Prison
Yeonmin_Fiction«من تو را در سکوتِ شبهایی دوست داشتم که هیچ ستارهای جرئت نمیکرد شاهدِ این عشق باشد، در میانِ تمامِ فاصلههایی که میان ما دیوار کشیده بودند، در هر نفسی که با یاد تو از سینهام بیرون میآمد و در هر لحظهای که جهان میخواست مرا از تو دور کند، بیشتر به سوی خاطرهات کشیده میشدم؛ گویی قلبم خانهای بود که حتی پس از رفتنت، چراغهایش را برای بازگشتت روشن نگه داشته بود و نمیدانست چگونه باید به نبودنت عادت کند.» " ادگار آلن پو "
[ کره جنوبی_ سئول_ شرکت Lj ]
یک هفته بعد...
کت سیاه رنگش رو روی کاناپه اتاقش انداخت و پشت میز روی صندلیش نشست، نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست، بعد اینکه از عمارت هیونگش بیرون اومده بود حس بهتری داشت، خیلی وقت بود یه عقده خیلی عجیب که معلوم نبود از کجا نشاط میگیره توی دلش رشد کرده بود و منتظر فرصتی بود تا یکم خودشو خالی کنه، پاهاشو بالا آورد و روی میز گذاشت و ساعد دستش رو روی چشمهاش گذاشت، از روزی که دایانا رو وارد زندگیش کرد ترس نهفتهای بهش غلبه کرده بود و حس میکرد قراره دخترش رو از دست بده، روزهای اول قصد داشت دختر بچه 5 سالهای رو به فرزند خوندگی بگیره اما فهمیده بود دردسر بچه کوچیک خیلی بیشتره پس سعی کرد یه بچهای رو انتخاب کنه که به بلوغ عقلی رسیده باشه!
اما هیچ فکر نمیکرد بچهها تو هر سنی باشن سختیهای خودشون، خواستههای خودشون دارن!
بعد همسرش دایانا شده بود تمام زندگیش و دوست نداشت هیچوقت از خودش جداش کنه، اما نمیدونست چطور جلوی کیم تهیونگ و یه امگا اینطور زانو خم کرده!
جوری که اون امگای از خودراضی جرعت نشون داده بود و توی روش بهش گفته بود که دخترش رو برای مسابقات میبره، ته دلش یهچیزی میگفت قبولش کن مرد!
دستش رو روی چشمهاش کشید و تلفن کنارش رو برداشت:
_ یه قهوه بیار...
[ آمریکا_ واشنگتن_ روز مسابقات ]
دختر امگا استرس زیادی رو میکشید، قلبش جوری به سینهش میکوبید که حس میکرد الان از وسط سینهش بیرون میزنه!
نگاهش رو به صفحه گوشیش داشت و به چشمهای یونگی خیره شد، امگا سعی میکرد حال دایانا رو خوب کنه و بهش روحیه بده:
_ جون عمو نترسیا... بترکون اگه برنده شدی یه جایزه خوب پیش عمو داری... یادت نره عمو تمام مسابقه رو از تلوزیون میبینه! استرس عادیه عزیزم پس نمیخواد نگران باشی خب؟ فقط به برنده شدن فکر کن...با من تکرار کن.. من برنده میشم!
دایانا زیر لب کلمه " من برنده میشم " و تکرار میکرد و سعی میکرد به چیزی فکر نکنه، با صدا شدن اسمش نگاهش رو از صفحه گرفت و به در داد، سریع گفت:
_ من باید برم عمو... مرسی که بهم روحیه دادی!
بعد خداحافظی سرسری سمت در دوید و تونست تهیونگ رو ببینه که منتظرش وایساده، دست تهیونگ روی شونههاش قرار گرفت و گفت:
_ ما تمرین کردیم دایانا... پس میری اونجا و بهترین نسخه خودتو نشون میدی!
_ چشم ته ته... سر بلندتون میکنم!
پسر امگا خندید و با برداشتن بطری آب دختر رو سمت جایگاهش هدایت کرد!
حالا دایانا با قلبی که درحال کوبیدن های بی وقفه بود منتظر بود تا اسمش خونده بشه و وارد تاتومی بشه!
تاتومی • فیبر هایی که با جنس متفاوتی ردی اون تمرین یا مسابقه میدن!
با خونده شدن اسم " جئون دایانا " استرسش چندبرابر شد، تهیونگ همراهش بلند شد و تا پایین سکو دنبالش کرد و بطری آب رو جلوی دهنش نگه داشت، دایانا کمی از آب رو خورد، استرسش باعث شده بود راحیهش بدجور تو ذوق بزنه و یکم حس بدی منتقل کنه، تهیونگ برای قوت روحیه گفت:
_ فایتینگ دختر! برو و برنده شو!
امگا نفس عمیقی کشید و سمت تاتومی حرکت کرد، سرش رو پایینانداخت و با خودش تکرار کرد!
" من برنده میشم "
" من برنده میشم "
" من برنده میشم "
" من برنده میشم "
" من برنده میشم "
" من برنده میشم "
دستهاش رو بالا برد و پرید، شروع کرد به زدن حرکتهای که توشون بهترین بود و اجازه داد ذهنش بدنش رو کنترل کنه!
چشمهاش رو ثانیهای بست و با جهش بلندی، دور خودش چرخید و چرخید و چرخید، زمانی که حس کرد پاهاش به زمین رسید چشمهاش رو باز کرد و با ناباوری دید دقیقا گوشه سکو یک اینچ با خط زرد رنگ فاصله داره!
چشمهاش گرد شدن و ثانیهای بعد شوت داور به صدا درومد، نگاهش رو بالا آورد تا نتیجه رو ببینه و با دیدن اسم خودش روی صفحه نمایشگر بزرگ باشگاه، اونم دقیقا اولین نفر، صداها براش نامفهوم شدن، قطره اشکی از شوق بود از چشمش چکید و روی لباسش افتاد، لبخندی زد و از خوشحالی شروع کرد به گریه کردن!
پسر امگا با خوشحالی صداش میزد و بالا پایین میپرید، بلخره به خودش جرعت داد و سمت مربیش حرکت کرد، از سکو پایین اومد و جلوی تیم، و تهیونگ قرار گرفت:
_ تهته من بردم!
[ کره جنوبی_ سئول _ عمارت پارک ]
_ یسسسسسس برنده شدددددد
فریاد زد و از خوشحالی توی هوا پرید، خدمتکارها با تعجب به اربابشوننگاه میکردن!
یونگی با عجله سمت تلفن خونه دیوید و برش داشت، شماره همسرش رو گرفت و با ذوقی که تاحالا هیچکس ازش ندیده بود منتظر شد تا جفتش جواب بده، با شنیدن صدای بم جفتش که " بله " رو زمزمه کرد فریاد کشید:
_ دایانا برنده شدددددددددد
انیمگا کمی موبایل رو از گوشش فاصله داد و گفت:
_ کر شدم بچه... خب برنده شد من چیکار...
یونگی که میدونست هیچی توی این موارد واسه جفتش اهمیت نداره پوکر فیس گفت:
_ یعنی خاک تو سرت کنن... خونه نمیایا!
قبل اینکه صدای معترض جیمین رو گوش بده موبایل رو قطع کرد و سمت خدمه چرخید:
_ واسه شام اندازه ینفر غذا درست کنید، جفت الدنگم خونه نمیاد!
در همون حین خم شد و از زیر شکم مکس( سگش) گرفت و بلندش کرد و روی دوشش گذاشت، سمت پلهها حرکت کرد تا وارد اتاق خوابش بشه!
[ همان موقع_ شرکت پارک جیمین ]
انیمگا با قطع شدن گوشی نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو با انگشت شست و اشاره ماساژ داد:
_ الهه ماه....
نفس عمیقی کشید و دوباره با گذاشتن عینکش روی چشمهاش سمت پروندههای روی هم تلمبار شده برگشت تا تکلیف سنگهاش رد مشخص کنه!
[ کره جنوبی_ مکان نامعلوم ]
با باز شدن در ماشین پیاده شد و نگاهش رو به سوله بزرگ رو به روش داد، چشمش که به برادرش خورد دست به جیب سمتش حرکت کرد، الفا منتظر به هیونگش خیره شد، دستهاش رو داخل هم قفل کرد و گفت:
_ شنیدم امگات از خونه پرتت کرده بیرون
و بعد شروع کرد به ریز ریز خندیدن، انیمگا نگاه گنگی بهش انداخت و گفت:
_ ساکت باش... کامیون و بردین داخل؟!
جونگکوک که ساکت شده بود سر تکون دادن هر دو مرد سمت در سوله حرکت کردن، دوتا مرد که لباسهای آزمایشگاهی به تن داشتن در سوله رو باز کرد و اجازه ورود به رئیسهاشون دادن!
جیمین عینک دودی سیاه رنگش رو درآورد و به زیردستش داد:
_ در کامیون و باز کن!
مرد تعظیم ریزی کرد و رفت تا در کامیون و باز کنه، هر دو مرد منتظر شدن و با باز شدن در کامیون، هجوم بوی هروئین به صورتهاشون،
انیمگا صورتش جمع شد و چشمهاشو بست، جونگکوک چند سرفه ریز کرد و گفت:
_ لعنتی... نباید تا الان چند بار دهنش و باز و بسته میکردین بوی تخمیش بره؟!
بعد چند ثانیه جیمین چشمهاش رو باز کرد و به بستههای یک کیلویی موادها نگاه کرد، سری تکون داد و به زیر دستش گفت:
_ طبق روشهای همیشه ببرشون بوسان، اونجا برو پیش کیم سهون، اون میگه چیکار کنی...
بدون اینکه منتظر چیزی بمونه سمت خارج سوله حرکت کرد، جونگکوک هم پشت سرش گفت:
_ حالا تکلیف کارتن خواب بودنت چی میشه؟ میری عمارت؟ یا مثل همیشه خونه من پلاس میشی؟!
جیمین درحالی که داخل ماشین مینشست گفت:
_ خیلی دلم میخواست یکی از زیر دستهام بودی تا بخاطر این بلوف زدنهات پوستت و بکنم جئون...
[ کره جنوبی_ سئول_ عمارت پارک ]
عرق روی پیشنویش رو پاک کرد نالهدیگهای از دهن نیمه بازش خارج شد، کمی کمرش رو از زمین فاصله داد و لباس همسرش رو توی مشتش فشار داد:
_ هق... ج..جیمین... هوووم... هههه.. هووم!
شومیز سیاه رنگ همسرش رو به دماغش فشورد و سعی کرد با بو کردن راحیه انیمگا، از درد پایین تنهش کم کنه، دست دیگهش بات پلاگ نگین داری رو داخل خودش فشار میداد با هربار خوردن نوک پلاگ به پروستاتش ناله عمیقی سر میداد!
ولی دیگهنمیتونست تحمل کنه، اون برآمدگی همسرش رو میخواست این هیت لعنتی بی موقعه خیلی اذیتش میکرد!
میخواست از تریق باند ذهنیش به همسرش بفهمونه که وارد هیت شده !
° ا...ا...انیمگا... من...من.. درد دارم... هق...°
.
.
.
.
.
.
جیمین که کنار جونگکوک روی کاناپه نشسته بود با حس صدای امگاش توی سرش چند لحظه چشمهاش رو بست، و بعد بلند شد، جونگکوک با تعجب گفت:
_ کجا؟!
انیمگا کت سورمهای رنگش رو برداشت و گفت:
_ باید برم... فردا سر وقت شرکت باش!
بدون اینکه منتظر بشه جونگکوک حدفی بزنه از عمارت خارج شد، سوئیچ رو از جیبش درآورد و سمت ماشین رفت، برخلاف صورت خونسرد و بی خیالش درونش آشوب بود، اون یادش رفته بود که امگاش امشب هیت میشه!
سوار شد و سمت عمارت روند، پاش رو روی گاز فشار داد تا زودتر برسه و نذاره امگا درد بکشه!
.
.
.
.
.
_ هققق... ا...انیمگا... د...درد دارممم
با عجز نالید و توی انبوهی از لباسهای همسرش چرخید، دیگه حتی باتپلاگ هم دردش رو کم نمیکرد، دیگه کم کم فکرش میرفت پیش ویبراتور های توی اتاق کناریش!
میخواست از جاش بلند بشه اما توانش رو نداشت، بار دیگه پلاگ رو توی خودش جا به جا کرد و لبش رو گاز گرفت، کاملا برهنه شده بود و تنها پوشش همون لباسهای بود که روی تنش ریخته بودن!
خواست دوباره با ناله دردناک دیگهای اسم جفتش رو صدا بزنه که با نشستن دست سردی روی کمرش نگاهش رو بالا اورد، با دیدن جیمین که نگاهش میکنه سریع توی جاش نشست و دستش رو دور کمرش حلقه کرد:
_ ا...اومدی... من... من درد دارم ج...جیمین... هیق...
انیمگا همینطور که تن برهنه عزیزش رو بلند میکرد گفت:
_ گریه نکن الورا... من اینجام..
خواست سمت تخت بره و اونجا شب رو برای امگا صبح بکنه که با اعتراضش رو به رو شد:
_ ن...نه... اونجا...
دستش رو سمت در قرمز و سیاه رنگ کوچه اتاق دراز کرد، جیمین پوزخند زد و گفت:
_ او... انتخاب خوبیه...
قدمهاش رو سمت اتاق قرمز رنگ تغیر داد و با پا، در رو باز کرد!
با وارد شدن داخل اتاق نور قرمز رنگ زنندهای روشن شد و باعث شد امگا چشمهاش رو ببنده بیشتر خودش رو به انیمگا فشار بده، بینیش رو به غده راحیه همسرش نزدیک کرد تا با بدی خاک بارون خورده آروم بشه!
جیمین پسر رو روی تخت کینگ سایز وسط اتاق خابوند و گفت:
_ ازم چی میخوای امگای من؟!
روی امگا خیمه زد و منتظر موند تا جواب بگیره!
_ من... هیق.. نمیدونم... م...میخوام حست کنم... لمسم کن!
با ناله گفت و جیمین، لبخند دلگرمی زد، درحالی که دکمههای لباسش رو باز میکرد سرش رو توی گردن امگا فرو برد و بی وقفه شروع به گذاشتن لاو بایتها و هیکیها کرد!
یونگی کمرش رو از تخت فاصله داد و دستش رو دور گردن جیمین حلقه کرد، جیمین پایبن رفت و نیپل سرخ و ورم کرده امگا رو توی دهنش برد و زبونش رو دورش کشید، ناله لذت بخش یونگی گوشهاش رو نوازش کرد و باعث شد حین بوسههاش لبخند بزنه، بلند شد و با باز کردن کمربندش، شلوارش رو پاهاش خارج کرد و بعد با پایبن کشیدن باکسرش دوباره روی امگا خیمه زد، درحالی دستش رو پاسبن میبرد تا بات پلاگ و از امگا خارج کنه، شروع کرد به بوسه بارون کردن صورت امگا، یونگی همچنان با هر لمس دست همسرش ناله میکرد و بدنش رو به بدن جیمین میکشید!
جیمین با فشار ریزی پلاگ رو از حفره ملتهب امگا بیرون آورد و انگشتش رو روی حفرهش کشید!
اسلیک روی انگشتهاش رو بالا آورد و روی زبونش کشید:
_ مثل همیشه خوشمزهای الورا...
_ ... ز...زود باش... من... می..میخوا... آیییییییی
با وارد شدن نصف برآمدگی انیمگا داخلش کمرش رو تا جای ممکن از تخت فاصله داد و چشمهاش رو روی هم فشار داد!
انیمگا بعد چند لحظه تا آخر واردش شد و ناله بلند امگا رو دراورد!
_ ح...حرکت کن...
جیمین طبق حرف پسرش شروع کرد به آروم کوبیدن کمرش به لنگهای امگا، با ناله امگا چند لحظه خشکش زد:
_ محکمتر.. عوضی من... درد دا... هق
انیمگا دیگه مراعات نکرد و شروع کرد به وحشیانه حرکت کردن و این باعث شد جیغ امگا در بیاد!
یونگی با هر ضربه فریادی از روی درد و لذت میکشید!
و با هر ضربه توی جاش جا به جا میشد!
جیمین درحالی که دستاش رو ستون بدنش کرده بود گفت:
_ فاک الورا... همیشه خواستنی هستی... در حدی که دلم میخواد ساعت ها بی وقفه داخلت بکوبم!!!