Power Game
نیکی همیشه اهل کنترل بود٫ ریسکپذیر بود٫ کاریزماتیک٫ خوش زبان٫ سلطهگر و باهوش. همرو بازی میداد و لذت میبرد به جز یه نفر و اون یه نفر کسی نبود جز سونگهون.
سونگهون از بیرون آدم سرد و بیتفاوتی بهنظر میرسید ولی پشت اون چشم های خمار ذهنی مرموز و پر از تفکر داشت.
.
.
.
مهمانی توی پنتهاوس طبقه ۴۰ شروع شده بود. نور زرد ملایم از لا به لای کریستال های لوستر های بزرگ که وسط سالن آویزون بودن روی زمین با سطح براق از جنس مرمر برخورد میکرد. صدای پیانو با خندههای خفه آدم های پولدار قاطی شده بود. بو های مختلف٫ بوی پول٫ بوی عطر و ادکلن های گرون قیمت و بوی سیگار های فرانسوی هوا رو غلیظ کرده بود.
روی تراس نیکی و سونگهون ایستاده بودن با کت و شلوار های مارکدار. پشت سرشون نور های تک تک برج های بلند و لوکس ترین خونه ها مثل کرم شبتاب توی هوا قابل دیدن بود.
نیکی لبخندی داشت مثل تیغ بود٫ قشنگ اما بُرَنده. یه لیوان نوشیدنی در دست داشت و به نرده تراس تکیه داده بود٫ سونگهون چند قدم عقب تر بود دست در جیب داشت و با یه نگاه بیاحساس و سرد اما قفل شده به صورت نیکی نگاه میکرد.
——————
Niki pov:
همه این آدم ها٫ تک تکشون برام مثل مهره شطرنج میمومن٫ یکی برای اینکه حوصلم سر نره یکی برای خوشگذرونی یکی برای اینکه دیده بشم و یکی… یکی برای بازی. چشمم به سونگهون خورد٫ عجیب بود چون هیچ کدوم از این هایی که گفتم سونگهون نبود٫ اون قابل خریدن نبود٫ نه قابل تحریک و نه قابل پیشبینی.
لحظه ای نگاهم به نگاهش گره خورد از اون لبخند هایی که همه واسش میمیرن زدم اما… اما ریاکشنی که نسبت بهش داشت خیلی سرد بود. جلو رفتم
-تو اهل بازی کردن نیستی درسته؟
نگاهش رو به سمتم برگردوند نگاهی به سر تا پام کرد مکثی کرد٫ مکث کوتاه بعد گفت
——————
Sunghoon pov:
+نیکی تو اشتباه میکنی من بازی نمیکنم… من کسی هستم که بازی رو میسازم و تعیینش میکنم.
لبخندش کم کم کمرنگ شد نتونستم کامل صورتش رو ببینم اما همون یه لحظه هم برام کافی بود
——————
سکوتی بینشون بود٫ فقط صدای باد و موسیقی ملایم و افراد اونجا شنیده میشد. سونگهون کم کم به نیکی نزدیک شد در حدی که فقط صدای نفسهاشون میاومد
+نیکی یه پیشنهاد برات دارم
-چی؟
+بیا یه بازی کنیم٫ هر کسی که بتونه کاری کنه اون یکی عاشقش بشه… برنده بازیه
نیکی خندید همون خنده تیز و برنده که همه میمیردن واسش به جز سونگهون
-و… بازنده چی؟
+عاشق میمونه… تنها.
سونگهون دیگه ادامه نداد و از پنتهاوس خارج شد.
——————
Niki pov:
سونگهون خیلی بیسروصدا و آروم دور شد و رفت اما خب شاید فقط… اینطور بهنظر میرسه.
من موندم وسط اون مهمونی لعنتی که هیچ کسی نمیدونست الان چه معاملهای بین من و کسی که از بیرون مثل یه تیکه جواهر میمونه ولی مغزش پر از دود و زهره٫ امضا شده.
ترسناکتر اینجاست که اون میخواد فقط ثابت کنه که میتونه عاشقت کنه بعدش هم مثل اشغال پرتت کنه و نابودت کنه.
پارک سونگهون من احمق نیستم میدونم این بازی هیچ احساسی نداره و فقط میخوای ثابت کنی که برنده میشی اما من نمیزارم. همیشه با یه نگاه کوتاه و یه لمس ریز مردم رو عاشق و شیفته خودم میکنم همیشه توجه ها سمته منه و تمام کارهای من از قبل برنامه ریزی شده.
این بار قربانی من کسیه که فکر میکنه شکارچیه.
.
.
.
نیکی میرقصید٫ مشروب میخورد همه جا رو گشت همه بودن به غیر از یه نفر… سونگهون نبود. همون یه نفر باعث میشد شب مثل لباس های مارک و گرونش براش تنگ بشه. بعد از بین جمعیت اومد بیرون کتش رو به دست گرفت و تلو تلو کنان به سمت آسانسور رفت٫ به سمت اینه آسانسور برگشت با چشم هایی که خمار بود ولی درون چشماش بازی تازه شروع شده بود.
——————
Sunghoon pov:
من میدونستم نیکی عاشق دیده شدن و جلب توجه و من امشب اون توجه رو بهش ندادم٫ این براش بدترین شکنجهست.
من نمیرم دنبال نقطه ضعفش میرم جایی که حتی خودش هم خبر نداره و اون حس تنهایی و طردشدن و نادیده گرفته شدن رو بهش میدم. چون… هدفم همینه نیشیمورا و الان خیلی بهم نیاز داری اما بزار یکم تشنه بمونی.
روز بعد پیامی از شماره ناشناس به گوشی نیکی ارسال شد.
“اگر آماده بازی هستی بیا به کلاب خودم ساعت ۹ شب”
نیکی خندید٫ و زمزمه کرد
-خیلی هم آمادهام پارک
لباسش رو انتخاب کرد٫ یه لباس مشکی کامل با یقه باز و جواهرت خاص و گرون٫ عطرش رو که با رایحه تلخ قهوه و سیگار بود روی گردنش زد و آماده رفتن شد. سوار ماشین مدل بالاش شد و به سمت کلاب رفت٫ وقتی رسید سویچ رو به نگهبان اونجا داد تا پارک کنه بعد خودش وارد کلاب شد. نور های بنفش و آبی مستقیما به صورتش برخورد میکردن٫ با ورودش تقریبا همه دست از کار برداشتن و محو نیکی شدن٫ اما تنها کسی که نیکی محوش شده بود سونگهون بود.
سونگهون روی صندلی نشسته بود و پا روی پا گذاشته بود٫ با یه نگاه سرد نیکی رو نگاه میکرد٫ نیکی نزدیک شد و کنارش نشست.
-دیدی اومدم؟ فکر نمیکردی انقد جذاب باشم نه؟
+چرا هنوز سعی میکنی با حرفات منو کنترل کنی؟
-و تو چرا سعی میکنی از من خوشت نیاد در صورتی که هر لحظه بیشتر ازم متنفر میشی… چون داری جذبم میشی
سونگهون لبخندی نزد و آروم دستش رو به سمت پاهای نیکی حرکت داد٫ انگشتاش تا به رون سمت راست نیکی رسیدن ایستادن. یه لمس آروم٫ مطمئن٫ سلطهگرانه و بدون اجازه!!
نیکی برای لحظهای لرزید٫ نفسش برید.
+نترس… بازی وقتی خطرناک میشه که مهرهها خودشون رو عاشق شاه بدونن و مشکل اینه تو فقط یه پیادهای نیکی…
نیکی حرفی نزد و صورتش رو نزدیک به صورت سونگهون کرد و طی یه حرکت ناگهانی لب های پسر رو به دندون کشید٫ هیچ کدوم عقب نرفتن و با شدت بیشتری لب های هم رو مزه میکردند٫ نیکی عقب اومد گفت
-نگران نباش تو همین الانش هم عاشق من شدی و من قرار نیست کاری کنم
اون شب چیز رسمیای شروع نشد.
نه اعترافی و نه رابطهای.
ولی احساساتی به وجود اومدن٫ احساساتی از بین رفتن و یه خط از خط قرمزها رد شد.
و هر دو این رو میدونن:
بازی فقط ذهنی نیست.
بدن… بدن هم داره میلرزه و ریاکشن نشون میده.