Pinky as tulips

Pinky as tulips

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

هوای پاییزی سئول مثل یه آهنگ عاشقانه بود؛ برگای زرد و نارنجی تو نسیم غروب می‌رقصیدن، و بوی خاک خیس با عطر قهوه خیابونی قاطی شده بود. وسط یه خیابون خلوت تو گنگنام، یه مغازه تتو تازه‌تاسیس با تابلوی نئونی "Ink Haven" انگار داشت به عابرا چشمک می‌زد.

صاحب مغازه، یونجون، یه پسر ۲۶ ساله بود با موهای صورتی پررنگ که انگار از یه دنیای دیگه اومده بود. چشمای تیز و نافذش، چند تا تتو که از زیر آستین ژاکت چرمیش سرک می‌کشیدن، و یه لبخند کج که انگار می‌گفت "من دردسرم"، بهش یه ظاهر خشن و جذاب می‌دادن.

از دور، انگار یکی بود که قلب آدمو تند می‌زد، ولی نمی‌فهمیدی از ترسه یا هیجان. ولی کافیه چند دقیقه باهاش حرف می‌زدی تا بفهمی زیر اون نقاب پرجذبه، یه قلب گرم و مهربون قایم شده که انگار فقط منتظر یه نفره تا خودشو نشون بده.

یونجون تازه مغازشو راه انداخته بود. بعد از سال‌ها کار تو استودیوهای تتو یقیه، بالاخره پولشو جمع کرده بود و این گوشه دنج رو اجاره کرده بود. مشتری‌ها هنوز کم بودن، و بیشتر روزا تو مغازه تنها بود، با موسیقی راک ملایم که از اسپیکر پخش می‌شد و یه دفترچه طراحی پر از طرحای جسورانه.

برای افتتاحیه، تصمیم گرفت یه دسته گل بخره تا فضا رو گرم‌تر کنه.

روبه‌روی مغازش، یه گل‌فروشی کوچیک و صمیمی بود با تابلوی چوبی که روش نوشته بود "Blossom Corner". این مغازه مال آقای چوی، یه مرد میانسال مهربون بود که همه تو محله می‌شناختنش. ولی چند وقتی بود که پسرش، بومگیو، مغازه رو می‌چرخوند.

بومگیو ۲۴ ساله بود، یه پسر لاغر و قدبلند با موهای قهوه‌ای روشن که همیشه یه کم به‌هم‌ریخته بود. چشمای بزرگ و معصومش انگار یه داستان نگفته تو خودشون قایم کرده بودن. خجالتی بود، خیلی زیاد. از اون آدما که وقتی باهاشون حرف می‌زنی، حس می‌کنی یه دیوار نامرئی دورشونه. بومگیو دوستای زیادی نداشت. بیشتر وقتش رو تو گل‌فروشی می‌گذروند یا تو خونه‌شون با گربه سفیدش، کوما، و یه عالمه کتاب که از رمان‌های عاشقانه تا گیاه‌شناسی تو قفسش داشت.

اون روز، وقتی یونجون در گل‌فروشی رو باز کرد و زنگ بالای در یه صدای ظریف داد، بومگیو پشت پیشخون داشت یه دسته رز قرمز رو مرتب می‌کرد. سرشو بلند کرد و یهو خشکش زد. یونجون با ژاکت چرم مشکی، شلوار جین تیره، و موهای صورتی که زیر نور مغازه انگار می‌درخشیدن، وارد شد. یه گوشه از لبش یه لبخند کج داشت که انگار می‌گفت "من می‌دونم تو نمی‌تونی چشم ازم برداری".

«سلام... امم... یه دسته گل می‌خوام برای افتتاحیه مغازم.»

صداش بم بود، ولی یه گرمای عجیبی توش داشت که انگار به قلب آدم نفوذ می‌کرد، مثل یه آهنگ که نمی‌تونی از سرت بیرون کنی. بومگیو انگار از خواب پرید.

«اوه، بله، البته! چه... چه گلی دوست دارید؟»

دستاش یه کم میلرزید و یه شاخه رز از دستش افتاد رو زمین. با خجالت خم شد که برداره، ولی یونجون سریع‌تر بود. شاخه رو برداشت و خیلی آروم، با یه لبخند نرم، گل رو به بومگیو داد. انگشتاش برای یه لحظه کوتاه به انگشتای بومگیو خوردن، و بومگیو حس کرد یه موج گرما تو بدنش دوید، انگار یه جرقه خطرناک تو قلبش زده شد.

«فکر کنم تو بهتر می‌دونی چی به درد می‌خوره. من زیاد از گل سر درنمیارم.»

یونجون یه کم سرشو کج کرد و به بومگیو نگاه کرد، انگار داره یه راز رو کشف می‌کنه. بومگیو حس کرد قلبش تندتر زده. نمی‌دونست چرا این پسر با موهای صورتی و این ظاهر خشن این‌قدر بهش استرس می‌ده، ولی یه جورایی نمی‌تونست چشم ازش برداره.

سعی کرد خودشو جمع‌وجور کنه و یه دسته گل با لیلیوم سفید، چند شاخه میخک، و یه کم برگ سبز درست کرد. کل مدت که داشت گل‌ها رو می‌چید، حس می‌کرد نگاه یونجون روشه. نه از اون نگاهای پررو، بلکه یه جور کنجکاوی گرم که انگار می‌خواست بومگیو رو بشناسه. وقتی دسته گل رو به یونجون داد، یونجون یه کم بهش خیره شد.

«مرسی، خیلی قشنگه. اسمت چیه؟»

بومگیو که انتظار این سوال رو نداشت، یه کم مکث کرد.

«امم... بومگیو. چوی بومگیو.»

«یونجون. خوشبختم.»

یه لبخند واقعی زد، از اونایی که گوشه چشماش چین می‌افتاد و انگار قلب آدمو می‌دزدید. بعد پول گل رو داد، دسته گل رو برداشت و رفت. وقتی در رو بست، بومگیو هنوز حس گرمای انگشتای یونجون رو روی دستش حس می‌کرد. تا چند دقیقه فقط به در خیره موند و قلبش تند می‌زد.

---

از اون روز به بعد، یونجون انگار یه ماموریت پیدا کرده بود. هر روز، یا حداقل هر دو روز یه بار، می‌اومد گل‌فروشی.

گاهی می‌گفت برای مشتریاش گل می‌خواد، گاهی برای خونش، گاهی هم بدون هیچ بهونه‌ای می‌اومد و فقط با بومگیو گپ می‌زد.

مکالمه‌هاشون کوتاه بود، چون بومگیو هنوز خجالت می‌کشید و یونجون نمی‌خواست زیاده‌روی کنه. ولی هر بار که حرف می‌زدن، یونجون یه تیکه از دنیای بومگیو رو کشف می‌کرد، و بومگیو حس می‌کرد یه چیزی تو قلبش داره رشد می‌کنه، یه حس که هم شیرین بود، هم یه کم ترسناک.

یه روز که بومگیو داشت درباره گل‌ها حرف می‌زد، همزمان یه دسته لاله صورتی برای مشتریش درست می‌کرد. با یه ذوق پنهون گفت.

«اینا... نمی‌دونم چرا، ولی همیشه عاشق لاله‌های صورتی بودم. یه جورایی شادن، نه؟ انگار دارن بهت لبخند می‌زنن.»

چشمای براقش و لبخند کوچیکی که رو لبش نشست، انگار قلب یونجون رو یه لحظه نگه داشت. یونجون تو دلش یه قول به خودش داد. از فردا، هر روز که می‌اومد، فقط لاله صورتی می‌خرید.

بومگیو اول فکر کرد اتفاقیه، ولی بعد چند روز که دید یونجون فقط و فقط لاله صورتی می‌خواد، یه کم شک کرد. یه روز بالاخره جرات کرد و پرسید.

«چرا همیشه لاله صورتی می‌خری؟»

یونجون یه کم بهش خیره شد، بعد با همون لبخند کجش گفت.

«چون تو دوسش داری.»

بعد یه قدم نزدیک‌تر اومد و وقتی داشت گل‌ها رو از بومگیو می‌گرفت، عمداً انگشتاشو یه لحظه روی دست بومگیو نگه داشت. گرمای انگشتاش انگار یه پیام پنهان داشت، یه چیزی که بومگیو نمی‌تونست دقیق بفهمه، ولی قلبشو تندتر کرد. موهای صورتی یونجون زیر نور مغازه انگار برق می‌زدن، و بومگیو حس کرد داره غرق یه دردسر شیرین می‌شه.

بومگیو حس کرد صورتش آتیش گرفته. سرشو انداخت پایین و مشغول بسته‌بندی شد، ولی نمی‌تونست اون حس گرما رو از دستش پاک کنه. وقتی یونجون رفت، یه لبخند ناخودآگاه رو لبش نشست. تو دلش داشت فکر می‌کرد که این پسر با اون موهای صورتی و نگاه خطرناکش داره چی با قلبش می‌کنه.

---

یونجون و بومگیو انگار از دو سیاره جدا بودن. یونجون دور و برش همیشه شلوغ بود. دوستای زیادی داشت؛ از مشتریای مغازه تتو که باهاشون شوخی می‌کرد تا رفیقای قدیمی که هر آخر هفته باهاشون می‌رفت کلاب یا بار. یونجون تو جمع‌ها مثل یه ستاره بود. موهای صورتیش، خنده‌های بلندش، و اعتماد به نفسش همه رو جذب می‌کرد.

ولی تو دلش، همیشه یه جای خالی بود. شبایی که با یکی بود، فقط برای این بود که یه کم از تنهایی دربیاد. ولی از وقتی بومگیو رو دیده بود، انگار اون جای خالی داشت پر می‌شد. بومگیو با اون معصومیت و خجالتش، انگار یه نور ملایم تو تاریکی قلب یونجون بود، یه چیزی که نمی‌تونست ازش دست بکشه.

بومگیو اما دنیای کوچیکی داشت. غیر از پدرش و چند تا مشتری ثابت گل‌فروشی، کس دیگه‌ای تو زندگیش نبود. دو تا دوست داشت، تهیون و کای، که گاهی باهاشون چت می‌کرد، ولی اونا یا سرشون شلوغ بود یا تو شهر دیگه‌ای بودن. بومگیو عادت کرده بود به تنهایی.

صبحا مغازه رو باز می‌کرد، با گل‌هاش حرف می‌زد، و شب‌ها با کوما روی کاناپه لم می‌داد و کتاب می‌خوند. ولی از وقتی یونجون هر روز می‌اومد، انگار یه پنجره تو دنیاش باز شده بود. هر لمس کوچیک، هر نگاه گرم، هر شوخی ساده از یونجون، انگار یه موج گرما تو قلبش می‌فرستاد. ولی یه حس ترس هم داشت؛ یونجون انگار یه دردسر بود، یه چیزی که می‌تونست قلبشو بشکنه.

یه روز که بارون شدیدی می‌بارید، یونجون مثل همیشه اومد گل‌فروشی. خیس آب بود، موهای صورتیش به پیشونیش چسبیده بود، و یه لبخند شیطون رو لبش داشت.

«لاله صورتی داری؟»

بومگیو خندید.

«دیگه فکر کنم کل لاله‌های سئول رو تو خریدی.»

یونجون یه قدم نزدیک‌تر اومد.

«تا وقتی تو باشی که بهم لاله بدی، منم می‌خرم.»

بعد انگار اتفاقی، دستشو روی پیشخون گذاشت، درست کنار دست بومگیو. انگشتاش یه کم به انگشتای بومگیو خوردن، و بومگیو حس کرد قلبش داره از جا کنده می‌شه. یونجون انگار عمداً این کارو کرد، چون یه لبخند ریز گوشه لبش بود. وقتی گل‌ها رو گرفت، یه لحظه دستشو روی مچ بومگیو گذاشت و آروم گفت.

«مرسی، بوم. تو همیشه روزمو قشنگ‌تر می‌کنی.»

بومگیو نمی‌تونست به چشمای یونجون نگاه کنه. فقط حس کرد گرمای دستش انگار تا عمق قلبش نفوذ کرده. وقتی یونجون رفت، بومگیو به لاله‌ها نگاه کرد و حس کرد یه چیزی تو وجودش داره شکوفه می‌ده، یه حس که هم شیرین بود، هم خطرناک.

---

بومگیو از بچگی خجالتی بود. تو مدرسه، بچه‌ها بهش می‌گفتن "پسر گل‌فروش" و گاهی مسخرش می‌کردن چون همیشه بوی گل می‌داد یا چون ترجیح می‌داد با کتاباش باشه تا تو جمع‌های شلوغ.

مادرش وقتی ۱۰ سالش بود فوت کرده بود، و از اون موقع، فقط اون و پدرش بودن. آقای چوی مرد مهربونی بود، ولی همیشه مشغول کار بود و بومگیو یاد گرفته بود خودشو سرگرم کنه. گل‌فروشی برای بومگیو یه پناهگاه بود. وقتی بین گل‌ها بود، حس می‌کرد دنیاش آرومه، انگار گل‌ها می‌فهمیدنش.

یونجون اما داستان متفاوتی داشت. تو جوونی، یه دوره سخت رو گذرونده بود. خانوادش زیاد باهاش کنار نمی‌اومدن، چون نمی‌خواستن پسرشون تتو آرتیست بشه. به نظرشون این کار "بی‌کلاسی" بود. برای همین، یونجون تو ۱۸ سالگی از خونه زده بود بیرون و چند سال تو استودیوهای مختلف کار کرده بود تا بالاخره بتونه مغازه خودشو راه بندازه. موهای صورتیش، که تازه چند ماه پیش رنگ کرده بود، انگار یه علامت بود که می‌خواست خودشو از قید و بندای گذشته آزاد کنه.

تو این مسیر، دوستای زیادی پیدا کرده بود، ولی همیشه یه حس تنهایی تو وجودش بود. انگار هیچ‌وقت نمی‌تونست واقعاً به کسی اعتماد کنه. تا اینکه بومگیو رو دید. اون معصومیت و سادگی بومگیو، انگار یه یادآوری بود که دنیا هنوز می‌تونه قشنگ باشه، حتی اگه خطرناک باشه.

یه روز که یونجون اومد گل‌فروشی، بومگیو داشت یه گلدون ارکیده رو آب می‌داد. یونجون یه کم بهش نگاه کرد.

«می‌دونی، تو خیلی با بقیه فرق داری.»

بومگیو جا خورد.

«من؟ فرق دارم؟»

یونجون یه قدم نزدیک‌تر اومد و با یه لبخند نرم گفت.

«آره. تو یه جورایی... انگار هیچ‌وقت سعی نمی‌کنی چیزی باشی که نیستی.»

بعد انگار اتفاقی، دستشو روی شونه بومگیو گذاشت. گرمای دستش از روی تی‌شرت نازک بومگیو به پوستش رسید، و بومگیو حس کرد یه موج گرما تو بدنش پخش شد. یونجون انگار حس کرد بومگیو یه کم معذبه، پس دستشو برداشت، ولی همون لمس کوتاه کافی بود که بومگیو تا آخر روز بهش فکر کنه. تو دلش داشت فکر می‌کرد که چرا یه لمس ساده از یونجون این‌قدر قلبشو بهم می‌ریزه.

---

چند ماه گذشته بود و بومگیو کم‌کم به حضور یونجون عادت کرده بود. دیگه وقتی یونجون می‌اومد، کمتر دست‌وپاشو گم می‌کرد. حتی گاهی خودش شروع می‌کرد به حرف زدن. یه روز درباره کوما گفت و اینکه چطور هر شب میاد و روی پاش می‌خوابه. یونجون با ذوق گفت.

«وای، باید ببینمش. عاشق گربم.»

یه روز که مغازه خلوت بود، یونجون یه پیشنهاد داد.

«بومگیو، این آخر هفته بیا با من و دوستام یه بار تو هونگده. یه مهمونی کوچیک داریم، خوشحال می‌شم اگه باشی.»

بومگیو اولش جا خورد. بار؟ اونم با دوستای یونجون که احتمالاً مثل خودش پر سر و صدا و پرهیجان بودن؟ قلبش تند زد، ولی نگاه گرم یونجون و موهای صورتیش که زیر نور مغازه برق می‌زدن، دلشو قرص کرد.

«امم... باشه، میام.»

اون شب، بومگیو با یه تی‌شرت خاکستری ساده رفت به باری که یونجون آدرسشو داده بود. وقتی رسید، قلبش داشت از سینش می‌زد بیرون. فضای بار پر از نورهای کم‌رنگ نئونی، موسیقی بلند، و آدمای پر سر و صدا بود. یونجون با یه پیرهن مشکی و موهای صورتی که زیر نور نئون انگار می‌درخشید، از دور بهش دست تکون داد.

«بوم! اینجایی!»

بعد یه لحظه دستشو روی بازوی بومگیو گذاشت و اونو به سمت یه میز گوشه بار هدایت کرد. گرمای دستش باعث شد بومگیو یه کم آروم‌تر بشه، ولی هنوز حس می‌کرد غریبست. دوستای یونجون، یه گروه پنج شش نفره، همه بلند بلند می‌خندیدن و شوخی می‌کردن. بومگیو حس کرد انگار تو یه دنیای دیگه‌ست. ناخودآگاه به یونجون نزدیک‌تر شد و یه کم به بازوش چسبید.

یونجون انگار حس کرد بومگیو معذبه. دستشو دور شونه بومگیو انداخت و آروم تو گوشش گفت.

«نگران نباش، من پیشتم.»

بوی عطر یونجون، یه ترکیب تند و گرم از چوب و نعناع، به مشام بومگیو خورد و یه لحظه حس کرد سرش گیج رفت. قلبش تندتر زد، ولی این بار نه از ترس، بلکه از یه حس عجیب که نمی‌تونست توضیح بده.

شب پیش رفت و بومگیو، که تا حالا زیاد الکل نخورده بود، با اصرار یکی از دوستای یونجون یه چند تا شات ودکا خورد. اولش فقط یه جرعه بود، ولی کم‌کم حس کرد دنیا دورش داره نرم‌تر می‌شه. خجالتش غیبش زد و یه خنده بلند ازش دراومد. یونجون که کنارش نشسته بود، با تعجب نگاهش کرد و خندید.

«بوم، تو مستی؟»

بومگیو با یه لبخند گشاد سرشو به شونه یونجون تکیه داد و آروم گفت.

«تو خیلی خوشبوئی، می‌دونی؟»

بعد صورتشو به گردن یونجون نزدیک کرد و عطرشو بو کشید. یونجون جا خورد، ولی خندید و دستشو دور کمر بومگیو انداخت تا نگهش داره. بومگیو تو حالت مستی، مدام به یونجون می‌چسبید، انگشتاشو روی بازوی یونجون می‌کشید و مستقیم تو چشمای یونجون می‌خندید.

«موهای صورتیت خیلی قشنگه... مثل لاله‌ها.»

یونجون حس کرد قلبش داره ذوب می‌شه.

«بوم، فکر کنم دیگه بسه.»

با یه لبخند نرم، بومگیو رو از روی صندلی بلند کرد و به دوستاش گفت.

«من بومگیو رو می‌رسونم خونه.»

تو راه خونه، بومگیو هنوز به یونجون چسبیده بود و مدام می‌خندید. تو تاکسی، سرشو روی شونه یونجون گذاشت و دوباره عطرشو بو کرد.

«چرا انقدر خوشبوئی؟»

یونجون فقط خندید و دستشو دور بومگیو نگه داشت تا نیفته. وقتی به خونه بومگیو رسیدن، یونجون آروم کمکش کرد تا بره تو. بومگیو رو روی کاناپه نشوند و یه لیوان آب براش آورد. بومگیو با چشمای نیمه‌باز به یونجون نگاه کرد و گفت.

«نرو... بمون.»

یونجون خندید و کنارش نشست.

«نمی‌رم. خیالت راحت.»

بعد آروم انگشتاشو تو موهای بومگیو برد و نوازشش کرد تا خوابش برد. تو دلش داشت فکر می‌کرد که این پسر خجالتی چطور تونسته این‌قدر قلبشو بدزده.

---

بومگیو کم‌کم داشت از پوسته خجالتش بیرون می‌اومد. بعد از اون شب تو بار، انگار یه چیزی بینشون عوض شده بود. بومگیو دیگه فقط خجالت نمی‌کشید؛ حالا یه حس عمیق‌تر تو قلبش بود، یه چیزی که هم شیرین بود، هم انگار یه کم خطرناک.

یونجون هم انگار نمی‌تونست از بومگیو دور بمونه. هر روز می‌اومد گل‌فروشی، و هر بار که دستش به دست بومگیو می‌خورد یا یه لحظه بهش نزدیک‌تر می‌شد، بومگیو حس می‌کرد قلبش داره بال درمیاره.

یه روز که یونجون اومد گل‌فروشی، بومگیو یه پیشنهاد داد.

«امم... اگه دوست داری، می‌تونی یه روز بیای خونمون. کوما رو ببین. فکر کنم خوشش میاد ازت.»

یونجون چشاش برق زد.

«واقعاً؟ پس دیگه رسماً دعوتم کردی!»

یه عصر که بارون آروم می‌بارید، یونجون با یه جعبه شیرینی و یه دسته لاله صورتی رفت خونه بومگیو. خونشون یه آپارتمان کوچیک و گرم تو یه کوچه قدیمی بود. کوما، گربه سفید بومگیو، تا یونجون رو دید، اومد و خودشو به پاش مالید. بومگیو خندید و گفت.

«وای، فکر کنم واقعاً ازت خوشش اومده.»

یونجون روی زمین نشست و کوما رو نوازش کرد.

«خب، منم ازش خوشم اومده. مثل صاحبش، خیلی بامزست.»

بومگیو سرخ شد و سریع رفت که چای درست کنه. وقتی برگشت، دید یونجون روی کاناپه لم داده و کوما رو بغلش خوابش برده. یونجون به بومگیو نگاه کرد و گفت.

«بیا بشین.»

بومگیو با تردید کنارش نشست. یونجون یه لحظه بهش نزدیک‌تر شد و آروم انگشتاشو روی دست بومگیو کشید. گرمای انگشتاش انگار یه موج برق تو بدن بومگیو فرستاد. بومگیو نمی‌تونست به چشمای یونجون نگاه کنه، ولی حس کرد قلبش داره تندتر می‌زنه.

یونجون یه لحظه مکث کرد، بعد آروم دستشو دور شونه بومگیو انداخت و اونو به خودش نزدیک کرد. بوی عطر یونجون، همون ترکیب تند چوب و نعناع، به مشام بومگیو خورد و یه لحظه حس کرد سرش گیج رفت. یونجون نفس عمیقی کشید و گفت.

«بوم، باید یه چیزی بهت بگم.»

بومگیو سرشو بلند کرد و با چشمای بزرگ و مضطرب به یونجون نگاه کرد.

«چی؟»

یونجون یه لبخند نرم زد و دستشو روی گونه بومگیو گذاشت، انگشتاش آروم روی پوستش لغزیدن.

«فکر کنم... نه، مطمئنم که دوستت دارم. از همون روز اول که اومدم مغازت و تو با اون نگاه کیوتت بهم نگاه کردی، قلبم رفت.»

بومگیو خشکش زد. قلبش تندتر زد، انگار داشت از سینش می‌زد بیرون. نمی‌دونست چی بگه. صورتش سرخ شد، دستاش میلرزید، و فقط تونست زیر لب بگه.

«چی...؟ من...؟»

چشمای بزرگش پر از اضطراب و سردرگمی بود، و لباش یه کم میلرزید. یونجون خندید، یه خنده بلند و گرم که انگار کل اتاق رو پر کرد.

«وای، بوم، چطور می‌تونی این‌قدر کیوت باشی؟»

بعد آروم پیشونیشو به پیشونی بومگیو چسبوند، نفسش گرم بود و بوی نعناع ملایمی داشت.

«نگران نباش، لازم نیست الان چیزی بگی. فقط خواستم بدونی.»

بومگیو حس کرد سرش داره گیج می‌ره. گرمای بدن یونجون، بوی عطرش، و اون اعتراف ناگهانی، انگار یه طوفان تو قلبش راه انداخته بود. فقط تونست سرشو روی شونه یونجون بذاره و زیر لب بگه.

«مرسی...»

یونجون دستشو دور بومگیو نگه داشت و آروم موهاشو نوازش کرد، انگار می‌خواست بهش بگه که همه‌چیز قراره خوب باشه.

---

شش ماه از اون شب گذشته بود. بومگیو دیگه نمی‌تونست حسش به یونجون رو انکار کنه. هر بار که یونجون می‌اومد گل‌فروشی، دلش می‌خواست بیشتر باهاش حرف بزنه، بیشتر نزدیکش باشه.

لمسای کوچیک یونجون، مثل وقتی که دستشو روی دستش می‌ذاشت یا وقتی تو بار بهش چسبیده بود، انگار قلبشو آتیش می‌زدن. اعتراف یونجون تو خونه‌ش هنوز تو سرش بود، و هر روز که می‌گذشت، بومگیو بیشتر مطمئن می‌شد که اونم یونجون رو دوست داره. ولی خجالتش نمی‌ذاشت چیزی بگه. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت یه قدم بزرگ برداره.

یه بعدازظهر که مغازه گل‌فروشی خلوت بود، بومگیو یه نفس عمیق کشید و رفت به مغازه تتوی یونجون. وقتی در رو باز کرد، زنگ بالای در یه صدای آشنا داد. یونجون با موهای صورتیش که زیر نور مغازه برق می‌زدن، پشت میز طراحی بود. تا بومگیو رو دید، یه لبخند گشاد رو لبش نشست.

«بوم! چه سورپرایز خوبی!»

بومگیو با خجالت یه کم سرشو خاروند و گفت.

«امم... اومدم... می‌خوام تتو بزنم. اولین باره. می‌تونی یه چیز قشنگ برام طراحی کنی؟»

یونجون چشاش برق زد.

«واقعاً؟ بیا بشین، برات یه چیز خاص می‌کشم.»

بومگیو روی صندلی تتو نشست، قلبش تند می‌زد. یونجون یه طرح لاله کشید، ساده ولی زیبا، و به بومگیو نشون داد.

«این چطوره؟»

بومگیو لبخند زد.

«عالیه.»

یونجون شروع کرد به کار. وقتی سوزن دستگاه تتو به پوست بازوی بومگیو خورد، بومگیو یه کم خودشو جمع کرد، ولی یونجون آروم دستشو روی دستش گذاشت.

«آروم باش، بوم. من مراقبتم.»

گرمای دستش باعث شد بومگیو یه کم ریلکس کنه. کل مدت که یونجون کار می‌کرد، بومگیو به موهای صورتیش نگاه می‌کرد و به اون حس عجیبی که تو قلبش بود فکر می‌کرد.

وقتی کار تموم شد، یونجون یه آینه به بومگیو داد تا تتو رو ببینه. یه لاله صورتی ظریف روی بازوش بود، انگار یه تیکه از قلبشو روی پوستش حک کرده بودن. بومگیو به یونجون نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید.

«دوستت دارم»

«تتو رو؟ خب من...»

«یونجون... من... فکر کنم دوستت دارم.»

یونجون خشکش زد. چند ثانیه فقط به بومگیو خیره شد، چشمای تیز و نافذش پر از یه حس عمیق بود. بعد یه لبخند عمیق رو لبش نشست، انگار یه بار سنگین از رو شونه‌هاش برداشته شده بود. از روی صندلیش بلند شد، به بومگیو نزدیک شد و دستشو روی گونه‌ش گذاشت، انگشتاش آروم روی پوستش لغزیدن.

«می‌دونی چقدر منتظر این بودم؟»

بعد آروم خم شد و لباشو روی لبای بومگیو گذاشت. بوسش اول نرم و ملایم بود، مثل یه نسیم گرم که قلب بومگیو رو نوازش می‌کرد، ولی کم‌کم عمیق‌تر شد، پر از شور و هیجان، انگار همه حسای این چند ماه توش جمع شده بود.

یونجون دستشو آروم از زیر تی‌شرت بومگیو رد کرد، انگشتاش روی پوست نرم کمرش لغزیدن و یه موج گرما تو بدن بومگیو پخش کردن. بومگیو حس کرد قلبش داره از جا کنده می‌شه. پسر بزرگتر اونو به خودش نزدیک‌تر کشید، بدنشون به هم چسبید و بوسش عمیق‌تر شد، لباش با یه ریتم آروم ولی محکم روی لبای بومگیو حرکت می‌کردن، انگار می‌خواست هر لحظه از این حس رو جاودانه کنه.

بومگیو دستاشو دور گردن یونجون انداخت، انگشتاش تو موهای صورتیش فرو رفتن، و خودشو کامل بهش سپرد. بوی عطر یونجون، اون ترکیب تند چوب و نعناع، با گرمای بدنش قاطی شده بود و بومگیو حس کرد داره تو یه رویا غرق می‌شه.

وقتی از هم جدا شدن، نفساشون تند بود و پیشونیاشون به هم چسبیده بود. یونجون انگشتاشو آروم روی گونه بومگیو کشید و زیر لب گفت.

«تو بهترین دردسر زندگی منی.»

بومگیو لبخند زد، هنوز تو حس گرمای بوسه غرق بود. دستشو روی دست یونجون گذاشت و زیر لب زمزمه کرد.

«توام دردسر منی.» گرمای پوست یونجون انگار یه قول بی‌کلام بود که همیشه کنارش می‌مونه.

---

چند هفته از اعترافشون گذشته بود، و حالا یونجون و بومگیو نمی‌تونستن از هم دور بمونن. هر روز که می‌گذشت، انگار یه نخ نامرئی قلباشونو محکم‌تر به هم گره می‌زد. یه عصر پاییزی که بارون آروم می‌بارید، یونجون به بومگیو زنگ زد.

«بوم، بیا بریم یه کم قدم بزنیم. دلم برات تنگ شده.»

بومگیو خندید و با یه ژاکت ساده و یه دسته لاله صورتی که از مغازش برداشته بود، رفت سر قرار. یونجون زیر یه چتر مشکی منتظرش بود، موهای صورتیش زیر نور خیابون انگار برق می‌زدن. وقتی بومگیو رو دید، لبخند زد.

«لاله‌ها رو برای من آوردی؟»

بومگیو سرشو انداخت پایین و خجالت‌زده گفت.

«آره... فکر کردم بهت میاد.»

یونجون خندید و دستشو گرفت. انگشتاش تو انگشتای بومگیو قفل شدن و اونا زیر بارون شروع کردن به قدم زدن. خیابونای سئول خیس و آروم بودن، و صدای بارون انگار یه موسیقی عاشقانه بود. بومگیو حس کرد قلبش با هر لمس دست یونجون تندتر می‌زنه. یه دفعه یونجون وایستاد، چتر رو کنار گذاشت و به بومگیو نگاه کرد.

«می‌خوام یه چیزی امتحان کنم.»

«چی؟»

یونجون بدون اینکه چیزی بگه، دستشو دور کمر بومگیو انداخت و اونو به خودش نزدیک کرد. قطره‌های بارون روی صورتشون می‌ریختن، ولی هیچ‌کدوم اهمیتی نمی‌دادن. یونجون آروم خم شد و لباشو روی لبای بومگیو گذاشت.

این بوسه خیس و گرم بود، پر از یه حس عمیق که انگار کل دنیا رو تو خودش غرق کرده بود. لبای یونجون با یه ریتم نرم و محکم روی لبای بومگیو حرکت می‌کردن، انگار می‌خواستن هر لحظه از این عشق رو حک کنن.

بومگیو حس کرد بدنش داره ذوب می‌شه، دستاشو روی شونه‌های یونجون گذاشت و خودشو بهش چسبوند. بارون روی موهای صورتی یونجون و موهای قهوه‌ای بومگیو می‌ریخت، و بوی عطر یونجون با بوی خاک خیس قاطی شده بود. بوسشون عمیق‌تر شد، یونجون دستشو آروم روی گردن بومگیو کشید، انگشتاش تو موهاش فرو رفتن، و بومگیو حس کرد قلبش داره از خوشی منفجر می‌شه.

وقتی از هم جدا شدن، یونجون پیشونیشو به پیشونی بومگیو چسبوند و با یه لبخند شیطون گفت.

«فکر کنم بارون باعث می‌شه تو حتی کیوت‌تر بشی.»

بومگیو خندید و سرشو تو سینه یونجون فرو کرد.

«دیوونه.» 


Report Page