به قیمت جان

به قیمت جان

علی هاشمی



اعتراضِ مردم به حاکمیت و توأمان و بلادرنگ درگیریِ حاکمیت با مردم ماجرای چند دهۀ اخیر است. چراییِ این مسئله به‌جای خود که «یکی قصه پر آبِ چشم» و خشم است اما تکرارِ ریختنِ خونِ جوانان وطن نه به‌جای خود! حرف و اعتراضِ مردم، که هزار و یک دلیلِ مشهود و منطقی دارد، همیشه منطقی و آرام ابراز و با اراده‌هایی که فکر می‌کنند پنهان‌اند و صد البته رسوای دو عالم، به خشونت سوق و چه‌بسا هل داده می‌شود و بعد بازوی پر زورِ آن اراده‌ها، مشت اول را در گلولۀ اول می‌گذارد و خونِ یکی را می‌ریزد و خونِ خلقی را به جوش می‌آورد و باقی را همه می‌بینیم و می‌دانیم. پیِ تشریح و تحلیلِ این نیستم و حرفِ دیگری دارم.


در برهۀ هر انتخابات و فقط در آن برهه، گروهی بندۀ قدرت (در قالب حزب و تشکل و روزنامه و هر آنچه بیست‌واندی سال دیدیم و دانیم) به طمعِ خوانِ نعمت، مدام از هزار و یک درد و مشکل به مردم می‌گویند و خودشان را و برنامۀ خودشان را حلّالِ مشکلات جا می‌زنند و فردای رأی ملت، نه مردم را می‌شناسند و نه چیزی از مشکلاتِ آن‌ها می‌دانند و همگی با پا می‌روند و می‌دوند وسطِ خوانِ نعمت! درحالی‌که یکی از کارویژه‌ها و اصلاً وظایف حزب و گروه و روزنامه و آدمِ مرجعِ سیاسی اشاعۀ آگاهی و آموزش است. آیا نباید در آن بیست‌واندی سال به‌جز پیگیریِ برنامه‌های قدرت‌محورِ خود، برای آموزشِ شهروندان جهت کنشگری و دانستنِ ساده‌ترین نکات و مسائل دراین‌باره، کاری می‌کردند؟ مگر نه این است که کشور در دو دهۀ اخیر مدام و هر روز بیش از دیروز، درگیرِ مشکل و بحران بوده است و مردمِ معترض در خیابان‌ها و مقابلِ سازمان‌ها و وزارتخانه‌ها بوده‌اند؟ خب این جرثومه‌های نامبرده چرا برای ساماندهیِ اعتراضات و آموزش و آگاه‌سازیِ مردم برای ابرازِ قانونی و بی‌دردسرِ اعتراضات، اقدامی نکردند؟ خدا را شکر همه هم کمیتۀ جوانان و کارگران و آموزش و زنان و پژوهش و چه و چه دارند و بروی بخواهی عضو شوی، اول فکر می‌کنی بروی در یک زمینه صاحب‌رأی شوی و بعد بیایی درخواستِ عضویت بدهی که البته زهی خیالِ باطل که همه دکور است! بله، در بعضی روزنامه‌ها و نشریات مطالبی منتشر شده و می‌شود اما بسیار کم است و اغلب نه مناسبِ حال.


از پیِ سکوت و بی‌مسئولیتیِ این منفعلانِ طمّاعِ قدرت (که البته حُبّاً لِفُلان ساکت و برای سرزنش مردم، باز هم حُبّاً لِفُلان، زبانی دراز و گزنده دارند)، خونِ جوانان وطن، چنان اشکِ مادران سر برنگرفته از سجاده، جاری به سر و صورت است. اگر در آن بیست‌واندی سال، بیشتر شریک قافله بودند و کنشِ درست و مؤثر را به مردم آموزش می‌دادند، شاهدِ این‌همه درگیری با مأمورانِ تا بن دندان مسلح و آمادۀ مشت اول نبودیم. درگیری‌هایی که در کم‌غم‌ترین حالتِ ممکن منجر به دستگیریِ خشن و زندانِ با اعمال شاقه می‌شوند و در خون‌افشان‌ترین حالت، منجر به تصویرِ دستی که سنگی دارد و هنوز به پشتِ سر نرسیده که به لقای گلوله می‌رسد. طنز ماجرا اینجاست که در این وانفسا، همان حکومتی که لالِ شیونِ «دخترم مریضه» بود، امروز منادیِ گفتگو است و مشتی خام‌اندیش، منادیِ خشونت‌پرهیزی؛ که مثبت‌اندیشم که می‌گویم خام‌اندیش.


جامعۀ نادیده گرفته شده و زخمیِ تبعیض و فقر که بوتیمارِ حسرت‌‌آبادِ زندگی است و ناچارِ صرفاً تماشای تبخیرِ آینده، حقش نیست که متهم به خشونت شود و به قیمت جان اعتراض کند. مگر آموزشِ اعتراضِ قانونی و مسالمت‌آمیز به شهروندان، چقدر وقت و هزینه و اصلاً چه ابزاری می‌خواهد؟ حضرات نامبرده آیا نمی‌توانند در این‌همه رسانۀ کاغذی و مجازی که دارند، به مردم آموزش دهند و بگویند که اگر می‌خواهند تجمع کنند باید قانون را در نظر داشته باشند و باید به‌محض احساس خطر و احتمال درگیری صحنه را ترک کنند و صحنه‌ای دیگر بسازند و اگر ساختن مقدور نبود بروند تا وقتی مقدور باشد و به‌سادگی در معرض درگیری و دستگیری و کشته شدن قرار نگیرند و به قیمت جان اعتراض نکنند؟ اصلاً چرا از هزار و یک کنش و روشِ دیگر برای اعتراض حرفی نمی‌زنند؟ موقع انتخابات که هزار و یک راه و روش بلدند تا با همین مردم موج بسازند و ماهیِ قدرت را تور کنند. یا مثلاً اعتراضات دانش‌آموزان و دانشجویان را ببینید. نه دانش‌آموزِ ما بایدونبایدِ اعتراض را می‌داند و نه دانشجو. این‌که نظامِ آموزشی معیوب است و فشل جای خود، اما ریشۀ این‌همه ندانم‌کاری و پرداخت هزینه، صرفاً در آستانۀ تحملِ پایینِ حاکمیت نیست که انگار همه را فقط از زیر مگسک می‌بیند و لاغیر. بخش زیادی نتیجۀ همان سکوت‌ها و بی‌مسئولیتی‌های حضرات نامبرده است. همان‌ها که در موسم انتخابات از همین دانش‌آموزان و دانشجویان همه جور استفاده و سوءاستفاده می‌کنند اما برای چند آموزشِ ساده، نه پول و برنامه دارند و نه وقت و وجدان. همان‌ها که ساکت‌اند. و از سرِ ندانستن ساکت‌اند؟ خیر، لپّشان پر است و نمی‌توانند حرف بزنند.

چرا با داشتنِ این‌همه رسانه، راهبریِ افکار عمومی را دربست سپرده‌اند به تلویزیون‌های خارجی؟ تلویزیون‌هایی که اغلبِ تحلیلگرانشان ویدئوها را می‌بینند و بعد برای بیننده تعریف می‌کنند و از خط خبر فراتر نمی‌روند و چنان ناخوش‌معرفت‌اند که حاضران در خیابان را که فقط معترض‌اند و نه چریک، ابزارِ تحققِ آرزوهایشان کرده‌اند. البته من و شما و دیگری می‌دانیم که مردم نه چریک‌اند، نه برای خون دادن به خیابان آمده‌اند و نه برای خون ریختن؛ آمده‌اند چون اعتراض دارند و خشم.


اگر مردم را آگاه می‌کردند و آموزش می‌دادند، امروز خیابان معادلِ درگیری و دستگیری و کشته شدن نبود و جمعیتِ عظیمی که من و شما و دیگری می‌دانیم از بیمِ دستگیری و کشته شدن، غایبِ خیابان است، حاضر می‌شد و خب من و شما و دیگری می‌دانیم که این حضور چه تأثیری داشت. (صاحب این قلم واقف است که تجمع و اعتراض، خیابان را معادلِ درگیری و دستگیری و کشته شدن نکرده است؛ اما همه می‌دانیم که نحوۀ کنش نیز در احتمالِ درگیری و دستگیری و کشته شدن مؤثر است و همۀ حرفِ این نوشتار همین است که به قیمت جان اعتراض نکنیم. هر چند در مواقع بسیاری، اعتراض شدید نبوده است اما کشته داشته است که چکاننده و فرمانده باید پاسخگو باشند و خواهند بود.)


حرف آخر با معترضان است. وقتی می‌بینیم و می‌دانیم سوی دیگر ماجرا آمادۀ نثارِ مشت اول است، چرا باز هم این‌قدر مشت می‌خوریم و گلوله هم؟! چرا در تجمع در مکان‌های تکراری، قربانیِ تکراری داریم؟ می‌دانیم که قربان می‌کنند، خب آنجا تجمع نکنیم؛ اصلاً «فعلاً» به نحو دیگری اعتراض کنیم. مرگ در راه آرمان و عقیده را وانهیم. چقدر باید برای این ارزش‌ها خون بدهیم؟ اصلاً مگر فردا روزِ خدا نیست و اعتراض موعدِ بعدی نخواهد داشت؟ قربانش بروم و بدبختانه، کشور آبستنِ بحران‌های بعدی است. مگر امروز برویم و تا صبح در خیابان بمانیم و خبرش برود که فلان خیابان دستِ مردم است (که این هم از آن اباطیلِ پر تکرار است) چیزی درست می‌شود و دستاوردی برای مردم دارد؟ خیر. کار با به ثمر رساندنِ اعتراض و تحقق مطالبه درست می‌شود؛ فی‌الحال نمی‌شود به ثمر رساند و محقق کرد؟ خب چه کنیم؟ این حقیقت را نادیده بگیریم و برویم و به قیمت جان اعتراض کنیم؟ معترضِ زندۀ ادامه‌دهنده بی‌ارزش است و حتماً باید کشته شویم تا ارزشمند شویم؟


بله سال‌هاست که جانِ جامعه به لبش رسیده است و این را من و شما و دیگری می‌دانیم اما من و شما و دیگری باید این را هم بدانیم که راه برون‌رفت از بحران، نه کشته دادن است و نه کشتن. ما نیازمندِ آگاه کردن و آموزشیم. ما نیازمندِ فهمیدنیم. ما نیازمندِ کنشِ درست و مؤثریم. جامعه چطور در انتخابات سال ۱۴۰۰ آگاهانه پای صندوق نیامد و چنان پیامِ قاطع و روشنی به حاکمیت داد و هزینه هم نداد؟ به‌تدریج آگاه شد و در نهایت تصمیم به کنش گرفت. آموزش و ثمربخشیِ آن، روندی زمان‌بر است اما می‌ارزد به این‌که به قیمت جان اعتراض نکنیم. می‌ارزد که بارها و بارها نبینیم دستی، سنگی دارد و هنوز به پشتِ سر نرسیده به لقای گلوله می‌رسد. هر چند همه، نه چنین کشتگان‌اند.

Report Page