Please don't forget me
𝘏𝘢𝘳𝘵𝘰𝘳پاهاش شل شده بودند و تحمل وزنش رو نداشتند، عرق سرد از پیشونیش به ارومی غلت میخورد و باعث میشد بیشتر مضطرب بشه
هیونجین دستی روی پیشونی فلیکس کشید و عرقشو پاک کرد و با نگرانی لب زد
+پسر بابایی؟ حالت بده؟ چرا داری عرق سرد میکنی؟ آب میخوای..؟
هیونجین در حین گفتن جمله اخرش به دنبال آب توی ابدارخانه گشت، قافل از اینکه فلیکس واقعا ترس از دریا داشت و تقریبا داشت روی زانو هاش می افتاد که هیونجین لیوان آب رو زمین گذاشت و به سرعت شونه های فلیکس رو گرفت و اون رو سر پا نگه داشت اما..
اما پسر کوچیک تر چشم هاشو بست و در بغل هیونجین به بیهوشی دنیاشو سر کرد.
شاید خنده دار باشه اما هیونجین عاشق این صحنه هاست.. فلیکس رو بلند کرد و به سمت اتاقش برد و توی گوشای پسر پنبه گذاشت که سر و صدای مهمان ها و موج های دریا سبب بیدار شدن پسر نشه.
حدود سه ساعتی گذشته بود و هیونجین مشغول بود، قلم رو به دست گرفته بود و در جوهر غلته میکرد و روی کاغذ کاهی، نوشته و نقاشی هایی به وجود می اورد که خودش حتی نمیدونست از کجا این همه ایده به ذهنش رسید
فلیکس از ارومی بیش از حد چشم هاشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد و با دیدن هیونجین شوکه شد
ملافه رو پس زد و از جاش بلند شد و رو به روی هیونجین ایستاد، تعظیم کرد و با نگرانی لب زد
-متاسفم جناب از بی حواسی من بوده.. دیگه تکرار نمیشه
هیونجین دستشو روی زانوش گذاشته بود و صورتشو توی همون دست قاب کرده بود و با چهره ای پوکر فیس به فلیکس خیره شده بود.
فلیکس از سکوت بیش از حد هیونجین چشم هاشو بست و کاملا ترسیده بود
هیونجین قلم رو روی کاغذ رها کرد و جواب داد
+بهت گفتم وقتی تنهاییم منو بابایی صدا کن.. فراموش کردی؟
فلیکس لحظه ای سرشو بالا برد و به چهره هیونجین زل زد، کاملا جدی و سرد.
هیونجین با انگشت اشاره به فلیکس فرمود که بشینه
فلیکس هم بدون هیچ حرفی روی زمین نشست و نگاهشو به زمین دوخت
هیونجین پاهاشو جمع کرد و چهار زانو نشست و رو به پاهاش اشاره کرد و لب زد
+اینجا.. بیا اینجا بشین.
فلیکس شوکه شده بود و پاهای هیونجین خیره مونده بود و نمیدونست دقیق باید چکار کنه
هیونجین سرشو تکون داد و ابروهاشو به بالا هدایت کرد و با صدای وادار کننده ادامه داد
+نشنیدی چی گفتم..
فلیکس به لکنت افتاده بود و حرفی برای گفتن نداشت و اروم روی زانو هاش کشان کشان به سمت هیونجین رفت
خیره توی صورت هیونجین زل زده بود و این حجم از جدیت و سردی، فلیکس رو به ترس و لرزه انداخته بود
هیونجین از صبر کردن متنفر بود، فلیکس رو با یک دست به سمت کمرش، توی بغلش دعوت کرد
فلیکس از نشستن روی پاهای هیونجین ری اکشن شدیدی نشون داد و لب هاشو به هم گره زد و گازی گرفت
هیونجین هنوز صورتش رو قالب کرده بود و به چهره فلیکس زل زده بود، به ارومی لب زد
+خیلی سبکی.. مطمئنی کامل نشستی روی پاهام؟ چرا چیزی حس نمیکنم
فلیکس کمی خودشو روی پاهای هیونجین تکون داد و جا داد و سرشو به علامت تایید تکون داد.
هیونجین دستشو به سمت لب های فلیکس دراز کرد و انگشتشو داخل دهن گرم پسر جا کرد و انگشتی روی زبونش کشید و تا گوشه ی لبش امتداد داد
صورتشو نزدیک تر برد و نفس های گرمش رو روی دو گوشت لب قرمز پسر برد
در همین حین شخصی در اتاق رو زد و داد زد
-ببخشید اعلی حضرت میتونم بیام داخل؟
هیونجین بی اهمیت با لحن سردی جواب داد
+بیا داخل
اقای لی رئیس خدم ها وارد شده بود و با دیدن فلیکسی که توی بغل هیونجین نشسته کرکاش ریخته بود
-خدای من مرگم بده، پسر میدونی از کی دارم دنبالت میگردم فکر کردم پریدی تو دریا.. توی بغل اعلی حضرت چکار میکنی
لحظه ای هول شد و روی زمین نشست و تعظیم کرد و ادامه داد
-لطفا منو ببخشین ایشون تازه کار هستن و قوانین رو هنوز یاد نگرفتن.. به بزرگی خودتون ببخشید لطفا
هیونجین انگشتش رو از لب فلیکس کنار کشید و دوباره صورتش رو توی دستش قاب کرد و به لحنی بیخیال و اروم لب زد
+خودم اوردمش اینجا.
فلیکس از بغل هیونجین فاصله گرفت و به سمت اقای لی رفت و با لکنت حرفاشو بیان کرد
-اونطوری که فکر میکنید نیست بهتون توضیح میدم
اقای لی فلیکس رو گوشش گرفت و اون از اتاق هیونجین خارج کرد و مستقیم به سمت ابدارخانه برد و شروع کرد به سرزنش کردن فلیکس
-تو باید قبلش اطلاع میدادی کجا میری، نمیگی نگرانت میشم، میترسیدم بلایی سرت اومده باشه.. خدا ورت داره.. هنوز بچه ای نپخته ای نمیدونی اینجا چخبره تو بغل اعلی حضرت چکار میکردی شیطون؟ گفتم دردسر درست نکن.. خدای من..
فلیکس درحالی که داشت به غر زدنای اقای لی گوش میداد، رفتار مودی هیونجین اون رو گیج کرده بود،
اولش دست هاشو پانسمان میکنه و بهش میگه که صداش کنه بابایی اما بعدش خیلی سرد بود و انگار کاملا یه فرد دیگه بوده.. کاملا شوکه کننده بود.
توی ابدارخانه فلیکس به کمک اقای لی درحال شستن ظرف ها بود که توی همون لحظه شخصی به ارومی در رو کوبید و وارد شد
+اقای لی؟ امیدوارم مزاحم نشده باشم..
و بله، هیونجین مهربون و دلسوز پیداش شده بود، همون شخصی که اولین بار فلیکس ملاقات کرده بود.
اقای لی از ظرف ها دست کشید و با عجله به سمت هیونجین دویید و جواب داد
-اوه اعلی حضرت.. بفرمایید داخل چیزی لازم دارید بگید خودم میارم تو اتاقتون میزارم لازم نیست زحمت بکشید
هیونجین لبخندی زد و در جواب گفت
+نه چیزی لازم نداشتم فقط میتونم برای امشب فلیکس رو پیش خودم نگه دارم که شب خوب بخوابم؟ میترسم دریا زده بشم
اقای لی به سمت فلیکس دویید و ظرف های توی دستشو پس زد و دستای فلیکس رو خشک کرد و لب زد
-بله حتما.. بفرمایید اینم فلیکس
هیونجین به دستای فلیکس نگاهی انداخت و متوجه خیس شدن پانسمانش شده بود، رو به اقای لی لب زد
+میشه یه پانسمان خوب بهم بدین
اقای لی توی سوراخ سنبه های ابدارخانه به دنبال پانسمان گشت و موفق به پیدا کردنش شد و رو به هیونجین بالا گرفت
-بفرمایید، اینم پانسمان
هیونجین پانسمان رو به دست گرفت و جلوتر قدم برداشت و فلیکس به دنبال هیونجین قدم برمیداشت
"-خدای من.. باز اعلی حضرت مهربون.. چرا اینقد دو قطبیه.. الان حس خوبی دارم ولی نمیدونم تا کی این حس خوب ادامه داره.. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.."
در حینی که فلیکس توی افکارش غرق شده بود، هیونجین با نگاه های سرد رو به فلیکس برگشت و لب زد
+باز درگیر چی هستی کوچولو..
فلیکس با دیدن نگاه های سرد هیونجین زانو هاش سست طور به عقب برگشتن و گیج زده به هیونجین زل زد.
هیونجین دستش به سمت فلیکس دراز کرد و فلیکس همچنان منتظر واکنشی بود که از موقعیت در بره.
"این چرا دوباره اینطوری شده.. باز میخواد چکار کنه..