Pt.01

Pt.01


ساعت‌ها منتظر پسرک پشت میز نشسته بود تا با شنیدن اتفاقات روز بتونه غذاشو با آرامش‌بخش ترین کار ممکن، یعنی حرف زدن با پسر صرف کنه اما با نیومدنش چند ساعتی دنبال جه‌یون گشته بود و بالاخره در گوشه‌ترین بخش اتاق استراحت با روپوش آویزون شده روی صندلی پیداش کرد. 

انگار آرامش‌بخش‌ترین بخش روزش قرار بود به شکل دیگه‌ای پیش بره. 

وقتی پیداش کرد گوشه‌ی اتاق رزیدنت‌ها روی زمین سرد همراه با روپوش آویزون‌شده به دسته‌ی یکی از کمد‌ها بعد از سه روز و چشمای کبودش نشسته بود و به زمین خیره بود. توی ذهنش چی می‌گذشت؟ احتمالا اگر می‌خواست هر خط روی زمین رو با حک کردن غم‌هاش پر کنه آخر سر حرف‌هاش از در و دیوار اتاق بهش هجوم می‌آوردن و مثل قاب عکس روبروش به دیوار می‌کوبیدنش تا له بشه و دقیقه‌ای بعد سرش روی پاهای پسر جویای او بود و سخت‌ترین نبرد زندگیش رو تجربه میکرد. نبردی که با نبرد چند دقیقه پیش پسر دیگه که کل بیمارستان رو دنبالش بود و چند ساعت پشت میز سفید رنگی که براش به اندازه روز‌های زیادی تنهایی و حس طرد شدن همراه بود و منتظر مونده بود تا بیاد برابری میکرد. اون دوباره غرق شده بود. نفس می‌کشید اما خفه بود. اون دوباره محکوم شده بود به انتظار کشیدن.

رنگ‌ها تمام معنی این ثانیه‌های بی معنی بودن. مثل همین الان که چشم‌هاش برای بسته شدنشون با سرخی التماسشون رو نشون می‌دادن تا هر طور شده جه‌یون رو متوجه نیازمندیش به خواب نشون بدن اما روز درازش و شیفتِ تنبیه،‌ طولانی تر از هر کتاب درسی‌ای بود که برای رسیدن به موقعیتی که الان داخلش دست و پنجه نرم می‌کرد خونده و اونقدر ادامه دار بود که حس می‌کرد وجود ماه و آوردن شب به عنوان مهمون به همراه خودش بیشتر از توهمی نبوده.

نگاه کردن به جه‌هیون شکسته کافی بود. باید سکوت رو می‌شکست. اینجا دیگه پرورشگاه نبود که کاری از دستش بر نیاد. اینجا اتاق سفید استراحت رزیدنت‌ها بود.

“هر دومون می‌دونیم خیلی وقت پیش می‌تونستی تنبیه رو تموم کنی چرا داری انقدر سخت می‌گیری؟”

کلمات توی فضا گم میشد و دستای جه‌یون راهشون رو سمت صورتش پیش می‌گرفتن و جه‌یون؟ کاری به جز خمیازه‌ی طولانی برای بیدار موندن نمی‌تونست بکنه. کلافه از شنیدن صدای سکوت دستاش رو روی گوشش گذاشت تا هیچی از اون بی صدایی رو نفهمه. پس تموم خودخوری‌هاش رو به زبون آورد تا حتی چیزی توی ذهنش هم عصب‌هاش رو برای شنیدن خودش اذیت نکنه. 

“منو از اتاق عمل بیرون کرد. هیچ کار اشتباهی نکردم و اون تصمیم گرفت از اتاق بیرونم کنه و وقتی پرسیدم فقط بهم گفت شیفت اضافه”

پسرک به رفتار همیشگی جه‌یون لبخندی زد و سرش رو به دیوار تکیه داد. حتی دیوارهای این بیمارستان، درست مثل میز‌هاش سفید بودن و همین کافی بود که به اتاق استراحت رزیدنتا هیچوقت علاقه‌مند نشه. وقتی خودش رزیدنت بود از خستگی حتی نمیتونست به رنگ دیوار‌ها توجه کنه پس شاید بخاطر همین جه‌یون هم بی‌توجه به ترسشون از رنگ سفید به اینجا پناه آورده بود. کی می‌فهمه؟ شاید حتی خودش رو عذاب می‌داد تا کمتر به بقیه چیزها فکر کنه. اون از فکر کردن خسته شده بود.

“هر دومون می‌دونیم می‌تونستی با صحبت کردن حلش کنی ولی فقط شیفتتو قبول کردی. از سر لج اینطوری کردی یا واقعا دلیلی داره؟ فرقی نداره کدوم سؤال تو رو به خودت بیاره، من برای هر کدوم جواب واقعی رو می‌خوام” و همراه با تموم شدن حرفش، انگشت اشاره‌اش رو روی قلب جه‌هیون گذاشت و قاطع بهش خیره شد. 

تصویری از اتاق هیسونگ توی ذهن جه‌یون شکل بست. تصور کرد روی صندلی‌ای جلوی پسرک نشسته‌ و در حال توضیح راجع‌به شرایط پیش اومده هست. به دیوار روبه‌روش خیره شد و تصور کرد هیسونگ تماما توی چشماش خیره شده تا قبل از بیان کردن حرفاش اونا رو حدس بزنه. زمان می‌گذره و هر دقیقه هزینه‌ای داره. هزینه‌ای که شاید کسی توانایی پرداختش رو نداشته باشه و تصمیم گرفته باشه تنهایی با مشکلاتی که توی جسمش پیدا نمیشه اما تا چشم کار می‌کنه گم میشن توی وجودش مقابله کنه.

“من فقط… نمی‌دونم حس کردم کار اشتباهی کردم که اون از اتاق بیرونم کرد. باید جبرانش می‌کردم یعنی درواقع این تنبیه نیست. جبران اشتباهیه که کردم. نمی‌دونم چی بود ولی حتما اونقدری بود که باعث شد شیفت داشته باشم. یه شب دیگه مونده. به بهترین شکل ممکن انجامش میدم و اگر نتونستم دو برابر شیفت وایمیستم. انقدر شیفت وایمیستم که از خستگی بیهوش شم.”

جمله‌هارو تند تند پشت سر هم قطار می‌کرد. طوری که انگار کل روز رو داشته به این سؤال فکر می‌کرده.

هیسونگ بهش خیره بود و خاطرات جلوی چشمش نقش می‌بستن. مثل این که دوباره به هفده سال پیش سفر کرده بود و به پسر دوازده‌ ساله‌ا‌ی روبه‌روش خیره بود. پسری که توی اتاق پرورشگاه سعی در قانع کردنش برای کمک بود. پسری که بخاطر اخم کوچیک خانم هاگو برای شکستن ظرفش تصمیم گرفته بود تا یک هفته تمام ظرف‌های پرورشگاه رو بشوره و الان نیاز به کمک داشت چون دست‌های کوچیکش درد می‌کرد. 

کافی بود به خانم هاگو بگه و با یه بغل کلی چسب زخم طرح‌دار برای زخمای دستش هدیه بگیره. ولی تصمیم گرفته بود اشتباهش رو جبران کنه و با دستای مشت شده رو‌به‌روی هیسونگ ازش کمک می‌خواست. 

هیسونگ جه‌یون رو خوب می‌شناخت. هیسونگ تنها خانواده‌ای که توی زندگیش داره رو حتی بهتر از خودش می‌شناخت. خوب می‌دونست ‌سعی در راضی کردن پسر تنها ناراحتی و حس ناتوانی رو بهش هدیه می‌کرد پس با بلند شدن پسر روپوش سفید رنگ رو سمتش گرفت.

“مطمئنم از پسش برمیای و اگه خسته شدی، من توی اتاقم هستم می‌تونم شونه‌هاتو ماساژ بدم”

عینک پسر رو روی چشماش گذاشت و برخلاف میلش موهاش رو دونه دونه مرتب کرد و به نرمی نوازششون کرد. 

“برای تایم ناهار رستوران بیمارستان باش اگه قراره اینجا بمونی و حرفی ازم نشنوی باید غذاهاتو سر وقت بخوری و حداقل از این بابت خیالمو راحت کنی. در غیر این صورت کافیه پلک بزنی تا خودتو روی تختت پیدا کنی درحالی که نتونستی اشتباهی که فکر می‌کنی انجام دادی رو جبران کنی.” 

پسر بلند شد و با پوشیدن روپوشش مثل کودکیش دستاشو مشت کرد و بوسه‌ای روی دستای هیسونگ گذاشت تا قدردانیش رو تقدیمش کنه. اینطوری بود. جه‌یون با محبت هزینه‌ی مشکلاتی که با یه روانپزشک حل میشد رو پرداخت می‌کرد. همون هزینه‌ای به شیوه‌ی خودش دلیلی بود برای نیازش به پزشکی که بتونه هربار روی روانش آب پاکی بریزه و آرومش کنه. نیاز به مقابله‌ی تنها با مشکلات نداشت چون خانواده داشت. مگه نه؟ آره اون هیسونگ رو داشت.

توی عمق خواب آلودگی حالا بیداری رو احساس می‌کرد و چشم‌هاش به روشنی برق می‌زدن. انگار ماه و شب‌هاش هیچوقت توهم نبودن و فقط انتخاب کرده بودن پشت چشم‌های جه‌هیون با ستاره‌ها قایم موشک بازی کنن. با همون گوی‌های مشکی و بی‌خوابش قول داد و به حرف اومد.

 “و بعدش دوتایی می‌ریم خونه و من بهت نشون میدم چه پزشک خوبی قراره بشم!”

و بدون گفتن حرف دیگه‌ای با در آغوش کشیدن پسر به سرعت از در بیرون رفت تا به جای گرفتن چسب‌های زخم طرح‌دار، شیفت تنبیهی که به جای پزشک ارشد، خودش برای خودش انتخاب کرده بود رو انجام بده. 

“اما من همین الانم مطمئنم پزشک خوبی میشی…”

“برگی از کاغذ چرک‌نویس دفترچه‌خاطرات شیم‌جه‌یون، دوازده سال قبل.”

داستانِ عشقِ زانوهای ناتوانم و کفِ سنگی و سرد حمام یکی از دردناک ترین داستان‌های عاشقانه‌ایست که گفته شده است. 

زمینِ سرد، دست از در آغوش گرفتنِ تن ناتوانم نمی‌کشد و لحظه‌ای بعد، داستانِ عشق جدیدِ تن گریانم با زمینِ خیس از اشکانم شروع می‌شود. 

زندگی کردن برای دیگران و چشم بستن به روی آینه‌ی وجود که خودت را روبروی راه خودت می‌گذارد تا ببینی تنها کسی که مقابلت قرار دارد، تنها اول شخص مفرد است، بی‌شک سخت ترین زندگیست. برخلاف تصور پرواز پرندگان، کلماتی منفی همچو “ باید و حتما” در اطراف فرد به پرواز در می‌آیند. از بایدها خسته ‌است. تن خسته‌اش تواناییِ به دوش کشیدنِ بار سنگین کلمه‌ی باید را ندارد. تن او تنها پذیرای آغوش است و او به قدری تنهاست که تنِ خود را به دست آغوش سرد زمین می‌سپارد.

به سرش اجازه‌ی پرواز کنار کلمات منفی را می‌دهد. به گلویش اجازه‌ی سوختن از فریادی خاموش را می‌دهد و به تن سرد شده‌اش، اجازه‌‌ی لرزیدن و ضعیف بودن را می‌دهد. 

تنها مانع برای تمام نکردنِ زندگیِ بایدی‌اش همین آغوش سرد زمین بود. 

تا زمانی که در این آغوش به سر می‌برد نمی‌توانست از جای خود بلند شود. 

در ها قفل بودند. کسی نمیتوانست وارد شود. درواقع کسی نبود که حتی بخواهد وارد شود. زمینِ سرد از او مراقبت می‌کرد. چیزی که هیچ‌گاه معنی آن را نمی‌فهمید اما بیشتر از هر چیز دیگری به آن نیازمند بود. چیزی که اگر پسرک به پرورشگاه برمی‌گشت دوباره معنای آن راه درک می‌کرد. چیزی که بخاطر دیدار فردای دوباره‌ی خود و هیسونگ باعث شد قفل درها باز شود. 

بعد از حادثه، دوباره به آغوش هم بازمی‌گشتند.

Report Page