Promises beneath the elm tree
carloهوا سرد بود، اما هوای داخل انبار قدیمیِ پشت مغازه گلفروشی پدرِ «یجی»، گرم و پر از بوی خاک و گلهای خشک بود.
نور کم یک فانوس نفتی، سایههای رقصانی روی صورتهایشان میانداخت. ذرات گرد و غبار در نور فانوس به رقص درمیآمدند، گویی تماشاچیان رازداری برای آخرین ملاقات آنها بودند.
سوبین انگشتانش را در لای انگشتان یجی قفل کرد.
دستان سوبین، دستان یک نجار بود؛ زبر و پینهبسته.
دستان یجی، نرم و بوی خاک و گل میداد.
سکوت عمیقی بینشان حکمفرما بود، سکوتی که تنها با صدای تپش قلبهایشان و وزوز ملخهای بیرون پر میشد.
سوبین اول سکوت را شکست، صدایش خشن و پر از هیجانی مهارنشدنی بود:
-میدونی فردا...فردا...باید به ایستگاه گزارش بدم.
هر کلمه را با زحمت بیرون میداد، گویی زبانش به کامش چسبیده بود.
یجی چشمانش را که پر از اشک شده بود، روی هم فشرد. یک قطره اشک گرم از گوشه چشمش سرازیر شد و روی دست به هم قفل شدهشان چکید. او فقط توانست سرش را به آرامی به نشانه تأیید تکان دهد.
میدانست. همه میدانستند. این روز باید از راه میرسید.
سوبین دست آزادش را بلند کرد و با نوک انگشتانش، آن قطره اشک را از روی گونه یجی پاک کرد:
-دوستت دارم، یجی..
در جامعهای که عشق آنها یک ننگ بود، این جمله بزرگترین اعتراف و شجاعانهترین عمل ممکن بود. صدایش آنقدر آرام بود که تقریباً در خشخش کاههای کف انبار گم میشد.
یجی سرش را بلند کرد.
چشمان درخشانش را در چشمان سوبین دوخت.
ترس و عشق و اندوهی بیپایان در آن نگاه موج میزد:
-منم دوستت دارم، بینی.
از همون روز اولی که اومدی برا خرید گل برای مادربزرگت و یه دسته گل بابونه رو به هم ریختی.
لبخند کوچک و غمباری روی لبه لبهایش نشست:
-چقدر دست و پا چلفتی بودی.
آن شب را تا سپیده دم در کنار هم در انبار گذراندند.
روی پالتوهای کهنه لم داده بودند و از آینده حرف زدند، از روزی که جنگ تمام شود.
سوبین با اشتیاق قول داد یک خانه کوچک چوبی برایشان در حاشیه جنگل بسازد، با ایوانی کوچک و یک باغچه پر از بابونه.
یجی قول داد هر روز آن باغچه را بچیند و خانه را با عطر گلها پر کند.
قولهایشان را زیر نور فانوس و در سکوت انبار به یکدیگر دادند؛ گویی جهان بیرون و جنگ دیوانهوارش وجود ندارد.
صبح فردا، در ایستگاه قطار هوا سرد و بارانی بود.
قطرات ریز باران مثل پردهای نقرهای، دنیا را تار کرده بود و روی پالتوهای خیس مردم میچکید.
سربازان با یونیفرمهای خاکرنگ، مانند سربازان قلعهها، در حال سوار شدن به واگنها بودند.
فریادهای خداحافظی، گریه مادران و همسران و نوای سوت قطار، فضایی از آشوب و غم ایجاد کرده بود.
یجی در میان جمعیتِ له شده، خودش را به سکو رساند. قلبش به سینه می کوبید.
سوبین را دید که کنار درب واگن ایستاده، در حالی که دیگر سربازان او را به داخل هل میدادند.
یونیفرم به تن سوبین گشاد بود..گویی برای بدنی ساخته شده بود که هنوز به بلوغ کامل نرسیده بود.
-سوبین!!
یجی فریاد زد و با تلاش بسیار خودش را به کنار واگن رساند.
سوبین رویش را برگرداند. چشمانش پر از ترسی بود که یک مرد نباید نشان میداد.
اما در مقابل یجی، همه ماسکها فرو میریخت.
یجی چیزی در دستش فشرد: یک قاب کوچک چوبی که سوبین خودش برایش ساخته بود.
داخل آن، عکسی از هر دوی آنها بود، که تابستان گذشته یکی از دوستانشان در کنار یک جنگنده گرفته بود. هر دو خندان بودند و خورشید روی موهای طلایی یجی میدرخشید.
پشت عکس با مداد نوشته بود: "همیشه منتظرم."
سوبین قاب را گرفت و آن را محکم به سینه چسباند..گویی میخواست آن را در قلبش جای دهد.
کلمات در گلویش گیر کرده بودند.
فقط توانست بگوید:
-قول میدم برگردم.
سوت قطار اول به صدا درآمد، هشداری ترسناک.
سوبین ناگهان خودش را به جلو خم کرد.دستش را پشت گردن یجی گذاشت و او را به سمت خود کشید.
در میان آن همه ازدحام و شلوغی، در برابر نگاههای ممکن، لبهایش را به لبهای یجی فشرد. بوسهای سریع، مرطوب از اشک و باران، اما پر از حسی چنان عمیق و خالص که برای یک عمر کافی بود.
بوی پوست یجی، بوی صابون ارزانقیمت و ترس، برای همیشه در حافظه سوبین ثبت شد.
سوت دوم بلند شد..صدایی نهایی و غیرقابل انکار.
سوبین با ناامیدی به داخل واگن کشیده شد. آخرین چیزی که یجی از او دید، دستی بود که از میان میلههای واگن بیرون آمده بود و برایش تکان میخورد و نگاه چشمان آبیای که تا زمانی که قطار در دل مه و باران ناپدید شد، به او خیره مانده بود.
و سپس، انتظار آغاز شد.
دو ماه اول با نامههایی پر شد که مانند نبض زندگی یجی بودند.
هر پاکت کهنه که مهر ارتش را داشت، گنجی بود باارزشتر از طلا.
سوبین از دوستان جدیدش مینوشت، از غذاهای بیمزهای که میخوردند، از ستارههایی که در آسمان سرزمینهای غریب میدرخشیدند و او را به یاد چشمان یجی میانداختند.
هر نامه پر از نوستالژی برای بوی خاک و عطر گلها بود و همیشه با یک جمله تمام میشد: "برای آن خانه و آن باغچه بابونه منتظرم."
یجی هر نامه را دهها بار میخواند و زیر درخت نارونِ تنها در ایستگاه قطار قدیمی مینشست و به ریلهایی که به افق میرفتند خیره میشد و تصور میکرد که یک روز سوبین از همان مسیر بازخواهد گشت.
چهار ماه بعد، نامهها کمفروغتر شدند.
فاصله بین آنها بیشتر شد.
لحن سوبین تغییر کرده بود.
دیگر از ستارهها و غذاها نمینوشت. فقط مینوشت: "امن هستم." یا "امیدوارم حال تو خوب باشد."
یجی میدانست که او دارد چیزهایی را میبیند که نمیخواهد یا حتی نمیتواند توصیف کند.
هشت ماه بعد، نامهها کاملاً قطع شدند.
سکوت..سکوتی کشنده که از هر انفجاری ترسناکتر بود. یجی همچنان هر روز به ایستگاه میرفت.
اخبار جنگ وحشتناک بود.
شهرشان بمباران شده بود.. اما او فقط به یک چیز فکر میکرد؛ بازگشت سوبین.
برگهای نارون زرد شدند و ریختند و برف آن را پوشاند و باز بهار آمد و برگها سبز شدند، اما از سوبین خبری نبود.
یک سال و نیم پس از آن روز بارانی، یک روز پاییزی دیگر، برگهای نارون دوباره طلایی شده بودند.
یجی روی همان نیمکت چوبی کهنه نشسته بود و به ریلها خیره شده بود که یک ماشین نظامی سیاه رنگ به آرامی وارد میدان ایستگاه شد.
موتورش خاموش شد و سکوتی مرگبار بر فضای محل حاکم گردید.
یک افسر با یونیفرم رسمی و چهرهای سنگی و بیاحساس، با یک پاکت قهوهای رنگ در دست، از ماشین پیاده شد. نگاهش در جمعیت کمجان ایستگاه گشت و به یجی که تنها روی نیمکت نشسته بود افتاد.
با قدمهایی سنگین و محکم به سمت او آمد.
صدای چکمههایش روی سنگفرش ایستگاه، مانند ضربههای طبل بر روی قلب یجی فرود میآمد.
دنیا برای یک لحظه ساکت شد؛
صدای پرندگان، صدای باد..همه ناپدید شدند.
-خانم ... یجی؟
افسر با صدایی یکنواخت و خالی از احساس پرسید.
یجی نگاهی به پاکت در دست او انداخت. جوابی نداد.
نفس در سینهاش حبس شده بود.
فقط توانست به آرامی سر تکان دهد.
افسر پاکت را به سمتش گرفت. روی پاکت مهر رسمی ارتش و نام «چوی سوبین» با حروفی درشت و سیاه خودنمایی میکرد.
-با عرض تسلیت. سرباز چوی سوبین، در نبرد ...، در تاریخ ... ، با شجاعت در راه میهن جان باخت. خدمات او....
صدای افسر مانند یک زمزمه از دور به گوش میرسید، گویی از پشت یک دیوار ضخیم شنیده میشد.
یجی دیگر چیزی نشنید. دنیا در مقابل چشمانش تاریک شد. او به طور غریزی پاکت را گرفت.
دستانش به لرزه افتاده بود.
داخل پاکت یک نامه رسمی بود، یک مدال شجاعت که سرد بود و بیروح، و آن قاب عکس چوبی که به سوبین داده بود.
شیشه قاب ترک خورده بود و روی عکس دو نفره آنها، لکههای خشک شده قهوهای رنگی بود که شکل قلب کوچکی را تشکیل میدادند.
او قاب را برگرداند.
زیر نوشته "همیشه منتظرم"، با خط لرزان و نامنظم سوبین، با مرکبی که به نظر با خون خشک شده نوشته شده بود، یک خط اضافه شده بود:
"قولم را نگه داشتم. همیشه پیش تو خواهم ماند."
یجی روی نیمکت ایستگاه فرو نشست.
قاب عکس را آنقدر محکم در آغوش گرفت که ترکهای شیشه برجستهتر شدند، گویی میخواست آخرین اثر لمسی معشوقش را در خود حفظ کند.
بدنش از گریه میلرزید، اما اشکی از چشمانش جاری نشد. گویی منبع اشکهایش برای همیشه خشک شده بود.
از آن روز به بعد، یجی دیگر هرگز به ایستگاه نرفت.
اما هر غروب، به زیر همان درخت نارون میرفت و روی نیمکت مینشست.
نه برای انتظار، که برای بودن.
برای بودن با کسی که قول بازگشت داده بود اما تنها روحش و یک قول شکسته به خانه برگشته بود.
و بادی که در میان شاخههای نارون پیچ میخورد، آهنگ غمانگیز عشقی را زمزمه میکرد که جنگ آن را نابود کرده بود.