Princess Peach
Trans by Morgan
پووین فقط از سه چیز متنفر بود: مهمونیها، سر و صدای زیاد و پسرهای کلوپهای دانشگاهی.
اما یه شرطبندی احمقانه باعث شد سر از بزرگترین مهمونی سالِ کلوپ دانشگاه دربیاره؛ یه گوشه، با یه دامن کوتاه… و در حالی که داشت التماس میکرد آزاردهندهترین پسرِ کل دانشگاه، کاری کنه که دیگه نتونه به چیزی جز اون فکر کنه.
پووین توی دفتر شورای دانشجویی نشسته بود و با خودکارش آروم روی یه دسته فرم شکایت ضرب گرفته بود. دکمههای پیراهن سفیدش تا آخر بسته بود، خط اتوی شلوار مشکیاش صاف و بینقص بود و کراوات سیاهش دقیقاً سر جای خودش قرار داشت. پووین شورای دانشگاه رو مثل یه ناو جنگی میچرخوند و حالا بزرگترین تهدید برای نظم عمومی جلوی در ایستاده بود؛ با کلاهی که برعکس روی سرش گذاشته بود و یه لبخند حرصدرار.
پوند به چارچوب در تکیه داد و دستهاش رو روی سینهاش، روی رکابی مشکیای که به تنش چسبیده بود، جمع کرد.
با لحنی آروم و شیطنتآمیز گفت:
«این سومین شکایته که این ماه از سر و صدای شما میرسه، رئیس. واقعاً میخوای به این کار ادامه بدی؟»
پووین حتی سرش رو هم بالا نیاورد. امضای فرم جلوی دستش رو کامل کرد، خودکار رو با یه تق روی میز گذاشت و بعد نگاهش رو به پوند دوخت.
«خونهی انجمنتون توی منطقهی مسکونیه، ناراویت. کلوب شبانه نیست. اگه تا ساعت ده مهمونی رو جمع نکنید، به حراست زنگ میزنم. قانون همینه.»
لبخند پوند هنوز سر جاش بود. از چارچوب در جدا شد و طوری وارد اتاق شد که انگار صاحب اونجاست. بعد خودش رو روی صندلی روبهروی پووین انداخت.
«ببین، فقط دو هفته دیگه تا تموم شدن فاینالها مونده. همه دارن از استرس دیوونه میشن. حقشونه یه جشن درستوحسابی بگیرن.»
چشمهای پووین ریز شد. پوند رو از سال اول میشناخت؛ پسری پرسروصدا، مغرور و همیشه در محاصرهی برادرهای انجمنش، با مهمونیهایی که تا خود صبح طول میکشید. این همه انرژی و شلوغی برای پووین خستهکننده بود. پوند هم خیلی وقت بود روشن کرده بود که از نظرش پووین چیزی بیشتر از یه مبصرِ دانشگاه نیست؛ یکی که از خراب کردن خوشی بقیه لذت میبره.
پووین آه کوتاهی کشید.
«اگه مجوز جشن رو میخوای، باید به دستش بیاری. همهی امتحانهات رو همون بار اول پاس کن؛ نه تجدید، نه مهلت اضافه. اونوقت مجوز رو امضا میکنم.»
پوند یه ابرو بالا انداخت. بعد خم شد و آرنجهاش رو روی میز گذاشت؛ اونقدر نزدیک که پووین میتونست بوی کمرنگ ادکلنش رو، قاطی با بوی اسپری بدن ارزون انجمن، حس کنه.
«همهشون؟ خیلی بیرحمانهست.»
«میخوای، بخواه. نمیخوای، نخواه.»
نیشخند پوند عمیقتر شد و برق عجیبی توی چشمهاش نشست.
«باشه. ولی اگه نمرههام از تو بهتر شد، یه چیز دیگه هم میخوام.»
پووین پلک زد.
«چی؟»
«اگه معدلم از تو بالاتر شد، فقط مجوز رو امضا نمیکنی؛ خودتم میای مهمونی. تا آخرش هم میمونی.»
چند لحظه مکث کرد.
«و…»
پووین ابروش رو بالا برد.
«و چی؟»
چشمهای پوند برای یه لحظه کوتاه پایین افتاد و دوباره به صورتش برگشت.
«یه دامن میپوشی. دامنی که خودم برات انتخاب میکنم.»
یه خندهی کوتاه و ناباورانه از دهن پووین دراومد. ایده به قدری مسخره بود که حتی ارزش جدی گرفتن هم نداشت. با این حال، قیافهاش رو بیتفاوت نگه داشت.
«تو دیوونهای.»
پوند سرش رو کمی کج کرد و صداش رو پایین آورد.
«ترسیدی ببازی؟»
گرمایی پشت گردن پووین نشست و یه سوزش ریز گرفت. به صندلی تکیه داد.
«باشه، قبوله. ولی فقط چون قراره شکستت بدم.»
هر دوتاشون همزمان بلند شدن. پوند زودتر دستش رو جلو آورد. پووین دستش رو گرفت؛ گرم و محکم بود و کف دستش یه زبریِ خفیف داشت، احتمالاً از بسکتبال، وزنه زدن یا هر کار دیگهای که پسرای انجمن توی وقت آزادشون میکردن.
هیچکدوم سریع دست اون یکی رو ول نکرد.
دست دادنشون چند ثانیه بیشتر از چیزی که باید طول کشید و یه جور تنش عجیب و ساکت بینشون افتاد.
پوند بالاخره دستش رو کشید عقب و با همون لبخند مسخرهاش گفت:
«دو هفته دیگه میبینمت، رئیس تانگ.»
پووین نگاهش کرد که از اتاق رفت و صدای بسته شدن در توی اتاق پیچید. دوباره نشست و چند لحظه به همون جایی که پوند ایستاده بود خیره موند.
فکر اینکه وسط یه مهمونی پر از دانشجویِ مست مجبور بشه دامن بپوشه، واقعاً حالش رو بد میکرد.
البته که همچین چیزی قرار نبود اتفاق بیفته. محال بود پوند ناراویت بتونه نمرهای بالاتر از اون بگیره.
برگههاش رو جمع کرد، دفتر رو قفل کرد و راه افتاد سمت خوابگاه.
مسیرهای دانشگاه اون موقع غروب تقریباً ساکت بودن، ولی ذهن پووین اصلاً آروم نبود. قیافهی مغرور پوند هی جلوی چشمش میاومد.
سرش رو تکون داد و سعی کرد اون تصویر رو از ذهنش بندازه بیرون؛ خودش رو تصور میکرد که یه دامن پوشیده، نگاه پوند روش سنگینی میکنه، صدای مهمونی از همه طرف میاد و بقیه دارن میخندن.
دو هفته وقت داشت که مطمئن بشه برنده میشه.
فقط همین مهم بود.
⸻
صبح روز بعد، پووین مثل همیشه همون میز گوشهی کتابخونهی اصلی رو گرفت. جزوهها و یادداشتهاش رو مرتب روی میز چید و به خودش گفت این شرطبندی فقط یه انگیزهست.
اون برنده میشد.
پوند مجبور میشد مهمونی مسخرهش رو بدون حضور رئیس شورای دانشجویی برگزار کنه؛ بدون اینکه پووین مجبور بشه اون دامن مسخره رو بپوشه.
ولی هر بار که از درس خوندن دست میکشید تا گردنش رو یه کم ماساژ بده، اون تصویر دوباره یواشکی برمیگشت توی ذهنش.
مطمئن بود پوند میرفت سراغ مسخرهترین و کوتاهترین دامنی که میتونست پیدا کنه؛ یه دامن اونقدر کوتاه که با هر قدم بالا بره.
مدام توی ذهنش میدید که لبهی دامن بالای رانهاش قرار گرفته و با هر حرکت یه کم کنار میره و فرم بدنش رو بیشتر نشون میده.
اگه دامن زیادی بالا میرفت و یکی متوجه میشد…
پووین اخماش رو کشید توی هم و صفحه رو ورق زد.
فکری که از سرش گذشته بود یه حس عجیب توی دلش انداخته بود؛ حسی که، برخلاف چیزی که انتظار داشت، کاملاً هم بد نبود.
سریع اون فکر رو پس زد و خودش رو مجبور کرد دوباره روی متن تمرکز کنه.
⸻
اون طرف دانشگاه، پوند هم به روش خودش داشت با این شرطبندی کنار میاومد.
اتاق نشیمن خونهی انجمن افتضاح شده بود؛ قوطیهای خالی انرژیزا همهجا ریخته بود و کتابهای درسی هم اینور و اونور پخش بودن.
شب سوم امتحانات نهایی بود و بالاخره صبر پوند لبریز شد.
یکی از همخونهایهاش توی آشپزخونه موزیک رو تا آخر زیاد کرده بود، یکی دیگه جلوی تلویزیون سر فوتبال داد میزد و جونگ و دانک هم مثل یه زوج پیر سر سفارش غذا داشتن با هم جر و بحث میکردن.
پوند با یه لحن کاملاً بیحوصله گفت:
«همهتون گمشید بیرون. دارم درس میخونم.»
با گرمکن خاکستری و رکابی مشکی وسط اتاق وایساده بود و دستهاش رو روی سینهاش قفل کرده بود.
دانک از روی مبل ابرویی بالا انداخت: «تو؟ درس خوندن؟ واسه چی؟»
«امتحانا.»
جونگ هم پرید وسط حرفش: «مگه امتحان داریم؟»
پوند زیر لب زمزمه کرد: «دهنتون سرویس...»
بعد به در اشاره کرد و منتظر موند تا همه جم بخورن و بزنن بیرون.
همین که خانه خلوت شد، خودش رو پرت کرد روی مبل، کتاب ریاضیش رو باز کرد و واقعاً شروع کرد به درس خوندن. این شرطبندی اولش فقط یه شوخی بود؛ فقط میخواست دستپاچه شدنِ اون رئیس انجمنِ عصاقورتداده رو ببینه، یکم بخنده، شایدم یکم لاس بزنه — اما هرچی شبهای بیشتری رو صرف درس خوندن میکرد، موضوع کمتر شبیه شوخی میشد.
همهش تو فکرش میدید که پووین با هر دامنی که خودش انتخاب کنه وارد پارتی میشه. پاهای کشیده، و اون استایلِ رسمیش که بالاخره یکم ترک برمیداره و بهم میریزه. این تصویر تو ذهنش گیر کرده بود و ولش نمیکرد.
ناراویت: شرط میبندم الان داری واسه اون دامنه استرس میکشی.
تانگ: حواست به امتحانات باشه، ناراویت.
پووین ساعت ۱ شب توی کتابخونه پیام رو خوند و بیاختیار گونههاش صورتی شد. گوشیش رو قفل کرد و برگشت سر جزوههاش، اما این حواسپرتی ولکنش نبود. از همین الان میتونست سنگینیِ خیالیِ دامن رو روی کمرش احساس کنه، مدل تکون خوردنش موقع راه رفتن، و این نیازِ مداوم که بکشدش پایین تا کسی چشمش به چیزی که نباید نیفته.
اونطرف، پوند هم تو همون ساعت تو خونهی انجمن که حالا ساکت شده بود، زل زده بود به صفحه لپتاپش. صبح یه امتحان آخر داشت؛ آمار، همون درسی که همیشه دهنش رو سرویس کرده بود.
لپتاپ رو بست و چشماش رو مالوند. زیر لب با خودش گفت: «فقط باید ازش ببری. همین.»
فکرِ اینکه پووین دقیقاً همونطوری که پوند میخواد تیپ بزنه و بیاد پارتی، از چند روز پیش دیگه اصلاً خندهدار نبود و هر بار که اجازه میداد بهش فکر کنه، نبضش بالا میرفت.
پوند هنوز نیمهخواب بود که گوشیش روی پاتختیِ کنار تخت ویبره خورد. با یه چشمِ باز سامانه رو باز کرد.
ناراویت لرتراکوسوم : ۹۱.۲
بعد صفحه رو کشید پایینتر..
پووین تانگساکیون: ۹۰.۷
سریع روی تخت نشست، قلبش تندتند میزد. قبل اینکه بتونه جلوی خودش رو بگیره، نیشش باز شد. یه اسکرینشات گرفت و قبل اینکه تردید کنه، سریع یه پیام فرستاد.
ناراویت: هوی رئیس
ناراویت: سامانه رو چک کن
ناراویت: بعداً جزئیات دامن رو برات میفرستم، هاهاها.
جواب پووین چند دقیقه بعد اومد، درست موقعی که پوند هنوز با شوک زل زده بود به صفحه گوشیش و پیام بالا اومد.
تانگ: ازت متنفرم.
پوند تو اتاق خالی بلند خندید، صداش تو در و دیوار پیچید. دو هفته تلاش واقعی، و فقط با اختلاف کمتر از یک نمره جواب داده بود. دقیقاً میدونست چه دامنی قراره انتخاب کنه. باید خیلی کوتاه، فاقبلند و سفید میبود؛ چیزی که روی پاهای کشیدهی پووین رسماً لخت و زننده به نظر برسه. تکیه داد به بالشهاش و گذاشت حسِ طعمِ شیرین پیروزی تو سینهش جا بیفته.
پارتی دو هفته دیگه بود. و برای اولین بار، پوند اصلاً به موزیک، دوستاش یا اونقدر مست کردن که فرداش هیچی یادش نیاد فکر نمیکرد. داشت به این فکر میکرد که پووین با اون دامن از در میاد تو، در حالی که داره لبهی دامن رو می کشه پایین و گونههاش سرخ شده.
اصلاً نمیتونست صبر کنه.
____
صدای بیسِ آهنگ در و دیوار رو میلرزوند و لیوانهای پلاستیکی ارزونقیمتی که روی هر سطح صافی چیده شده بودن رو به جیرجیر میانداخت. هوا از همون اول بوی آبجوی ارزون، پیتزا و حجم زیادی اسپری دئودورانت اکس میداد. پوند کل بعدازظهر رو کمک کرده بود تا همهچیز رو راه بندازن و حالا تو آشپزخونه ایستاده بود؛ پیراهن مشکیش نصفه دکمه خورده بود، آستینها تا آرنج بالا زده، و داشت آرومآروم دومین آبجوی شبش رو میخورد.
دانک کنارش به کانتر تکیه داده بود و بیهدف یه توپ پینگپنگ رو بین دستاش بالا و پایین میانداخت: «خب دوباره برام توضیح بده. رئیس شورای دانشآموزی قراره امشب بیاد؟ با... دامن؟»
جونگ از اونطرفِ کانتر پوزخندی زد و برای خودش مشروب ریخت: «و ظاهراً تا آخرش هم میمونه.»
پوند جرعهای آروم خورد و سعی کرد عادی رفتار کنه: «خب، شرط شرطه دیگه.»
جونگ در حالی که چیپس میجویید گفت: «عمراً واقعاً این کار رو بکنه. اون یارو اونقدر مبادیِ آداب و عصاقورتدادهست که احتمالاً شبها هم با کتشلوار میخوابه.»
پوند لبخند خبیثانهای زد و گفت: «معلومه اصلاً نمیدونی چقدر بدش میاد تو بحثها ببازه. به من اعتماد کن، میاد.»
«دامن رو تو انتخاب کردی؟»
پوند جوابی نداد، اما لبخندش همهچیز رو میگفت. عکسش رو دو هفته پیش برای پووین فرستاده بود—کوتاهترین دامنِ چیندارِ فاقبلند و سفیدی که تو اینترنت پیدا کرده بود؛ از اون مدلا که روی پاهای بلندِ پووین زورکی تا وسط رانش میرسید. پووین هم فقط با دو ردیف ایموجیِ میدل فینگر جواب داده بود و بس.
بعدش پارتی سریع شلوغ شد. ملت گلهگله میاومدن تو؛ چندنفره، چندتا از دخترای معروف دانشکده، بچههای تیم فوتبال. پوند ناخودآگاه تو جمعیت میچرخید، باهاشون خوش و بش میکرد، مشروب میریخت و با رفقاش عکسهای دستهجمعیِ احمقانه میگرفت. اما هر چند دقیقه یکبار، چشمش میپرید سمت در ورودی.
ساعت ۱۰:۰۳، در باز شد.
پووین اومد تو.
صداها قطع نشد، اما برای پوند انگار دنیا واسه نصفِ ثانیه ایستاد.
دامن حتی بهتر — و بدتر از چیزی بود که تصور میکرد. چینهای سفید، فاقبلند و بسیار کوتاهی که دور باسن پووین کیپ شده بود و اونقدر بالا وایساده بود که با هر جابهجاییِ کوچیکِ بدنش، لبهی دامن میرفت بالاتر و بخش نرم و صافِ زیر باسنش از زیر دامن معلوم میشد. یه کراپتاپِ تنگِ سفید پوشیده بود که درست زیر دندههاش تموم میشد و باریکهای از شکمِ عضلانیش رو بیرون انداخته بود. موهای قهوهایش پفکرده و حالتدادهشده بود، آرایش صورتیِ ملایمی رو گونهها و پلکهاش نشسته بود که باعث میشد تقربیاً ناز و دلربا به نظر برسه. پاهاش مشخصاً تازه شیو شده، صاف و زیر نورهای پارتی برق میزد.
رسماً خودِ گناه شده بود.
صورت پووین از همون اول سرخ شده بود. به محض اینکه اومد تو، یه دستش رفت سمت دامن تا بکشدش پایین. اصلاً فایدهای نداشت. پارچه اونقدر کوتاه بود که این کارش فقط جلب توجه بیشتری میکرد به اینکه چطور به بدنش چسبیده. دوباره کشیدش پایین، و چشمهاش اتاق رو اسکن میکرد انگار داشت سریعترین مسیر فرار رو حسابکتاب میکرد.
اون یکی دستش روی سینهش ضربدری بود و شونههاش جمع شده بود. از شلوغی متنفر بود، از سر و صدا متنفر بود. و الان طوری به نظر میرسید که انگار دلش میخواد زمین دهن باز کنه و ببلعَدش.
چند نفر نزدیک در دوباره نگاش کردن، یکی سوت زد، یه دختر پشت دستش خندید.
پووین همهشو نادیده گرفت و مستقیم دوید سمت تاریکترین گوشهی پذیرایی، دورترین جا از اسپیکرها و جمعیت اصلی. کمرش رو چسبوند به دیوار، دستهاش همچنان ضربدری، و زل زد به زمین انگار اگه خیلی تمرکز کنه ممکنه پارتی غیب بشه.
دهن پوند خشک شد. قبل اینکه بتونه جلوی خودش رو بگیره، عضوش پشت زیپش یه تکونِ آروم و مشتاقانه خورد. خودشو مجبور کرد نگاهش رو بدزده و برگشت سمت کانتر آشپزخونه جایی که دوستاش هنوز داشتن حرف میزدن.
جونگ در حالی که پشت شونهی پوند رو نگاه میکرد زیر لب گفت: « فاک بهش... واقعاً پوشیدتش.»
پوند با لحنِ "دیدید گفتم" جواب داد: «بهت که گفتم.»
جونگ با صدای بلند سوت زد: «خیلی... خوب شده. جدی میگم، واقعاً هورنیکننده شده.»
دانک با آرنج زد به پوند: «میخوای بری باهاش حرف بزنی یا تمام شب مثل یه منحرف فقط زل میزنی بهش؟»
پوند گفت: «زل نزدم،» با اینکه کاملاً زل زده بود.
جرعهای خورد و سعی کرد باحال بازی دربیاره: «بالاخره خودش میاد سراغم. توافق توافقه.»
اما پووین از جاش جم نخورد.
تا چهل دقیقه بعد همونجا چسبیده بود به گوشه دیوار، و هرازگاهی که دامن میرفت بالا، دستش میرفت سمتش تا بکشدش پایین. هر بار که وزنش رو جابهجا میکرد، چینهای دامن تکون میخورد و رانهای خوشگل و صافش یکم بیشتر میزد بیرون. کلافه و داغون به نظر میرسید؛ فکش منقبض، گونههاش صورتیِ پررنگ، و چشمهاش دور اتاق میچرخید انگار منتظر بود یکی با دست نشونش بده و بخنده. سر و صدا کلافهش کرده بود، هر بار که بیسِ آهنگ شدید میکوبید چشماشو درهم میکشید. نه چیزی میخورد، نه با کسی حرف میزد. فقط همونجا ایستاده بود.
پوند یک ساعت ادا درآورد که برات مهم نیست. یه دور بیرپانگ بازی کرد، به جوکهای بینمک جونگ بیش از حد بلند خندید، با یه دختر خوشگل که مدام دستش رو لمس میکرد لاس زد. حتی یکی دوتا آهنگ هم تو پذیرایی رقصید و گذاشت جمعیت دورش فشار بیارن. اما هر چند دقیقه یکبار نگاهش سر میخورد سمت اون گوشه.
پووین هنوز همونجا بود، هنوزم طوری بود که انگار دلش میخواد هرجایی باشه جز اونجا.
این صحنه یه حسی به پوند داد که خودش هم دقیقاً نمیتونست اسمش رو بذاره. پووین با اون دامن، اونطور خوشگل و عروسکشده، در حالی که مشخصاً از تکتک ثانیههاش متنفر بود، اما بازم اونجا وایساده بود چون عادلانه باخته بود. دل پوند پیچ خورد.
آبجوش رو تموم کرد، لیوان رو گذاشت زمین و بالاخره از جمع جدا شد.
به دانک گفت: «برم یه سری به مهمونمون بزنم،» دانک هم فقط نیشخندی زد انگار دقیقاً میدونست چه خبره.
پوند از بین جمعیت رد شد، قلبش یکم تندتر از حد معمول میزد. پووین از اون گوشه جم نخورده بود، پشت یه نیمدیوار چپیده بود جایی که نور بهزور بهش میرسید. هنوز همونجا پشت به دیوار ایستاده بود، یه دستش بیهدف دامن رو روی رانهاش صاف میکرد و دست دیگهش مثل زره دور بدنش پیچیده شده بود.
وقتی دید پوند داره نزدیک میشه، چشمهاش باریک شد، اما نگاهش رو برنداشت.
پوند چند قدمیش ایستاد، اونقدر نزدیک که بیسِ آهنگ هوای بینشون رو به لرزه میانداخت.
پوند گفت: «تیپِ قشنگیه پرنسس.»
گذاشت چشمهاش آروم روی بدن پووین سر بخوره؛ کراپتاپ، دامن کوتاه و پاهای کشیدهش رو ورنداز کرد: «باید بیشتر اینطوری تیپ بزنی.»
گونههای پووین سوخت: «کیرم توت، بهم نگو پرنسس. من فقط چون باختم اینجام.»
پوند نزدیکتر شد، گوشه دیوار اونقدر تاریک بود که کسی حواسش نباشه: «میدونی، میتونستی خیلی راحت بگی نه. اما اومدی... اونم در حالی که شبیه... یه پرنسس شدی.»
پووین چشمهاش رو تو حدقه چرخوند، اما وقتی صدای پوند بمتر شد، لرزش خفیفی تو شونههاش افتاد. صدای موزیک اونقدر بلند بود که پوند رو مجبور کرد یه قدم دیگه نزدیکتر بشه، یه دستش رو به دیوارِ کنار سرِ پووین تکیه داد و اونو به دیوار قفل کرد. پوند میتونست بوی خفیف شامپوی پووین رو حس کنه و ببینه چطور آرایش صورتی، چشمهاش رو مهربونتر و نرمتر کرده.
نیمهی اول شب برای پوند راحت بود. اما حالا، با این فاصله نزدیک، تنها چیزی که میتونست بهش فکر کنه این بود که دامن چطور هی میره بالا، پووین چطور باهاش درگیره، و اینکه چقدر شدید دلش میخواد ببینه زیرش چه خبره.
صدای پوند آروم و خشدار بود، لبهاش لبهی گوش پووین رو لمس میکرد تا صداش لابلای شلوغی گم نشه: «اینجا با دامنی که من برات انتخاب کردم وایسادی و میذاری اینطوری نگات کنم.»
رانهای پووین ناخودآگاه به هم چسبید. زیر لب زمزمه کرد: «خیلی حرومزادهی رو اعصابی هستی،» صداش ضعیفتر از چیزی که میخواست دراومد. کل شب یه قطره الکل هم نخورده بود، اما احساس سرگیجه میکرد.
پوند زمزمه کرد، لبهاش رسماً یه سانت با گوش پووین فاصله داشت: «آره؟ ولی بازم همینجا وایسادی. باعث میشه شک کنم چقدر واقعاً ازم متنفری.»
پووین کاملاً مشهود لرزید، لرزشی کل بدنش رو گرفت که باعث شد دامن تکون بخوره. نوک سینههاش زیر کراپتاپِ نازک برجسته شد. با عصبانیت گفت: «تخمم، واقعاً ازت متنفرم! از پارتیهای شلوغ متنفرم، از جمعیت متنفرم. از اینکه اینقدر نزدیکم وایسادی و جوری رفتار میکنی که انگار—»
پوند پرید وسط حرفش: «جوری که چی؟» دست آزادش نزدیک باسن پووین معلق بود، اما هنوز لمسش نکرده بود.
قلب پووین میکوبید به قفسه سینهش، تنش تو دلش میپیچید. رانِ پوند اونقدر نزدیک بود که چیزی ننمونده بود بره بین پاهای پووین.
پوند ادامه داد: «جوری که انگار تمام شب با دیدنِ وول خوردنت تو این دامن کوچولو عضوم نصفه راست شده؟ جوری که انگار دلم میخواد درش بیارم و ببینم زیرش چی—»
وسط حرفش، انگشتهای پووین محکم تو یقهی پیراهن پوند چنگ انداخت و سفت چسبیدش. قبل اینکه پوند بتونه واکنشی نشون بده، پووین کشیدش جلو و مثل یه آدمِ قحطیزده لباش رو بوسید. دهنش کوبیده شد به دهن پوند، طلبکارانه، و زبونش بدون اینکه منتظر اجازه بشه از بین لبهاش رد شد.