Prison

Prison

‌ Yeonmin_Fiction

" رستگاری روی باز یک تنهاترین برگ است "
- سهراب سپهری -

[ کره جنوبی_سئول_ مکان نا معلوم ]

نگاه زهر‌آلودش رو به مرد روی زمین انداخت، پوزخند دیوانه‌وارش بدجور ترسناک به نظر می‌رسید حتی اگه قاتل های سریالی به چهره‌ش نگاه می‌کردن قطعا از ترس خودشون رو خیس می‌کردن، مَته داخل دستش رو چند بار تکون داد و کنار مرد زخمی نشست، به اشک‌های که درحال ریختن بودن نگاه کرد و پوزخند زد:

_ چقدر حقیر... چقدر بدبخت... اوه اوه دلم برات می‌سوزه...

مته رو روی صورتش کشید و خندید، وقتی می‌خندید صداش گوش آدم رو جوری اذیت می‌کرد انگار موریانه ها تو گوشت حرکت می‌کنن!
مرد ترسیده گفت:

_ من... من که... گفتم چیزی نمی.. نمی‌دونم...

دکستر با شنیدن صدای مرد که لحنش چیزی از التماس کم نداشت، آرامش معنوی رو دریافت می‌کرد، مته رو روی چشمش گذاشت و گفت:

_ میدونی اشتباه جئون و پارک چیه؟! آدم های موزی مثل تورو دور و بر خودشون جمع کردن... تا شما از فرصت استفاده کنید و کار های کثافت بارتون رو پیاده کنید.. البته این به سود منه و به ضرر اون‌هاست...

دسته مته رو گرفت و روی چشم مرد فشار داد، فریاد غیر عادی مرد از روی درد جوری روحش رو آرامش می‌داد انگار که بهترین لذت رو دریافت میکنه، با خنده گفت:

_ من میدونم اون پارک احمق یه چیزی رو از ما پنهون میکنه... این بار رو بهت رحم میکنم، اما دفعه بعد با اطلاعات تکراری بیای... تا چند نسلت و به خاک سیاه میشونم...!!!

[ چند ساعت بعد _ عمارت پارک ]
چند روز بعد...

الان چند روزی می‌شد که دایانا رفته بود مسابقات و یونگی هر شب باهاش ویدیوکال می‌گرفت تا از سلامت بودنش مطمئن بشه، امگا یه حس پدرانه نسبت به دختر جئون داشت و این باعث می‌شد که روی دختر امگا حساس باشه!
الان درحالی که وارانه روی کاناپه نشسته بود و داشت تمام خونه رو برعکس نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد با دست‌هاش به صورت خیالی وسایل رو جا به جا کنه، منتظر بود تا خدمتکار براش ایس‌کارامل ماکیاتوش رو آماده کنه!
از خستگی زیاد خمیازه کشید، اصلا کار خاصی هم نمی‌کرد، ولی انگار اندازه چند سال بار به دوش می‌کشه و خسته میشه!
سگی که به تازگی جفتش براش خریده بود رو مثل یه خدمتکار کنار خودش نگه داشته بود و هر چند دقیقه یبار بهش می‌گفت براش یه چیز های مثل دستمال یا کنترل تلوزیون رو بیاره، وقتی خدمتکار با سری پایین افتاده نوشیدنی‌ش رو روی میز گذاشت با ذوق بلند شد:
_ دستت درد نکنههههه

دختر لبخندی زد و از اونجا دور شد، تمام خدمتکارهای عمارت بتا بودن، حالا بنا به دلایلی یونگی از اینکه امگا‌ها دور و بر جفتش باشن متنفر بود!
فقط و فقط بادیگارد های عمارت آلفا بودن که اونا‌هم حق واردن شدن به فضای داخلی عمارت و نداشتن، شروع کرد به خوردن نوشیدنی‌ش و ناز کردن سگش:

_ پسر منه بچه منه...

همینطوری که واسه خودش آهنگ می‌خوند و سگش رو لوس می‌کرد در عمارت باز شد، با کنکجاوی نگاهش رو به در داد و با دیدن جفتش که یه خدمتکار کنارش درحال آوردن یسری مشما ها بود، ذوق زده ماگش رو روی میز ول کرد و سمت جفتش دوید، توی بغلش پرید و گفت:

_ دیر کردی...

جیمین دستش رو از زیر باسن امگاش رد کرد و بغلش کرد، سمت کاناپه رفت روش نشست، یونگی روی پای انیمگا نشست و دستش رو روی شونه‌هاش گذاشت، می‌خواست درخواستی که از صبح بعد رفتن جیمین به مغزش خطور کرده بود رو به زبون بیاره:

_ میگم...

ابروهای جیمین بالا رفتن و منتظر درخواست امگاش موند:

_ م..م..میشه... امشب بریم... بریم با ماشین بیرون بچرخیم؟!

به محض دیدم اخم‌های جیمین پشیمون شد و خواست معذرت خواهی کنه که جیمین گفت:

_ باشه... برو آماده شو...

یونگی از ذوق زیاد چند بار بالا و پایین پرید و سمت اتاقش راهی شد، دقیقا عین بچه‌ای بود که مادرش مجبورش کرده بود تو خونه کار کنه و اجازه بیرون رفتن بهش نمی‌دادن و اون بچه رو عقده بیرون رفتن کرده بودن! اما یونگی اینطوری نبود!
یونگی 25 سال زندگیش رو توی کوچه و خیابون‌های سئول گذرونده بود و بعد اینکه خانواده‌ش توی 20 سالگی رهاش کرده بودن رشته پزشکی خونده بود و دکتر ماهری شده بود! روی پاهای خودش وایساده بود و قسم خورده بود نذاره کسی اذیتش کنه!
و درآمد خوبی هم داشت، تونسته بود با حقوق اولین جراحی که انجام داده بود یه خونه نقلی تک نفره بخره و اونجا زندگی کنه...

کت جین سیاه رنگش رو پوشید و با دیدن جیمین که به داره با لذت بهش نگاه می‌کنه لبخند زد، با دو خودش رو به همسرش رسوند و دستش رو دور گردنش حلقه کرد، بی مکث لب‌هاش رو روی لب‌های جفتش گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد، جیمین از خدا خواسته دستش رو روی پهلوهای یونگی گذاشت و فشار داد، هیچ‌وقت از طعم لب‌هاش سیر نمی‌شد، یونگی آروم بوسه رو قطع کرد و گفت:

_ میدونستی عاشقتم؟!

جیمین خندید:

_ معلومه که میدونم امگای من...

دستش رو توی دست جیمین قفل کرد و با هم به طبقه پایین رفتن، از در خارج شدن و سمت گاراژ حرکت کردن، یونگی با دیدن اون همه ماشین بهت زده گفت:

_ نمی‌دونستم این همه ماشین داری...

جیمین سمتش خم شد و گفت:

_ حالا امگای من می‌خواد سوار کدوم بشه؟!

یونگی کمی فکر کرد و نگاهی به ماشین‌ها انداخت، با دیدن مرسدس بنز سیاه رنگ که پشتش شبیه برجستگی های ماشین مسابقه بود ذوق زده گفت:

_ اون اون...

جیمین از کنار جعبه کوچیک روی دیوار سوئیچ ماشین رو برداشت و در رو برای همسرش باز کرد، وقتی یونگی نشست خودش هم پشت رول نشست و استارت زد، ریموت رو فشار داد و از گاراژ خارج شد، یونگی با دیدن برق ساختمون های شهر به شیشه چسبید:

_ میشه بریم اون تونلی که یبار با متور رفتیم؟!

جیمین باشه‌ای گفت و سمت همون تونل حرکت کرد، یونگی توی راه کلی ذوق زده از چیزهای جدید شهر حرف می‌زد و ذوق می‌کرد و این رفتار‌ها باعث می‌شد جیمین فکر کنه حبس کردن امگاش توی خونه کار اشتباهیه... ولی بازم اون حس خطر و ترس توی وجودش رخنه می‌کرد و بهش اجازه نمی‌داد یونگی بدون خودش حتی پاش رو از در عمارت تو خیابون بزاره، تا وقتی که دکستر و آدم‌هاش زنده بود هیچ‌وقت ریسک نمی‌کرد!
وارد تونل شدن و یونگی گفت:

_ میشه گاز بدی؟!

جیمین حیرت زده پاش رو روی گاز فشار داد و از ماشین‌های دیگه سبقت گرفت که یونگی فریاد زد:

_ نه اینطوری عوضیییییییییی

اما جیمین گوشش بدهکار نبود می‌خواست یه هیجانی به تن و بدن امگاش انتقال بده، خیلی ایزی از ماشین ها سبقت می‌گرفت و یه ترس خیلی ناگهانی به جون امگا می‌نداخت!

لاین رو عوض کرد و به سمت دیگه‌ای چرخید، به جایی که سئول زیر پاهاشون بود!
ماشین وارد جاده خاکی شد و از بالاسری بالا رفت، وارد یه جاده دیگه شد و بلخره وایساد، انیمگا نگاهش رو به همسرش دوخت که به صندلی چسبیده و کمربند رو توی مشتش گرفته، از ماشین پیاده شد و سمت در شاگرد رفت، کمربندش و باز کرد و بیرون اوردش:

_ خیلی خب... خودت گفتی گاز بدم!

یونکی فریاد زد و عصبی چنگی به دیک انیمگا زد:

_ من گفتم گاز بدی نگفتم پرواز کنی!!

جیمین از درد نالید و سعی کرد دست امگا رو از عضو بیچاره‌ش فاصله بده:

_ چرا همیشه قربانی گندکاریام دیک بیچارمه!

یونگی بدون توجه بهش سمت پرتگاه رفت و به سئول نگاه کرد، با دیدن شهر به اون بزرگی لبخند زد، عاشق دیدن شهر اونم از نمای بالا بود، جیمین سمتش اومد و دستش رو دور کمرش حلقه کرد:

_ خوشحالی؟!

_ خیلی... از اینکه منو آوردی اینجا خیلی خوشحالم...

اره امگا خوشحال بود، چرا چون اولین بوسه‌ای که با جفتش... عشقش... و همسرش تجربه کرد... همینجا بود!
دقیقا کنار این پرتگاه پدرخوانده با لحنی جدی و مصمم گفت عاشقشه و نمی‌خواد از دستش بده و اولین بسه‌ش رو نسیب شد!
اینجا برای هر آدم دیگه‌ای یه جای معمولی بود اما واسه یونگی اولینش بود...
.
.
.
.

از ماشین پیاده شد و سمت شاگرد برگشت، در رو باز کرد و دستش رو از زیر باسن و گردنش رد کرد و بغلش کرد، سوئیچ رو سمت بادیگاردی که همیشه جلوی گاراژ می‌ایستاد پرت کرد و سمت عمارت حرکت کرد، وارد خونه که شد همه خدمتکار ها تعظیمی کردن و بعد سمت کارهاشون رفتن، بعد‌ از طی کردن پله‌ها وارد اتاق شد و امگا رو آروم روی تخت گذاشت و برای آخرین بار راحیه البالوش رو بو کشید، سمت بیرون اتاق رفت و به خدمه گفت:

_ مرخصید... فردا سر وقت عمارت باشید..

همه بعد تعظیمی و برداشتن وسایل شخصیشون از عمارت بیرون رفتن تا به خونه‌هاشون پناه ببرن، انیمگا چند لحظه صبر کرد تا همه برن و وقتی فهمید تنهاس، سمت راست عمارت حرکت کرد، به دیوار سیاه رنگی رسید و چند بار دستش رو روی دیوار کشید و بعد دریچه‌ای باز شد، داخل شد و دریچه خود به خود بسته شد، از چند پله پایبن رفت و از هر پله‌ای که پایبن می‌رفت صدای آه و ناله دردناکی رو به گوشش میرسوند، در چوبی و کثیف رو باز کرد و بلخره وارد جایی شد که خائن‌ها اونجا تقاص می‌دادن، پوزخندی به لب نشوند و از بازوی جونگکوک گرفت:

_ بسه...

جونگکوک می‌لگرد داغ رو روی زمین پرت کرد و تفی توی صورت مرد خائن پرت کرد، ولی هنوز حرصش خالی نشده بود:

_ حروم‌زادهههه... چقد بهت پول داده که به رئیست خیانت کردی؟!!!

مردی که حتی جون حرف زدن نداشت، در جواب ناله دردناکی کرد، جیمین جونگکوک رو روی صندلی نشوند:

_ خون خودتو کثیف نکن برادر... بزار من بقیه‌ش رو ادامه بدم... تو برو!

جونگکوک بلند شد و بعد اینکه لگدی به کمر سوراخ شده مرد زد، از در خارج شد، حالا توی اون اتاقی که بوی خون از سر و روش می‌پاشید، فقط جیمین مونده بود و آلفای که با پول پرستی به رئیسش خیانت کرده بود، مرد با التماس گفت:

_ رئیس... اون... اون منو تهدید کرد... ت...ت...تورو به الهه ماه... من... من دخترم دخترم هنوز بچس...

جیمین درحالی که از روی میز دستکش سیاه رنگش رو دستش می‌کرد گفت:

_ بیچاره دخترت... که همچین پدری داره... نترس... تولدش نزدیک بود؟! هوم... بعد اینکه پوست تنت رو کیک کردم و براش فرستادم و با چشمات... صبر کن... تو که یدونه چشم داری...

مرد وحشت کرد... بدنش می‌لرزید و پشت سر هم التماس و طلب بخشش می‌کرد، انیمگا قیچی رو برداشت و گفت:

_ خب پس... از قید چشم‌هات می‌گذرم و اوه... نظرت چیه زبونت و از ته ببرم و به عنوان دکوری بزارمش رو کیک... و با دیک نحست شمع روشن کنم و بدم فوت کنه؟!

مرو می‌دونست حرف‌های پارک اصلا شوخی نیست و بخواد کاری انجام بده... انجام میده!
گریه‌هاش تمومی نداشتن و این روح انیمگا رو نوازش می‌کرد، کنارش زانو زد و قیچی رو چند بار باز و بسته کرد:

_ نظرت راجب اسباب‌ بازی جدیدم چیه؟! قراره باهاش بازی کنیم!

و ناگهان خنده غیرعادی ازش سر زد، با لذت می‌خندید به بدن بدون پوست و خونی مرد فکر می‌کرد، دستش رو بالا آورد و بی توجه به فریاد مرد روی گردنش فرود اورد، شروع کرد به قیچی کردن و دیوانه‌بار می‌خندید، چشم‌هاش لذت غیرقابل باوری رو منتقل می‌کردن!!!

مرو فریاد می‌زد و جیغ می‌کشید اما کی بود که بشنوه؟!
برش رو تا خود پهلو‌هاش ادامه داد و دستش رو زیر پوست برد و وحشیانه کشید، اما دیگه مرد جونی نداشت، تموم کرد و چشم‌هاش به بالا رفتن، جیمین بی‌توقف شروع کرد به بریدن پوست و وقتی پوست شکم و کمرش رو خیلی تمیز دراورد، دستش خونیش رو روی صورت پر خونش کشید:

_ این بلا رو سرت آوردم تا بفهمی خیانت کار خوبی نیست...

Report Page