Prison

Prison

‌Yeonmin_Fiction

«عشق، اگر قرار است مرا از پا درآورد، بگذار مانند طوفانی باشد که هیچ درختی را برای پناه باقی نمی‌گذارد؛ بگذار هر بار که نامت را زیر لب می‌آورم، جهان اندکی از تعادلش فرو بریزد. نمی‌خواهم این آتش خاموش شود، حتی اگر استخوان‌هایم را خاکستر کند؛ زیرا زخمی که از دست تو بر جانم مانده، از هر زندگی آرامی زنده‌تر است، و من ترجیح می‌دهم در میان شعله‌های حضورت نابود شوم تا در سکوتِ بی‌تو، هزار بار دیگر متولد شوم.»
" یوسانو آکیکو"

[ کره جنوبی_ سئول_عمارت پارک]

انیمگا چشمش رو به جفتش و دختر جئون دوخته بود، و داشت از تکیلاش لذت می‌برد!
امگای آلبالو سر دخترک رو  پاش گذاشته بود و موهاش و نوازش می‌کرد و زیر لب بهش می‌گفت که اشکال نداره خودش جونگکوک رو راضی میکنه!

عمارت توی سکوت مطلق فرو رفته بود و فقط صدای زمزمه‌های یونگی شنیده می‌شد.
دایانا روی پاهای یونگی خوابش برده بود و دست کوچیک یونگی رو توی انگشت‌هاش فشار می‌داد!

جیمین از جاش بلند شد و موبایلش رو برداشت، سمت بالکن رفت و در شیشه‌ای بزرگ رو باز کرد، به نرده‌ها تکیه داد و به بردارش زنگ زد، فقط چند بوق کافی بود تا جونگکوک با صدای استرسی جواب بده:

_ هیونگ؟ هیونگ؟! دایانا پیش توعه؟! چند ساعتی میشه از خونه زده بیرون!!!

جیمین هیچی نگفت و منتظر شد تا بلوف زدن‌های بردارش تموم بشه، به حیاط عمارت خیره شد و به جای گوش دادن به صدای جونگکوک نگاه خیره‌اش رو به دونه‌های برف داده بود!
جونگکوک که دید از پشت تلفن هیچ صدایی نمیاد، با تردید پرسید:

_ هیونگ؟!میشنوی؟!

انیمگا اهل داد زدن نبود، هیچوقت تو زندگیش سر کسی فریاد نزده بود، عقیده‌ش این بود که فریاد و داد و بیداد فقط شخصیت یه فرد رو نشون میده، و صد البته که پارک جیمین فردی بود که هیچوقت نذاشته بود افکار مردم راجب شخصیتش به جاهای خطا فرار کنه!
با صدای که هیچ نشونه عصبانیت توش نبود اما سنگینی لحنش جونگکوک رو لرزوند گفت:

_ جئون... چه بلایی سر دختر بیچاره آوردی که دو ساعت تمام تو بغل یونگی گریه می‌کرد؟!

لب‌های آلفا تکون خوردن اما صدایی ازش خارج نشد، جیمین نگاهش رو به همسرش داد که سعی می‌کرد سر دایانا رو روی بالشت بذاره و از جاش بلند شه!

پوزخند زد و گفت:

_ بیا اینجا... من نمیخوام بعد دو روز که پیش همسرم نبودم... خلوتمون بهم بخوره!

و بدون اینکه اجازه حرف زدن به جئون بده تماس رو قطع کرد، یونگی پاورچین پاورچین از دایانا دور شد و وارد بالکن شد، با حساسیت زیاد در بالکن رو بست چون می‌دونوشت خواب امگای عسل سبکه و زود بیدار میشه!

نفسش رو بیرون داد و برگشت سمت جیمین، خودش رو توی بغل جفتش انداخت و دستش رو دور کمرش حلقه کرد:

_ هوووف... خیلی دیر خوابید... جونم درومد!

جیمین تک‌خندی زد و موهای یونگی رو نوازش کرد، چیزی نگفت و خم شد، بوسه‌های ریز و درشتش رو روی گونه و کل صورت امگا می‌کاشت و بیشتر تو بغلش فشارش می‌داد، یونگی با کمال میل اجازه داد جیمین هرچقدر دلش می‌خواد ببوستش!

جیمین ازش فاصله گرفت و گفت:

_ به جونگکوک گفتم بیاد، واقعا دلم نمی‌خواد خلوتم باهات بهم بخوره الورا...

چشماش درخشید، جیمین به ندرت لبخند می‌زد و حرف‌های رومانتیک به زبون می‌اورد، تا جایی که یونگی یادش می‌اومد جیمین شبیه پیرمرد های جنگ زده که بازمانده بودن حرف می‌زد و هیچکس سر از حرف‌های قلمه سلمه‌ش در نمی‌آورد!

دستش رو دور کمر انیمگا محکمتر کرد و چونه‌ش رو روی سینه‌ش قرار داد، هر دو بهم خیره شده بودن و قصد عقب کشیدن نداشتن، یونگی دستش رو حرکت داد و شروع کرد به لمس کردن کمر جیمین، جیمین دستش رو توی موهای امگاش فرو برد و شروع به نوازشش کردن!

یک کلمه هم از دهان جفتشون بیرون نمی‌اومد، ولی توی چشم‌هامون انگار داشتن شعر  می‌خوندن!

با شنیدن صدای در یونگی نگاهش رو از چشم‌های جیمین گرفت و سمت در رفت، اخم‌هاش تو هم رفت و در رو باز کرد، جونگکوک نفس‌نفس زنان به یونگی خیره شد، هر دو چشم‌هاشون رو بهم دوخته بودن و قصد عقب کشیدن نداشتن، یونگی نفس حرصی کشید و دستش رو جلو برد و موهای آلفا رو محکم گرفت:

_ آخ آخ نکن... نکن موهاااامم

جیمین با دیدن وضعیت اون دوتا از خنده ریسه رفته بود و داشت پشت جزیره خودزنی می‌کرد، یونگی بار دیگه موهاش رو کشید و پرتش کرد روی کاناپه، دختر امگا که تازه از خواب بیدار شده بود با دیدن پدرش شروع کرد به گریه کردن و خودش رو به جیمین رسوند، محکم عموش رو بغل گرفت و گفت:

_ عمو... اون‌ نمیذاره برم مسابقات... اون خیلی پدر بدیه.. هق

جیمین که متوجه شده بود دایانا توی قالب گرگش فرو رفته، دستش رو دور گردنش انداخت و جلو رفت، وفتی به جونگکوک و یونگی رسید، جلو رفت و یونگی که هنوز داشت موهای جونگکوک رو می‌کشید عقب روند، یونگی روی کاناپه نشست:

_ ای کاش زودتر رفته بودیم دایانا رو برای خودمون فرزند خوردگی می‌گرفتیم ولی تو باباش نمی‌شدی بی لیاقت!

جیمین از گوش جونگکوک گرفت و بلندش کرد:

_ چرا نمیذاری بره مسابقه؟!

جونگکوک که از کتک خوردن خسته شده بود فریاد زد:

_ بابا ولم کنید!

جیمین گوشش رو با شدت ول کرد و کنار یونگی روی کاناپه نشست:

_ این دفعه رو لطف میکنم کاری باهات ندارم جئون... ولی دایانا میره مسابقات و مسئولیتش با خودمه... حالا دخترت رو بردار ببر نمی‌خوام خلوتم با امگام بهم بخوره... زود!!!

کلمه آخر حرفش رو جوری با فریاد گفت که مو به تن سه آدم دیگه تو خونه سیخ شد، دایانا با خوشحالی سمت جیمین رفت و گونه‌ش رو بوسید، جونگکوک که حتی اجازه حرف زدن پیدا نکرده بود با دهن باز به جیمین خیره شد:

_ ولی هیون...

_ گفتم... بیرون!!!

فقط چند دقیقه کافی بود تا دایانا و جونگکوک از خونه بیرون برن و دوباره یونگی با همسرش تنها بشه، انیمگا سرش رو با تاسف تکون داد و دستش رو دور کمر امگا حلقه کرد، اونو سمت خودش کشید و روی پاهاش نشوند یونگی دستش رو دور گردن جیمین حلقه کرد و کمی خودش رو جلو کشید:

_ از دست بردارت... خیلی دخترمو اذیت میکنه!

جیمین نیشخند زد و کمر یونگی رو بین انگشت‌هاش فشار داد، یونگی آخی زیر لب گفت:

_ نکن جیمین... تو نمی‌دونی همین فشار کوچیک دستت چقد درد داره!

خیلی یهویی جیمین از گردن یونگی چسبید و سپت خودش کشید، به یونگی که شوکه بود اهمیت نداد و کنار گوشش زمزمه کرد:

_ و تو از درد کشیدن لذت میبری...

یونگی لبش رو گاز گرفت، دستش رو از شونه‌های جیمین پایین آورد و از امتداد گردنش، تا دکمه‌هاش کشید، دوتا دستش شروع به بازکردن دکمه‌های لباسش کردن، جیمین با چشم‌هایی که جز صورت یونگی رو نمی‌دید بهش خیره شده بود و داشت با نگاهش، پسر رو لخت می‌کرد، یونگی وقتی تونست دکمه‌هاش رو کامل باز کنه، با شگفتی به عضله‌های شکمش خیره شد، لبش رو گاز گرفت و دوتا انگشت وسطش رو از ترقوه‌ تا پایین نافش کشید:

_ هربار با دیدن بدنت به وجد میام والن... خیلی سکسی‌ و تحریک کنندس!

انیمگا راحیه‌ش رو ترشح کرده و با دست‌هاش رون‌های یونگی رو توی دستش فشار می‌داد، یونگی سرش رو جلو برد و لبش رو روی گردنش گذاشت، مرد بزرگتر گردنش رو کج کرد تا به همسرش فضا بده، یونگی زبونش رو بعد هر گاز و بوسه روی گردنش می‌کشید و مارک‌های ریز و درشتی به جا می‌ذاشت، جیمین از اینکه گردنش توسط یونگی بوسیده و مارک بشه نهایت لذت رو می‌برد، سرش رو کامل عقب داد و گذاشت یونگی بیشتر گردنش رو بوسه بارون کنه، امگا با حس ترشح اسلیک داخل ناحیه حفره‌ش ناله کوتاهی کرد و دست جینین رو سمت باسنش برد، انیمگا با اشتیاق دستش رو از شلوار، و بعد باکسر امگاش رد کرد و بوتش رو بین انگشت‌هاش فشار داد، سر یونگی رو از گردنش بیرون آورد و گفت:

_ لخت شو!

یونگی از روی پاهاش بلند شد و شروع کرد به باز کردن دکمه‌های لباسش، جیمین با چشم‌های هیزش به بدن خوش فرم امگاش خیره بود، چطور از زیبایی‌های بدن و چهره‌ش سکته نکرده بود؟!
این همه زیبایی، تنها دلیلی بود که یونگی زندانی قلب و دست‌هاش بود، جیمین جوری امگای آلبالو رو توی مشت‌هاش داشت انگار اگه ول می‌شد عمرش هم به پایان می‌رسید!
یونگی شلوارش رو پایبن کشید و به جیمین خیره شد، انیمگا از جاش بلند شد، پشت یونگی قرار گزفت و بدنش رو به خودش چسبوند:

_ کاملا لخت شو... امگا...

یونگی با دیدن باکسرش اهانی گفت و خم شد، خم شونش باعث شد خط بوتش رد عضو پوشیده مرد برخورد کنه، باکسرش رو خارج کرد و صاف وایساد، جیمین نگاهش رو به کمر و باسن زیبای خوش‌فرمش داد، فاک اکن بدن پرستیدنی بود!

اسپنک محکمی به بوت سفیدش زد که امگا ناله دردناکی سر داد!

جیمین با فشار دستش روی کاناپه خمش کرد و نگاهش رو به سوراخش که همین حالا هم از اسلیک خیس بود داد، روی زانو‌هاش نشست و کمر باریک و ساعت‌شنی امگا رو به خودش چسبوند:

_ لازمه برای بار هزارم بگم این بدن واقعی نیست؟!

یونگی که از شدت تحریک شدگی نفس نفس می‌زد گفت:

_ ن...نه... خودم می...میدونم

جیمین تک‌خندی زد و اسپنک دیگه‌ای بهش زد، روی بدنش خم شد و بدسه‌هاش رو از امتداد گردنش شروع کرد، هرجایی می‌رسید بوسه می‌زد و مک های ریزی می‌زد!

انگشتش رو پایین برد و روی سوراخش کشید و ناله پر لذت امگا رو دراورد، راحیه خوش بوی آلبالو ترشح شده بود و بینی انیمگا رو قلقلک می‌داد، مرد کمی دیگه حفره همسرش رو نوازش کرد و دو انگشتش رو بدون هشدار واردش کرد، یونگی از ورود دوتا انگشت جیمین اونم بدون لوب به لبه کاناپه چنگ زد، درسته که اسلیکش داشت رون‌هاش رو هم خیس می‌کرد ولی بازم درد داشت!
جیمین درحالی که داشن گودی کمرش رو بدسه می‌زد انگشتش رو داخل یونگی حرکت داد، با هر ضربه نوک انگشت جیمین با پروستاتش ناله جیغ مانندی می‌کرد و از لذت اشک می‌‌ریخت، جیمین وقتی دید امگاش به حد کافی آماده شده انگشتش رو با احتیاط بیرون کشید و به سوراخش نگاه کرد، فاک اون اسلیک با راحیه آلبالو داشت دیوونه‌ش می‌کرد.
وسوسه‌ شد و سرش رو پایین برد، زبونش رو روی حفره‌ خیس یونگی کشید که فریاد امگا رو دراورد:

_ عاااا... عااح... ج...جیمین... بس کن... اوووومم... اخخخ

حس لدت زبون خیس جیمین روی سوراخش بهترین بود، جیمین چندبار کارش رو تکرار کرد و در همین هین، دکمه‌ شلوارش رو باز کرد و چند بار حضو سخت‌ شده‌ش رو پمپ کرد، سرش رو بالا آورد و عضوش رو تنطیم کرد، امگا با حس سر دیک جفتش روی حفره‌ حساسش ناله بلندی کرد:

_ ز...زود باش جیمین... هیق... می..میخوامش!

جیمین با شنیدن زجه‌های خواستنی امگا عضوش رو تا آخر واردش کرد و جیغ امگا گوش‌هاش رو نوازش کرد، چند ثانیه همونطور موند تا یونگی به سایزش عادت کنه، و بعل حرکاتش رو از سر گرفت و اولش چند ضربه ارکم کوبید، اما یهو وحشی شد و برای اینکه زودتر کامش رو درحالی که از سوراخ امگا چکه میکنه ببینه، ضربه‌هاش رو محکم کرد، با هر ضربه‌ای که می‌کوبید بدن امگا عقب و جلو می‌شد و ناله‌هاش تو خونه تنین می‌نداخت، چشم‌های یونگی از لذت زیاد به عقل رفته بودن و جوری به کاناپه چنگ زده بود که کم مونده بود دسته از جاش کنده بشه!

عاشق این روی سکسی و وحشی همسرش بود، نفس نفس زنان گفت:

_ م...میخوام... بیشتر... آیییییی!

از درد زیاد فریاد زد و سرش رو کمی خم کرد:

_ لم...لمسم کن...هینق...

جیمین با اشتیاق شروع به لمس بدنش کرد!

[ چند ساعت بعد_ سئول_ عمارت جئون ]

_ گفتم بسه دایانا ! فکر کردی جیمین میتونه مجبورم کنه تورو بفرستم آمریکا؟!

دایانا دیگه حس می‌کرد خونش به جوش اومده، روی کاناپه نشسته و بلند بلند گریه می‌کرد، جونگکوک عصبی شده سمت آشپزخونه رفت و از کنار بار کوچیک اشپزخونه، ویسکی برداشت تا خودش رواروم کنه، بر خلاف روی مهربونش، اگه فقط یکم عصبی می‌شد دیگه کنترلش دست خودش نبود و هرکسی رو که می‌گرفت تا سر حد مرگ کتک می‌زد، دفعه آخر که سر دوست پسر دایانا عصبی شده بود بادیگاردی که مسئول مراقبت از دخترش بود و جوری کتک زده بود که مرد راهی کما شده بود!

چشم‌هاش رو بست و سعی کرد که آروم باشه، با شنیدن صدای غریبه‌ای از توی حال از آشپزخونه بیرون زد و با دیدن پسری که بهش می‌خورد 20 یا 25 سالش باشه گفت:

_ تو دیگه‌ای هستی؟!

تهیونگ بوسه‌ دیگه‌ای به موهای دختر امگا زد:

_ سلام من کیم تهیونگم مربی دایانا....

Report Page