«من اجازه ندارم با شما بیرون دیده بشم.»
« خوب پس خوش به حالت که تو اتاق جی هیونگ میمونیم اون بزرگترین اتاقو داره.». متوجه تردید سونو شد، آه کشید و دستی توی موهاش کشید. «سونگهون واقعاً یه تولهسگِ. قیافه و رفتارش واقعا ترسناک تر از چیزیه که در حقیقت هست.»
سونو تو این حرف شکی نداشت ولی با این حال نمیدونست که رفتن به اتاق جی بعد از تموم شدن اجراهد ایده خوبیه یا نه سونو. اگر واقعاً اونجا نمیخواستنش چی؟ او نمیتونست تصور گیر افتادن تو همچین موقعیت ناخوشایندی رو تحمل کنه، نه تنها جلوی سونگهون، بلکه جلوی نیکی.
اما جونگوون کاملاً مصمم به راضی کردنش بود. در واقع، فکر نمیکرد جونگوون بدون مشورت با بقیه اعضا و برسی اینکه با این موضوع موافق هستن یا نه این حرفو بزنه. با این حساب، تنها کسی که احتمالاً با حضورش مخالفت میکرد، سونگهون بود که نظر و ترجیحاتش برای سونو اهمیتی نداشت.
جونگوون ذهن سونو رو خوند «ما با تو نداریم.» یه لحظه مکث کرد و حرفش رو پس گرفت. «منظورم این که شاید هیسونگ خیلی بهت علاقه نداشته باشه، اما به این خاطر که به سونگهون نزدیکتر فکر میکنم وقتی بشناستت اینطور نمونه.»
سونو در موردش فکر کرد. اگه میرفت شاید واقعا شانسی داشت تا به نیکی نزدیک بشه درسته هیونجین اونو متوهم میدونست ولی کاچی بهتر از هیچی به هرحال این یه پلی برای حرف زدن با نیکی بود.
سونو در حالی که سرش رو تکون میداد: «باشه.»
جونگوون با لبخند درخشانش دستشو روی شونه های سونو گذاشت : «عالیه. وقتی کارمون تموم شد میام دنبالت. اگه نمیخوای وقتی نیستی دوباره سونگهون قشقرق به پا کنه بهتره با گائول بیای.»
سونو درحاای که زیر لب به سونگهون بد و بیراه میگفت به نشونه تایید سرشو تکون داد . خیلی طول نکشید که جونگوون کفشهاش رو دوباره پوشید همون قدر راحت و صمیمانه که وارد اتاقش شده بود از اون خارج شد وقتی دوباره تنها شد، دوباره توجهش به لکه روی زمین معطوف شد و چند لحظه بهش زل زد و بعد با کلافکی و تمسخر پارچه کثیفو روش پرت کرد.
***
صبح فردا درحالی که برای دیودن رفته بود گائول از قلادش لیز خورد و به جهت مخالف فرار کرد حداقل بیست دقیقه طول کشید تا سونو پیداش کنه حتی تصور گم کردن سگ عزیز دل پارک سونگهون روانی مو به تنش سیخ میکرد از طرفی پیدا کردن گائول یه طرف و گرفتنش درحالی که سعی داشت از زیر دستای سونو فرار کنه یه طرف در نهایت بعد چند دقیقه کشتی گرفتن با سگ ۳۰ سانتی تونست اونو به داخل هتل بکشونه. صورت سونو سرخ شده بود، یکم از اینکه جلوی کلی آدم غریبه خارجی که تو محوطه هتل بهش زل زده بودن دنبال یه سگی که حتی مال خودش نبود تلو تلو خوران دوییده بود خجالت زده بود.
وقتی سونو سعی کرد قرصی رو به زور وارد دهنش کنه، دستاشو گاز گرفت و بعدش حتی پا رو فرا تر گذاشت تصمیم گرفت قبل اینکه سونو بخواد به سالن کنسرت بره وسط اتاق سونو چمباتمه بزنه و دستشویی کنه. خوشبختانه، این بار، سونو متوجه مدفوع شد و اشتباهی نرفت روش.
بقیه روز تقریباً بدون حادثه بود. سونو یکم نفس زاحت کشید چون گائول روی تختش خوابید همون تختی که سونگهون اصرار داشت هر وقت جایی میرن که قراره چند ساعت طول بکشه با خودش حمل کنه در حالی که تو دلش به سونگهون لعنت میفرستاد تصمیم گرفت یکم تو توییتر بچرخه. با دیدن عکسهایی از دوستاش و بقیه فنایی که نمیشناخت درحالی که با هیجان درباره کنسرت امشب صحبت میکردن، اخم کرد. در اصل سونو فکر میکرد با توجه به پولی که ازش هدر میرفت باید حقوق بیشت ی میگرفت. از طرف دیگه، وقتی بهش جدی فکر میکرد احتمالاً اصلاً نباید برای همه اینها پولی میگرفت، مخصوصاً با توجه به شرایطی که ایجاد کرده بود.
تصمیم گرفت که به هیونجین زنگ بزنه ، احتمالاً باید قبل از اینکه گائول ظاهر بشه و تصمیم به خرابکاری بگیره،برای سر و کله زدن باهاش آماده میشد اما واقعاً نمیتونست اهمیت بده. اگه گائول تصمیم به ادرار کردن یا مدفوع کردن میگرفت، اینطور نبود که استفای اونجا کوچیک ترین تمایلی به کمک کردن به سونو داشته باشن.
هیونجین بدون اینکه حتی زحمت «سلام» رو به خودش بده، جواب داد: «حالا که باهاش تو تور هستی، خیلی خوب میتونی از کانون توجه فنا دور بمونی، نه؟» « از وقتی رفتی هیچ عکسی از تو و انهایپن ندیدم.»
سونو در حالی که روی نیمکت ناراحتی که روش نشیته بود، وول میخورد، توضیح داد: «چون اجازه ندارم باهاشون تو یه عکس باشم. آنها هر وقت که همه با هم بیرونیم، تا جایی که میتونن مطمئن میشه من از اعضا دور باشم.
هیونجین زمزمه کرد «خدای من.» و بعد سونو صدای بلندی از پشت تلفن شنید و بعدش صدای فحش دادن هیونجین و یهو میکروفون قطع شد. حدود ده ثانیه بعد، هیونجین طوری برگشت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . «حال سگ چطوره؟»
سونو با لحن سرد و بیاحساسی گفت: « هی هیونگ. اون چی بود؟»
مکث کرد. «خوب ایچان تا وقتی نیستی تو اتاقت میمونه. فکر کنم یه چیزی رو شکسته.»
چشمای سونو نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه. ایچان دوست مشترکی بود که سونو عاشقش بود، اما نه انقدری که بخواد اتاق خوابشو بهش بده. ایچان همین چند وقت پیش با دوست دخترس کات کرده بود . « ببین اون فقط تا وقتی یکم سر و سامون بگیره اینجا میمونه میوونی که دوست دخترش چطور شوتیدش بیرون».
سونو واقعاً از حضورش ناراحت نبود فقط بیشتر از این بابت این ناراحت بود که ایچان نمیتونه بیشتر از ۳ دقیقه بدون گریه سر کنه ، از این فکر که تو تاریکی شب، وقتی که فورتنایت نداره تا حواسشو پرت کنه، تمام آب دهانش رو موقع عر زدن برای اکسش تو روبالشیهای ابریشمیش بریزه، متنفر بود.
سونو از جاش بلند شد «چی رو شکست؟».
هیونجین یکم مکث کرد: «اممم.» سونو میتونست تشخیص بده که دوباره میکروفونو پوشوند. «چیز سونو، فکر کنم باید بعدا باهات تماس بگیرم.»
سونو جیغ زد : «هوجین،میخواهی بمیری؟»
«هه هه دوستت دارم، سونویا!» هیونجین تماسو قطع کرد. عالی بود. حالا نه تنها سونو تو کشور دیگهای با افرادی که اصلا نمیناختنش یا ازش متنفر بودن و سگی که نمیتونست اصلا تحملش کنه و احتمالاً اونم همین احساسو نسبت به سونو داشت، گیر افتاده بود، بلکه دوست دلشکستهاش احتمالاً بینیش رو ت. لباسهاش فین میکرد و تو اتاقش آشوب به پا میکرد. سونو کم کم داشت فکر میکرد شاید تو زندگی قبلیش یه روستای کوچیکو نابود کرده و اموالشونو غارت کرده.
سونو در حالی که کنسرت شروع میشد، تو پشت صحنه مشغول تماشای لایوش تو گوشیش بود، هرچند چون صداشونو از فاصله نه چندان دوری میشنید، صدای گوشیو تا انتها کم کرده بود. اگر با شنیدن صحبتهای ژاپنی نیکی، پاهاش رو خود به خود تکون میداد و سرخ میشد، هیچکس به جز گائول نباید این اتفاقو میدید. او چند ساعت بعدی رو در حالی که زانوهاش رو به سینهاش چسبونده بود و تلفنش رو روش گذاشته بود، گذروند و بیصدا کنار هزاران نفری که تو ساختمون بودن و واقعاً میتونستن گروه رو از نزدیک ببینن اهنگا رو میخواند.
تو یه قسمت دختر پشت دوربین که لایو گذاشته بود تو یکی از پارت های سونگهون که قبلا ما نیکی بود با هیجان جیغ کشید، سونو ناله کرد و دستشو به حالت مشت زدن رو صفحه گوشی کوبید حدود ۱۰ دقیقه از کنسرتو از دست داد تا سعی که یه لایو دیگه پیدا کنه ولی وقتی فهمید هیچ لایو دیگه ای به منظمی و خوبی این دختره پیدا کنه تسلیم شد.
وقتی اجراها تموم شد سونو تصمیم گرفت که بیرون بره و گائول رو ببره تا تو محوطه ساختمون یکم قدم بزنه اینکار بیشتر از چیزی که فکر میکرد طول کشید چون گائول تا وقتی لباس های مناسب آب و هوا رو به تن نکرده بود از بیرون رفتن امتناع میکرد و جدی کلافه شده بود. اگه قرار بود هر بار که دما زیر ۱۵ درجه سانتیگراد میرفت، مثل بچهها رفتار کنه، دیگر چه فایدهای داشت که بدنش با اون همه خز پوشیده شده باشه؟ تو یه لحظه، وقتی فنا از سالن خارج میشدن، سونو متوجه شد که گروهی از دخترا به گائول روی زمین اشاره میکنن. سونو چیز زیادی از ژاپنی نمیدونست، اما میتونست تشخیص بده که در حال حدس زدن این هستن ک این سگ سونگهون یا نه.
سونو دلش میخواست سرشون فریاد بزنه و بگه «آره! آره، این گائوله و سونگهون عزیز شما با اینکه سگش یه هیولاست، مجبورم میکنه ازش مراقبت کنم!» اما زبونش رو گاز گرفت و مطمئن شد که ماسکش رو روی تمام نیمه پایینی صورتش بکشه. یکی از دخترها سرش رو تکون داد گویا دیگه فکر نکردن که گائول باشه، چون سونو رو به عنوان یکی از استفای انهایپن نمیشناختن. سونو یکمی خندش گرفته بود اون یکی از بزرگترین طرفدارای نیکی بود و به عنوان یک فرد ناشناس که سگی کپی سگ سونگهون رو راه میبرد، نادیده گرفته میشد.
وقتی بالاخره به هتل برگشت، کاملاً احساس خستگی میکرد. قبل از اینکه وارد اتاقش بشه، از هرکسی که اون بالا بود دعا کرد تا وقتی تو حمومه کثیف کاری نکنه. کی حدسشو میزد که مراقبت از یه سگ به اندازه مسئولیت فرزند واقعی آدم خستهکننده باشه؟ سونو ناله کرد و پنج دقیقه تمام صورتش رو تو تشک زیرش فرو برد و از اینکه مجبور بود این وضعیت رو برای چند ماه آینده ادامه بده، برای خودش متاسف شد. بعد متوجه شد که احتمالاً زمان زیادی تا وقتی که گائول شروع به غذا خواستن بکنه و باید از این موضوع سوءاستفاده کنه، باقی نمونده.
در حال مالیدن مرطوبکننده به پوستش بود که صدای در زدن رو شنید. سونو قبل از اینکه در رو باز کنه، لحظهای اخم کرد. دراصل ، تمام این مدت، کاملاً فراموش کرده بود که جونگوون دعوتش کرده بود تا بعد از برنامه هاشون با بقیه گروه نوشیدنی بخوره. به انعکاس تصویرش توب آینه پلک زد. تمام آرایشش رو پاک کرده بود، زیر چشمهاش به خاطر کمبود خواب پف کرده بود و چتریهاش ر. به صورت دم اسبی کوچیکی تو فرق سرش بسته بود. این اتفاق نمیتونست تو بدترین زمان ممکن رخ بده که گویا داده بود.
اولش سونو واقعاً به این فکر کرد که وانمود کنه اونجا نیست که گائول شروع به غریدن کرد و تصنیمو جای اون گرفت سونو با خودش غرغر کرد و قبل از اینکه از حمام بیرون بیاد، با عصبانیت بقیهی مرطوبکننده رو به پوستش مالید.
جونگوون با لبخند زمزمه کرد: «نازه.» و دستش رو بالا آورد تا موهای بسته شده سونو رو ناز کنه. رنگ موهاش کمی کمرنگ شده بود و حالا بلوند زیرش بیشتر به چشم میومد، مخصوصاً بعد از شستنشون. جونگوون گردنش رو دراز کرد تا نگاهی به گائول که پشت سر سونو دور خودش میچرخید، بندازه. «سلام، گائول.»
«اممم. نمیدونم اشکالی ندارد که باهات بیام یا نه. من زیاد از ظاهرم مطمئن نیستم.»
جونگوون با تمسخر به لباس خودش اشاره کرد. او یک کلاه بیسبال رو به پشت و تیشرت پوشیده بود که سونو قطعاً حس میکرد جی رو توش دیده. هنوز آرایش مربوط به برنامه رو روی صورتش داشت، احتمالاً منتظر بود تا وقتی شب کاملاً تموم شد، بشورتش.
جونگوون به او اطمینان داد: «آه، سختگیر نباش. نگران چی هستی، به نظر خوب میای. البته منظورم اینه که اگه نمیخوای سونگهون مسخرت کنه، شاید بهتر باشه موهاتو باز کنی.»
وقتی یادش افتاد سریع دستشو بالا برد و موهاشو باز کرد و یکم باهاش ور رفت تا دوباره روی پیشونیش بیفته. یکمی جا خورد، چون بیشتر موهاش هنوز خیس بود و نمیتونست رطوبت موها را روی صورتش تحمل کنه، اما فکر کرد که در حال حاضر این کمترین نگرانیشه.
سونو سعی کرد از زیر رفتن در بره: «خب، پس گائول رو چیکار کنم؟»
و جونگوون مچ دست سونو رو گرفت و کشید. «نذار التماس کنم دیگه، سونو... مگه تو طرفدارش نیستی؟»
سونوو به دست جونگ وون که دور مچش حلقه شده بود نگاه کرد. سپس به لباسش نگاه کرد. پیراهنش احتمالاً دو یا سه سایز برای هیکلش بزرگ بود و شلوارش را هزار بار تا روی کمرش بالا کشیده بود تا مطمئن شود که نمیافته. در اصل، سونو وقتی لباسها رو بیرون آورد و روی توالت حموم گذاشت، متوجه شده بود که هر دو لباسی که برداشته مال هیونجینن.
جوری نبود که که شلخته یا کاملاً بیکلاس به نظر برسه. ولی ترجیح میداد اگر قرار تو جایی باشه که نیکی هست، یکمی بهتر به نظر برسه. با این حال اون الان نمیتونست جلوی جونگوون این حرفه بزنه مخصوصا وقتی از قبل به عنوان طرفدار پروپاقرص نیکی میناختنش. چه درست بنظر برسه چه نرسه، بیخیال به نظر رسیدن بهترین گزینه بود.
اما تصور قیافهی سونگهون وقتی فهمیده که جونگوون شخصاً ازش دعوت کرده تا باهاشون الکل بخوره، انقدر خوب و لذت بخش بود که نمیتونست ازش بگذره. اگر جونگوون واقعاً جلوش بود و اصرار داشت که باهاش بره، سونو نمیتونست از خیرش بگذره.
سونو بالاخره در حالی که سرشو تکون میداد: «باشه. صبر کن.»
جونگوون زمزمه کرد و در را باز نگه داشت، در حالی که سونو به داخل اتاق رفت و روی تختش نشست و چمدونش رو زیر و رو کرد تا یک جفت جوراب پیدا کنه. با دیدن پنگوئنهای متعدد و قلبهایی که دور تا دور جورابها ردیف شده بودن یکم مکث کرد، اما در نهایت فکر کرد که دیگه بهتر جونگوون رو. انقدر منتظر نزار و با عجله پوشیدشون.
وقتی جونگوون اونو به سمت اتاق جی هدایت میکرد، سونوو تمام تلاشش رو میکرد تا آرامش خودشو حفظ کنه. تو موقعیت نامساعدی قرار داشت. همه تو اون اتاق میشناختنش. اونو دیده بودن که با اولین نشانه طلوع خورشید در حالی که یه لایتاستیک تو دست داشت، اول صف ایستاده بود و منتظر بود تا وقتی همه وارد کنسرتا و فن ساینا شدن، ببینتشون. همه دلشون میخواد تو اتاقی باشن که سلبریتی مورد علاقشون هست ولی نه وقتی تو موقعیت سونو باشن.