Pink Phantom's lament p.3
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,اون روز، بارون اسیدی انگار دیگه فقط بارون نبود؛ انگار آسمون داشت خون گریه میکرد، قطرههای سنگین و سوزان که روی سقفهای فلزی هانجونگ میکوبیدن و صدای غمگینی میدادن، مثل یه عزاداری بیپایان برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده بود اما دنیا میدونست داره میشکنه.
تو پناهگاه، هوا گرم بود، اما حالا سردتر به نظر میرسید، انگار عطر گلهای صورتی؛ شیرین، ملایم، پر از زندگی، داشت کمکم محو میشد، انگار گلها هم حس کرده بودن، برگهاشون یه کم افتادهتر، رنگشون یه کم کمرنگتر.
بومگیو صبح زود رفته بود بیرون. با لبخند همیشگیش که چشمهای تهیون رو روشن میکرد، با ذوق بچهای که میره دنبال یه راز کوچیک و قشنگ. دستش رو یه لحظه روی گونه تهیون گذاشته بود، گرم و نرم، انگشتاش یه لحظه مونده بود، انگار میخواست این لمس رو تا شب نگه داره، انگار میدونست شاید آخرین باشه.
"زود برمیگردم، قول میدم. یه بذر خاص پیدا کردم... میخوام گل جدیدی بکارم، یکی که فقط مال ما باشه، یکی که اسمش رو بذاریم 'برای همیشه'."
«این لبخند... چطور میتونم بدون این لبخند زنده بمونم؟ انگار تنها نورییه که تو این زیرزمین تاریک دارم. انگار خورشیدمه، صورتی و گرم.»
تهیون لبخند کمرنگی زده بود، اما چشماش پر از نگرانی عمیق بود؛ دستش رو یه لحظه روی دست بومگیو نگه داشته بود، انگشتاش دور مچش حلقه شده بود، انگار نمیخواست رها کنه، انگار میترسید این آخرین لمس باشه، آخرین گرما.
"مراقب باش... سریع برگرد. نمیخوام... نمیخوام چیزی بشه برات."
«نمیتونم بگم چقدر میترسم از دستت بدم. چقدر دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی که تا حالا داشتم. فقط برگرد پیشم، عشقم. فقط برگرد.»
حالا تهیون تنها بود تو پناهگاه. نشست پشت مانیتورها، داشت سیگنالها رو چک میکرد، اما ذهنش جای دیگه بود؛ تو لبخند بومگیو وقتی صبح رفت، تو عطر گلها که هنوز تو هوا بود، تو لحظههایی که پیشونی به پیشونی بودن و قلبهاشون یکی میزد، تو گرمای دستش که هنوز روی گونهش حس میکرد، تو صدای خندهش که تو اتاق میپیچید و تاریکی رو میشست.
یهو، ایمپلنت دست راستش زنگ زد، یه پیام رمزنگاریشده مستقیم از مرکز چایبول، با اولویت قرمز خونین. صدای سرد و بیرحم رئیس بخش امنیتی تو ذهنش پیچید، مثل یه تیغه یخزده که قلبش رو میبرید، آهسته و دردناک بود.
"کانگ تهیون. هدف Pink Phantom شناسایی شد. موقعیت دقیق: پناهگاه سطح منفی ۱۵، منطقه هانجونگ مرکزی. دستور قطعی: حذف فوری. اگر اجرا نشود، قراردادت فسخ میشه. همه چیز تمومه؛ حفاظت، پول، زندگی. خانوادهای که نداری، اما خودت رو از دست میدی. ۲۴ ساعت فرصت. تایید کن."
تهیون خشکش زد. دنیا دور سرش چرخید، انگار اتاق تنگتر شد، دیوارها نزدیکتر اومدن، هوا خفهتر شد. قلبش یه لحظه ایستاد، بعد مثل یه چکش تو سینهش کوبید، درد فیزیکی آورد، انگار یکی دستش رو تو سینهش فرو کرده بود.
«نه... نه، لعنتی به این دنیا... نه اون. هر کی، هر چیزی، اما نه بومگیو. نه عشقم، نه نورم، نه تنها چیزی که برام مونده.»
مانیتور رو با مشت کوبید و خاموش کرد، بلند شد، قدمهای سنگین و لرزون برداشت تو اتاق؛ پاهاش انگار سربی شده بودن، هر قدمش درد داشت.
نگاهش به گلها افتاد؛ به لالههای صورتی که بومگیو با عشق آبشون داده بود و دیروز گفته بود "اینا مثل ما شدن، قویتر از چیزی که فکر میکردیم، با هم رشد کردن"، به رزهایی که با هم اسم گذاشته بودن "قلب" و بومگیو خندیده بود و گفته بود "این یکی مال توئه، قرمزشو گرفتم"، به شکوفههایی که عطرشون هنوز تو هوا بود، شیرین و زنده، مثل نفس بومگیو، مثل لبخندش، مثل لحظههایی که دستش رو تو دستش نگه میداشت.
«این عطر... عطر توئه، عشقم. چطور میتونم تیغه رو به سمتت بگیرم؟ چطور میتونم دنیایی رو که با هم ساختیم... این گلها، این پناهگاه، این عشق... نابود کنم؟ تو که منو از مرگ بیرون آوردی، از تنهایی، از سیاه مطلق.»
دستش لرزید وقتی رفت سمت کاتانای نوری قرمز روی دیوار بود. دستش به دسته رسید، سرد بود، اما انگار میسوزوند. گرفتش، دکمه رو فشار داد؛ تیغه با صدای ویز بلند و کشدار روشن شد، نور قرمز روی صورتش افتاد و چشماش رو خونآلود کرد، سایههای بلند و لرزان روی گلها انداخت، انگار تیغه داشت گلها رو هم میبرید، انگار داشت قلب خودش رو میبرید.
ایستاد وسط اتاق، تیغه رو جلوی خودش نگه داشت، اما دستش میلرزید؛ لرزشی که سالها بود ندیده بود، از وقتی خانوادش رو از دست داده بود، از وقتی قلبش رو برای همیشه بسته بود.
«نمیتونم... خدا، نمیتونم بکشمت. تو تنها چیزیای که بعد از اون همه تاریکی برام مونده. تو که منو زنده کردی، با گلهات که هر روز بهشون زندگی میدی، با لبخندت که تاریکی رو میشکنه، با اون نگاهت که انگار میگه 'تو خوبی، حتی با همه خون روی دستات، حتی با همه سیاهیت'. نمیتونم بدون تو نفس بکشم، بدون عطر گلهات، بدون گرمای دستت.»
اشک داغ از گوشه چشمش چکید؛ اشک واقعی، سوزان، تلخ، بعد از سالها تنهایی و خون و مرگ، اشک برای کسی که قلبش رو دزدیده بود.
تیغه رو پایینتر آورد، نوکش رو گذاشت روی سینه خودش؛ درست روی قلب، جایی که حالا فقط برای بومگیو میزد، جایی که اسم بومگیو حک شده بود، جایی که هر تپشش میگفت "دوستت دارم".
«اگر بکشمت، خودم میمیرم. آهستهتر، دردناکتر، هر روز با یاد تو. بهتره سریع تموم بشه. بهتره تو زنده بمونی، با گلهات، با اون لبخندی که دنیا رو روشن میکنه. تو که نورمی، عشقم. تو که تنها دلیل زنده موندنم بودی.»
یه نامه کوچیک روی میز نوشته بود؛ با دستخط لرزون و پر از لکه اشک خودش، روی یه کاغذ قدیمی که از یه مجله زیرزمینی پاره کرده بود، جوهر پخش شده بود از اشک.
"بومگیو، عشقم، نورم، همه چیزم،
نتونستم بیشتر بگم چقدر دوستت دارم. هر روز، هر نفس، هر لحظه، بیشتر از دیروز. تو منو از تاریکی بیرون آوردی، از مرگ، با گلهات که زندگی میدی، با لبخندت که قلبمو گرم میکنه، با قلبت که زیباترین چیزی بود که دیدم.
اونا دستور دادن بکشمت، اما من نمیتونم. قلبم مال توئه، دستام که پر از خونن نمیتونن خون تو رو بریزن، چشمام نمیتونن بدون نور تو باشن.
زنده بمون. گلها رو نگه دار، خوشحال بمون، عشق من. حتی اگه من نباشم، بدون که تا آخرین نفس، فقط تو رو دوست داشتم، فقط به تو فکر میکردم، فقط برای تو زنده بودم.
تا ابد مال توام، قلب و روحم،
تهیون"
نامه رو گذاشت روی تخت، کنار جای بومگیو؛ جایی که عطرش هنوز بود، جایی که گرمای بدنش هنوز حس میشد، جایی که شبها پیشونی به پیشونی بودن.
تیغه رو فشار داد؛ درد شدید و سوزان تو سینش پیچید، مثل آتش که قلبش رو میسوزوند، خون گرم و غلیظ روی لباسش ریخت، روی زمین سرد پخش شد، بوی فلز و مرگ تو اتاق پیچید و با عطر گلها قاطی شد.
عطر زندگی و مرگ با هم، شیرین و تلخ. زانو زد، تیغه هنوز تو سینش، دستش شل شد، افتاد روی زمین سرد؛ نگاهش به گلها، به صورتی که عاشقش شده بود، به دنیایی که با بومگیو ساخته بود، به عشقی که حالا داشت میرفت.
"دوستت دارم... بیشتر از زندگیم. زنده بمون... برای من، عشقم. همیشه."
آخرین نفسش رو کشید، لبخند کمرنگی روی لباش بود. آرام، برای اولین بار تو سالها، انگار بالاخره آزاد شده بود.
بارون اسیدی بیامان میبارید، اما بومگیو دیگه چیزی حس نمیکرد. پاهاش خیس و سنگین بود، لباسش به بدنش چسبیده بود، موهای قهوهایش روی صورتش ریخته بود، اما هیچی مهم نبود. تو دست چپش بسته بذر جدید بود؛ بذری که ماهها دنبالش گشته بود، یه نوع نادر لاله که صورتی تیره میشد و قرمز میدرخشید، مثل قلب خودش و تهیون.
تو دست راستش کاتانای کوچیک هولوگرامی که خودش طراحی کرده بود. تیغه شفاف، با طرح ۹ تا گل لاله که صورتی و قرمز تو هم تنیده بودن، یکی یکی حک شده بودن، مثل ۹ تا "دوستت دارم" که هیچوقت کامل نگفتن.
شبها که تهیون خواب بود، بومگیو پشت مانیتورها کد مینوشت، اشک میریخت از ذوق، میخواست امروز نشونش بده، میخواست ببینه چشماش چطور برق میزنه، چطور لبخند میزنه، چطور دستش رو میگیره و میگه "قشنگترین چیزی که دیدم".
در پناهگاه رو با عجله باز کرد، نفسنفس میزد از دویدن، قلبش تند میزد از هیجان، لبخند گشاد روی لباش، صدای ذوق تو گلوش.
"تهیون! نگاه کن چی ساختم! یه کاتانا فقط مال تو، با ۹ تا لاله، یکی برای هر ماه که با هم بودیم—"
حرفش قطع شد. هوا تو اتاق یخ زده بود. بوی خون تازه و فلز سوخته تو بینیش پیچید، سنگین و تلخ، با عطر گلها قاطی شده بود؛ عطر شیرین لالهها و رزها که حالا مثل یه خداحافظی تلخ بود. نور UV گلها هنوز روشن بود، صورتی ملایم و لرزان، اما حالا روی یه صحنه کابوسوار میتابید، سایههای قرمز خون رو بلندتر میکرد.
تهیون روی زمین بود. افتاده به پهلو، کاتانای قرمز هنوز تو سینش فرو رفته بود، تیغه تا دسته تو قلبش، خون گرم و غلیظ دورش پخش شده بود، قرمز تیره روی بتن سرد، مثل یه دریاچه کوچیک که گلها رو احاطه کرده بود و برگهاشون رو قرمز کرده بود.
صورتش آروم بود، لبخند کمرنگی روی لباش؛ همون لبخندی که وقتی بومگیو گل جدید نشونش میداد میزد، چشماش بسته، موهای مشکیش روی پیشونیش ریخته، اما سرد، خیلی سرد، انگار دیگه هیچ گرمایی توش نبود.
بومگیو خشکش زد. بسته بذر از دستش افتاد و پخش شد روی زمین، کاتانای جدیدش با صدای فلزی تیز روی بتن غلت خورد و کنار پای تهیون ایستاد. نفسش بند اومد، دنیا دور سرش چرخید، پاهاش شل شد، زانو زد کنارش؛ دستش رو دراز کرد اما جرئت لمس نداشت، انگار اگه لمس کنه، واقعی میشه، انگار اگه لمس کنه، دیگه هیچوقت برنمیگرده.
"تهیون...؟"
صدا لرزید، شکسته، مثل شیشهای که داره خرد میشه، پر از انکار بود.
"تهیون... بیدار شو... لطفا... این شوخی نیست، نه؟ تو همیشه برمیگشتی... همیشه..."
دستش رو آروم گذاشت روی گونش؛ سرد بود، یخزده، مثل سنگ. اشک داغ از چشماش ریخت، روی صورت تهیون چکید، روی لباش، اما دیگه گرمش نکرد.
"نه... نه، لطفا... نه تو... تو که قول دادی... تو که گفتی زنده نگهم میداری..."
نگاهش به نامه افتاد؛ کاغذ قدیمی کنار تخت، با دستخط لرزون تهیون، لکه اشک روش پخش شده بود و جوهر رو محو کرده بود. با دستای لرزون و خونآلود برش داشت، خوند و هر کلمه مثل تیغه تو قلبش فرو میرفت، آهستهتر و دردناکتر از کاتانایی.
بومگیو نامه رو به سینش فشرد، جیغ خفهای کشید؛ نه بلند، فقط یه صدای شکسته و حیوانی از ته گلوش، مثل یه زخم که باز شده. بدنش لرزید، اشک مثل سیل ریخت، روی نامه، روی خون، روی گلها.
"چرا... چرا این کارو کردی؟ من بدون تو چیم؟ تو که همه چیزمی... تو که منو از کپسول بیرون آوردی، از تنهایی، از مرگ... چطور بدون تو نفس بکشم؟"
هنوز تو شوک بود، دنیا تار و دور، اما بلند شد. مثل یه روح، مثل یه خوابزده. رفت سمت گلها، یکی یکی چیدشون. لالههای صورتی که با عشق پرورش داده بود، رزهایی که با هم اسم گذاشته بودن، شکوفههایی که عطرشون تو اتاق میپیچید و حالا اشک روشون میریخت. دستاش میلرزید، برگها رو نوازش کرد، عطرشون تو دستش موند، انگار آخرین هدیه تهیون بود.
برگشت کنار تهیون، زانو زد تو خون گرم که هنوز داغ بود. دستش رو گذاشت روی دسته کاتانا؛ سرد و خونآلود. با گریه و لرزش بیرون کشیدش. صدای فلزی تیز و کشدار تو اتاق پیچید، خون تازه ریخت، بوی مرگ بیشتر شد.
تیغه رو کنار گذاشت، بعد گلها رو آروم، یکی یکی، با دستای لرزون روی سینه تهیون چید؛ لالهها رو دور زخم، رزها رو روی قلبش، شکوفهها رو روی شونههاش، تا سینهش پر شد از گل، صورتی و قرمز، مثل کاتانایی که طراحی کرده بود، مثل عشقشون که حالا فقط گل مونده بود ازش.
دستش رو روی صورت تهیون گذاشت، اشک ریخت روی لباش، روی چشماش. خم شد، پیشونیش رو به پیشونی سردش چسبوند، نفسش لرزید، صداش شکسته و پر از درد.
"فکر میکردم میتونم بهت دنیایی پر از رنگ های شاد نشون بدم... صورتی و قرمز مخصوص خودمون... اما سیاه تیره تر از چیزی بود که فکرشو میکردم."
بوسهای آروم، طولانی، پر از اشک و لرزش روی پیشونی سردش گذاشت؛ آخرین بوسه، پر از همه دوستت دارمهایی که هیچوقت کامل نگفتن، پر از همه لحظههایی که پیشونی به پیشونی بودن، پر از همه گلهایی که با هم کاشتن.
"دوستت دارم... بیشتر از هر چیزی... بیشتر از زندگیم... منتظرم باش... یه روزی میام پیشت."
بومگیو در رو پشت سرش بست؛ صدای کلیک قفل مثل یه خداحافظی نهایی تو سکوت پیچید. قدم گذاشت تو کوچه تاریک هانجونگ، جایی که بارون اسیدی بیامان میبارید، قطرههای سنگین و سوزان روی پوستش مینشستن، تاول میزدن، میسوزوندن، اما دردش هیچ بود در مقابل دردی که تو سینهش مثل یه زخم باز میسوخت.
لباسش فوری خیس و سنگین شد، به بدن لاغرش چسبید، موهاش روی صورتش ریخت و با اشک قاطی شد؛ اشکی که دیگه تموم نمیشد، داغ و شور، مثل یه رود که از قلبش سرازیر بود.
تو دست راستش کاتانای تهیون؛ تیغه قرمز، سنگین از خون خودش، سرد مثل مرگ، اما هنوز گرم از خاطره دستای تهیون که دور دستهش حلقه میشد وقتی تمرین میدادن.
تو دست چپش کاتانای خودش؛ طرح ۹ تا لاله صورتی قرمز، تیغه شفاف که زیر نور نئونهای شکسته کوچه برق میزد، هر لالهش یه خاطره بود. یکی برای اولین لبخند واقعی تهیون، یکی برای اولین شب که پیشونی به پیشونی بودن، یکی برای هر "دوستت دارم"ی که هیچوقت کامل نگفتن.
ایستاد وسط کوچه خالی، بارون دورش مثل یه پرده نقرهای میکوبید، صدای غرغر موتورهای دور و بوی فلز سوخته و خاک خیس تو هوا. نفس عمیق کشید. بوی بارون، بوی مرگ، بوی عطر گلهایی که پشت سرش مونده بود، عطر تهیون که هنوز تو ذهنش بود، گرم و نزدیک.
شمشیرها رو روشن کرد. تیغه قرمز تهیون با صدای ویز بلند و کشدار روشن شد، نور قرمز روی صورتش افتاد، اشک رو قرمز کرد، مثل خون عشقش. تیغه لالهای خودش با نور صورتی ملایم و لرزان روشن شد، ۹ تا لاله تو تیغه رقصیدن، مثل روح تهیون که هنوز کنارش بود، مثل قلبش که هنوز برای اون میزد.
شروع کرد به رقصیدن؛ آهسته اول، مثل یه عزاداری، حرکات نرم اما پر از درد ساموراییهای قدیمی که تهیون براش توصیف کرده بود. قدمهاش روی آب جمعشده کوچه صدا میداد، چلک چلک، با ریتم بارون و قلب شکستش.
شمشیرها دورش میچرخیدن، هوا رو میشکافتن، تیغه قرمز و صورتی تو هم تنیده شدن؛ قرمز خون تهیون با صورتی عشق بومگیو، مثل قلبشون که همیشه یکی بود، حتی تو مرگ.
رقص سریعتر شد، شمشیرها دور سرش، دور کمرش، دور قلبش چرخیدن، مثل یه طوفان صورتی و قرمز تو بارون، مثل یه فریاد بیصدا. بدنش خیس و سنگین، اما سبک بود؛ انگار غم داشت بال میداد بهش، انگار داشت پرواز میکرد به سمت تهیون.
زیر لب آهنگ غمگین میخوند؛ صدای گرفته، شکسته، پر از بغض، اما زیبا، مثل یه لالایی برای عشق از دسترفته، برای قلبی که دیگه نمیتپید.
"No matter where I go
This is no home
Even if I'm afraid, I'm going down
Goodbye, Neverland, my love"
اشک و بارون قاطی شد روی صورتش، روی لباش، تو دهنش؛ شور اشک، سوزش بارون، تلخی جدایی. اما لبخند زد. لبخند شکسته، پر از درد عمیق، پر از عشقی که هیچوقت تموم نمیشد، گرمای دست تهیون، صدای نفسش تو شبهای سرد.
رقصید تا نفسش بند اومد، تا پاهاش لرزید و زانو زد تو آب جمعشده، تا بارون پوستش رو سوزوند و تاول زد، تا شمشیرها از دستش شل شدن. سرش رو بالا گرفت، بارون رو روی صورتش پذیرفت، چشماش رو بست، انگار تهیون رو حس میکرد؛ نزدیک، گرم، ابدی.
از اون شب به بعد، سئول تغییر کرد؛ نه تو ظاهر، بلکه تو عمقش، تو ترسی که تو رگهای چایبولها جریان پیدا کرد.
اولین رئیس، تایکون هیوندای-سامسونگ، تو اتاق امن طبقه ۱۰۰ برج شناورش بود. سیستمهای امنیتی کامل، ایمپلنتهای قلبی پیشرفته، نگهبانهای سایبری. یهو، چیپ قلبش از کار افتاد؛ نه با ویروس معمولی، با یه کد کوانتومی که مستقیم به هستش نفوذ کرده بود. قلبش وایستاد، چشماش گشاد شد، افتاد روی زمین شیشهای، نگاهش به باغ هولوگرامی شکوفههای گیلاس که هنوز میدرخشیدن. دوربینها فقط یه سایه صورتی رو ثبت کردن؛ یه لحظه، مثل یه روح، قبل از اینکه سیگنال خراب بشه.
دومین رئیس، الجی-اسکی، تو ویلای شناورش بالای ابرها. قلبش وسط شام خصوصی وایستاد. چیپش هک شده بود، از داخل. هیچ ردی، هیچ هکری، فقط یه سایه صورتی تو دوربینهای مرده.
سومین، چهارمین... یکی یکی، رئسای چایبولها تو امنترین جاهاشون میمردن. قلبشون وایمیستاد، انگار یکی از دور دستش رو تو سینشون فرو کرده بود و فشرده بود.
هیچ گلولهای، هیچ سمی، هیچ اثری. فقط یه سایه صورتی تو فیلمهای خرابشده؛ سایه بلند صورتی که تو باد میرقصید، دو تیغه که قرمز و صورتی برق میزدن، چشمهایی که دیگه نمیخندیدن، فقط میسوزوندن.
تو کوچههای هانجونگ، مردم پایینشهر زمزمه میکردن. اول ترس، بعد به امید تبدیل شد.
"فانتوم صورتی برگشته... اما دیگه آیدل نیست. قاتله." "میگن برای عشقش انتقام میگیره. برای یکی که چایبولها کشتنش."
بومگیو تو سایهها حرکت میکرد؛ لباس سیاه با لایههای صورتی نئونی که فقط تو لحظه حمله روشن میشد، موهاش بلند و خیس از بارون، چشماش پر از اشک خشکشده و درد ابدی. کاتانای تهیون تو دست راستش، سنگین از خاطره، کاتانای لالهای خودش تو چپ؛ ۹ تا لاله که هر کدوم یه "دوستت دارم" بود، یه زخم بود.
هر انتقام، یه گل بود. یه لاله صورتی که تو اتاق رئیس میذاشت، روی سینش، قبل از اینکه بره. عطرش تو اتاق میموند، شیرین و تلخ، مثل عشقش.
تو ذهنش، همیشه تهیون بود؛ صدای نفسش، گرمای دستش، لبخند کمرنگش وقتی گل جدید باز میشد.
«برای توئه، عشقم. هر قلبی که میایسته، برای قلب توئه که وایستاد. منتظرم باش... زود میام پیشت.»
چایبولها ترسیده بودن. برجهاشون رو بیشتر امن کردن، اما فایده نداشت. فانتوم صورتی میاومد، هک میکرد، قلب رو میایستوند، گل میذاشت، میرفت.
افسانه "فانتوم صورتی قاتل" متولد شد؛ کسی که دیگه فقط نمیخندید، فقط نمیرقصید برای شادی مردم. حالا انتقام میگرفت، با اشک و عشق، با تیغههای قرمز و صورتی، با قلبی که دیگه نمیتپید اما هنوز عاشق بود.