Prison
Yeonmin_Fiction«من هرگز واقعاً دیوانه نبودم، مگر در آن لحظاتی که قلبم لمس میشد؛ زیرا عشق برای من نه آرامشی شیرین، بلکه نیرویی تاریک و بیرحم بود که وقتی به جانم میافتاد، عقل را از من میگرفت، مرز میان عشق و جنون را محو میکرد و کاری میکرد که به جای گریختن از چیزی که میتوانست نابودم کند، با تمام وجود به سویش کشیده شوم.»
" آلن پو "
[ کره جنوبی_ سئول _ عمارت جئون ]
_ سلام من کیم تهیونگم، مربی دیانا!
آلفا هاج و واج به پسر رو به روش خیره شد، اون یه امگا بود؟!
همیشه فکر میکرد که مربی دخترش احتملا یه بتا باشه اصلا انتظار نداشت یه امگا رو رو به روش ببینه!
تهیونگ که دید مرد رو به روش سکوت کرده لبخند معذبی زد و پرسید:
_ من اومدم راجب مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم
جونگکوک از شوک دراومده، جلو رفت و به رسم احترام همیشگیش دستش رو جلو برد و گفت:
_ خوشبختم جناب کیم...
تهیونگ نگاهش رو بین دست و بعد بین دو چشم جونگکوک چرخوند، لبخند زد و دستش رو جلو برد و داخل دست جونگکوک گذاشت، قبلا راجب جئون جونگکوک داخل اینترنت کلی تحقیق کرده بود، هرچی بود بلخره جونگکوک رئیس بزرگترین شرکت ساخت ظروف سنگی بود، این اولین ملاقاتش با این آلفا بود، قبلا فقط و فقط داخل اینترنت و صفحههای مجازی چند تا عکس ازش دیده بود، اگه میخواست با خودش صادق باشه بزرگترین افتخار بود که با یه مرد موفق و پولدار ملاقات میکرد، بر خلاف خودش که نمیتونست اسم درآمدش رو پولداری بذاره!
سمت دیانا برگشت و گفت:
_ من عجله دارم... فقط اومدم که اگه میشه ازتون خواهش کنم اجازه بدید خانوم جئون داخل مسابقات شرکت کنه، این میتونه افتخار...
حرفش تموم نشده بود که آلفا با اخم نادری که بین پیشنویش بود وسط حرفش پرید:
_ خیر من اجازه نمیدم دخترم ازم دور بشه، اصلا نمیتونم درک کنم چرا یه دختر امگا که تازه 18 سالش شده باید به یه کشور غریب مهاجرت کنه، اگه اتفاق بدی واسش بیفته چی؟!
لطفا بیشتر اصرار نکنید من اجازه نمیدم...
تهیونگ نگاهش به چشمهای اشکی دایانا انداخت، واقعا دلش نمیخواست استعداد فوقالعاده دانشآموزش هدر بره، پس با قاطعیت سمت جونگکوک برگشت و گفت:
_ جناب جئون، دخترتون داخل ورزشی که انجام میده استعداد بالای داره، تکنیکهاش واقعا فوقالعاده هستن و شما دارید با این رفتارتون و عقیده های چرت و پرتی که یه آلفا میتونه راجب امگا داشته باشه، جلوی پیشرفت خانوم جئون رو میگیرید، من اجازه نمیدم یه فرد با استعداد، الکی اینطور زحمتهاش به هدر بره، من اسم خانوم جئون رو داخل لیست مینویسم و واسه اسپانسر مسابقات ارسال میکنم!
بدون هیچ حرفی تعظیمی کرد و از در عمارت خارج شد، جونگکوک که بعد اتمام حرفش دستش رو بالا گرفته بود تا با تهیونگ دست بده، دستش رو هوا خشک شده بود و به جای خالی امگا خیره شده بود، جوری اون حرفهارو بدون تردید و محکم زده بود انگار نه انگار دایانا دختر اونه!
دهانش شروع به تکون خورد کرد اما صدایی ازش خارج نشد، دایانا که از این حالت پدرخواندهش ترسیده بود لیوان آبی که روی میز گذاشته شده بود رو برداشت و توی صورت جونگکوک خالی کرد، الفا شروع به سرفه کردن کرد و دختر امگا بازم ترسیده سمتش رفت و چند بار متوالی به کمرش کوبید:
_ نمیخوام حرفهای ته ته رو تکذیب کنم... دروغ میگه مگه؟ بزار برم خب...
[چند ساعت بعد_کره جنوبی_ شرکت NLON]
با شنیدن صدای تقتق آرومی که به در خورد با لحنی که همیشه کارمندهاش ازش دیده بودن اجازه ورود داد، منشی دفترش که یه خانوم بتا بود طبق عادت اول تعطیم کوتاهی کرد و شروع کرد به گزارش دادن:
_ رئیس... همونطور که خواسته بودید ظرفهای یاقوت سرخ با موفقیت از مرز روسیه وارد سئول شدن، برای تست شکستگی یا ترک به کجا بفرستیم؟!
انیمگا درحالی که خودکار به دست یسری برگه و کاغذ هارو امضا میزد با همون لحن جواب داد:
_ بفرستین به سوله بوسان... اونجا مناسبتره!
دختر بعد گفتن کلمه " چشم " و تعظیمی دوباره سمت در رفت تا خارج بشه، اما با دیدن جونگکوک که با سر و وضع نامناسبی وارد اتاق شده بود، اول کمی ترسید ولی زود تعظیم کوتاهی کرد و از در خارج شد، جیمین با خوردن راحیه یخ به مویرگهای دماغش اخم کرد و گفت:
_ بهت یاد ندادن اول باید در بزنی؟!
جونگکوک خودش رو روی کاناپه چرم سیاه رنگ اتاق پرت کرد و گفت:
_ هیونگ ولم کن...
انیمگا چند لحظه چشمهاش رو روی هم گذاشت تا شاید تمرکز بهم ریختهش برگرده اما نشد، پرونده داخل دستش رو بست و بلند شد، سمت قفسه رفت و بین هزاران پرونده دیگه، اونو جا داد!
دوباره سمت میزش برگشت و تلفن رو برداشت به منشی گفت:
_ دوتا قهوه بیار اتاق من!
تلفن رو سر جای خودش گذاشت و دستش رو زیر چونهش گذاشت، چشمهاش رو به بردارش دوخت و گفت:
_ متوجه نمیشم این ساعت روز مگه نباید شرکت خود توی اتاق خودت لم داده باشی، اینجا چیکار میکنی جئون؟!
جونگکوک که تا الان ساق دستش روی چشمش بود نقنقی کرد و کمی توی جاش تکون خورد:
_ هیونگ اون مربی کیم گستاخ امروز صاف تو چشمهام نگاه کرد و با پرویی تمام گفت دخترمو میبره مسابقات...
انیمگا نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت، همچنان به آلفای یخ خیره شده بود تا اینکه صدای تقتق دوباره در حواسش رو پرت کرد و اجازه ورود داد، دختر منشی دو فنجان قهوه رو روی میز گذاشت و بیرون رفت، جیمین فنجان قهوه رو برداشت و سمت شیشه قدی اتاقش رفت، جایی که به وضوح میتونست کل سئول رو زیر پاهاش ببینه، نگاهش رو به عابرهای پیاده داد و گفت:
_ چه اشکالی داره دخترت بره مسابقات؟! مگه تو پیشرفت دایانا رو نمیخوای؟ پس جلوش و نگیر!
جونگکوک سمت جیمین رفت و دستش رو روی شونههاش گذاشت، نفس عمیقی کشید و گفت:
_ هیونگ من نگرانم، همین ماه پیش نبود دکستر آدم اجیر کرده بود دختر منو بکشن؟! نمیتونم بیهوا اجازه بدم دایانا خودسر هرکاری میخواد بکنه، ما فقط یه رئیس شرکت پولدار نیستیم که بخوان برای گرفتن مال و اموالمون مارو بکشن، ما فاکینگ مافیاییم! منه عوضی فقط برای اینکه کیتی رو فراموش کنم دایانا رو هم وارد بازی کثیف خودم کردم، هیونگ دارم دیوونه میشم، همین کلاسی که اجازه دادم بره فقط دو یا چند خیابون با عمارت فاصله داره، ولی تا بخواد به اونجا بره من پنجاه تا بادیگارد دنبالش میفرستم... دکستر دست از سرم برنمیداره هیونگ!
جیمین بدون اینکه به چهره آلفا خیره بشه ادامه قهوهش و نوشید، اسم دکستر که میاومد، حس میکرد توی بدنش دارن رخت میشورن، نفرتی که این دو بردار ناتنی به اون آلفای پیر داشتن، غیرقابل توصیف بود، حرف های جونگکوک براش منطقی بود، دکستر خیلی خطرناک بود و از هیچ فرصتی دریغ نمیکرد، همیشه دنبال فرصتی بود تا یه آسیبی بهشون برسونه!
خواست حرفی بزنه که دوباره جونگکوک شروع به حرف زدن کرد:
_ فاک بهش مرتیکه عوضی... هفتاد سالشه ولی هنوز که هنوزه دست از سر ما برنداشته، بیفت بمیر دیگه!
جیمین برای اینکه به جونگکوک دلگرمی بده، دستش رو دور گردن آلفا انداخت:
_ خیر سرت یه مافیایی مرد... خودتو کنترل کن... میدونم دلت میخواد که دایانا به مسابقات بره ولی ترست اجازه نمیده، من یکی از بهترین بادیگاردهای عمارتم و برات میفرستم تا از کنار دخترت جم نخوره باشه؟!
جونگکوک نگاهش و به برادرش داد و گفت:
_ مچکرم هیونگ
جیمین برای اطمینان پلکش رو کمی روی هم فشار داد و جونگکوک رو تا دم در بدرقه کرد!
[ کره جنوبی_سئول_عمارت جیمین ]
طبق معمول توی خونه نشسته بود و به طرز وحشتناکی حوصلش سر میرفت، دیگه حتی کنسول بازی هم بهش حال نمیداد، از طرفی به خواطر وحشی بازی همسرش کمر درد داشت، اگه جیمین اجازه میداد داخل یه بیمارستان شروع به کار کنه اصلا حوصلهش سر نمیرفت، از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت، دومین روزی بود که خدمه تو خونه نبود و خونه کاملا تو سکوت غرق شده بود، انقد توی جاش وول خورده بود که تیشرت سفید رنگش توی شلوارکش فرو رفته بود، و یکی از پاچه های شلوارکش تا باسنش بالا اومده بود، موهاش جوری توی هم کره خورده بودن که انگار کار الهه ماه بود باز کردنش، صورتش انقد داخل بالشت فرو رفته بود و دست کشیده بود کلا باد کرده بود!
نگاهی به صورتش توی آینه انداخت و با تمسخر به خودش گفت:
_ از خوشگلی برق میزنم من...
خواست واسه خودش یه چیزی بخوره که صدای زنگ در اومد، هیچکس جز جیمین نمیتونست باشه، پس راهش رو کج کرد و سمت در رفت، با دیدن جیمین که یه مشمای سیاه دستشه آروم جلو رفت و دستش رو دور گردنش حلقه کرد:
_ بغلم کن...
جیمین دست آزادش رو از زیر باسنش رد کرد و بالا اوردش، بی حرف سمت کاناپه رفت و روش نشست، مشمای سیاه رنگ رو برداشت و به یونگی داد:
_ مُسکنه..
یونگی دستش و وارد مشما کرد و قرص رو بیرون اورد، صورتش وا رفت:
_ من فکر کردم خوراکی برام خریدی عوضی...
جیمین لبخند آرومی زد و پهلوهای یونگی و نوازش کرد:
_ خوراکی هم برات میخرم... فعلا همسر خستهت و بغل کن تا یکم از خستگیم کم کنه!
امگا دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد و سرش رو روی شونهش گذاشت، انیمگا سرش رو داخل گردن پسرش فرو برد و بو کرد، چشمهاش رو بست تا لذت کافی رو از بوی لذتبخش امگا دریافت کنه!
امگا همینطور که صدای جیر و جیر ورقه آلمینیوم قرص رو درمیاورد، فکر کرد چی از همسرش بخواد تا تو خونه حوصلش سر نره، با فکری که به سرش زد یهو تو جاش پرید که جیمین و شوکه کرد:
_ جیمیننننننن... من چیز میخوام... چیز... سگ!
جیمین چند لحظه با حیرت به امگا خیره شد:
_ عزیزم تو خودت سگی...
گفتن این جمله هانا و نیشگون گرفتن یونگی از دیکش همانا، نفسش قطع شد و دستش رو روی دست یونگی گذاشت:
_ آخ آخ باشه باشه غلط کردم... میگیرم میگیرم ول کن!
یونگی که حرصش خالی شده بود، لبخند رضایت مندی زد و گفت:
_ آفرین همسر عزیزم... حالا بدو سگ بخر...
جیمین که تازه کمی، فقط کمی از درد پایین تنهش کم شده بود گفت:
_ الان؟!
یونگی سر تکون داد و از روی پاهای انیمگا بلند شد، کیف چرم سیاه رنگ همسرش رو برداشت و گفت:
_ بای بای!
سمت پله ها رفت و جیمین و حیرت زده تنها گذاشت!
انیمگا سری از تاسف تکون داد و برای رفتن به پتشاپ و فروشگاه آماده شد، خوب میدونست امگاش فقط به یه چیپس یا کیک راضی نمیشه و کلی خوراکی میخواد!
[دو ساعت بعد_ عمارت پارک ]
امگا توی اتاق درحالی که رو به شکم روی تخت خوابیده بود، کتاب جدیدی که ماه پیش سفارش داده بود و الان به دستش رسیده بود رو میخوند، پاهاش رو توی هوا تکون میداد و صفحههای کتابش رو ورق میزد، خمیازهای کشید و کتاب و بست و روی عسلی کنار تخت گذاشت روی تخت خزید پتو رو تا گردن روی خودش کشید و پاهاش رو توی بغلش جمع کرد، ولی چشمهاش هنوز باز بود، چرا جیمین دیر کرده بود؟!
چشمهاش دیگه نمیتونستن باز بمونن ولی از طرفی هم نگران جیمین بود سابقه نداشت که انقدر دیر بکنه!
نقنقی کرد و توی جاش جا به جا شد، بیخیال جیمین شد اون یه انیمگا بود میتونست از خودش دفاع کنه، چشمهاش روی هم افتادن و به خواب فرو رفت!
*****
با حس چسبیدن دستی از عقب به کمرش چشمهای سنگینش رو باز کرد و به عقب نگاه کرد، راحیه خاک بارون خورده همسرش بهش نشون داد جیمین برگشته، سمتش برگشت و دستش رو روی صورت انیمگا گذاشت، هر دو به چشم هم خیره شده بودن و قصد عقب کشیدن نداشتن!
یونگی خواست لبهای جیمین رو ببوسه که با شنیدن صدای واق واق وحشیانه سگ توی جاش پرید و گردن انیمگا رو چنگ زد:
_ لعنتیییییی
با شنیدن صدای خنده ریز ریز همسرش نیشگونی از گردنش گرفت:
_ درد و مرض... چته؟!
جیمین توی جاش نشست:
_ مگه سگ نمیخواستی؟ خب سگ خریدم برات
یونگی نگاه مشکوکی به جیمین انداخت و از جاش بلند شد، جیمین هم طبق عادت دستش رو توی جیب شلوارش خونگیش فرو برد و دنبال امگا راه افتاد، یونگی وارد حال شد و نگاه مشکوکی انداخت، خواست قدم دیگهای برداره که با چسبیدن چیز خیسی به پاهاش برهنهش، فریادی زد و توی بغل جیمین پرید، انیمگا که نمیتونست خندهش و کنترل کنه شروع کرد به بلند خندیدن، امگا که از ترس زیاد به کمر همسرش چنگ زده بود گفت:
_ چ..چی بود؟!!!
_ سگه دیگه... سگ نباید از سگ بترسه پاپ...
حرفش تموم نشده بود که با خوردن نوک زانوی یونگی دقیقا وسط پاش، آخی زیر لب گفت و ردی زانوهاش افتاد، اصلا نمیدونست یونگی کی فرصت کرد از بغلش پایین بیاد، همینطور که نفس عمیق میکشید تا دردش کم بشه، به یونگی خیره شد که کنار سگ بزرگ جسه کرمی رنگ نشسته و نازش میکنه!
رد به سگ با حالت عصبی گفت:
_ همش تقصیر توعه توله!