Prison

Prison

‌ ‌Yeonmin_Fiction

🚫 بیاین راجب ژانر  BDSM  بهتون میگم :


ژانر بی دی اس ام از کجا اومده؟! اصلا خود بی دی اس ام چیه؟!

🚫بی دی اس ام بین دو فرد که با رضایت کامل این قرارداد رو میبندن اتفاق میفته!

بین دو فرد " مازوخیسم " و " سادیسم "

فرد مازوخیسم نقش سلطه‌پذیر و فرد سادیسم نقشه سلطه‌گر رو داره.

حالا میخوایم بدونیم که خود مازوخیسم یا سادیسم چیه؟!

🚫مازوخیسم یا ساب : به فردی گفته میشه که از حس دردو رنج لذت میبره، یا به عبارتی دیگه، درد عذاب براش خوشاینده

🚫سادیسم یا دام : به فردی گفته میشه که از انتقال درد لذت میبره یا به عبارتی دیگه ، از درد دادن به دیگران حس خوبی میگیره


🚫ساب یا فرد مازوخیسم در هین رابطه باید فرد سادیسم رو " دام " یا " مستر " یا " آقا " صدا بزنن


🚫بی دی اس ام فقط و فقط درد فیزیکی به همراه نداره، خراشیده شدن روح هم همراه رابطه وجود داره، و کلا بی دی اس ام بین دو فرد که با رضایت کامل این رابطه رو پذیرفتن شکل میگیره!


🚫بی دی اس ام رابطه عادی نیست ، ما دو یا چند نوع رابطه داریم که به یکی از اون ها " وانیلا " و به دیگری  " بی دی اس ام " گفته میشه


🚫وانیلا : همون رابطه عادی برای افراد با سلیقه عادیه

🚫بی دی اس ام : رابطه غیر عادی و بین افرادی با علایق خاص شکل میگیره


🚫من ژانر بی دی اس ام رو خیلی مختصر و کوتاه توصیح دادم امیدوارم سوءتفاهم رو رفع کرده باشه


بریم سراغ پارت:


«اگر عشق، آتشی است که قرار است مرا خاکستر کند، پس بگذار شعله‌هایش تا آخرین نفس در رگ‌هایم بدوند.

من از سوختن نمی‌ترسم؛ از روزی می‌ترسم که قلبم دیگر با شنیدن نام تو نلرزد.
اگر قرار باشد میان آرامشی بی‌تو و جنونی با تو یکی را انتخاب کنم، جنون را هزار بار برمی‌گزینم؛ زیرا زخمی که عشق بر جانم گذاشته، از تمام درمان‌های دنیا برایم عزیزتر است.»
"آکیکو یوشی"

[ روسیه_مسکو_ شرکت DL ]

چشمای خمارش رو بین افراد حاضر در جمع چرخوند، نزدیک به یک و نیم ساعت بود که داشت به چرت و پرت‌هایی که گفته می‌شد گوش می‌داد، واقعا نمی‌فهمید چطور ینفر میتونه یک ساعت تمام راجب نقش و نگارهای روی سنگ‌های عتیقه صحبت کنه، جام کوکتلش رو بین انگشت‌هاش گرفت و کمی ازش نوشید!
با چه عقلی دو ساعت تمام تا روسیه پرواز کرده بود؟!
نفس عمیقی کشید و جامش رو روی میز گذاشت، نفس کشیدن انیمگا هم ساکت بود، درواقع، همه چیز پارک جیمین توی سکوت غرق شده بود!!!
قدم‌هاش توی سکوت برداشته می‌شد، نفس کشیدن‌هاش حتی اگر کنار گوشت هم بود، بازم به سختی شنیده میشد، پارک جیمین جوری از مرز سکوت می‌گذشت که حتی فرشته‌ها رو گیج می‌کرد!

با صدایی رسا اعلام کرد:

_ خیلی خب آقایون... ختم جلسه رو اعلام می‌کنم...

افراد حاضر در جمع شوکه شدن، پارک جیمین کسی نبود که اواسط جلسه، همه چیز رو کنسل کنه، یه آلفای مرد که به ظاهرش می‌خورد اروپایی باشه بلند شد و گفت:

_ هه... ولی جناب پارک... ما هنوز تصمیم‌نگرفتیم که چطور یاقوت کبود رو از مرز کره به روسیه وارد کنیم...

جیمین تا انتهایی اتاق، سمت در رفته بود که با شنیدن حرف مرد، سمتش برگشت، چند لحظه سکوت برقرار شد و تنها جوابی که افراد حاضر در جمع دریافت کردن، پوزخند مرد بود!

جیمین با قدم‌های سنگین اما ساکتش توی شرکت حرکت می‌کرد و هیچکس متوجه اومدن، و رفتنش نمی‌شد!

از در شرکت خارج شد و با خورد هوای به شدت سرد مسکو به صورتش، چند لحظه به اطرافش خیره شد، راننده چطر سیاه رنگ رو روی سر رئیسش گرفت:

_ جناب پارک... از کره جنوبی 3 تماس داشتید...

جیمین درحالی که سمت ماشین حرکت می‌کرد گفت:

_ از طرف کیا بودن؟!

بتا در عقب ماشین رو باز کرد و گفت:

_ یه تماس از جناب جئون جونگکوک، یه تماس دیگه از طرف کیم نامجون... و تماس آخر از طرف ارباب جواب بودن...

جیمین سرش رو آروم تکون داد و سوار ماشین شد، وقتی روی صندلی نشست، سیستم گرمایشی ماشین روشن شد و تن سردش رو آروم و آروم گرم کرد!
سیگار رو از داخل پاکت بیرون کشید و بین لب‌هاش گذاشت، آتیش فندکش رو روشن کرد و با شنیدن صدای جلز و ولز توتون‌های سیگارش، پک عمیقی زد و دودش رو توی فضای گرم ماشین خالی کرد...

سردیه هوای روسیه، از لای درز در ماشین داخل می‌شد ولی با برخورد هوای گرم بخاری ماشین از بین می‌رفت، راننده از بالای آینه به صورت رئیسش خیره شد، انگشت‌هاش رو دور فرمون سفت کرد و با من‌من پرسید:

_ چیزی ناراحتتون کرده رئیس؟!

_ زندگی هیچوقت روی خوش بهت نشون نمیده چالرز... مردم تو خیابون رو ببین... و با مردم توی خیابون‌های سئول مقایسه کن... توی دنیا... هر جور آدمی پیدا میشه، هرجور...

مرد بتا هیچوقت از صحبت‌های رئیسش چیزی دست گیرش نمی‌شد، انگار که یکی نصیحتش میکنه، بعضی وقتا حس می‌کرد رئیسش یه مرد 80 ساله باشه که تازه از جنگ جهانی برگشته و داره بهش درس زندگی، سختی‌های زندگی رو نشون میده، نه‌تنها خودش، بلکه هیچکس نمی‌‌دونست گذشته پارک جیمین چی بوده، که توی سن 34 سالگی، همچین با فکر رو روشن فکر عمل میکنه، تو سکوت حرکت میکنه، نفس‌هاش رو کسی نمیشنوه، انگار بهش یاد داده بودن اگر صدای نفست بیرون بره، کشته میشی!

_ برو فرودگاه چالرز...

[ پنج ساعت بعد_ کره‌جنوبی_ سئول ]

عمارت توی سکوت و تاریکی فرو رفته بود، هیچ خدمه‌ای توی عمارت نبود، حدس می‌زد ارباب جوانش خوابیده!
کیفش رو روی جزیره گذاشت و وارد آشپزخونه شد، ساعت  از دو بامداد گذشته بود، وارد بار کوچیک کنار آشپزخونه شد و شیشه ویسکی رو همراه لیوان برداشت و سمت پله‌ها حرکت کرد، جلوی اتاق مشترکشون وایساد نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد، اتاق تاریک بود، با حس بوی آلبالوی ضعیفی از تخت، لبخندی که فقط و فقط در حضور امگاش می‌زد، سمت تخت رفت، هیچوقت از دیدن چهره فرشته‌گونه امگاش سیر نمیشد، خم شد و بوسه‌ای روی گونه‌ش گذاشت، سمت بالکن حرکت کرد و در رو باز کرد، هوای سئول هم سرد بود، اما نه به سردی هوای مسکو!

شیشه ویسکی رو روی میز کنار صندلی گذاشت، کتش رو درآورد و روی نرده‌های قهوه‌ای رنگ بالکن گذاشت، روی صندلی نشست و پا روی پا گذاشت، اول از همه، سیگارش رو روشن کرد و بین لب‌هاش قرار داد، وقت‌هایی که به سیگار پک می‌زد، انگار وارد بعد دیگه‌ای شده باشه،‌چشم‌هاش رو از لذت می‌بست، سیگار دومین چیزی بود که توی دنیای تاریکش بهش لذت و آرامش می‌داد!
خب، شاید براتون سوال باشه که چرا دومین؟! جوابش سادس، اولین و همیشگی ترین لذتش، نگاه کردن به چشم‌های بادومی امگاش بود، بوسیدن لب‌های همسرش بود، بغل گرفتن تن کوچیک و ریزه میزه پسری بود که الان داخل اتاق بین ملفحه سیاه رنگ پیچیده و خواب هفت پادشاه میبینه!
آرامشش، صدای دلنشین پسرش بود، آرامش وقتی بهش رو می‌آورد که خنده‌های لسه‌ای کیتنش رو می‌شنید!
هیچکس، هیچکس توی دنیایی تاریکش، به جز یونگی عزیزش، روشنایی بهش نمی‌بخشید، فقط کافی بود نگاهش رو چند لحظه به صورت سفید و عروسکی یونگی بندازه، تا تمام درد و رنج‌هاش فراموش کنه!
خاکستر سیگار رو روی میز خالی کرد و توی لیوانش، تا نصفه ویسکی ریخت، سیگار رو از لبش فاصله داد و اجازه داد مایع خردلی رنگ داخل لیوان، گلوش رو بسوزونه...

_ جیمینا...

با شنیدن صدای یونگی، سمتش برگشت و لبخند نصفه‌ای زد، یونگی درحالی که فقط یه شومیز سفید ساتن تنش بود، که مشخصا مال جیمین بود تا پایین رونش می‌رسید، انگار دو روزی که نبوده، یونگی با لباس‌هاش و عطر‌هاش رفعه دلتنگی کرده، همه‌جا بوی قهوه و چرم گرفته بود، وقتی امگا بهش نزدیک و نزدیکتر شد دستش رو جلو برد و مچ ظریف یونگی رو گرفت و کشید، پسر با بی‌حالی توی بغل انیمگا فرو رفت، سرش رو توی گردن جیمین فرد برد تا راحیه‌ش رو حس کنه، جیمین مقدار کمی راحیه ترشح کرد تا امگاش رفته دلتنگی کنه، خودش آروم آروم کمرش رو نوازش می‌کرد و بوسه‌های ریزی روی شونه‌ش میذاشت، یونگی نفس عمیقی کشید و سرش رو از گردن انیمگا بیرون آورد:

_ کی اومدی؟!

جیمین نگاهش رو بین‌ لب‌هاش چرخوند و گفت:

_ 10 دقیقه‌ای میشه...

یونگی با دیدن نگاه خیره جیمین روی لب‌هاش سرش رو جلو برد و بی‌مهابا شروع به بوسیدن‌ لب‌های قلوه‌ای همسرش کرد، لب‌ پایین جیمین رو بین لب‌هاش گرفت و گزید، و اهمیتی به اخم ریز روی پیشونی مرد نکرد، زبونش رو روی لبش کشید و زبونش رو از صد لب‌هاش رد کرد و به دندون‌هاش رسوند،‌ جیمین دهانش رو باز کرد و اجازه داد زبون رقصان یونگی دهانش رو فتح کنه!
یونگی زبونش رو به سقف دهان جیمین کشید و طعم ویسکی رو حس کرد، زبون هردو داخل دهان جیمین درحال رقصیدن بودن، جیمین دستش رو از شومیز روی تن یونگی رد کرد و پهلو‌هاش رو لمس کرد، یونگی ناله‌ ریزی کرد که داخل دهان جیمین خفه شد، راحیه‌ آلبالو شیرین توی بالکن پیچیده بود و دماغ انیمگا رو قلقلک می‌داد.

یونگی از جیمین فاصله گرفت و درحالی که نفس نفس می‌زد، به چشم‌های خمار همسرش نگاه کرد:

_ د... دلم برات تنگ شده بود والن...

والن یا Wallen • به معنای آرام، جذاب و کاریزماتیک

جیمین لبخند زد و امگا رو به خودش فشرد:

_‌منم دلم برات تنگ شده بود الورا...

الورا یا Elora • به معنای خوش‌بو، زیبا و لطیف

بعد از اینکه بوسه‌ای روی گونه امگا گذاشت پرسید:

_ خب بگو... امروز چیکارا کردی بیبی..

یونگی با ذوق شروع کرد به گفتن :

_ امروز کیک پختم، فیلم‌تماشا کردم، تو حیاط به آجوشی کانگ کمک کردم درخت هارو آب بده، نقاشی کشیدم، کنسول بازی کردم، و . . .

پارک جیمینی که یک و نیم ساعت تحمل حرف‌های کاری داخل جلسه روسیه رو نداشت، تا خود صبح به حرف‌ها و چرت و پرت‌هایی که یونگی گفت گوش داد و خسته نشد، هیچ‌چیز یونگی خسته کننده نبود، هیچ چیز توی امگاش نقص نداشت، پارک جیمین... یه امگای بی نقص داشت!

                                   روز بعد...

یونگی چشم‌هاش رو مالید و روی تخت نشست، نگاهی به کنارش انداخت و با ندیدن جیمین، اخم‌هاش تو هم رفت، اروم از جاش بلند شد و بی توجه به موهای ژولیده و صورت شسته نشده‌ش سمت پله‌ها رفت، وقتی به حال رسید با ناباوری جیمین رو دید که داره صبحونه رو روی میز میچینه، سمتش رفت و با صدای گرفته خواب‌آلود گفت:

_ چیکار میکنی؟!

انیمگا تازه متوجه حضور امگاش شده بود با دیدن لباس خواب یونگی که نصفش تو شلوارش فرو رفته بود و موهای ژولیده چری رنگش، و صورت نشسته و کیوتش، دلش ضعف رفت، پارک جیمین فقط در حضور همسرش زنده و خوشحال بود:

_ گفتم‌امروز و باهم باشیم بیبی... هرچی نباشه، دو روز بود که ندیده بودمت...

یونگی کمرش رو خاروند و روی صندلی نشست و سرش رو روی میز گذاشت :

_ گشنمه...

جیمین بشقاب رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست، خیلی یهویی از کمر یونگی گرفت و روی پای خودش نشوند، امگا شوکه چنگی به دست انیمگا زد:

_ زهرم ترکید عوضی

جیمین نخودی خندید و بشقاب رو از پنکیک و میوه پر کرد، قاچی از پنکیک رو جلوی دهن امگا گرفت، یونگی با لذت غذا رو توی دهنش برد و چشم‌هاش رو بست، غذاهای جیمین همیشه خوشمزه بودن و مزه زندگی می‌دادن.

صبحونه با آرامش صرف شد و حالا هر دو مرد جلدی تلوزیون اتاقشون نشسته بودن و داشتن فیلم‌تماشا می‌کردن، یونگی کاملا به جیمین تکیه داده بود و از پاپکورن توی ظرفش می‌خورد:

_ ولی ای‌کاش شب نگاه می‌کردیم... اینطوری بیشتر حال میده جیم...

جیمین درحالی که هنوزم چشمش به صفحه مانیتور تلوزیون بود، لبخندی زد و گفت:

_ شب برنامه دیگه‌ای داریم بیبی...

یونگی اخم کرد و یدونه از پاپکورن‌هاش رو توی صورت جیمین کوبید:

_‌منحرف...

[ همان موقع _ سئول _ سالن یوگا و ژیمناستیک ]

_ خیلی خب بچه ها... همگی جمع بشید و سرد کنید، وقت تمومه...

دخترها همگی بهم خسته نباشید گفتن و هرکسی برای خودش شروع کرد به سرد کردن، تهیونگ وارد رختکن شد و لباس راحتی یوگا‌ش رو با شلوار جین آبی رنگش و کت چرم قهوه‌ای عوض کرد، درحالی که شالگردن چهارخونه‌ش رو دور گردنش می‌نداخت سمت بیرون حرکت کرد، در رو باز کرد تا بیرون بره و به دخترا خسته نباشید بگه که با دیدن دختر ریز جسه‌ای روح از تنش پرید:

_ یا مسیح...

دستش رو روی قلبش گذاشت :

_‌جئون دایانا... این بار آخریه بهت میگم سرزده جلوی در اتاق نباش!!!

دایانا لبخند کیوتی تحویل مربی‌ش داد و گفت:

_ خب ته‌ته... من یه سوال داشتم...

تهیونگ درحالی که روی میز، کیف و وسایلش رو جنع می‌کرد گفت:

_ بپرس...

_ ام... شما گفتین ماه بعد قراره بریم آمریکا واسه مسابقات ژیمناستیک... این اولین تجربه من تو مسابقات خارج کشوره... ولی یه موضوع باعث میشه حالم بگیره!

تهیونگ با لبخند و کمی شوخطب پرسید:

_ ددی اجازه نمیده؟!

دایانا تایید کرد:

_ دقیقا، اون هیچوقت اجازه نمیده انقدر آرش دور بشم، حتی مسابقات بوسان رو با هزار جور گریه و التماس اومدم، ته‌ته... تورو خدا بیا و باهاش حرف بزن!

تهیونگ سر دختر رو نوازش کرد و خم شد، بوسه‌ای روی سر دختر گذاشت، لبخند دلگرمی زد و گفت:

_ هی غمت نباشه خوشگلم... یادت باشه تک همیشه بهترینی... من با پدرت صحبت میکنم و مجبورش میکنم اجازه بده باهامون بیای آمریکا... غمت نباشه!

دختر با خوشحالی از گردن تهیونگ آویزون شد:

_ عاشقتم ته‌تههههههه

[ یک ساعت بعد _ عمارت جئون ]

_ گفتم نه دایانا... این بحث رو ادامه بده تا تنبیه بشی و از کلاس رفتن محرومت کنم!

دختر درحالی که عین ابر بهار گریه می‌کرد، توی صندلی فرو رفت:

_ و..و..وای همه دخترا میرن... مینجی میره... هانا میره... پس من چی؟ مگه من چیم از اونا کمتره؟!

جونگکوک اونقدر عصبی شده بود که راحیه‌‌ش کل اتاق رو برداشته بود و باعث شده بود نفس کشیدن واسه دختر امگا کمی سخت باشه :

_ اونا پدر و مادرهای بی‌فکری هستن دایانا... اونا اجازه میدن بچه‌هاشون ازشون دور بشه...‌ من اجازه نمیدم!!!

دختر دیکه صبرش تموم شده بود با عصبانیت گلدون کنار دستش رو سمت دیوار پرت کرد:

_ تو هم شبیه همونایی... تو هم دوسم نداری... هق...

جونگکوک تا خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه، دختر امگا از اتاق خارج شده بود، روی صندلی نشست و سرش رو بین دست‌هاش گرفت، فکر می‌کرد اگه یه دختر بزرگ سال از پرورشگاه بگیره کارش راحتره ولی انگار سخت در اشتباه بود!!!
کنترل کردن یه دختر که تازه به سن بلوغ رسیده... سخت‌ترین چیزی بود که تاحالا تجربه کرده بود!!!

دایانا با شتاب از تاکسی زرد رنگ پیاده شد و سمت در عمارت دوید، مرد پیر در رو باز کرد و خواست حرفی بزنه که دختر با دو خودش رو به در عمارت رسوند، مرد گیج شده بیخیال شد و به سمت صندلی برگشت تا چرت بزنه، دختر امگا که اشک‌هاش تمومی نداشتن، بی اجازه در عمارت رو باز کرد و با دیدن یونگی که با تعجب بهش خیره، به سمتش دوید و محکم بغلش کرد:

_ هی هی چی شده؟!

دختر سرش رو بالا آورد و با هق هق گفت:

_ جونگکوک اجازه نمیده برای مسابقات برم آمریکا...هیق



Report Page