Punishment & Promise
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بارون روی پنجرهها میکوبید، انگار میخواست بیاد داخل و همهی خستگیهای یونجون رو بشوره ببره. ساعت دوازده و نیم شب بود، ولی خواب به چشمش نمیاومد.
سیگار الکترونیکیش رو پک میزد، دود سفیدش تو هوای سرد اتاق میپیچید و بعد محو میشد، مثل خاطرهی بوی بومگیو که هنوز تو آپارتمان بود، ولی خودش نبود.
یونجون روی کاناپه دراز کشیده بود، پتوی خاکستری دورش پیچیده بود، ولی هنوز سردش بود. نه از سرما، از خالی بودن. خالی بودن جایی که بومگیو همیشه مینشست، کنارش، با پاهاش جمع شده زیر خودش، با یه فنجون چای گرم تو دستش، و انگشتاش که آروم دور فنجون میچرخید.
یادش میاومد یه شب، همینجا، بومگیو سرش رو گذاشته بود رو شونهش و زمزمه کرده بود.
"هیونگ… اگه یه روزی برم، تو چیکار میکنی؟"
یونجون موهاش رو نوازش کرده بود، آروم، انگار میترسید بیدارش کنه.
"مگه میتونی بری؟ تو که نفس منی. تو که قلب منی. تو که همه چیز منی."
بومگیو خندیده بود، اون خندهی نرم و آروم که همیشه دل یونجون رو میلرزوند، مثل نسیمی که برگای پاییزی رو تکون میده. بعد سرش رو بلند کرده بود، چشم تو چشم شده بودن.
"پس راحت نفس بکش، چون من همیشه اینجام. همیشه."
حالا نفسش بند اومده بود. نفسش، قلبش، همه چیز.
یونجون گوشیش رو برداشت. صفحه رو باز کرد و عکسها رو اسکرول کرد. یه عکس از بومگیو تو کافه سوبین، اولین بار که دیده بودش.
بومگیو گیتار دستش بود، موهاش ریخته بود رو پیشونیش، چشماش بسته بود، داشت میخوند. یونجون همون لحظه عاشق شده بود. نه از صداش، نه از گیتارش. از اون آرامشی که تو صورتش بود. انگار دنیا براش یه نت موسیقی بود و اون داشت مینوشتش، با همهی وجودش.
یونجون انگشتش رو گذاشت رو عکس، انگار میتونست لمسش کنه.
"چرا رفتی، بومگیو؟ چرا؟"
یادش میومد آخرین شبشون. بومگیو تو آشپزخونه بود، داشت شام درست میکرد. یونجون تازه از شرکت برگشته بود، لپتاپ دستش بود، هنوز داشت کد میزد. بومگیو برگشت.
"هیونگ، بیا بشین. شام آمادهست."
یونجون بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت.
"یه دقیقه، این باگ رو درست کنم."
بومگیو صبر کرد. پنج دقیقه، ده دقیقه، بیست دقیقه. بعد آروم اومد کنارش، لپتاپ رو بست، دستش رو گذاشت رو دست یونجون.
"تنهایی منم یه باگه، هیونگ. درستش کن."
یونجون عصبانی شد. خسته بود.
"بومگیو، کارمه. نمیفهمی؟"
بومگیو چشماش پر اشک شد، ولی نریخت.
"میفهمم. تو کارتو انتخاب کردی."
و رفت تو اتاق، چمدونش رو بست، و صبحش دیگه نبود.
یونجون هنوز بوی عطر بومگیو رو حس میکرد تو آپارتمان. بوی وانیل و چوب. بوی خونه. بوی عشق.
صبح شد. یونجون لباس پوشید، موهاش رو شونه کرد، آینه رو نگاه کرد. چشماش قرمز بود، صورتش خسته. ولی باید میرفت. نه سرکار بلکه پیش بومگیو.
هوا هنوز بارونی بود. چترش رو باز کرد، رفت سمت هونگدی جایی که بومگیو کار میکرد. مدرسه هنری کوچیک بود، دیواراش پر از نقاشیهای رنگارنگ. زنگ تفریح شد. بچهها ریختن بیرون. بومگیو اومد، کاپشن آبی، موهاش خیس، یه کیف گیتار رو دوشش.
یونجون قلبش تپید. قدمهاش لرزید. رفت جلو.
"گیو…"
بومگیو برگشت. اول نشناخت، بعد چشماش گشاد شد. اخم کرد.
"یونجون؟ چیکار داری؟"
یونجون نفس عمیق کشید. چشماش به چشمهای بومگیو افتاد. همون چشمهای قهوهای، همون برق، حتی تو عصبانیت. همه کلماتی که تمرین کرده بود، پریدن.
"گیو… اگه... اگه با هم نباشیم، دنیا به آخر میرسه. ما دوتا باید با هم باشیم تا دنیا رو نجات بدیم."
سکوت. بارون ریزتر شد. بومگیو مات موند. بعد یهو خندید. خندهش بلند بود، از ته دل.
"تو… تو جدی میگی؟"
یونجون قرمز شد.
"من… نفهمیدم چی گفتم."
بومگیو هنوز میخندید.
"تو همیشه اینقدر احمقی؟ همیشه همینطوری بودی؟"
یونجون سرش رو پایین انداخت.
"آره… فکر کنم."
بومگیو خندش قطع شد. نگاهش کرد.
"من برنمیگردم هیونگ."
یونجون برگشت خونه. تو راه، بارون خیسش کرد. چترش رو بسته بود. انگار میخواست خیس بشه، انگار میخواست چیزی حس کنه. زنگ زد به سوبین.
"سوبین، کمکم کن."
سوبین تو کافش بود. صدای دستگاه اسپرسو میاومد.
"دوباره؟ چیکار کردی این بار؟"
یونجون همه چیز رو گفت. حتی اون جملهی احمقانش رو. سوبین خندید.
"تو گفتی دنیا به آخر میرسه؟ خب، نقشه بعدی چیه؟ میخوای جدی دنیا رو آتیش بزنی؟"
"اجراش هفته دیگست. میرم اونجا."
چند روز گذشت. یونجون تو شرکت بود، ولی حواسش جای دیگه بود. همکاراش میگفتن.
"چوی، کدت پر باگه."
"مثل زندگیم."
شب کنسرت رسید. کلاب کوچیک تو ایتهوون. نورهای رنگی، بوی سیگار، صدای گیتار. بومگیو روی صحنه بود. موهاش زیر نور قرمز میدرخشید. داشت یه آهنگ قدیمی میخوند. صداش نرم بود، عمیق بود، پر از حس.
یونجون یادش اومد وقتی بومگیو تو خونه براش آهنگ میزد. یه شب، ساعت سه صبح، یونجون از خواب پریده بود، کابوس دیده بود. بومگیو بیدار شده بود، گیتارش رو برداشته بود، کنار تخت نشسته بود و آروم خونده بود.
"نترس، من اینجام. همیشه اینجام."
حالا همون آهنگ رو میخوند و یونجون غرق خاطره شد. بعد از اجرا، منتظر موند. بومگیو اومد بیرون، عرق کرده، موهاش بهم ریخته.
"بومگیو!"
بومگیو برگشت.
"دوباره؟"
یونجون جلو رفت. این بار سعی کرد خونسرد باشه.
"بومگیو، لطفا گوش کن. من اشتباه کردم. همیشه کار میکردم، بهت توجه نمیکردم. دلم برات تنگ شده. هر شب بهت فکر میکنم. به بوی عطرت، به خندت، به اینکه چطور سرت رو میذاشتی رو شونم."
بومگیو نگاهش کرد. چشماش نرم شد، ولی هنوز محتاط بود.
"و...؟"
"این بار فرق داره. قول میدم."
بومگیو سرش رو تکون داد.
"قولات دیگه برام معنی نداره."
و رفت.
یونجون دوباره زنگ زد به سوبین.
"دوباره گند زدم."
"بیا کافه."
تو کافه، سوبین براش قهوه ریخت.
"مشکل چیه؟ چرا جدا شدین؟"
یونجون شروع کرد به حرف زدن. از همه چیز گفت. از شبایی که بومگیو منتظرش بود. از صبحایی که یونجون بدون خداحافظی میرفت سر کار. از اینکه بومگیو همیشه میگفت "من فقط میخوام تو باشی. فقط تو."
یادش میومد یه بار، بومگیو مریض بود. تب داشت. یونجون باید میرفت شرکت، یه پروژه مهم بود. بومگیو گفته بود.
"برو، مشکلی نیست."
ولی چشماش پر اشک بود. یونجون رفته بود. شب برگشت، بومگیو خواب بود. تبش بالا رفته بود. یونجون کنارش نشسته بود، دستش رو گرفته بود و گریه کرده بود. بومگیو بیدار شده بود، آروم گفته بود.
"من خوبم. فقط… دفعه بعد زودتر برگرد."
یونجون حالا اشک تو چشماش بود.
"من همیشه انتخاب اشتباه میکردم، سوبین."
"شما دوتا نیاز دارین جدی صحبت کنین. من میگم بیاد کافه."
سوبین زنگ زد به بومگیو.
"بیا کافه. یه چیز مهم دارم که بگم."
بومگیو اومد چون فکر میکرد سوبین تنهاست. یونجون اونجا بود، پشت میز، دو تا فنجون قهوه جلوش. بومگیو ایستاد.
"این چیه؟"
"بشینید حرف بزنید. هر کی از جاش بلند شه روش آب جوش میریزم."
یونجون و بومگیو تنها موندن. سکوت بود. فقط صدای بارون از بیرون. یونجون نفس عمیق کشید.
"بومگیو، من واقعا پشیمونم. یادته اولین بار که با هم بودیم؟ تو پارک هان ریور، تو دستم رو گرفتی و گفتی همیشه پیشت باشم. من قول دادم، اما عمل نکردم. من همیشه دیر کردم. ببخشید."
بومگیو نگاهش کرد. چشماش پر اشک شد.
"چطوری میتونم فراموش کنم که هیچوقتبه قولت عمل نکردی؟"
یونجون کمی سکوت کرد، بعد ادامه داد.
"من نمیخوام دیگه دیر کنم. نمیخوام دیگه انتخاب اشتباه کنم. تو برام همه چیز بودی، ولی من نمیفهمیدم. حالا میفهمم. دلم برات تنگ شده. نه فقط برای خندت، برای بوی عطرت، برای اینکه چطور موهام رو بهم میریختی وقتی عصبانی بودی. برای همه چیز."
بومگیو آروم گفت.
"منم دلم تنگ شده. ولی میترسم، هیونگ. میترسم دوباره همون بشه."
یونجون دستش رو گرفت.
"این بار نه. قول نمیدم، چون قولام برات معنی نداره. فقط میگم از فردا، ساعت شش خونم. هر روز. با هم شام میخوریم، با هم فیلم میبینیم و با هم پیادهروی میکنیم. اگه دیر کردم، هرکاری میخوای میتونی باهام بکنی."
بومگیو لبخند زد. یه لبخند کوچیک، ولی واقعی.
"هر کاری؟"
یونجون خندید.
"آره."
بومگیو دستش رو فشار داد.
"خب… امتحانش میکنیم. ولی آهسته. قدم به قدم."
اونا حرف زدن، ساعتها. از همه چیز گفتن. از ترسهاشون، از دلتنگیهاشون، از عشقشون.
روزهای بعد شروع شد. یونجون ساعت شش خونه بود. گاهی پنج و نیم. با بومگیو شام درست میکردن. بومگیو گیتار میزد، یونجون گوش میداد.
"یادت میاد اولین قرارمون؟ تو قهوه ریختی رو لباسم."
بومگیو خندید.
"تو هم به جاش یه چیز دیگه ریختی رو من!"
و بعد، اون شب اتفاق افتاد.
یونجون ساعت پنج و ربع از شرکت زده بود بیرون، اما سئولِ عصرِ بارونی، مثل همیشه، قفل شده بود. ماشینها بوق میزدن، چراغها قرمز میموندن، و ساعت شش و نیم شد. نیم ساعت دیر.
کلید رو تو در چرخوند، در باز شد و بوی غذای گرم اومد تو دماغش. بومگیو تو آشپزخونه بود، پیشبند آبی بسته بود، موهاش رو با یه کش ساده بسته بود پشت سرش، چند تار مو ریخته بود رو گردنش.
برگشت، نگاهش کرد. چشماش برق میزد، ولی یه جور برق شیطنتآمیز و عمیق، پر از عشق و کمی دلخوری. یونجون لبخند زد، سعی کرد شوخی کنه.
"عزیزم، ترافیک بود، قسم میخورم… تاکسیگیرم نیومد، بعدش هم بارون…"
بومگیو پیشبندش رو آروم باز کرد، گذاشت رو کانتر. دستاش رو به هم مالید، انگار داره آماده میشه. آروم گفت.
"نیم ساعت دیر. گفتی اگه دیر کردی، هر مجازاتی بخوام میتونم بکنم."
یونجون خندش گرفت، ولی یه لرزش تو صداش بود.
"آره، گفتم. چی میخوای؟ ظرف بشورم؟ جارو بکشم؟ یا… برات آهنگ بخونم؟"
بومگیو لبخند نزد. فقط رفت سمت کمد کنار در، یه طناب نرم پارچهای برداشت؛ همون طنابی که یه بار باهاش با هم شوخی کرده بودن. وقتی تو آپارتمان قدیمیشون بودن و بومگیو گفته بود "یه روزی ازش استفاده میکنم". یونجون چشماش گشاد شد، قلبش تندتر زد.
"گیو… جدی میگی؟"
بومگیو فقط سرش رو تکون داد. رفت سمت صندلی تکنفرهی چوبی تو گوشهی نشیمن، همون که همیشه روش کتاب میذاشتن یا بومگیو گیتارش رو میذاشت روش.
"بشین."
یونجون نشست. پاهاش رو زمین، دستاش رو زانوهاش. قلبش تند میزد، نه از ترس، از یه حس عجیب که نمیتونست اسمش رو بذاره؛ ترکیبی از هیجان، خجالت، و یه عشق عمیق که داشت از پوستش میریخت بیرون.
بومگیو پشتش رفت، دستای یونجون رو آروم برد پشت صندلی، طناب رو دور مچهاش پیچید. نه خیلی سفت، ولی محکم. طناب نرم بود، مخملی، رنگ خاکستری، ولی گرش مطمئن بود، مثل قولهای بومگیو. یونجون سعی کرد دستش رو تکون بده، نشد. فقط یه لرزش کوچیک تو انگشتاش.
بومگیو اومد جلوش، نگاهش کرد. چشماش حالا یه لایهی تاریکتر داشت، یه لایهی بازیگوش و پر از عشق.
"این مجازاتته. نمیتونی تکون بخوری. نمیتونی لمسم کنی. فقط میتونی حس کنی."
یونجون خندید، ولی صداش لرزید.
"مطمئنی؟ چون من الان حس میکنم دارم جایزه میگیرم."
بومگیو لبخند نزد، ولی چشماش خندید. رفت رو پاهاش نشست. زانوهاش دو طرف بدن یونجون، دستاش رو شونههاش. موهاش ریخت رو صورت یونجون، بوی وانیل و چوب، بوی خونه، بوی بومگیو. یونجون نفسش بند اومد.
"نفس بکش، هیونگ. هنوز شروع نکردم."
اولین بوسه رو گذاشت رو پیشونی یونجون. آروم، طولانی، لباش گرم بود، انگار میخواست همه خستگی روزش رو بشوره ببره. بعد گونش، بعد گوشش؛ درست جایی که یونجون همیشه میلرزید.
یونجون چشماش رو بست، نفسش سنگین شد. بومگیو لباش رو کشید پایین، رو گردنش، درست جایی که نبضش تند میزد. یونجون ناخودآگاه سرش رو عقب برد، ولی صندلی اجازه نداد، فقط کمرش قوس برداشت.
بومگیو دستش رو برد تو موهای یونجون، آروم کشید، سرش رو عقبتر برد. لباش رو گذاشت رو لبهای پسر بزرگتر. اول آروم، مثل نسیم، بعد عمیقتر، مثل طوفان. یونجون سعی کرد دستاش رو آزاد کنه، ولی طناب محکم بود، فقط انگشتاش تو هوا تکون میخوردن، انگار میخواستن بومگیو رو بگیرن. بومگیو بین بوسه لبخند زد.
"نمیتونی. این مجازاتته."
یونجون زیر لب، با صدای گرفته گفت.
"لعنتی…"
بومگیو خندید، صداش تو گلوی یونجون پیچید، مثل موسیقی. دکمه های پیرهن یونجون رو باز کرد و دستش رو برد زیر پیرهنش و انگشتاش رو پوستش کشید. سرد بود، ولی گرمش کرد، انگار یخ و آتش کنار همن.
یونجون نفسش تندتر شد، قلبش تو سینش میکوبید. بومگیو لباش رو برد پایینتر، رو سینش، رو شکمش، هر جا که میرفت، یونجون بیشتر میلرزید، بیشتر میخواست، بیشتر عاشق میشد.
بعد یهو بلند شد. رفت سمت آشپزخونه، یه تکه یخ از فریزر برداشت. برگشت و دوباره روی پاهای یونجون نشست. یخ رو گذاشت رو گردنش. یونجون از ته گلو ناله کرد، ولی خندید، بدنش جمع شد.
"این خیلی سرده!"
"باید سرد باشه تا یادت بمونه. تا یادت بمونه که من منتظرت بودم."
یخ رو کشید پایین، رو سینش، رو شکمش، مسیرش رو با لباش دنبال کرد. گرم و سرد، سرد و گرم. یونجون دیگه نمیتونست حرف بزنه. فقط نفس میکشید، تند و سنگین، چشماش بسته، لباش باز. بومگیو آروم گفت.
"دفعه بعد اگه دیر کنی، بدتر میشه. شاید ساعتها طول بکشه."
یونجون با صدای گرفته، بین نفسها گفت.
"قول میدم دیر نکنم… ولی اگه این مجازاته، شاید یه بار دیگه دیر کنم. فقط یه بار."
بومگیو خندید. طناب رو باز کرد، آروم، انگار نمیخواست تموم بشه. گرهها یکی یکی باز شدن، انگشتاش رو مچهای یونجون میکشید، پوستش رو گرم میکرد.
دستای یونجون آزاد شد، ولی اون تکون نخورد. فقط صبر کرد، نفسش هنوز تند بود، چشماش نیمهباز. بومگیو هنوز رو پاهاش بود، دستاش رو گردن یونجون و لباش نزدیک لباش.
یونجون دیگه نتونست صبر کنه. دستاش رو برد دور کمر بومگیو، محکم کشیدش جلو، انگار میترسید دوباره بره. لباش رو گذاشت رو لبهای بومگیو، عمیق، پر از حس، پر از عشق و پر از همهی چیزایی که تو این نیم ساعت جمع شده بود. یا شاید توی این همه مدت.
بومگیو نفسش بند اومد، ولی جواب داد، با همون شدت، با همون عشق. دستاش تو موهای یونجون فرو رفت، کشید، سرش رو عقب برد تا بوسه عمیقتر بشه.
یونجون دستش رو برد زیر تیشرت بومگیو، پوست کمرش رو لمس کرد، گرم بود، نرم بود، مثل همیشه. بومگیو لرزید، ولی لبخند زد. یونجون لباش رو برد رو سمت گودی گردن پسر کوچکتر، درست جایی که نبضش تند میزد، بوسید، مکید، انگار میخواست مارک کنه و بومگیو آروم ناله کرد، دستاش رو شونههای یونجون فشار داد.
یونجون بلند شد، بومگیو رو با خودش بلند کرد، بدون اینکه بوسه قطع بشه. بومگیو پاهاش رو دور کمر یونجون پیچید، یونجون رفت سمت کاناپه، آروم گذاشتش روش. حالا نوبت یونجون بود.
تیشرتش رو بالا زد، پوستش رو بوسید، لباش رو برد رو سمت سینهی بومگیو. هر جا رو که میبوسید، بومگیو بیشتر میلرزید، بیشتر میخواست. یونجون دستش رو برد تو موهای بلند بومگیو، آروم کشید و سرش رو عقب برد، لباش رو گذاشت رو لباش دوباره، عمیقتر، طولانیتر.
بومگیو دستاش رو برد زیر پیرهن یونجون، ناخناش رو کمرش کشید، بومگیو ناله کرد، ولی لبخند زد. یونجون لباش رو برد پایینتر، رو شکم بومگیو، حتی جای کش شلوار زیر شکم بومگیو رو بوسید، مکید، انگار میخواست همهی دلتنگیش رو جبران کنه. بومگیو نفسش تند شد، دستاش تو موهای پسر بزرگتر کشید.
"هیونگ… دیوونم کردی… زودباش"
یونجون لبخند زد، سرش رو بلند کرد، چشم تو چشم شد.
"خودت آروم شروع کردی."
بومگیو خندید، کشیدش بالا، بوسیدش دوباره، عمیق، پر از عشق. دستاش رو صورت یونجون، انگشتاش رو گونههای یونجون و لباش رو لباش.
دقیقه ها گذشت، یا شاید ساعت ها، نمیدونستن. شام روی گاز سرد شد، فقط اونا بودن، کاملا لخت بغل هم، با بوسه و لمس و عشق.
یونجون پسر کوچکتر رو تو بغلش گرفت، سرش رو گذاشت رو سینش و به ضربان قلب بومگیو گوش داد. بومگیو موهاش رو نوازش کرد.
"دفعه بعد، ترافیک رو عمداً انتخاب کن."
یونجون خندید.
"قول میدم."
آپارتمان یونجون و بومگیو حالا پر از خنده بود، پر از بوی قهوه و گیتار. سه ماه گذشته بود از اون شب. سه ماه که یونجون دیگه هیچوقت دیر نکرده بود. ساعت پنج و نیم خونه بود، شام آماده میکرد، بومگیو رو میبوسید، میگفت "امروز چی یاد گرفتی؟"
ولی اون شب، بومگیو دیر کرد.
یونجون ساعت شش و ربع خونه بود. شام روی میز بود، گرم، با تخممرغ نیمهآبپز، درست مثل چیزی که بومگیو دوست داشت. ساعت شش و نیم شد. هفت شد. هفت و ربع. یونجون گوشیش رو چک کرد. بومگیو پیام داده بود.
"تمرین طول کشید، دارم میام."
یونجون لبخند زد، ولی یه برق شیطنتآمیز تو چشماش بود. اون شبِ خودش یادش اومد. طناب مخملی هنوز تو کمد بود.
در باز شد. بومگیو اومد داخل، موهاش خیس بارون، کاپشن آبی، کیف گیتار رو دوشش. نفسنفس میزد.
"هیونگ… ببخشید، بچهها دیر تموم کردن، بعدش هم ترافیک…"
یونجون از آشپزخونه اومد بیرون، دستش تو جیب، لبخند آروم.
"یک ساعت و ربع دیر. شاید وقتشه تو مجازات شی، نه؟"
بومگیو مات موند. بعد خندید، عصبی.
"هیونگ… جدی میگی؟"
یونجون فقط سرش رو تکون داد. رفت سمت کمد، طناب رو برداشت. همون طناب.
"بیا اتاق."
بومگیو چشماش گشاد شد، ولی دنبالش رفت. تخت دو نفره، ملافه سفید، بالشهای نرم. یونجون طناب رو نشون داد.
"دراز بکش."
بومگیو نشست رو تخت، بعد آروم دراز کشید. قلبش تند میزد، ولی چشماش برق میزد. یونجون زانو زد کنارش، دستای بومگیو رو آروم برد بالای سرش و طناب رو دور مچهاش پیچید، گرهها رو به پایه تخت بست. نه خیلی سفت، ولی محکم. طناب نرم بود، مخملی، ولی گرش مطمئن بود، مثل قولهای یونجون. یونجون اومد بالای سرش، نگاهش کرد.
"این مجازاتته. نمیتونی تکون بخوری. فقط میتونی حس کنی."
ساعتها گذشت. شام سرد شد، بارون قطع شد، فقط اونا بودن. بومگیو تو بغل یونجون بود، سرش رو سینه پسر بزرگتر. یونجون موهاش رو نوازش کرد.
"دفعه بعد، تمرین رو عمداً طولانی کن."
بومگیو خندید.
مشکلات هنوز بودن. گاهی بحث میکردن. گاهی یونجون کارش طول میکشید. گاهی بومگیو تمرین زیاد داشت. ولی حالا حرف میزدن. حالا گوش میدادن. و هر بار که یونجون دیر میکرد؛ که دیگه خیلی کم بود، بومگیو یه لبخند شیطنتآمیز میزد و میگفت.
"صندلی آمادست."
و یونجون میخندید و میرفت سمتش، چون میدونست که اونجا، تو بغل بومگیو، دنیا نه تنها به آخر نمیرسه، بلکه تازه شروع میشه.