Please don't forget me

Please don't forget me

𝘏𝘢𝘳𝘵𝘰𝘳

به سمت لبه ی کشتی قدم برداشت و به دریای آبی رنگ که با رنگ آسمون یکی شده بود، خیره شد.

همهمه ی مهمان ها به قدری زیاد بود که باعث میشد هر از گاهی حواسش پرت بشه

به سمت مهمان ها برگشت و به اطراف نگاه میکرد

تمام خانواده اشراف زاده ها در حال صحبت کردن بودند و هیچکس به جمعیت زیاد اهمیت نمیداد

خدمتکار ها در حال پذیرایی کردن نوشیدنی بودند و همه به بیرون کشتی نگاه میکردند و تمجید میکردند

لحظه ای خدمتکاری از بی حواس پرتی و ترسی که از دریا داشت سینی نوشیدنی از دستش افتاد و همراه اون سینی روی زمین پهن شد.

خدمتکار موهایی بلوند روشن و کک و مک هایی هم مانند شن هایی که قطرات موج روی اونا رو نقاشی کرده بود، روی صورت داشت

خدمتکار پسر چهره بسیار جوونی داشت که مشخص بود این پسر بسیار ترسیده بود و با لرزش شدید از روی زمین بلند شد و شیشه های لیوان های شکسته رو با همان لرزش دست بلند میکرد،

همه به سمت این پسر چرخیدند و با دیدن اوضاع بیخیال دوباره به صحبت های گرمشون برگشتند.

جناب هوانگ دست هاشو به سمت پشت قاب کرد بود و به پسر خدمتکاری که وسط سطح کشتی درست رو به روش، سعی میکرد مقاومت کند و شیشه خورد رو جمع کند، زل زده بود

لحظه ای دستشو روی میله های کناری کشتی گذاشت و صورتشو روی دستش قالب کرد و به خدمتکار در حال تلاش خیره شد.

پسر خدمتکار متوجه نگاه سنگین پسر پادشاه، هوانگ هیونجین شده بود و لحظه ای معذب شد و از خجالت صورتش به حالتی قرمز و داغ کرده تغییر کرد.

سریع کار رو جمع کرد و سینی رو برداشت و به سمت ابدارخانه ی کشتی که تقریبا طبقه پایین میشد، حرکت کرد

با حس معذبی وارد ابدارخانه شد و با دستانی زخم و خونی سینی رو روی زمین گذاشت و کاملا حواسش پرت ترسش زده بود

لحظه ای در ابداخانه به ارومی باز شد و صدای خیلی گوش آزاری پخش کرد.

خدمتکار در حالی که متوجه حضور شخصی شده بود، فکر میکرد یکی از خدمتکار ها وارد ابدارخانه شده بود، نگاهی به دستاش انداخت و با نگرانی لب زد

-جناب اقای لی دستم زخم شده پانسمان ها کجا گذا..

در حینی که داشت حرفشو میزد، سرشو برد بالا و دیدن فردی با قد بلند و لباس اشرف زاده و عطری به تمیزی گل های بهاری، شوکه شد و به عقب برگشت و هینی کشید

هوانگ هیونجین، مقابل خدمتکارِ کوچولو ایستاده بود و باعث به لکنت افتادن خدمتکار شده بود.

هوانگ هیونجین نگاهی به دست های خدمتکار کرد و دست هاشو به سمت دست های ظریف خدمتکار دراز کرد و به سمت زاویه دید مناسبی کشید و اروم با صدای خیلی ارومی و نسبتا عمیقی لب زد

+انگشتات اسیب دیدن، نیاز به پانسمان داری..

اقای هوانگ دستشو کامل باز کرد و پانسمان رو نشون خدمتکار داد.

خدمتکار لحظه ای هول شد و اروم لب زد

-ممنونم جناب.. خودم انجامش میدم

سرش رو به علامت احترام خم کرد

جناب اقای هوانگ، دستش رو روی سر خدمتکار گذاشت و سرش به حالت عادی برگردوند و صورتشو به سمت صورت خدمتکار خم کرد و اروم لب زد

+اسمت چیه کوچولو؟

خدمتکار لب پایینش رو به ارومی سرشار از خجالت گازی گرفت و با صدای خیلی ارومی لب زد

-لی فلیکس هستم...

هوانگ هیونجین لبخندی زد و دست های فلیکس رو ارومی در دست گرفت در حینی صحبت میکرد، پانسمان کرد

+فلیکس.. اسم قشنگی داری.. چند سالته فلیکس کوچولو؟

فلیکس سرشو پایین انداخت و خجالت لب زد

-در آستانه ی 21 سالگیم هستم..

هیونجین لبخندی زد و اخرین گره ی پانسمان رو زد و ادامه داد

+خیلی کوچولویی..

بعد از مطمئن شدن از محکمی پانسمان دست پسر رو رها کرد و به سمت پسر خم شد و دستاشو روی زانو هاش گذاشت و در ادامه گفت

+میتونی صدام بزنی بابایی؟.. هروقت تنها شدیم میتونی از این لقب اسم استفاده کنی..

فلیکس لحظه ای هنگ کرد و دست هاش به پایین اویزون شدند و چشم هاش به حس اضطرابی در چشم هیونجین گره خورد..

-بابایی؟..

فلیکس کمی ترسیده بود و حس بدی گرفته بود

هیونجین از خدمتکار حرف گوش کن لبخند رضایتی زد و دستشو به سمت موهای خدمتکار دراز کرد و نوازش وارد لمس کرد.

+افرین پسر کوچولو..

Report Page