Punishment p.9

Punishment p.9

Eliott


سونگهون دیگه جدی داشت دیونه میشد و نمیدونست چیکار کنه.


داشت تمام تلاشش رو میکرد تا از سونو دوری کنه.که البته چندانم سخت نبود هر وقت میخواست از گائول خبردار بشه جونگوون رو میفرستاد چون عملا دیگه به بهترین دوست سونو تبدیل شده بود، یه مصیبت جدید.حداقلش تو این مدت مجبور نبود زیاد سونو رو ببینه جز وقتایی که باید به یه کشور دیگه میرفتن. ب



مشکل؟ سونگهون واقعاً نمی‌تونست از فکر کردن بهش دست برداره. دیروز پیش وقتی داشت از پنجره اتاقش به محوطه هتل نگاه میکرد سونو رو درحالی که گائول تو بغلش بود کنار یه پسر بلند قد دید. امکان نداشت، درسته پسر کلاه و ماسک داشت ولی با توجه به لباساش سونگهون مطمئن بود نیکیه. اون دوتا دارن باهم راه میرفتن سونگهون نفهمید چطورگوشیو برداشت و به جونگوون زنگ زد.

W

«هیونگ؟ چیزی شده؟» سونگهون درحالی که به دور شدن سونو و نیکی زل زده بود با لحن خشمگینی که مشخص بود داره سعی میکنه پنهانش کنه جواب داد «اممم... خوب ببین جونگوون میدونم داری اسراحت میکنی ولی فکر کنم سونو گایول رو بیرون برده و الان هوا یجورایی خیلی بد، میتونی بهش بگی برگرده به هتل؟» جونگوون با ابروهاب تو هم رفته به صفحه تلفن نگاه کرد تا مطمئن شه داره با سونگهون حرف میزنه «هیونگ هوا ۲۵ درجستا، جدی انقدر میخوای اون پسر رو اذیت کنی؟» سونگهون درحالی که از پنجره فاصله میگرفت «آه، لطفا دوباره وکیل مدافعش نشید لطفا فقط اینکار کوچیکو برام یه بار انجام بده» و تلفن رو قطع کرد.


دوباره به سمت پنجره نگاه انداخت و با خودش گفت اصلا به جهنم، از خودش متنفر شده بود. دیگه حتی نمیدونست چندبار با خاطره ناله های سونو مجبور شده بود خودش رو خلاص کنه [خودتون متوجه بشید:)]. نگران شده بود که اینا فراتر از یه میل ساده باشه. گذشته از همه اینا، دقیقاً چطور می‌تونست نگاه کردن به سونو رو تو هر سفر هوایی توضیح بده، وقتی که به طور غیرقابل پیش بینی صمیمانه کنار جونگوون قرار میگرفت. خودش رو در حال تحسین پوست بی‌نقص پسر و اینکه چطور هر وقت می‌خندید دست کوچیکشو روی دهنش نگه می‌داشت پیدا میکرد، یا چرا وقتی گائول رو برای قدم زدن به محوطه هتل میبرد تا زمانی که از دیدش خارج نمیشد دست از نگاه کردنش بر نمیداشت.


تقریبا مطمئن بود مغزش صرفا با مفهوم «سکس کردن با کسی و ادامه ندادن باهاش» مشکل داره.حتما این که انقدر سرش شلوغ بود که نمیتونست اصلا بیرون بره یا نمیتونست به خاطر ایدل بودن تو یه رابطه عاطفی ثابت باشه باعث شده انقدر گیج بشه؟ جدا از این هیچ وقت تو رابطه نبود که بخواد کلا یک شب طول بکشه. سونگهون چی میتونست بگه ته خودش رو قانع کنه، اون حالا تمام فکرش یه پسر بود. این چیزیه که درکش وقتی تو یه خانواده سنتی کره ای بدنیا بیای بدترم میشه.


نه از سونو خوشش نمیومد.اصلا نمیتونست که ازش خوشش بیاد. اون پسر به معنای واقعی کلمه برای نیکی که به سختی میشناختش دلباخته بود. حتی خود سونگهون هم در مورد نیکی مطمئن نبود و اخیرا همش با خودش میپرسید ممکنه نیکی هم از پسر ها خوشش بیاد؟ سونو چه چیزی دیده که سونگهون متوجهش نمیشه؟


با تمام این مسائل نمیتونست دست از وسواسش برداره. به علاوه نمیتونست این واقعیت رو تحمل کنه که نیکی هم داره به سونو نزدیک تر میشه. از زمان اون دعوا بزرگ نیکی تمام تلاشش رو کرده بود تا این موضوع رو برای سونو جبران کنه ، هر روز میدید که داره وقت بیشتری رو باهاش میگذرونه. احمقانست ولی مطمئن بود اینکار ها داره رویاهای مضخرف سونو رو برآورده میکنه.


نمیتونست سونو رو تحمل کنه. اون عوضی و لوس بود و نمیدونست چطوری به حرف کسی که الان بهش بدهکار بود گوش کنه. حتی اگه تو شرایط سختیم نبود باز هم حق با سونگهون بود نباید اینطور باهاش رفتار میشد‌.سونو اغلب اوقات چیزی رو که میخواست به دست میاورد چیزی که باعث میشد سونگهون هر بار میدید با اعضای گروهش صمیمی تر میشه عصبیش میکرد. اونا نباید اینطور میکردن، فقط با اینکار داشتن مجازات سونو رو به یه سفر تفریحی دور دنیا با ایدل‌هاش تبدیل میکردن در حالی سونگهون به معنای واقعی توسط سونو نادیده گرفته میشد.


سونگهون حتی فرداش با فکر اینکه سونو رو زودتر به خونه بفرسته با وکیلش تماس گرفت. و خوب خیلی زود متوجه شد با توجه به اون همه سند و فرم کوفتی که اونا رو وسط یه قرارداد غیر قابل تغییر انداخته بود غیر ممکنه. سونگهون وقتی این حقیقتو فهمید سرش رو به دیوار کوبید و باعث وحشت هیسونگی که تازه با حوله از حموم اتاق بیرون اومده بود شد.



هیسونگ درحالی که با حوله موهای خیسش رو میمالید زیر لب گفت: «اگه اون دیوارو سوراخ کنی بهشون میگم تو بودیا. چون داری از یه به بحران عبور میکنی،نمیخوام از چکم پول برداشت کنم.»


سونگهون دروغ گفت: «من تو بحرانی نیستم.»


هیسونگ در حالی که سرش رو تکون می‌داد، پوزخندی زد : «قطعا. فقط برای اینکه آب و هوا عوض کردی انقدر عجیب غریب و کج خلق شدی؟»


سونگهون با عصبانیت سرش رو از دیوار بلند کرد و به هیسونگ نگاه کرد«اوه، پس وقتی سونو اینکارا رو کنه اشکالی نداره نه؟». هیسهونگ با ابرو های بالا انداخته فقط پلک زد، مشخص بود از واکنش سونگهون جا خورده. سونگهون که متوجه عصبانیت بی‌دلیل و عجیبش شد‌، گوشاش شروع به قرمز شدن کردن. «من میرم باشگاه.»


هیسئونگ در حالی که سونگهون داشت گوشی و ایرپادهاشو از روی میز کنار تختش برمی‌داشت بهش نگاه کرد: «ساعت یک شب و تو پیژامه تنته.»


سونگهون به سرعت بهانه آورد: «به هرحال این ساعت هیچکس دیگه ای جز من قرار نیست اونجا باشه.»


به سرعت از اتاقش خارج شد و هدفونش رو گذاشت. اصلا حال ورزش کردن نداشت اما نمیتونست بیشتر از این خودشو جلوی هیسونگ شرمنده کنه. شاید باید یه ساعت کنار دستگاها مینشست تا هیسونگ خوابش ببره و بتونه از سوالی مثل چرا اصلا عرق نکردی طفره بره‌‌.


سونگهون قبل اینکه متوجه بشه یکی دیگه داره با دستگاه اسکوات اسمیت برای زنده موندن میجنگه کاملا وارد باشگاه شد. نگاه کرد که سونو سعی میکنه اسکات بزنه قبل اینکه پاهلش لق بخوره و با فریاد تقلا کنه تا میله‌ای که در نزدیکی تکیه گاهه رو بگیره .سونو تقریبا داشت میوفتاد، سریع سرش رو بالا آورد تا مطمئن بشه کسی این دور ورا نیست که تو این حالت ببینتش و دقیقا با سونگهون چشم تو چشم شد.


سونو با صدای حرصی داد زد: «منحرف.» درحالی که سونگهون داشت قهقه میزد. چطور میتونست حتی وقتی داره زیر یه وسیله میوفته انقدر عصبانی و تهاجمی بنظر برسه؟



سونگهون به میزهالتر نگاه کرد و متوجه یه فلاسک مشکی کنار یه فلاسک آبی که ازش یه آویز پیکاچو آویزون بود شد. یه فلاسک دقیقا شبیه به فلاسکی که نیکی همیشه با خودش به باشگاه میبرد. به سونو که داشت با کلافگی خودشو جمع میکرد تا هرچه زودتر از جایی که سونگهون دیگه توشه فرار کنه نگاه کرد.«کس دیگه ای اینجا بود؟ اون فلاکس مشکی مال تو نیست،درسته؟»


سونو نگاهش رو به طرف میز برگردوند. نیکی فلاسکش رو جا گذاشته بود. «اوه خوب...من کسیو ندیدم حتما خیلی وقته جاش گذاشتن. اصلا چرا برات مهمه؟»


سونگهون جدی شد و درحالی که تلاش میکرد خونسردیش رو حفظ کنه زیر لب غر غر کرد: «گائول رو تنها ول کردی؟ به هرحال تو نباید اینجا باشی. برای استفاده از امکاناتی که برای ما در نظر گرفتن حقوق نمیگیری.»


سونو در حالی که از کنارش رد میشد تا از اتاق بیرون بره توپید: «چیه؟ بیا منو بخور سر یه باشگاه.»


با خودش گفت بهم اعتماد کن کیم سونو انقدری روانی شدم که بخوام بخورمت.


شاید واقعا راه حل همین بود که واقعا بفهمه الان چی میخواد. اصلا همین درسته اون اصلا تو ذهن از سونو خوشش نمیاد در اصل فقط به خاطر شهوت و ناامیدی از انتخاب شدن توسط یه نفر از هزاران نفر دیگه انقدر متمرکز شده. حتی دست انداختن و اذیت سونو هم دیگه چیزی رو حل نمیکنه اون باید یکی دیگه رو پیدا میکرد تا همچیو تموم کنه. خوشبختانه اولین کنسرت تو آمریکا تو اوکلند بود دقیقا جایی که یکی از دوست های قدیمیش که طی اولین توری که به عنوان عضو انهایپن رفت پیدا کرده بود زندگی میکرد. این دور انقدر خوش شانس بود که برای داشتن اتاق تکی انتخاب بشه و هیسونگ رو پیش جیک روونه کنه.



سونو در حالی که به اتاقش بر میگشت و زیر لب از شدت رومخی سونگهون غر غر میکرد به در اتاق نیکی و جیک رسید. چرا سونگهون در مورد اون فلاسک پرسید؟ یعنی شناخته بودش؟ اصلا خودش چرا داشت سعی میکرد از سونگهون پنهانش کنه؟


در اصل زمانی که سونو تصمیم گرفته بود به باشگاه هتل بره تا یکم ذهنش کوفتیش از غلتی که با سونگهون کرده فاصله بده و با لباس ورزشی به طرف باشگاه حرکت کرد توی راهرو با نیکی رو به رو شده بود و نیکی به شکل عجیبی ازش خوایت تا یکم صبر کنه تا اون هم بیاد ورزش کنه. سونو تو اون لحظه حتی توقعش هم نداشت همچین پیشنهادی رو از نیکی بشنوه در حالی که قلبش داشت تو دهنش میومد پشت در اتاق نیکی و جیک منتظر بود تا نیکی آماده بشه.



جیک داشت دنبال بیژامه مورد علاقش میگشت که یهو دیدی نیکی که دو دقیقه پیش بیرون رفته بود تا هوا بخوره با عجله برگشت تو اتاق. «چی شده؟ مگه نرفتی هوا بخوری؟» نیکی درحالی که داشت تو ساکش دنبال لباسای باشگاهش میگشت داشت فکر میکرد چه دروغی سر هم کنه. « خوب...میدونی هیونگ یهو حس کردم که خیلی حس ورزش کردن رو دارم پس چرا از باشگاه اینجا استفاده نکنم؟»


جیک با ابرو های تو هم رفته به نیکی خیره شد. اون بچه هیچ وقت انقدرم آدم مشتاق باشگاهی نبود تهش در بهترین حالت وقتایی که سونگهون میکشوندش باشگاه هایب ورزش میکرد. « این وقت شب؟ گویا نیکیه ما نصفی شبی تصمیم گرفته عضله ای بشه؟». نیکی فقط خندید «هیونگ فقط حس میکنم الان حسش هست»


جیک سری تکون داد. «خوب پس چرا منم باهات نیام». لبخند نیکی درحالی که لباساش رو میپوشید محو شد. خودش رو جمع و جور کرد تا ادامه دروغی که گفته رو جمع کنه. «نه.. نمیشه هیونگ. یعنی میدونی تو هیچ وقت باشگاه نمیری و الان یهو این وقت شب بخوای ورزشو شروع کنی میترسم برای سلامتیت ضرری داشته باشه ها» و به سرعت نور به طرف در رفت تا بازش کنه و فیلینگ رو ببنده و وقتی باز کرد و پشت در با سونو چشم تو چشم شد ، ترسید که جیکی که با کلافگی از این حرفی که نیکی بهش زده بود از جاش بلند شده بود تا به طرفش بیاد متوجه سونو بشه سریع در رو روی صورت جیک بست.


سونو متوجه چهره مضطرب نیکی شد.صدای جیک از پشت در شنیده میشد « وا نیکی من هیونگتما چت شده نصف شبی..»


نیکی به سونو لبخند ریزی شد. «هیونگ یکم لجوج شده چیزی نیست بیا بریم» از ترس اینکه جیک در رو باز کنه و ببینتشون دست سونو رو گرفت و شروع به قدم های بلند برداشتن کرد تا سریع تر بپیچه و از دید راهرو اتاقشو خارج بشه.


سونو درحالی که با چشم های درشت شده به دستی که توسط نیکی گرفته شده بود نگاه میکرد متوجه شد که توی قلبش یه آتیش بازی بزرگ داره اتفاق میوفته. وقتی رسیدن و به در آینه ای باشگاه هتل نگاه کرد صورتش سرخ شده بود و اگه همین الان میوفتاد رو دست نیکی از سرخوشی تلف میشد تعجبی نداشت.


وقتی میخواستن شروع به ورزش کردن بکنن سونو خیلی دلش میخواست جلوی نیکی نشون بده که چقدر قوی و کاربلد ولی در اصل چیزی بارش نبود. بهترین کار این بود یه دمبل برداره و حرکات ساده ای بزنه ولی وقتی دوتا دمبل ۵ کیلویی رو برداشت، چشماش درشت شد... این از اون چیزی که فکرش رو میکرد براش سنگین تر بود.


نیکی به سونویی که دستای لرزونش تقلا میکرد دمبل بزنه نگاه کرد و ریز ریز خندید. دست های سونو رو گرفت «خودت رو اذیت نکن اینطوری دیگه فردا حتی نمیتونی گائول رو بلند کنی».


سونو خیلی دلش میخواست مثل همیشه لجاجت به خرج بده. به زجرکشیدن با زدن حرکات ادامه بده ولی کسی که الان داشت دمبل هارو از دستش خارج میکرد نیکی بود.احتمالا اون پسر خودش هم نمیدونست با این کارهاش چه چیزی رو تو کل وجود سونو روشن میکنه. احساس تپش قلبی که کنترلش غیر میکنن بود و باعث میشد سونو عرق سرد بکنه و دستاش شل شه.


اگه سونگهون اینجا بود حتما الان به جای کمک کردن دوتا دمبل ۱۰ کیلویی داده بود دستش. بعد این فکر اخماش رفت توهم، چرا؟ چرا باید تو موقعیتی که نیکی داره کمکت میکنه به اون مرتیکه عوضی فکر کنی؟ الان خوشبخت ترین فن دنیایی که ایدلت داره بهت گمک میکنه. سرش رو به چپ و راست تکون میداد شاید مغز کوفتیش درست کار کنه، الان فقط وقت تمرکز کردن رو حال و نیکیه که تقریبا اونجا بیکار بنظر میرسید. سونو واقعا نمیدونست اون پسر عذاب وجدان داره یا داره بزرگ ترین فن سرویس زندگیشو میده یا... میخواد به سونو نزدیک بشه؟ خودش میدونست این خیلی خوش خیالانه بود.



نیکی درحال مشخص بود داره وسط باشگاه وقت تلف میکنه به سونویی که داشت برای زدن ساده ترین حرکات زجرکش میشد نگاه میکرد. هر دور که سونو درحال جیغ و ناله به خاطر وزنه ها میدید خندش میگرفت، اون پسر ازش بزرگتر بود ولی وقتی بهش نگاه میکرد حس میکرد با یه بچه دبیرستانی طرفه.


نیکی درحالی به سونو نزدیک میشد به ارومی پرسید.«میتونم بپرسم چرا انقدر از سونگهون متنفری؟». سونو که از سوال ناگهانی نیکی جا خورده بود داشت با خودش فکر میکرد که چطور جوابی به نیکی بده تا کمتر خجالتزده بشه.

درحالی که با یه لبخند موذب به نیکی نگاه میکرد.«خوب... میدونی که چقدر من برای تو ارزش قائلم. زمانی که سونگهون پاش رو تو انهایپن گذاشت من نمیتونستم بپذیرم یک نفر راهی رو که تو بعد کلی سختی ساخته یه شب مال خودش کنه.» درحالی که صورتش سرخ میشد از این اعتراف چشماشو به زمین دوخت.« من حس میکردم اون داره حق تو رو توی پارت ها و فعالیت های اسپانسری میخوره»



نیکی تمام مدت فکر میکرد تمام نفرت سونو به سونگهون به خاطر یه برخورد قبلی بوده باشه اما بعد شنیدن این حرفا یجورایی قلبش گرم شده بود. «اینکه انقدر برات به عنوان یه ایدل اهمیت و ارزش دارم واقعا برام مهمه، اما من هیچ وقت همچین حسی رو به سونگهون هیونگ نداشتم. میدونم که الان کلی باهم درگیر شدید ولی خودت رو به خاطر من انقدر اذیت نکن.»


نیکی به سونویی که مثل یه بچه روباه سرش رو به نشان تایید نشون میداد درحالی که کاملا مشخص بود شدیدا خجالتزده شده .حتی نمیتونست با نیکی چشم تو چشم بشه. ولی یه سوال دیگه بود که ته ذهنش رو خیلی قلقلک میداد، نمیدونست واقعا باید اون رو بپرسه یا خودش رو از همه چیز کنار بکشه‌.


درحالی که به سونویی که رو صندلی نشسته بود نزدیک تر میشد به طرفش خم شد.« بعد اتفاقای اون شب... سونگهون هیونگ باز اومد پیشت تا باهات دعوا کنه؟». رنگ صورت سونو پرید، حس میکرد خونی که تو رگهاش جریان داره یخ زده. درحالی که سعی میکرد آرامش خودش رو حفظ کنه با نیکی چشم تو چشم شد. «نه، من بعد از رفتن از اتاق دیگه اونو ندیدم». با خودش فکر میکرد چطور نیکی از این اتفاق بو برده. «چ..چرا اینو میپرسی؟»


نیکی حس کرد که یه وزن سنگین از روی شونه هاش برداشته شده. از طرفی چیزی درونش داشت خودش رو سرزنش میکرد که سونگهون رو اینطور قضاوت کرده. باز به حالت قبلیش برگشت و یکم از سونو فاصله گرفت. « هیچی، فقط میخواستم بدونم بعدش به صلح رسیدید یا نه»


سونو پوزخندی زد.« فکر کنم همه بدونن که صلح بین من و سونگهون دیگه غیر ممکن».


^^^^^


بعد حدود یک ساعت ورزش کردن درحالی که موذب ترین حس دنیا رو داشت گوشی نیکی زنگ خورد و گویا جی داشت از گم شدن پاسپورتش مینالید و مطمئن بود باز هم یکی از اعضا اشتباهی برداشتتش. نیکی به طرف سونو رفت و یه لبخند پهنی که معمولا نشون نمیداد رو نشونش داد.«ه..هیونگ فکر میکنم باید برم تو وسایلم رو بگردم» مشخص بود که تو لحظه اول از هیونگ صدا کردن سونو مردد.


وقتی نیکی رفت، دوباره تمام اون افکار به سونو حمله کرد. اگه اون سونگهون عوضی به نیکی چیزی میگفت آیا نیکی دیگه اونو رو به چشم یه طرفدار عادی هم میتونست ببینه؟ چه برسه به یه طرفداری که ادعای وفاداری میکنه.



*****



تقریباً بلافاصله قبل از شروع کنسرت، سونگهون بهش یه پیامکی فرستاد.


چه خبر؟کجای؟


تو خونه.




فک میکنم باید باهات حرف بزنم. بگو کی و کجا;)



وقتی اجراها تمون شد و مراسم بدرقه هم از سر گذروندن. سونگهون تمام مسیر برگشت سعی کرد ذهن خودش رو آروم کنه، مخصوصا بعد دیدن فلاسک نیکی تو باشگاه و دستپاچگیه سونو وقتی فهمید سونو متوجهش شده. اون نیکی لعنتی.... خدای من این بچه چشه؟ جدی باشده و با یه طرفدار روانی مثل سونو رفته باشگاه یا فقط یه تصادف بوده. لحظه ای که تصمیم گرفته بود سونو رو مجبور کنه تا براش کار کنه ذره ای احتمال نمیداد نیکی حتی با سونو حرف بزنه، ولی الان نه تنها نیکی بلکه جونگوون هم گویا یه رفیق صمیمی جدید پیدا کرده بود. به هرحال سونو قرار بزودی از زندگیشون برای همیشه ناپدید بشه و با ندیدنش دیگه این وابستی جنسی لعنتیم تموم میشه مگه نه؟


الان تنها راه متمرکز شدن تمرکز روی دختری آشنا که به هر حال اونم خوشگله هست مگه نه؟ وقتی سعی کنه یه رابطه دیگه بسازه سونو هم ذهنش حذف میشه تنها راه همینه.




قطعا این هوشمندانه ترین کاری نبود که بعد از رسوایی با وونیونگ که مدت زیادیم ازش نگذشته بود میتونست انجام بده. قطعا اعضا کلشو میکنن، اما دیگه نمیخواست به عواقبش فکر کنه. جدا از اینها اون دختری بود که بیشتر از یکسال میشناختش و انقدر بهش اطمینان داشت که در مورد ملاقاتاشون چیزی رو به گوش کل دنیا نرسونه،حداقل مطمئن تر از سونو.


تنها چیزی که نیاز بود یه مشغولی جدید بود تا چهره احمق و عوضیه سونو رو از ذهنش پاک کنه.

Report Page