از گوشۀ زندان می‌آید؟

از گوشۀ زندان می‌آید؟

جامعه نو


شورای سردبیری: در سال ۲۰۱۴ دولت عربستان جوانِ وبلاگ‌نویسی به نام رائف ‌بداوی را به اتهام سیاسی و البته با پوششِ توهین به اسلام دستگیر و زندانی کرد. اتهامش تبلیغِ لیبرالیسم در سایتی با عنوان لیبرالیسم هم بود و همین اتهام، جامعۀ جهانی (طبعاً سازمان‌ها و دولت‌های لیبرال غربی) را در تبدیلِ او به یک زندانیِ مشهورِ بین‌المللی تشویق کرد. سالی بعد از محکومیت، دولتِ لیبرال کانادا در اولین گامِ خود، خانوادۀ او را به کانادا برد و از اولین کارهای وزیر امور خارجه‌اش این بود که برای آزادی او اقداماتی مخفی را شروع کند (این کارِ وزیر امور خارجه سه سال بعد افشا شد). کارزارِ حمایت از بداوی به آنجا کشید که حتی هیلاری، وزیر خارجۀ امریکا و میشل اوباما، دو نفری با خواهرش سمر، عکس تبلیغاتی گرفتند و... بداوی بعداً آزاد شد و احتمالاً الآن در نیمکرۀ غربی پژوهشگرِ مهمان یا در حال اخذ دکتری است.


این نوع داستان‌ها را در ایران دو گروه کج و کدر می‌بینند: اهلِ امنیت و سیاست حکومتی، از همین خلاصه داستان نتیجه می‌گیرند الآن آقای بداوی و کل خانواده‌اش جاسوسِ غرب‌اند و می‌خواهند در عربستان نفوذ کنند. در مقابل، آن‌ها که در برابرِ رفتارِ دوگانۀ دولت‌های غربی در زمینۀ حقوق بشر چشم می‌بندند و در فعالیت‌های حقوق بشری آن‌ها جز حسن‌نیت و انسان‌دوستی نمی‌بینند، از ابعادِ سیاسیِ چنین موقعیت‌هایی غفلت دارند و اهداف و نتایجِ درازمدتی در آن‌ها نمی‌بینند. احتمالاً در عربستان هم نگاه و نظرِ افراد در همین دوگانه جا می‌شود چون آنجا هم، سلطنتِ استبدادی است و زمینۀ ‌اجتماعی و افکار عمومی‌اش با ایران مشابه است! 


نکتۀ الفِ امروز این است که همان سال، ۱۵۰ نفر در عربستان اعدام شدند و هزاران زندانی سیاسی در زندان‌های عربستان در گمنامی پوسیدند و تباه شدند اما کسی توجه نکرد. مثلا محکومیت دکتر زهیر کتبی که در گفتگو با یک شبکۀ تلویزیونی صرفاً خواستار اصلاحات و کاهش سرکوب شده بود نظر کسی را جلب نکرد.او پس از مدت‌ها بازجویی به چهار سال زندان، پنج سال محرومیت از سفر و دو سال خودداری از اظهار عقیدۀ عمومی محکوم شد. 


البته نمی‌شود انتظار داشت هرکس به دلایل سیاسی مقیم زندان شد مقیمِ رسانه‌ها هم‌ بشود و دولت‌ها بیفتند دنبال آزادی‌اش، ولی به‌عنوان واقعیتِ خارج از اراده، آنچه معمولاً رخ می‌دهد این است که زندانیانِ سیاسیِ معینی موقعیتی برجسته می‌یابند و هزاران زندانیِ سیاسیِ گمنام، در تاریخ فراموش می‌شوند. اتفاقاً ایران یکی از کشورهایی است که به‌شدت با این پدیده روبروست: هزاران دانشجو، معلم، کارگر، نویسنده، حقوقدان، زنانی شیردل و مردانی مقاوم، مقیمِ زندان‌ها و گرفتارِ قاضیانی قسی‌اند و کسی جز خانواده‌هایشان نگران آن‌ها نیست. در عوض، زندانیان سیاسیِ برجسته، سلبریتی، مشهور، آینده‌دار و«کینگ‌سایز» هم داریم که یک‌صدمِ توجهی که به زندگی، نظر و حتی تحرکِ اعضای خانوادۀ آنهامی‌شود، به دیگر زندانیان نمی‌شود. چرا؟


البته از یک جنبه اهمیتی ندارد چون فعالِ سیاسیِ واقعی که هزینۀ تمایلِ سیاسی، پایداریِ عقیده و وجدانِ بیدار خود را می‌دهد، نیازی ندارد کسی سنگش را به سینه بزند؛ به‌ویژه خارجیان. اما مسئله ابعاد دیگری هم دارد. از جنبۀ تأثیرِ تمرکزِ رسانه‌ای بر زندانیان سیاسی، تجربه و تحقیقاتِ دقیق نشان داده که حکومت‌های استبدادی، تحت فشارِ توزیعِ اخبارِ زندانیانِ سیاسی در جامعۀ خودشان و در ماورای مرزها، نرمشِ بیشتری در رها کردنِ آنها نشان می‌دهند. سال گذشته جمی گروفید جونز، در تحقیقِ مفصلی در فصلنامۀ مطالعات بین‌المللی، بررسیِ دقیقی کرد و نشان داد توجه بین‌المللی (نه بومی) به زندانیانِ سیاسی تا چه حد برای آزادیِ آن‌ها در حکومت‌های استبدادی ‌غیردموکراتیک مؤثر است. بر اساس یافته‌های او، این تأثیرِ بالا، به‌ویژه قبل از اعلام محکومیت، اثربخش است. مشکلِ مقالۀ ارزشمندِ او این است که صرفاً بر تأثیرِ فشار بین‌المللی بر وضعیتِ متهمان سیاسی متمرکز است و این البته احتمالاً دلیلی دارد. در کشورِ استبدادی به‌خاطرِ سرکوب و نبودِ آزادی بیان و نظارت عمومی، تحرکِ داخلی برای فشار بر حکومت جهت آزادیِ زندانیانِ سیاسی، شاید ناچیز (و غیرقابل اندازه‌گیری) است. البته این تمرکزِ تحقیقِ یاد شده بر تأثیرات بین‌المللی، از جهتی دیگر حسنِ آن است. تقریباً در همۀ مواردی که بررسی کرده، فشارِ بیرونیِ کشورهای لیبرالِ غربی، برای رهاییِ اشخاصِ همسو با خودشان یعنی معترضان به نحوۀ برگزاریِ انتخابات، فشار بر فعالان لیبرال و کلاً رفتار غیر دموکراتیک بوده است. مثلاً به فعالان چینی که مشکلشان با حکومت فقدان لیبرالیسم سیاسی است، بسیار توجه شده است.


تمرکز توجه بین‌المللی روی اشخاص همسوی سیاسی و مستعد برای تبدیل شدن به چهرۀ جذاب اجتماعی ضمن تأثیراتی مثبت

حساسیت‌برانگیز نیز هست. برجسته‌سازی و حمایتِ رسانه‌ایِ بین‌المللی از مخالف سیاسیِ خاص می‌تواند در مسیرِ برون‌زا کردنِ تحولات سیاسیِ کشورها هم باشد و به زایشِ راهبرانِ سیاسیِ جایابی‌شده در تحولاتِ آتیِ کشورها بینجامد. واقعیت این است که در بسیاری از کشورهای درحال‌توسعه، غالبِ راهبرانِ سیاسیِ مؤثر، این‌گونه زاده می‌شوند. امثال ناوالنی، مخالفِ برجستۀ پوتین در روسیه، معمولاً از این امتیاز برخوردارند که ارزشِ خبری و تأثیرِ تصویریِ دوران زندان یا روندِ محاکمه یا دستگیرشدنشان در رسانه‌های کشورهای غربی هزاران بار بیشتر از دیگر فعالان سیاسی است. سلبریتیِ سیاسی این‌گونه شکل می‌گیرد و به‌عنوان رهبرِ جنبش زاده می‌شود و رشد می‌کند. بعید است برای همراهان «جامعه نو» لازم به توضیح باشد که توصیفِ روندِ یاد شده، از شخصیتِ سیاسی و اعتبارِ اخلاقیِ چنین مبارزانی نمی‌کاهد و به ماهیت سازندۀ فعالیتِ سیاسیِ کسانی چون همین ناوالنی (فارغ از دیدگاه سیاسی‌اش) که به خاطر «مسمومیت‌ پوتینی» تا مرز مرگ رفته‌اند یا در زندان‌های حکومتِ ایران استخوان خرد کرده اما کمر خم‌ نکرده‌اند، آسیب نمی‌زند. بیان این واقعیت را نباید تضعیفِ فعالان سیاسیِ «اعتبار یافته از زندان» دانست. مسئله این است که همواره در میان فعالان سیاسی، کسانی به دلایلی (که می‌تواند اتفاقی، القایی یا انقیادی باشد) در مسیر قرار گرفتن در رأس جنبش‌ها و تحرکات سیاسیِ جامعه قرار می‌گیرند که ممکن است صلاحیت خود برای راهبری را، در جریانِ طبیعیِ فعالیتِ سیاسی نشان نداده باشند. نه آنالیند نخست‌وزیرِ برجسته و کشته‌شدۀ سوئد به زندان رفته بود و نه آنجلا مرکل صدراعظمِ به‌خوبی شناخته‌شدۀ آلمان در زندگی‌اش دستگیر و محاکمه شده بود. لیاقت و تواناییِ آن‌ها در پروسه‌هایی تحقق یافته بود که در آن‌ها نه از جنگِ لفظی با قضاتِ مزدور و امنیتی‌های نادان و نه از درجِ اخبارِ تحرک و حرف‌های روزانه‌شان در رسانه‌ها (همچون تحرکات سلبریتی‌های هالیوود) خبر و اثری بود! درست است که ایران با سوئد و آلمان تفاوت دارد و مسیرهای شکل‌گیریِ شخصیت‌های سیاسیِ آن‌ها ناهمسان است اما یک تفاوت دیگر هم وجود دارد‌ و آن، تفاوتِ پذیرشِ کار برای اصلاحِ یک سیستمِ سیاسی با فعالیتِ صرفاً مبتنی بر نفی آن است‌ (فرق آن‌ها از زمین تا کرۀ ماه است!). اولریکه ماینهوف احتمالاً باید با مرکل هم‌سن‌وسال باشد. پنجاه سال پیش درحالی‌که اولریکه داشت تاجران و سیاستمداران را در برلینِ غربی می‌دزدید و ترور می‌کرد تا رهبر سیاسی شود (ولی گیر افتاد)، آنجلا در سازمان‌های کنترل‌شدۀ آلمانِ شرقی نطفۀ فعالیت اجتماعیِ منجر به صدراعظمی را می‌بست! اولی، اعتباری به دست نیاورد و دومی زنِ مؤثری در تاریخ کشورش شد. در ایران می‌توانیم آن را با تفاوتِ طلبِ اصلاح از سیستم، با فعالیت برای صرفاً نفی همان سیستم قیاس کنیم. در ایران دو جماعت از فعالیتِ مدنی و نافرمانیِ مدنی حرف می‌زنند (به جماعتِ رسماً براندازِ خارج‌نشین کار نداریم) که با هم بسیار متفاوت‌اند: اصلاح‌طلبان و پایان‌خواهان ( برای تقریب به ذهن مثالی نمی‌آوریم تا سوءتفاهم نشود). برای خیلی‌ها مرزِ آن‌ها مخدوش است. مثلاً دربارۀ همین برخورداری از حمایت خارجی (شاید حس کرده باشید محور اصلی این مقاله شیوع برون‌زا شدن ِ چهره‌سازی در کشور است)، آشفتگیِ ذهنیِ مبسوطی هست. به‌زعم برخی از ما، سخن گفتن از مسائلِ کشور در تریبونِ بیرونی مشکلی ندارد و به گمان برخی مناسب نیست و به نظرِ دیگری نادرست است و به‌زعم برخی هم بسیار چاره‌ساز است. برای آن‌ها نیز که هدفِ پروژه‌شان شخصِ خودشان است و سوداهای دور و دراز دارند و حسابِ اعتباری‌شان با تعددِ دستگیری و نافرمانیِ مدنی شارژ می‌شود، لازم‌ترین وسیله است. از دلِ آدم‌ها فقط خودشان و خدایشان خبر دارد ولی بر مبنای عمل عینی، از این گروه اخیر کم نداریم. به قرائن، دانه‌درشت‌های رندی هم در میانشان داریم. از حسرت‌کشِ صلحِ نوبل تا متخیلِ ردای راهبریِ جنبشِ تغییرات بنیادین!


باید منصف بود که در کشور ما، هستند کسانی (فارغ از مد زمانه) که تا جای ممکن پیرو روشِ «سوا کن، جداکن» نیستند، اجازه نمی‌دهند که زندانیانِ سیاسیِ بی‌نشانه فراموش شوند

و از خانواده‌هایشان سراغ می‌گیرند؛ اما رسانه‌دارِ خارجی، دانه‌درشت‌های خودش را می‌شناسد و آشکارا تعقیب می‌کند و به قول امروزی‌ها پروموت می‌کند (ترویج می‌دهد) و البته این خطر است. بخشی از روندی که قبلاً به آن «برون‌زاییِ تحولات در ساخت سیاسی کشور» گفتیم و هیچ ایرانیِ وطن‌دوستی راضی به آن نیست.


کشور به خاطر نادانی و خباثتی که ساختارهای اصلیِ حکومت را در سرطانِ ناکارآمدی غرق کرده، با تحولاتی ناگزیر و احتمالاً با وزش بادها و امواج سهمگین روبرو خواهد شد. یک روز موسی یا موسی‌هایی لازم خواهد بود تا این قبیله را از مهلکه بیرون ببرند. نافرمانیِ مدنی و درافتادن با عمله‌جاتِ حکومت و سیلی‌های آبدارِ حیثیتی به آنان زدن خوب است اما فقط تا قبل از آن روز! البته این کار بیشتر زایندۀ راهبرانِ پوپولیست و هارون‌مسلک است تا موسایی نجات‌دهنده! معجزه‌ای رخ نخواهد داد و نیلی شکافته نخواهد شد. بعد از رد شدن از خروشِ نیل هم، با ناهمراهیِ بیابانِ سینا مواجهیم. (برانداختنِ حکومت‌ها با گردبادی از حوادث، بسیار آسان‌تر از پدید آوردنِ حکومتی سالم و سازنده به‌جای آن‌هاست!) آنجا به ماجراجویان و کف زدنِ عوام نیازی نیست و کافی هم نیست! آنجا به عقلایی محافظه‌کار و ناانقلابی و سازش‌کار نیازمندیم. نمی‌گوییم آن عاقلِ موسی‌گونه‌ای که همراه ملت ایران از نیل (که امید است شط خون نباشد) و از بیابانِ وحشتِ جمهوری اسلامی می‌گذرد حتماً از میانِ فراموش‌شدگانِ اعماق زندان‌ها می‌آید اما اگر از میانِ آن‌ها برخاست حتماً باید از آن‌هایی نباشد که پروژۀ شخصی دارند ...وگرنه فرعونِ دوباره‌ای می‌آید!


مسیر دومی هم هست که رفتن از آن عاقلانه و مطمئن است. در وجود فردیِ آدم‌ها، هیچ امتیازی نیست که جامعه را به دادن چک سفید امضا به آنها مجاز کند زیرا هیچ تضمینی نیست که از دلِ مبارزان راه آزادی، دیکتاتورخون‌خوار زاده نشود. شاید نتوان حکم داد که هر فداکاریِ ما برای میهنمان، تحملِ هر رنج و تحملِ زندانی شدن، وظیفۀ انتخابی‌ِ خودمان است اما می‌توان گفت برای آنکه جامعه از بطریِ قدرشناسیِ خود از مبارزان راه آزادی، غول و دیو درنیاورد و برای آنکه دوباره دچار دیکتاتوری نشود باید با پیکره‌های مدنیِ خود با اهریمنِ استبداد مبارزه کند و نه با مبارزانِ تک‌رو. علت روشن است. احتمالِ تبدیلِ جنبشِ تشکل‌های معلمان و کارگران به زایشگاه موج‌سوارانِ توده‌پسند و سلبریتیِ رسانه‌ای، بسیار کمتر از چهره شدنِ تک‌روهایی است که با پیشرانه‌های شخصی با عملۀ دستگاه استبداد درمی‌افتند و پروموت (ترویجِ) خارجی هم می‌شوند. باید بفهمیم این جریان‌های اجتماعی هستند که زایشگاه مبارزانِ آزادی‌اند : ماهیت جنبشهای عمومی و ساختارهای صنفی با پیشگیری از عمده شدن نالازم آدم‌ها و خودمحورشدنشان، بیمۀ جلوگیری از سلطۀ پیشرانه‌های فردیِ مخرب و ظهور عناصرسلطان مسلک است!

Report Page