Projection
carloدکتر چوی بومگیو، در آپارتمان مدرن و به شدت منظم خود، شام تنهایش را تمام کرد و فنجان چای سبزش را به سمت مبل سفیدش برد.
بر روی صفحه آیپد، خبر کوتاه اما تکاندهندهای چشمک میزد: "جسد سوم در کمتر از یک ماه، با الگوی مشابه، در پارکهای حاشیهای نیویورک پیدا شد."
نفسش در سینه حبس شد. شرح جزئیات، باز کردن قفسه سینه به شیوهای خاص، قرار دادن یک شیء نمادین بر روی قلب-برایش بیش از حد آشنا بود..بیش از حد شخصی.
این جزئیات، استعارههای خود او بودند.
بیمارش، هیونینگ کای، مردی آرام و باهوش با چشمانی خاکستری و بیروح، شش ماه بود که نزد او میآمد.
تشخیص: تمایلات سادیسمی مهار شده.
کای مدام میگفت:
"دکتر، من نمیخواهم آسیب بزنم اما فکرها...فکرها مثل مار دور مغزم میپیچند."
و بومگیو، برای ایجاد اعتماد و کمک به تخلیه این خیالات به روشی کنترلشده، از استعاره استفاده میکرد.
به کای نگفته بود:
"خشمت را بر یک انسان خالی کن."
گفته بود:
"تصور کن خشمت بادی سرد است که فقط میتواند شعله یک شمع خاص را خاموش کند. آن شمع کجاست؟ چه شکلی است؟"
و کای، با چشمانی خیره، پاسخ داده بود:
"شمعهایی که در قفسه سینه آدمها میسوزند..شمعی با قلبهای یخی."
در خبر، قربانی با سینهای باز و یک قلب یخزده کوچک روی قلب واقعیاش پیدا شده بود.
دستهای بومگیو به لرزه افتاد. ترس نخستین واکنش بود:
ترس از دست دادن مجوز کار، ترس از زندان، ترس از تبدیل شدن به یک هیولای رسانهای.
اما زیر این لایه، چیزی دیگر، چسبنده و تاریک، در حال جنبوجوش بود..احساس گناه؟ بله. اما درست در کنار آن، در اعماق شکمش، یک زبانه گرم و ممنوع از...لذت بالا میزد. لذتی شرمآور.
کسی، بالاخره، سایههای درون ذهن او، تمایلاتی که سالها با تکنیکهای درمانی سنگین مدفون کرده بود، را بیرون کشیده و به آنها جسم داده بود.
او هنرمند این فاجعه بود و کای، دستان ماهر او.
روز بعد، کای با آرامش همیشگی روی کاناپه راحت مطب نشست. نگاهش مستقیم بود:
"هفته پیش جلسه خوبی داشتیم، دکتر.
در مورد...شمعها. مدام بهش فکر میکردم."
بومگیو، با صورتی مصنوعی از آرام، گفت:
"کای، درباره این افکار بیشتر به من بگو. آیا فقط در تخیلت میمانند؟"
کای لبخند زد، لبخندی کمرو و تقریبا پسرانه:
"تخیل باغبانیای است که شما به من آموختید. گاهی اوقات..گاهی اوقات گلها از حصار بیرون میرویند؛ به دنیای واقعی."
ضربان قلب بومگیو تند شد:
"و اگر بفهمی داری به دیگران آسیب میزنی؟
اگر بفهمی این...گلها، سمی هستند؟"
چشمان خاکستری کای برق زد. انگار منتظر این سؤال بود:
"اما باغبان واقعی کیست، دکتر؟
کسی که بذر را میکارد، یا کسی که فقط آن را میرویاند؟"
سکوت سنگینی فضای مطب را پر کرد. بازی آغاز شده بود و بومگیو تازه میفهمید که شاگرد، قوانین جدیدی نوشته است.
او میتوانست به پلیس گزارش بدهد. اما شواهد چیست؟
استعارههایی انتزاعی؟ اعترافات مبهم؟
کای انکار میکرد و بومگیو مجبور بود اعتراف کند که فانتزیهای قاتل، از ذهن خودش آب میخورده.
تنها راه، ورود به تاریکی و هدایت کای از درون آن بود. باید نقش "استاد" را به معنای واقعی بازی میکرد..نه استادی در درمان، بلکه در اجرا.
در جلسه بعد، لحنش را عوض کرد..دیگر تسهیلگر نبود؛ هدایتگر بود:
"کای، تو از 'بیرون ریختن' حرف میزنی؛ اما خشمی که کنترلشده ابراز شود، قدرت بیشتری دارد.
مثل یک نقاش که هر ضربه قلم مو حساب شده است.
خشونت تصادفی... مبتذل است."
کای به جلو خم شد، مشتاق:
"به من بیاموز."
و بومگیو آموخت. با دقت و ابهام مرگبار.
از استعاره "مجسمهسازی از سنگ هرز" استفاده کرد، حذف زواید برای نمایان کردن شکل حقیقی درون.
هفته بعد، قاتل، قربانی را با دقت جراحیای کالبدشکافی کرد. پلیس از "الگوی تحول" قاتل حرف زد.
بومگیو، هنگام خواندن خبر، هم میلرزید و هم با هیجانی بیمارگونه، خود را در آینه نگاه میکرد:
"این منم. این کار من است."
رابطه آنها به رقصی شیطانی تبدیل شد. کای، شاگردی تیزهوش بود که هر اشاره استاد را با دقتی ترسناک عملی میکرد..بومگیو در تلاش بود تا با هدایت این انرژی به سمتی "کنترلشده" (مثلا هدف قرار دادن افرادی که از نظر اخلاقی فاسد بودند، فکری که خودش هم میدانست توجیهی مخوف است)، هم کای را مهار کند و هم تمایلات تاریک خود را راضی نماید.
اما کای داشت پیشی میگرفت.
شروع کرد به ارسال "هدایا" برای او: کتابی نایاب درباره روانشناسی خشونت، با پاراگرافهای خاصی هایلایت شده.
یک دسته گل سیاه با روبانی قرمز تیره، درست شبیه استعارهای که هفته قبل استفاده کرده بود.
یک شب، کای در پایان جلسه، برگی از دفترچه یادداشت بومگیو را که روی میزش جا مانده بود به او پس داد.
روی آن، در حالتی ناخودآگاه، کلمه "ما" را بارها و بارها نوشته بود، دورش خط کشیده و حلقههایی پیچیده رسم کرده بود.
او با نگاهی عمیق و دانا گفت:
"دکتر چوی، فکر نمیکنی ما از یک جنسیم؟
تو فقط شجاعت شنیدن موسیقی سایههات را داری. من..من آن را اجرا میکنم."
بومگیو فهمید که نقطه بازگشت گذشته است. این دیگر درمان نبود؛ رقابت بود.
کای حالا میخواست نقش استاد را به عهده بگیرد.
نوبت او بود که دستور بدهد.
او باید عمیقترین و تاریکترین بخش وجودش، نفرتی قدیمی از استاد سابقش که سالها پیش او را تحقیر کرده بود، را حفر میکرد.
با قلبی سنگین و هیجانی سرکش، در جلسه بعد، داستانی ظریف و پر از نماد درباره «باغبانی که هرس کردن ریشههای کهنه را فراموش میکند» تعریف کرد.
به وضوح نامی شبیه به نام آن استاد قدیمی را در توصیفات گنجاند.
سه روز بعد، آن استاد سابق در حادثهای «تصادفی» اما به طرز عجیبی نمادین در گلخانه شخصیاش درگذشت.
این بار، وقتی خبر را خواند، بومگیو دیگر آن لذت بیمارگونه را احساس نکرد.. فقط ترس مطلق را حس کرد.
او دیگر باغبان نبود؛ خودش به عروسکی در دستان شاگردش تبدیل شده بود.
کای حالا سایههای او را نه تنها اجرا، که هدایت میکرد.
آخرین پیام کای، متنی کوتاه بود:
"درس آخر فردا میآید..میخواهم نشانت دهم چقدر پیش رفتهام.
منتظرت میمانم، استاد."
نشانی یک انبار متروکه در بروکلین را فرستاد.
بومگیو میدانست این یک دعوت به تله است..پایان بازی.
اما میدانست اگر نرود، کای کس دیگری را خواهد کشت. شاید کسی نزدیک به او، و طرحی میریزد که تقصیر به گردن بومگیو بیفتد.
برای متوقف کردن فاجعه، باید وارد تاریکترین نقطه وجود خودش و تاریکترین نقطه بیمارش میشد.
عصر، در انبار تاریک و نمور، فقط نور یک لامپ ساده روشن بود.
کای آنجا ایستاده بود، آرام و مرتب:
"آمدی.. میدانستم میآیی چون میخواهی بدانی پایان داستان ما چیست."
بومگیو، با وجود ترس، قامتش را راست کرد:
"داستان تمام شد، کای.
تو دیگر شاگرد من نیستی..من آمدهام تا این را تمام کنم."
کای خندید، خندهای گرم و صمیمی:
"اما بومگیو (این اولین بار بود اسم کوچکش را صدا میزد)...تو اشتباه میکنی.
درس آخر، درباره 'یکی شدن استاد و شاگرد' است.
تو به من آموختی که چگونه سایههایم را ببینم و حالا من به تو میآموزم که چگونه زندگی کنی."
او چاقوی درخشانی را در دست گرفت:
"ما هر دو اسیر این رازیم. تنها دو راه وجود دارد:
نابودی من، یا نابودی تو.
یا...تبدیل شدن به یک موجود واحد؛ یک ذهن با دو دست.
هیچکس هرگز ما را نخواهد شناخت، چون ما زبان خودمان را داریم، زبانی که تو ساختی!"
بومگیو در چشمان او نگاه کرد و در آنجا نه دیوانگی، که یک وضوح ترسناک دید و در ژرفای قلب تاریک خود، برای لحظهای، جذابیت این ایده، رهایی کامل در عمل به تاریکی با کسی که واقعا میفهمد، را حس کرد.
این اوج خیانت به تمام اصولش بود.
او قدمی به جلو برداشت..لامپ بالای سرشان تاب خورد و سایههاشان روی دیوار درهم پیچید، گویی یکی شده بودند:
"خب، کای..."
آرام گفت:
"درس آخرت را به من نشان بده."
و در آن فضای مرموز، معلوم نبود چه کسی شکارچی است و چه کسی شکار، چه کسی استاد است و چه کسی شاگرد.
تنها چیزی که معلوم بود، این بود که رقص، به اوج مرگبار خود نزدیک میشد و پایانی جز در آغوش تاریکی نمییافت.