Pretty boys like peaches
Little Heavenبعد از اینکه تمام خرید هارو روی کانتر اشپزخونه گذاشت، و سوییچ ماشین رو به جاکلیدی کنار در اویزون کرد، سعی کرد بدون سر و صدا دنبال همسر امگاش بگرده
-گیو عزیز دلم من برگشتم خونه
همزمان با بازکردن ساعتش و دکمه ی اول بلوزش گفت و سمت طبقه ی دوم، جایی که اتاق مشترکشون بود راه اوفتاد
اگر اوایل ازدواجشون بود، حتما نگران میشد اما با شناختی که از همسرش داشت میدونست یا اونقدر شیطونی کرده که خسته شده و یا جیهو خستهش کرده
جیهو پسر کوچولوی چهارسالهشون بود که سه سال بعد از ازدواجشون بدنیا اومد
و خوشبختانه یا متاسفانه از بومگیو شیطون تر بود و فقط خود بومگیو میتونست ارومش کنه
اروم در چوبی اتاق خودش و بومگیو رو باز کرد و با صحنه ای روبرو شد که بعد از هزاران بار دیدن اون صحنه، هنوز هم براش عادی نشده بود و مثل بار اول، قلبش پر و عشق و گرما شده بود و ذوق میکرد
از جیب شلوارش گوشیش رو دراورد و از بومگیو و جیهویی که کنار هم روی تخت خوابیده بودند عکس گرفت
بعد سمت تخت رفت و پسرک چهارسالهشون رو بغل کرد و به اتاقش برد. پتوی سبز رنگ و روش انداخت و دوباره به اتاقشون برگشت
-ته؟
همزمان که موهای خیسش بخاطر حمام رو خشک میکرد، از توی اینه به همسر امگاش، که روی تخت نیم خیز شده بود و موهای ابریشمیش با حالت بهم ریختهای روی سرش پخش شده بود، نگاه کرد
-متاسفم عزیزم، بیدارت کردم؟
مثل بومگیو اروم گفت و سمت تخت رفت
سر پسر خوابالود رو توی بغلش گرفت، به شکمش تکیه داد و موهاشو نوازش کرد.
رایحهی گل رز پسرکش تو اتاق پیچیده بود. نفس عمیقی کشید، سر بومگیو رو از شکمش جدا کرد و کنارش روی تخت جاگرفت
-ته، دلم برات تنگ شده بود
بومگیو با مکث زیادی که نشون از خوابالود بودنش میداد گفت و سرشو روی بازوی همسر الفاش گذاشت
-منم همینطور عزیز دلم، حالت خوبه؟
تهیون پرسید. موهای بومگیو رو نوازش میکرد و همزمان برای اروم کردن جفتش، رایحه ی چوبشو بیشتر ازاد کرد و همین باعث عمیق تر نفس کشیدن بومگیو شد
-اوهوم…تو حالت…
تهیون خندهش گرفت و بومگیو رو بیشتر توی بغل خودش کشید و چشمهاشو بست
-بخواب قلب من، بخواب عزیزم
_______
-پاپااا پااااااپاااااا پاپاااااااااا
با صدای ارومی کنارش، پلک هاشو از هم جدا کرد و خمیازه کشید
-پاپا میشه اطفا بیایی و برام کرنفلکس هامو بذاری پایین؟
جیهو به محض دیدن پلکهای بازشدهی پدر الفاش، اروم گفت و دست پدرش رو گرفت
-شکم جیهو کوچولو داره با غورباقه ها بازی میکنه
جیهو دوباره با معصومیت خالص گفت و برای اینکه پدرش رو قانع کرده باشه، چشمهاش که به تهیون رفته بود رو بزرگتر و مظلوم تر کرد
تو این مواقع تهیون تازه متوجه حرف بومگیو میشد
“وقتی چشماتو اونجوری میکنی تا متقاعدم کنی یه راند دیگه بریم خر میشم چون چشم هات خیلی مظلوم میشن، اما من توان هفت راند سکس و ندارم کانگ فاکینگ تهیون”
با یاداوری حرف همسرش سعی کرد خندهش رو بخوره
-صبح بخیر پسر شیرینم
بعد از اینکه سر بومگیو رو از روی بازوش به روی بالشت گذاشت، روی تخت نشست و جیهو رو توی بغلش کشید
-صبح بخیر پاپا، برام خوراکی نخریدی؟
جیهو روی پای راست تهیون نشست و اروم توی گوشش پرسید
-چرا پسر قشنگم خریدم، نظرت چیه بریم مسواک بزنیم و بعد شکم جیهو کوچولو رو از جنگ غورباقه ها نجات بدیم تا مامانت بخوابه؟
جیهو با خوشحالی تایید کرد و هردو از روی تخت بلندشدن
جیهو جلو جلو رفت و تهیون بعد از اینکه مطمئن شد پتو رو کامل روی همسرش گذاشته، در اتاق و بست و سمت دستشویی رفت
بعد از ده دقیقه حالا جیهو و پدر الفاش توی اشپزخونه بودن. جیهو با عینک گرد ابی رنگش داشت کرنفلکس میخورد و توی گوشی پدرش، شگفت انگیزان میدید. و تهیون هم در تلاش برای اماده کردن تخم مرغ و بیکن بود تا همسرش که بیدار شد، صبحانه بخوره
-پاپا؟ چرا من مثل دش پار نمیتونم اینقدر تند بدوعم؟
جیهو با لحن بامزه ای گفت و اخماش رو تو هم کشید و تهیون با لبخند پر از ارامش جوابشو داد
-پسرم توهم سریع میدویی اما چون توی کارتون نیستی، پشت سرت دود نداری
و جیهو ظاهرا قانع شده بود.
-پاپا؟
جیهو بعد از چند دقیقه پدرش رو صدا زد
-چرا من مثل دش پار خواهر یا برادر ندارم؟ من خواهر و برادر میخوام
تهیون پوزخند زد
-واقعا دوست داری یه شیطون تر از خودت توی خونه باشه؟ اگه اینجوریه که همین امشب به لک لک ها میگم یه خواهر خوشگل برات بیارن
غافل از لحن بدجنس تهیون، جیهو با خوشحالی تایید کرد و سفارش کرد که خواهرش حتما باید کوچولو تر از خودش باشه و موهای بلند داشته باشه تا مثل پاپا، وقتی ماما خوابیده موهاشو ناز کنه
و تهیون کی بود که بخواد به پسرش نه بگه؟
_صبح بخیر
تهیون و مرد کوچک تر توی اشپزخونه با شنیدن صدای عزیزترین فرد زندگیشون، گل از گلشون شکفته شد و با لبخند به سمت بومگیو برگشتن و بهش صبح بخیر گفتن
-مامااااا
جیهو از روی صندلی پایین پرید و بومگیو با لبخند دست هاش رو برای پسر کوچولوش باز کرد
-پسر من خوب خوابید؟
جیهو با بالا پایین کردن سرش تایید کرد و دست بومگیو رو کشید تا پشت میز، روی صندلی بشینه
-صبح بخیر عزیزم
-صبح بخیر هیونی
تهیون نزدیکش شد و روی سرش و بوسید و بعد بشقاب نیمرو و بیکن رو جلوی بومگیو گذاشت و کنار پسر و همسرش نشست
-ماما ماما پاپا هیون بهم گفت امشب واسم از لک لک ها میخوایین که واسم خواهر برادر بیارن میشه لطفا تو بیشتر خواهششون کنی تا دوتا خواهر باشن؟
با حرف جیهو اب سیب بومگیو پرید توی گلوش و به سرفه اوفتاد و با تیکه ی دوم حرف جیهو، تهیون هم به بومگیو پیوست
جیهو با تعجب بهشون نگاه میکرد و شاهد ضربه های اروم تهیون به کمر بومگیو بود تا ارومش کنه
بومگیو بلافاصله با اروم شدنش، نگاه اتشینی به تهیون انداخت
-پسر عزیزم اول باید ببینیم که پاپا قابلیت بچه دار شدنشو هنوز داره یا نه چون ممکنه تا پنج دقیقه دیگه قابلیتشو از دست بده…
بومگیو با اخم گفت و تهیون با حس رایحه های عصبی همسرش، مثل بچه های خوب نشست و چیزی نگفت
بعد از بیست دقیقه میز جمع شده بود و هردو، به جیهو که روی مبل نشسته بود و همزمان با هلو خوردنش کارتون میدید پیوستن
-ماما میشه امروز بریم بیرون؟
جیهو کنتر بومگیو نشست و بومگیو مشغول نوازش موهای فندقی رنگ پسرش شد
-البته که میشه پسر قشنگم. برای ناهار بریم بیرون؟ یا برای شام؟
جیهو تا خواست جواب امگا رو بده تهیون زودتر دست به کار شد
-چطوره الان بریم و یکم توی پارک قدم بزنیم بعدشم میریم خرید و حله حوله میخوریم توی پاساژ و تا شام خودمونو اینجوری سیر میکنیم؟ هوم؟ موافقید؟
تهیون پیشنهاد داد و بازوش رو روی پشتی مبل دور گردن همسرش حلقه کرد و بومگیو سرش رو به بازوی تهیون تکیه داد
و همین شد که الان سه تایی توی اسانسور بودن.
-ماما ماما میشه من جلو توی بغل تو بشینم؟
جیهو بالا پایین پرید و زودتر از اون دونفر سمت ماشین دوید
-نه عزیزم نمیشه. دفعه ی قبل هم همینو از من پرسیدی اما جواب همیشه نه میمونه. باید به حرف ماما گوش بدی و سبزیجات مقوی بخوری تا زبزرگ بشی و بتونی جلو بشینی
تهیون گفت و در ماشین رو اول برای بومگیو باز کرد و بعد جیهو رو روی صندلی کودکش نشوند.
-اما بابایی من اینجا نمیتونم حرکت کنم اذیتم همش!
-پسر بابا گفتم نمیشه خطرناکه. گیو عزیزم نمیخوایی چیزی بگی؟
-پاپا درست میگه پسر قشنگم
امگا با ارامش گفت و گوشیش رو چک کرد
تهیون خندید و بعد از سوار شدن، ماشین رو روشن کرد و بعد از ده دقیقه دم پارک نگه داشت تا یکم قدم بزنن