Punishment p.10
Eliottخوب این تور به بدی اوایلش پیش نمیرفت ولی سونو بیشتر دلتنگ خونه بود و همچنین بیشتر دلتنگ هیونجین. از اینکه تو همه کنسرتا حضور داشت اما واقعا تو سالن نبود و مجبور بود تو اتاقای پشت صحنه به آهنگا گوش بده متنفر بود.
شاید حداقل جنبه مثبت این همه بلا که سرش اومده بود نزدیک شدن به جونگوون و نیکی بود، چیزی که هرگز تصورشم نمیکرد اتفاق بیوفته. هنوز هم برای اینکه مثل یه احمق جلوی نیکی به لکنت نیوفته و هر بار که باهاش حرف میزنه به یه بچه خجالتزده احمق تبدیل نشه مشکل داشت. لعنت بهش ولی اون حتی حس میکرد داره وارد یه ارتباط احساسی کوچیک با گائول میشه، وقتی به اینکه بعد تور قرار نیست هیچ وقت این سگ چموش رو ببینه فکر میکرد خلا عجیبی رو ته وجودش حس میکرد.
البته هنوز هم کاملا نمیتونست اون سگ اعصاب خورد کن رو برای ۲۴ ساعت تحمل کنه. همچنان بعد این همه وقت وقتی سونو یکی از هشت پیادهروی برنامه روزانه گائول رو برای حتی یک دقیقه از دست میداد باید با گائولی که تلاش داشت همه چیز رو بجو یا روی زمین برای نشون دادن اعتراض ادرار نکنه کلنجار میرفت. بعد از چند هفته تعامل وقت هایی که لباس تن گائول میکرد رو دوست داشت و بنظر میرسید اون هم تسلیم شده و شب ها میخواد به جای ، جای خواب خودش روی تخت پیش سونو بخوابه.
حتی بهتر از این ها پارک سونگهون دیگه زیاد اونو اذیت نمیکرد. به ندرت هم رو میدیدن و زمانی هم که میدیدن سونو رو بر میگردوند. برای یک لحظه اخم های سونو تو هم رفت. باز هم وقتی به اینکه سونگهون ازش دوری میکنه فکر میکرد چیزی تو دلش فرو میریخت ، مغزش به خودش اومد و ترجیح داد از اینکه مجبور نیست نزدیک کون از خود راضی و بدجنس سونگهون باشه لذت ببره.
چند وقتی بود که داشت شب ها یواشکی از باشگاه هتل محل اقامتشون استفاده میکرد. بعد اون شبی که سونگهون اون رو تو اون وضعیت در حال تقلا کردن زیر دستگاه دیده بود بیشتر ترجیح داد اتاق پیلاتس رو امتحان کنه.
همه چی خوب پیش میرفت تا جایی که چشمش به توپ ایروبیک که زیر قفسه گذاشته شده بود افتاد یاد ویدیو که در مورد کار کردن روی عضله مرکزی با استفاده از این توپ ها تو تیک تاک دیده بود افتاد. با خودش گفت امتحانش ضرری نداره نه؟
سونو روی توپ نشست و حس کرد توپ داره از زیرش قل میخوره درحالی که زانوهاش داشت خم میشدن برای حفظ تعادل سعی میکرد هرچیزی که در دسترسش باشه رو بگیره. وقتی که به سطح پشتش تکیه داد و حس کرد دیگه تو خطر افتادن نیست سرش رو بالا آورد و آینه رو به روش رو نگاه کرد.
با سونگهونی که الان بهش تکیه داده بود رو به رو شد. چرا این شرایط انقدر خجالت برانگیز به نظر میرسه. براش مهم نیست، نمیخواست به هیچ قضاوتی از سونگهون به خودش فکر کنه. حتی چهره خود سونگهون هم آماده اذیت کردنش بنظر نمیرسید فقط با سکوت به انعکاس سونویی که الان سرش از پشت روی سینه سونگهون قرار گرفته بود نگاه میکرد. با اینحال سونو حس میکرد صورتش داره گرم میشه، به جلو قل خورد و از روی توپ بلند شد ،تمام وسایلش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
از سونگهون متنفر بود از اینکه اون باعث میشد به خودش حس بدی داسته باشه متنفر بود. خدایا فقط بعد تور آمریکا تنها یع بخش کمی از تور اروپا مونده بود تا سونو بتونه آزادانه به خونه برگرده.
در حالی که تو اتاقش به دیوار تکیه داده بود فکر میکرد تنها چیزی که دیگه نمیتونه تو این شرایط از پسش بر بیاد پارک گائول. حتی بعد از اینکه سونو کل روز به پیاده روی برده بودش و باهاش بازی کرده بود و بهش غذای گرون قیمت و ویتامین هاش رو داده بود باز هم دست از ناله و به خود پیچیدن نمیکشید. حتی نمیدونست جدی این سگ سالمه یا نه. این روز لعنتی عذاب آور بود. حتی با پدرش که از طرف خواهرش فهمیده بود تعطیلات تابستونش رو به جای کار کردن به سفر میگذرونه صحبت کرد. خداروشکر خواهرش جزئیات زیادی نگفته بود... اگر اینکار رو کرده بود احتمالا مکالمه ناخوشایندشون از این هم وحشتناک تر شده بود.
پدر سونو تمام مدت پشت تلفن غرغر میکرد: «میدونی، تو باید از این وقتت برای پیدا کردن یه دوره کارآموزی درست و حسابی استفاده کنی، نه اینکه خودخواه باشی و سفر کنی.»
سونو در حالی که روی تختش وول میخورد، زمزمه کرد: «من هنوز به اندازه کافی تو رشتهام غرق نشدم که بتونم یه شغل خوب پیدا کنم.» کاملاً از صحبت کردن با اون مرد مسن متنفر بود، تمام مدت به گائول نگاه میکرد و منتظر یه بهانه برای پایان دادن به مکالمه بود. هیچوقت صحبت ها درباره چیزهای بیاهمیت، یا اینکه خود سونو چه احساسی داره و زندگیش چطور میگذره نبود. همیشه صحبت درباره این بود که چه کاری را میتونه بهتر انجام بده ولی نمیده، و مقایسه های پشت سرهم با خواهرش. با بی حوصلگی چشماش رو چرخوند «سال بعد براش تلاش میکنم .»
پدرش فریاد زد: «کیم سونو!» و باعث شد کمی جا بخوره. «این چه حرفیه که سال دیگه فلان میکنم، سال دیگه فلان نمیکنم؟ کی میخوای ابتکار عمل رو تو حال به دست بگیری، ها؟»
سونو چهل و پنج دقیقهی گذشته رو صرف کنار اومدن با سرزنشهای تلفنی پدرش کرده بود. تنها دلیلی که با موفقیت تلفن رو قطع کرده بود این بود که مادرش اون مردک پیر رو برای شام صدا زده بود. سونو به پشت غلتید و به سقف خیره شد. گائول سرش رو بلند کرد و نگاهی به سونو انداخت، بلند شد و خودش رو طوری تنظیم کرد که باسنش مستقیماً جلوی صورت سونو بود. سونو نالهای کرد و اونو از خودش دور کرد.
واقعا عالیه که پدرش با این حال فکر میکنه اون بدترین عضو خانوادست. اگه واقعا میدونست سونو کجاست و اونم برای چه دلیلی قطعا سکته میکرد. بعد دوباره چهره سونگهون تو باشگاه جلوی چشمش اومد. دستش رو دراز کرد و بالشتی رو برداشت و روی کله خودش گذاشت .
واقعا گذاشته بود پارک سونگهون باهاش بخواب،مغزش مشکلی چیزی پیدا کرده بود؟ حدود یک هفته و نیم از اون شب گذشته بود و هیچ کدومشون بیشتر از دو سه کلمه باهم حرف نزده بودن ،حتی دیگه نمیخواستن باهم دعوا کنن.سونو نمیتونست دیگه باهاش ارتباط چشمی برقرار کنه قبل از اینکه تموم صورتش قرمز بشه. چطور میتونست بهش نگاه کنه وقتی میدونست اونو مثل یه طرفدار سینهچاک و هول به حریم خودش راه داده.
بدترین قسمت این که به نظر نمیرسه سونو از اون اتفاق متنفر باشه. پشیمونی مطلقا به خاطر خیانتی که به تنفرش از سونگهون کرده بود وجود داشت ولی اگر به خودش میگفت از اون اتفاق بدش اومده...داشت خودش رو گول میزد. از اون روز لعنتی حتی یک روز هم نبود که بتونه از فکر کردن به دست سونگهون روی لبش و دستی که توی شورتش بود فرار کنه . هر دور حس میکرد چیزی توی شکمش جمع میشه. تو بالش جیغ زد و روی تختش به این طرف و اون طرف تلو تلو میخورد. گائول زوزه کشید و بالا پرید تا بپره روش.
سونو ناله کرد: «باشه گائول بسه.» صداش زیر بالشت خفه شده بود. گائول به واق واق کردن ادامه داد که باعث شد بالش رو از روی صورتش برداره و بهش خیره بشه. «گائول! هیس!»
قطعا گائول زحمت گوش دادن به خودش رو نمیداد. همچنان با صدای بلند تو صورت سونو پارس میکرد، صداش رسما تو تمام دیوار های اتاق طنین انداز میشد سونو با صدای بلند ناله کرد مطمئن بود الان صدای بقیه اتاقا در میاد دیگه خودش هم نمیتونست تحمل کنه. قطعا اون دوتا نمیتونستن هم رو تحمل کنن، اصلا مگه اون سگ سونگهون نیست؟ درسته برای مراقبت از گائول انتخاب شده ولی به هرحال صاحبش نمیخواد هر از گاهی کمک کنه یا سگ عزیزشو با خودش ببره.تو اون لحظه سونو حس میکرد یه مادر مجرد که از پدر عوضی فرزندش التماس میکنه تا کمک کوچیکی کنه.
اگر میخواست از این فرصت استفاده کنه تا سونگهون رو مجبور کنه که انقدر آشکارا ازش دوری نکنه، هیچکس دیگه ای نباید میفهمید. چطور منصفانه بود که سونگهون کسی باشه که تو مشتی باهاش رابطه داشته ولی الان بی تفاوت از کنارش میگذشت؟
گائول رو برداشت و زیر بغلش گذاشت. از روی تختش پایین غلتید و به سمت در رفت. تو اعماق ذهنش میدونست این ایده خوبی نیست. بدون سک اینکار به دعوای اون و سونگهون ختم میشد و احتمال بی هیچ کمک و دستاوردی مجبور میشد به اتاقش برگرده و از گائول مراقبت کنه. اما میخواست خودش رو مجبور کنه تا به این موضوعات فکر نکنه به سمت اتاق سونگهون رفت.
سونو یک بار زنگ زد، دو بار زنگ زد، ولی فایده ای نداشت . با تمسخر لعنت فرستاد و مشتش رو به در کوبید. کاملا میدونست سونگهون خواب نیست تا زمانی که وجودش به رسمیت شناخته نشه از در اتاقش نمیره.
درست زمانی که دستش رو دوباره بالا برد تا به در بزنه در باز شد. سونو با گیجی به فردی که جلوش ایستاده بود زل زد ، انتظار داشت سونگهون با لحن عصبانی و آماده جوابش رو بده. نه یه زن قدبلند و سبزه با چشمای آهویی و گونه های برجسته. تردید کرد که نکنه در یه غریبه بیچاره رو زده.
سونو با لبخند عصبی و عذرخواهی تعظیم کرد: «آه،» تو سرش دنبال ذرهای دانش انگلیسی از سفرش به آمریکا میگشت. «من..من متاسفم. اتاق اشتباهی بود؟»
حتی دو کلمه هم با صدای بلند و بریده بریده بودن، انگار زبونش حداقل ده برابر متورم شده بود. سونو تو دلش ناله میکرد و به خودش فحش میداد. چرا انگلیسی اینقدر زبان سختیه؟ دختر فقط پلک زد و اونو نگران کرد که نکنه دختری که خودش هم آسیایی بنظر میرسید متوجه نشده. یعنی باید دوباره امتحان کنه؟
سونو ادامه داد: «اشتباه کردم ببخشید.»
سونو به زبان مادریش صدای آشنایی شنید: «اون کیه دم در؟» و دید که دختر در واکنش به این صدا سرش را تکان میدهد. به محض اینکه صدا رو شناخت، چهرش درهم رفت. حتماً شوخی میکنه.
دختر قبل از اینکه به سمت سونو که تمام صورتش کاملاً تو هم رفته بود برگرده و لبخند کوچیکی بزنه، پاسخ داد: «هیچکس.» صدای سونگهون باز بلند شد «اگه استف اشکالی نداره نگران نباش.»
اشکالی نداشت؟ سونگهون واقعا جدی بود؟ واقعا از دفعه قبلی که همچین کاری کرد درس عبرت نگرفته بود؟ دقیقا به خاطر همین چیزا بود که نمیتونست تحملش کنه. اون مرتیکه برای خودش خوش گذرونی میکرد و نگران چیزاهایی که باید بهش اهمیت میداد نبود، مردم اونو به عنوان یه ایدل ستایش میکنن درحالی که باید گوجه به طرفش پرت کنن.
سونو با صدای بلند قهقه زد و قبل اینکه دختر بتونه در رو جلوی صورتش ببنده اونو به عقب هل داد و به طرف داخل حرکت کرد. دختر صدای آرومی از ته گلو در آورد و ابروهاش از تعجب تغییر ناگهانی رفتار سونو بالا رفت.
سونو تو راهروی ورودی یک دقیقه مکث کرد و به طرفش برگشت و پرسید: «تو یه جورایی فاحشهای؟» و باعث شد دختر جا بخوره،جوری که انگار حرف سونو بهش ضربه فیزیکی وارد کرده. با خندهای ناخوشایندی گفت: «چی؟»
سونو قبل از اینکه کامل وارد اتاق بشه، داد زد: «خدای من.» دختر به وارد شدن سونو اعتراض میکرد که سونو قطعا زحمت توجه بهش به خودش نمیداد و توجهش به سونگهونی جلب شد که روی مبل نشسته بود و از اون دختر بیشتر متعجب بنظر میرسید.
به نظر نمیرسید که هنوز کاری کرده باشن، اما سونو احمق نبود. کاملا واضح بود که چرا یه دختر رو آورده اینجا. سونو باورش نمیشد این مرتیکه چندش یه آشغال به تمام معناست. به سمت سونگهون رفت که مشخص بود میخواد از جاش بلند بشه که ببینه چه خبره و قبل پرسیده شدن سوال جوابش رو داده شد.
سونگهون فریاد زد: «دیوونه شدی؟» و هر دو دستشو بالا برد تا جلوی ضربات سونو رو بگیره. سونو بالشتی رو که از روی تخت برداشته بود و بهش حمله کرده بود.
سونو در حالی که بالش رو روی سر سونگهون میکوبید، جیغ زد: «احمق! عوضی لاشی، از قبل هیچی یاد نگرفتی،نه؟ داری سعی میکنی برای همیشه حرفهی انهایپن رو خراب کنی، چون نمیتونی چیزت رو تو شلوارت نگه داری، منحرف؟»
شاید سونو زیادی واکنش نشون داده بود، اما مطلقا تو اون لحظه از بررسی دلیل واقعی ناراحتیش از دیدن تصادفی یه دختر خوشگل تو اتاق سونگهون تو دل شب خودداری کرد. قطعا الان بقیه اعضا خواب بودن یا داشتن اماده میشدن تا بخوان و سونگهون بیدار بود تا شب رو با یه دختر قدبلند آمریکایی باشه.
سونگهون بالشت رو ازش قاپید و باعث شد سونو با صدای بلند تری جیغ بزنه و دست رو دراز کنه تا یه بالشت دیگه برداره. سونگهون نتونست از ضربه شدیدی که به کنار صورتش خورد جلوگیری کنه ، هرچند موفق شد بالشت دیگه رو از دست سونو بگیره و به گوشه اتاق پرت کنه. اگر سونو تو اون لحظه جدی فکر میکرد احتمالا این یکی از بدترین کارهایی بود که میتونست انجام بده. اون اینجا بود چون چاره ای نداشت جز اینکه به خاطر آزار و افترا ازش شکایت میشد و حالا در حال حمله فیزیکی به همون کسی بود که قرار در اصل بهش مدیون باشه.
متاسفانه سونو اصلا به این موضوع فکر نمیکرد. تنها چیزی که بهش فکر میکرد که چقدر عصبانیه و اینکه اون مرتیکه چقدر احمق، کودن و یه منحرف از خودراضیه.
سونگهون داد زد: «سونو!» صداش انقدری بلند بود که سونو رو بالاخره تو جای خودش متوقف کنه. «بس کن!»
سونو خشکش زد. بعد چهرش به خشم محض تبدیل شد. سونگهون دوباره جلوی چشمش همچین اشتباهی کرده بود و جسارت داشت که سرش داد بزنه؟ اگه فقط حدود سه برابر بزرگتر بودم سونگهون رو از یقه پیراهنش میگرفتم و انقدر تکون میدادم تا مغزش از کار بیوفته.
دختر حرفشون رو قطع کرد : «میشناسیش؟» هنوز پشت دری که حتی زحمت بستنش رو به خودش نداده بود، ایستاده بود. عالیه چه رویی. سونگهون نه تنها تصمیم گرفته بود با یک دختر غریبه بپره، بلکه با یه احمق بیمغز هم قرار گذاشته. سونو با تمسخر بهش نگاه کرد و بالشتی که سونگهون از چنگش بیرون کشیده بود رو قاپید.
سونو با لحن بیاحساسی بشه توپید: «گمشو بیرون.» دختر دوباره خندید و سرش رو به طرفین تکون داد.«تو کی هستی؟» توجهش رو به سونگهون معطوف کرد. «اون کیه، یه ساسنگه؟ میخوای به کسی زنگ بزنم؟»
سونو فریاد زد «ساسنگ؟»، کاملاً از همچین اتهامی منزجر شده بود انقدری که دستش رو عقب برد تا بالشت رو به طرفش پرت کنه. ولی متاسفانه سونگهون خیلی زود متوجه برنامش شد و دستشو گرفت و به عقب کشیدش. سونو به طرف سونگهون برگشت: «داری منو میکشی...؟! دیوونه عوضی، میکشمت...!»
سونگهون به بی حوصلگی حرفش رو قطع کرد: «بوکسولا» درحالی که هنوز بازوی سونو رو جوری که انگار داره با یه بچه ۵ ساله مقابله میکنه گرفته بود سرش رو به طرف دختر کرد. «بعداً بهت زنگ میزنم، باشه؟»
بوک سول با صدای بلند خندید،انگار انتظار داشت سونگهون بگه شوخی میکنه و سونو ( کسی در حقیقت الان مزاحم بود) رو بیرون بندازه. ولی هیچی نشنید، پس دستش رو بالا برد و به طرف صندلی رو به روی میز رفت و کیفش رو برداشت.
بوکسول قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، با عصبانیت گفت: «فکر میکنم باید توضیحات زیادی بدی.»
حالا اون دوتا برای مدت وسط اتاق ساکت وایستاده بودن. که یهو سونو متوجه دست سونگهون که دور بازوش حلقه شده بود شد، بازوش رو از دست سونگهون قاپید و کاملا ازش فاصله گرفت.
سونو با انزجار دست روی بازوی خودش گذاشت: «تو اصلاً حق نداری آیدل باشی. کدوم سلبریتی به جای اینکه واقعاً کار کنه، وقتش رو صرف پریدن با دخترای مختلف میکنه؟ درسته، گروه خیلی بهتر بود وقتی تو رو توش نداشتن که هر کاری از دستت برمیاد بکنی تا مطمئن بشی تو هر رسوایی قابل تصوری میوفتی.»
«اوه، چه جالب، پس اشکالی نداره وقتی با تو سکس کنم؟» سونگهون از توهینهای بیوقفه سونو خسته شده بود، با عصبانیت ادامه میداد. «منظورم اینه تصور کن کسی بفهمه با چیکار کردیم، میدونی چه رسوایی به بار میاری ها؟ یا این چیزیه که حاضر نیستی بهش اعتراف کنی چون باید مسئولیتشو قبول کنی؟»
سونو ساکت شده بود، این منصفانه نبود. مطمئن اون شب چیزی بود که هر دوی اون ها توش نشش داشتن ولی باز هم تو شرایط یکسان نبودن. این به سونگهون بستگی داشت که مطمئن بشه زندگیش به عنوان یه ایدل چطور پیش بره. با تمام این توجیحات باز هم میدونست سونگهون داره اشتباه نمیکنه سونو بخشی از مسئولیت رو به عهده داشت.
گائولی که مدت ها بود از دست سونو وسط اتاق رها شده بود به سمتشون دیود و دور پایای سونگهون چرخید. سونگهون دستش رو دراز کرد تا اون رو بلند کنه.
سونگهون با اخم کوچیکی به سونو نگاه کرد: «تو یه جورایی پرستار بچمی. اصلاً چرا اینجاست؟»
سونو با عصبانیت بهش نگاه کرد.«چرا اون اینجاست...؟ سونگهون، اون سگ توئه ! چیه، نکنه من برای همین اینجام؟ که مراقبش باشم تا تو بتونی با طرفدارای درمونده و بیتابت بخوابی؟».
«طرفدار درمونده؟ پس... تو هم یکیشونی؟» باعث شد سونو بخواد دوباره با بالشت بزنتش. تنها دلیلی که جلوی خودش رو گرفت این بود که فهمید گائول تو بغلش و انقدری بیرحم نشده بود که با پایین آوردن بالش روی سونگهون، حیوون کوچیک رو بزنه.
سونو با غرغر تصمیم گرفت گائول رو ول کنه: «بیا بگیرش برای خودته. اگه میخوای با یه دختر وقت بگذرونی، اون همراهته.»
سونو روی پاشنه پاش چرخید و با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفت. دوباره متوجه شد که داره با قفل کوفتی ور میره، قبل از اینکه در رو باز کنه و بیرون بره، داشت با صدای بلند به خودش فحش میداد.
مشکل سونگهون چه بود؟ واقعاً انقدری به دنبال کسی بود که مجبور شده بود با افراد مختلف تماس بگیره؟ او میدونست که سونگهون رقتانگیز ، اما هرگز حتی یک بار هم او را تا این حد نفرت انگیز ندونسته بود. صورت سونو از شدت خشمی که احساس میکرد، میسوخت. و این چه ربطی به «طرفدار بیتاب» بودن اون داشت؟ اون هیچ وقت «طرفدار» سونگهون یا هر کاری که او انجام میداد یا انجام نمیداد، نبود. او تقریباً به طور قطع از این موضوعات دور بود حداقل تو ذهنش خودش.
چطور سونگهون جرأت کرده بود باهاش بخوابه و بعد از به رسمیت شناختن وجودیتش سر باز بزنه و اونو با یه دختر جایگزین کنه. انقدر فراموش کردن براش آسون بود؟ اصلا این یه جایگزینی حساب میشه؟ اونا اصلا رابطه رسمی هم نداشتن پس این حس جایگزین پیدا کردن چی بود؟
سونو نتونست زیاد به همه این ها فکر کنه، چون صدای بسته شدن دری رو نه چندان دور از خودش شنید و بعد دستی دور مچش حلقه شد. برگشت و با دیدن سونگهون که بالای سرش ایستاده بود، جا خورد.
سونو در حالی که مچ دستشو از دست سونگهون بیرون میکشید، با عصبانیت گفت: «چی شده که یهویی و بدون هیچ حرفی ظاهر میشی؟ منحرف زشت ».