Pink Phantom's lament p.2

Pink Phantom's lament p.2

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

درها با صدای هیس بلند و کش‌دار باز شد و هوای گرم‌تر راهرو مثل یه موج نرم به داخل آسانسور ریخت؛ هوای خشک و فیلترشده که بوی فلز تمیز، اوزون تازه و یه کم عطر گرون‌قیمت کارمندای شب‌کاری رو با خودش آورد، انگار یه نفس عمیق بعد از ساعت‌ها خفگی تو سرمای استخوان‌سوز آسانسور.

نور سفید ملایم سقف کم‌کم برگشت، اما هنوز سوسو می‌زد و لرزان بود، انگار سیستم تازه داشت از خواب سنگین EMP بیدار می‌شد و قلبش نامنظم می‌زد. طبقه منفی ۹ هان‌جونگ، جایی که برج نئو-هیوندای به زیرزمین‌های قدیمی و متروکه سئول وصل می‌شد.

راهروهای بتنی خاکستری و نم‌دار که رطوبت سرد از دیوارها می‌چکید، کابل‌های آویزون فیبر نوری که گاهی جرقه‌های ریز آبی می‌زدن و بوی سوزش خفیف می‌دادن، لوله‌های بخار زنگ‌زده که هیس هیس صدا می‌دادن و بخار گرم و مرطوب بیرون می‌ریخت، و بوی سنگین فلز سوخته، رطوبت خاکی و یه کم دود موتورهای زیرزمینی که تو هوا پیچیده بود و تو بینی می‌پیچید.

دوربین‌های امنیتی هنوز نیمه‌خاموش بودن، لنزهای قرمز‌شون کم‌رنگ سوسو می‌زدن، اما بومگیو قبل از خروج یه فایروال موقت روشون کشیده بود تا لوپ بمونن.

تهیون اول بیرون رفت، قدم‌های محکم و بی‌صدایش روی بتن صدا می‌داد، کاتاناش رو آماده نگه داشت، حواسش به هر صدا و سایه بود؛ صدای دور غرش موتور گنگ‌ها، صدای چکه آب از سقف، حتی صدای نفس خودش. ایمپلنت دست راستش هنوز مرده بود، اما چشماش تیزتر از هر سنسوری کار می‌کرد، مردمک‌هاش تو نور کم گشاد شده بودن. هر چند قدم یه نگاه کوتاه به عقب می‌انداخت؛ نه فقط برای چک کردن امنیت، بلکه برای اینکه مطمئن بشه بومگیو هنوز پشت سرشه، هنوز نفس می‌کشه، هنوز اون لبخند ضعیف و لرزون رو صورتشه، هنوز بوی توت‌فرنگی مصنوعی موهاش تو هوا می‌پیچه. 

"زود باش. نگهبانا ممکنه برگردن. سیستم هنوز کامل ری‌استارت نشده، فرصت کمی داریم."

بومگیو با کمک عصاش قدم گذاشت بیرون، پاهاش هنوز از سرمای آسانسور بی‌حس و لرزون بود، کفشای خیسش روی بتن سرد لیز می‌خورد و صدای چلک چلک می‌داد. دست تهیون تو دستش بود؛ پوست خشک و گرم، انگشتای قوی که دور مچش حلقه شده بود، محکم اما نه دردناک، انگار یه لنگر تو این دنیای سرد و مرطوب سایبری.

کت چرم تهیون رو محکم‌تر دور خودش پیچید، پارچه سنگین و گرم که بوی چرم کهنه، دود ایمپلنت سوخته، بارون اسیدی و یه کم عرق و خون قدیمی رو تو خودش نگه داشته بود؛ حالا این بو براش بوی امنیت و چیزی عمیق‌تر شده بود، چیزی که قلبش رو تندتر می‌کرد و گرمای عجیبی تو سینش پخش می‌کرد. 

"تو کنارمی... چیزی نمیشه."

تهیون هیچی نگفت، اما انگشتاش یه لحظه دور دست بومگیو سفت‌تر شد؛ فقط یه لحظه، پوست گرمش روی پوست سرد بومگیو، بعد رها کرد، انگار می‌ترسید این گرما زیاد بمونه و چیزی رو بسوزونه.

راه‌پله‌های تاریک و مرطوب پایین‌تر رفتن، پله‌های فلزی زنگ‌زده که زیر پاشون غرغر می‌کرد و لرزشش تو پاها می‌پیچید، قطره‌های آب اسیدی از سقف می‌چکید و با صدای تیک تیک تیز روی زمین می‌افتاد و بوی سوزش خفیف می‌داد.

نور قرمز اضطراری راه‌پله سوسو می‌زد و قطع می‌شد، سایه‌های بلند و کشیده می‌انداخت روی دیوارهای نم‌دار. گاهی تهیون می‌ایستاد، بومگیو رو با دستش به دیوار سرد و خیس می‌چسبوند تا یه ربات گشتی یا نگهبان رد بشه؛ بدنشون به هم نزدیک می‌شد، سینه تهیون به شونه بومگیو می‌خورد و نفس گرم و سنگین تهیون روی گردن و موهای خیسش، بوی چرم و عرق نزدیک‌تر از همیشه، قلب بومگیو تندتر می‌زد از این نزدیکی، از گرمای بدنش تو سرمای راه‌پله، از اینکه اینقدر محافظ بود بدون اینکه کلمه‌ای بگه، انگار هر لمس اتفاقی یه جرقه تو هوا می‌زد.

"آروم... رد شد." 

تهیون زیر لب گفت، صداش بم و نزدیک تو گوش بومگیو پیچید، اما دستش یه ثانیه بیشتر روی شونش موند، انگشتاش فشار خفیف داد، بعد سریع عقب کشید، انگار پشیمون از این تماس طولانی. بومگیو زمزمه کرد.

"تو همیشه این‌قدر مراقبی؟"

تهیون جواب نداد، فقط جلوتر رفت، اما قدم‌هاش یه کم آهسته‌تر شد.

نیم ساعت پیاده‌روی تو تاریکی و رطوبت، عبور از تونل‌های متروکه پر از گرافیتی نئونی که زیر نور UV کم‌رنگ می‌درخشیدن و بوی رنگ قدیمی می‌دادن، ربات‌های فراری که تو گوشه‌ها خوابیده بودن و چشم‌های قرمز‌شون سوسو می‌زد مثل قلب‌های مصنوعی مرده.

صدای غرش موتور گنگ‌ها از دور می‌اومد و تو دیوارها می‌لرزید، یا صدای شلیک تو کوچه‌های بالایی که مثل انفجار خفیف تو سینه می‌پیچید. بومگیو نفس‌نفس می‌زد، ریه‌هاش از هوای مرطوب و سنگین پر می‌شد، اما لبخند می‌زد؛ واقعی بود، زنده بود، کنار کسی که سال‌ها از دور نگاش کرده بود، حس می‌کرد هر قدمش روی زمین خیس و سرد، هر نفس بوی نم و فلز، بخشی از آزادی‌ش بود.

بالاخره رسیدن به یه در فلزی سنگین و زنگ‌زده، پر از قفل‌های مکانیکی قدیمی که صدای کلیک کلیک می‌دادن و اسکنرهای هک‌شده با لایه‌های گرد و خاک. تهیون دست ایمپلنتش رو گذاشت روی اسکنر؛ یه باطری پشتیبان کوچیک هنوز زمزمه می‌کرد و کار می‌کرد.

در با صدای غرغر سنگین و کش‌دار باز شد، بوی گرم داخل ریخت بیرون؛ بوی فلز گرم، روغن اسلحه، غذا کنسروی پخته‌شده، خاک گل مرطوب و یه کم عطر ملایم لاله‌ها که تو هوا پیچیده بود.

پناهگاه تهیون؛ یه اتاق زیرزمینی بزرگ که حدود ۵۰ متر مربع با دیوارها بتنی با لایه‌های عایق ضد سیگنال بود که صدا رو می‌بلعیدن. سقف پایین که بوی نم خفیف می‌داد، مانیتورهای قدیمی که نور ملایم قرمز و آبی می‌دادن و سایه‌های نرم روی زمین می‌انداختن، سرورهای دست‌ساز که زمزمه آروم و مداوم می‌کردن و گرمای خفیف می‌دادن.

اسلحه‌ها و کاتانا روی دیوار اما مرتب چیده‌شده با بوی روغن تازه، یه تخت ساده با پتوی خاکستری تمیز که بوی صابون قدیمی می‌داد، یه میز پر از ابزار هکینگ و قطعات ایمپلنت که بوی لحیم سردشده می‌داد، و یه گوشه کوچیک که تهیون با چند لامپ UV دست‌ساز و گلدون‌های فلزی بازیافتی، چند گل واقعی نگه داشته بود؛ لاله‌های قرمز تیره که عطر ملایم و خاکی‌شون تو هوا می‌پیچید، تنها رنگ و بوی شاد تو فضای سیاه و سرد.

بومگیو قدم گذاشت داخل، نفسش بند اومد، چشماش پر از اشک شادی شد، بوی گرم و زنده اتاق تو ریه‌هاش پیچید. 

"وای... اینجاییه که زندگی می‌کنی؟ چقدر... گرم و واقعی. بوی گل... انگار یه تیکه دنیا رو اینجا نگه داشتی، یه تیکه که نفس می‌کشه."

تهیون در رو بست، قفل‌های مکانیکی رو یکی یکی انداخت با صدای کلیک محکم، بعد چرخید سمتش. اخمش هنوز بود، اما چشماش نرم‌تر؛ یه لحظه طولانی به بومگیو نگاه کرد، به موهای خیسش، به گونه‌های سرخ از سرما، به چشم‌های براقش، بعد نگاهش رو گرفت و رفت سمت میز. 

"خونه نیست. فقط جایی که زنده می‌مونم. سیگنال‌ها رو جام می‌کنم، چایبول‌ها اینجا نمی‌تونن پیدا کنن. حداقل برای چند روز. بشین، پاهات خستن."

بومگیو کت رو از شونش درآورد، داد دست تهیون، اما انگشتاش یه لحظه روی دستش موند؛ پوست گرم و خشک تهیون در مقابل پوست سرد و مرطوب خودش، یه لحظه که هر دو خشکشون زد و هوا بینشون سنگین‌تر شد. 

"ممنون... که... که کمکم کردی. فکر نمی‌کردم قبول کنی."

تهیون کت رو گرفت، اما دستش رو سریع عقب کشید، انگار لمسش برق بهش زده باشه، بوی توت‌فرنگی موهای بومگیو هنوز تو بینیش بود. رفت سمت میز، یه بطری آب مصون از اسید و یه بسته غذای کنسروی گرم‌کردنی آورد، گذاشت جلوش روی تخت، فاصله‌شون رو نگه داشت. 

"بخور. ضعیفی هنوز. بدنت عادت نداره."

بومگیو نشست روی تخت، تشک قدیمی زیرش فرو رفت و گرمای خفیف داد، آب رو خورد؛ طعم معدنی و سردش تو گلوش پیچید. نگاهش به گل‌های قرمز افتاد؛ لاله‌هایی که برگ‌هاشون براق بود و عطر خاکی و تازشون تو هوا می‌پیچید. 

"اینا رو خودت کاشتی؟ قرمز... رنگ توئه. قرمز معمولا رنگ خونه اما اینجا... انگار رنگ زندگیه."

تهیون شونه بالا انداخت، پشتش بهش، مشغول چک کردن مانیتورها و جام کردن سیگنال‌ها؛ صدای کلیک کیبورد تو اتاق می‌پیچید. 

"آره. یه چیزی که یادم بیاره دنیا فقط سیاه نیست. زیاد بهشون عادت نکن."

بومگیو لبخند زد.

 

"چرا؟ چون ممکنه تموم بشن؟ یا چون نمی‌خوای چیزی رو زنده نگه داری؟ حس می‌کنم وقتی بهشون نگاه می‌کنی، چشمات نرم‌تر می‌شه."

تهیون مکث کرد، دستش روی کیبورد ایستاد، نفسش یه کم سنگین‌تر شد، اما جواب نداد؛ فقط شونه‌هاش سفت شد.

روزها گذشت؛ یا شب‌ها، تو هان‌جونگ فرقی نمی‌کرد، فقط صدای بارون دور و زمزمه سرورها زمان رو می‌گفت. 

تهیون بیرون می‌رفت برای ماموریت‌های کوچک، قدم‌هاش سنگین برمی‌گشت، غذا و دارو می‌آورد، همیشه یه بسته بذر یا کود کوچیک اضافی تو جیبش بود، بدون اینکه بگه برای چیه، بدون اینکه نگاه کنه وقتی بومگیو ذوق می‌کرد و بوی خاک تازه تو اتاق می‌پیچید.

بومگیو تو پناهگاه می‌موند، سیستم‌های امنیتی رو قوی‌تر می‌کرد و صدای کلیک کیبوردش تو اتاق می‌پیچید. گل می‌کاشت؛ گل‌های واقعی. اول با بذرهایی که تهیون می‌آورد، بعد خودش ازبازار سیاه رو و سفارش می‌داد که تو یه نقطه مخفی تحویل بدن.

لاله‌های صورتی پاستیلی که عطر شیرین و ملایمشون تو هوا می‌ماند، رزهای صورتی ملایم که برگ‌هاشون نرم بود و وقتی لمسشون می‌کردی خنک بودن، حتی یه بوته کوچیک شکوفه گیلاس نئونی که با لامپ‌های UV رشد می‌کرد و عطر بهاری ملایمی می‌داد که تو سرمای زیرزمین عجیب بود.

گوشه پناهگاه کم‌کم پر از رنگ و بو شد؛ صورتی در مقابل سیاه، زندگی در مقابل مرگ، عطر خاک و گل که با بوی فلز و روغن قاطی می‌شد.

هر بار که تهیون برمی‌گشت؛ خسته، گاهی با خراش جدید که بوی خون تازه می‌داد یا بوی بارون اسیدی روی لباسش، اول نگاهش به گل‌ها می‌افتاد. به برگ‌های براق و عطر تازه‌شون، بعد به بومگیو که کنار گلدون‌ها نشسته بود و با انگشتاش خاک رو نوازش می‌کرد. 

"زیاد آبشون دادی. می‌پوسن. این زیر رطوبت زیاده، ریشه‌هاشون می‌سوزه."

بومگیو می‌خندید، صدای خندش نرم و زنگوله‌وار تو اتاق می‌پیچید، می‌رفت سمت تهیون، زخم‌هاش رو تمیز می‌کرد با کیت پزشکی که تهیون آورده بود. بوی ضدعفونی‌کننده تند تو هوا پخش می‌شد، دستاش آروم روی پوست تهیون. 

"نه بابا، درست شدن. نگاه کن چقدر قشنگن. این یکی امروز باز شد... رنگش صورتی روشنه انگار وقتی تو رو دید شکوفه کرد."

تهیون می‌نشست روی صندلی، می‌ذاشت بومگیو زخمش رو ببنده، اما نگاهش رو ازش می‌گرفت، مشتش گره می‌کرد، نفسش سنگین‌تر می‌شد از نزدیکی دستاش. 

"بهت گفتم زیاد بهشون عادت نکن. این زیر همه چیز زود تموم می‌شه. گل‌ها، آدما... همه. عطرشون می‌پره، رنگشون می‌ره."

بومگیو دستش رو روی بازوش می‌ذاشت، آروم فشار می‌داد، فاصله‌شون فقط چند سانت، گرمای بدنشون تو هوا قاطی می‌شد. 

"اشتباه میکنی، تو که تموم نمی‌شی. تو اینجایی. هر روز برمی‌گردی، با بذر جدید، با بوی بارون روی لباسات. مراقبمی، حتی اگه نگی... حس می‌کنم وقتی برمی‌گردی و منو کنار گل‌ها می‌بینی، نفس کشیدنت آروم‌تر می‌شه."

تهیون نفس عمیق می‌کشید، دستش رو عقب می‌کشید، اما نه سریع؛ انگار می‌خواست نگه داره اما نمی‌تونست، پوستش زیر دست بومگیو داغ میشد.

"مراقبت می‌کنم چون قول دادم. همین. زیاد فکر نکن."

بومگیو نزدیک‌تر می‌نشست، چشماش تو چشماش، عطر گل‌ها بینشون. 

"فقط قول؟"

تهیون نگاهش رو گرفت، صداش پایین‌تر و گرفته‌تر شد.

"لهت گفتم فکر نکن زیاد. خطرناکه... برای هر دومون."

شب‌ها، وقتی برق قطع می‌شد و فقط نور UV گل‌ها که صورتی ملایم می‌داد و نئون مانیتورها که قرمز و آبی سوسو می‌زد، کنار هم دراز می‌کشیدن روی تخت کوچیک؛ نه بغل هم، اما نزدیک، فاصله‌ای که پر از تنش بود، پر از حرف‌های نگفته، گرمای بدنشون تو سرمای اتاق قاطی می‌شد.

بومگیو گاهی دستش رو دراز می‌کرد، انگشتاش با انگشتای تهیون برخورد می‌کرد. پوست خشک و گرم در مقابل پوست نرم‌تر، و هیچ‌کدوم عقب نمی‌کشیدن فقط نگه می‌داشتن، گرم تو سرمای زیرزمین، نفس‌هاشون هماهنگ‌تر می‌شد.

یه شب، تهیون دیر برگشت، خیس از بارون و خسته، بوی بارون اسیدی و عرق روی لباسش. بومگیو منتظر بود، یه گلدون جدید تو دستش؛ لاله صورتی تازه شکفته، عطر شیرین و تازه‌ش تو اتاق پیچیده بود و با بوی فلز قاطی شده بود. 

"نگاه کن... امروز باز شد. عطرش پر شده اتاق. انگار منتظر تو بود. گفتم اسمشم بذارم 'تیونی' چون تو بذرش رو آوردی... و رنگش وقتی نور UV می‌خوره، یه کم قرمز می‌شه."

تهیون ایستاد دم در، نگاهش به گل، به برگ‌های براق و عطر ملایم، بعد به صورت بومگیو؛ طولانی‌تر از همیشه، چشماش نرم‌تر تو نور UV، نفسش سنگین‌تر. صداش گرفته و پایین، انگار از ته سینه‌ش می‌اومد.

"چرا این‌قدر مراقبشونی؟ اینا فقط گلن. تو این شهر، گل‌ها زود می‌میرن و رنگشون خاکستری می‌شه."

بومگیو گلدون رو گذاشت زمین، قدم جلو گذاشت، فاصله‌شون فقط نفس بود، عطر گل و بوی بارون روی تهیون قاطی شد. 

"چون اونا تنها چیزی‌ان که می‌تونم رشد بدم. تنها چیزی که... زنده نگه می‌دارم. مثل اینکه تو منو زنده نگه داشتی."

تهیون سرش رو پایین انداخت، نفسش سنگین‌تر شد، دستش رو گره کرد، اما شونه‌هاش لرزید خفیف. 

"من چیزی رو زنده نگه نمی‌دارم. فقط... نمی‌ذارم بمیری. فعلا. چون قول دادم."

بومگیو دستش رو آروم گذاشت روی سینش، درست روی قلبش؛ حس کرد تندتر می‌زنه، گرمای پوستش زیر پارچه خیس. 

"دروغ نگو. قلب تو هم تند می‌زنه. مثل مال من."

تهیون دستش رو روی دست بومگیو گذاشت؛ محکم، انگار می‌ترسید بره، انگار می‌خواست نگه داره اما نمی‌تونست بیشتر، پوستش دوباره زیر دست بومگیو داغ شد.

پیشونیش رو به پیشونی بومگیو چسبوند، چشماش رو بست، نفسش گرم و سنگین روی صورتش، بوی بارون و عرق نزدیک. 

"نباید این‌قدر نزدیک بشی. خطرناکه... برای هر دومون. نمی‌تونم... نمی‌تونم بذارم چیزی بشه."

بومگیو زمزمه کرد، چشماش بسته، نفسش قاطی نفس تهیون.

"می‌دونم. اما نمی‌تونم دور بشم. تو هم نمی‌تونی، نه؟"

تهیون نفس عمیق کشید، دستش دور مچ بومگیو سفت‌تر شد، اما بیشتر نکشید. فقط نگه داشت؛ گرم، محافظ، پر از احساساتی که پشت اخم و سکوت قایم می‌کرد، پر از تنش که تو هوا جرقه می‌زد.

چند هفته بود که تو پناهگاه زیرزمینی زندگی می‌کردن، اما انگار سال‌ها گذشته بود. زمان تو هان‌جونگ دیگه خطی نبود؛ فقط لحظه‌هایی بود که با هم نفس می‌کشیدن. اتاق حالا پر از گل‌های صورتی شده بود؛ لاله‌های پاستیلی که زیر نور UV مثل قلب‌های کوچک می‌درخشیدن، رزهای صورتی که عطر شیرین و ملایمشون تو هوای سنگین و فلزی اتاق می‌پیچید و با بوی چرم تهیون قاطی می‌شد، شکوفه‌های گیلاس نئونی که برگ‌هاشون نرم بود و وقتی باد خفیف سرورها می‌وزید، آروم تکون می‌خوردن.

عطر گل‌ها حالا همه جا بود، مثل یه پتو گرم دورشون، و هر بار که تهیون برمی‌گشت، اول نفس عمیق می‌کشید، انگار این بو تنها چیزی بود که خستگیش رو می‌شست.

اون شب، برق قطع شده بود. فقط نور UV گل‌ها که صورتی ملایم و آرام می‌داد، مثل یه قلب بزرگ که برای هر دوشون می‌زد، و چند شمع الکترونیکی قدیمی که تهیون روشن کرده بود؛ نور نارنجی و لرزانش روی صورتشون سایه‌های نرم می‌انداخت.

صدای بارون اسیدی روی سقف زیرزمینی مثل یه لالایی خشن و دور می‌اومد، اما تو اتاق، فقط صدای نفس‌هاشون بود و زمزمه خفیف سرورها.

تهیون تازه از یه ماموریت سخت برگشته بود. لباسش هنوز خیس بارون اسیدی بود، بوی فلز سوخته و خون تازه توش پیچیده بود. یه خراش عمیق‌تر روی بازوش بود، خون خشک‌شده دورش قهوه‌ای تیره شده بود. نشست روی تخت، شونه‌هاش افتاده، سرش رو گرفت تو دستاش، نفس‌هاش سنگین و نامنظم؛ انگار وزنه‌ای روی سینش بود.

بومگیو کنار گلدون‌ها بود، داشت یه لاله صورتی تازه رو نوازش می‌کرد؛ انگشتاش آروم روی برگ‌های مخملی و خنک می‌کشید، عطر شیرینش تو بینیش می‌پیچید و اشک تو چشماش جمع می‌شد از زیباییش.

چرخید، دید تهیون این‌قدر درهم و خستست، قلبش فشرده شد. آروم رفت سمتش، نشست کنارش روی تخت؛ فاصلشون فقط چند سانت، گرمای بدن تهیون مثل یه موج نرم بهش رسید، بوی بارون و خودش تو بینیش پیچید.

"دوباره زخمی شدی... بذار تمیز کنم، لطفا."

تهیون سرش رو تکون داد، صداش گرفته و خسته، انگار از ته وجودش می‌اومد.

"مهم نیست. عادت کردم..."

بومگیو دستش رو آروم گذاشت روی بازوش، نزدیک زخم، پوست گرم و خشک تهیون زیر انگشتاش لرزید خفیف، مثل اینکه این لمس براش هم درد داشت هم آرامش. 

"نه، مهمه. تو برام مهمی. هر زخمت، هر خستگیت... انگار روی قلب منه."

تهیون نفس عمیق کشید، نگاهش رو ازش گرفت، به گل‌ها خیره شد؛ به لاله‌های صورتی که تو نور UV مثل ستاره‌های کوچیک می‌درخشیدن، عطرشون دورشون می‌پیچید. 

"این گل‌ها... بیشتر از هر موقع این زیر زنده موندن. به خاطر تو. به خاطر اینکه هر روز مراقبشونی، انگار داری بهشون نفس می‌دی..."

بومگیو لبخند کم‌رنگی زد، دستش رو بیشتر فشار داد، گرمای پوستش تو انگشتاش پیچید. 

"به خاطر ما. تو بذر می‌آری، من مراقبشونم. با هم زنده‌شون نگه داشتیم. مثل اینکه... با هم زنده‌ایم."

سکوت شد؛ سکوت گرم و سنگین، پر از عطر گل و بوی بارون روی لباس تهیون. تهیون دستش رو آروم گذاشت روی دست بومگیو، نه برای عقب کشیدن، برای نگه داشتن. انگشتاش دور مچش حلقه شد، گرم و محکم، اما لرزون، انگار می‌ترسید این لحظه بشکنه. 

"قبل از تو... هیچی زنده نگه نمی‌داشتم. فقط می‌کشتم، برمی‌گشتم اینجا، تنها، با بوی خون روی دستام و تاریکی تو سینم. من بعضی موقع ها گل میخریدم و بهش می‌رسیدم... چون می‌خواستم فکر کنم به جز کشتن کار دیگه ای هم بلدم. اما حالا... وقتی در رو باز می‌کنم و عطر گل‌ها می‌پیچه تو بینیم، اول بهشون نگاه می‌کنم، بعد به تو. و حس می‌کنم... یه چیزی تو سینم دوباره می‌زنه. چیزی که فکر می‌کردم سال‌ها پیش مرده، با خانوادم مرده."

بومگیو قلبش تندتر زد، اشک تو چشماش جمع شد، دست دیگش رو گذاشت روی دست تهیون، هر دو دستش رو نگه داشت؛ گرمای پوستشون قاطی شد. 

"منم همین حس رو داشتم. همه بهم میگفتن بدن ضعیفی دارم و توی کپسول زندانیم کردن، از چیزایی که میتونستم خودم تجربه کنم، دورم نگه داشتن تا زنده بمونم... تا بتونم کد بزنم و براشون بخونم.... تو کپسول، وقتی همه اون آدم ها بهم لبخند میزدن هیچ حسی نداشتم تا اون روز که دیدم چشمای خسته و غمگین تو بدون لبخند دیدم و دربارت کنجکاو شدم. فقط تو رو داشتم... از دور، تو ویدیوها، تو استریم‌ها. تو تنها کسی بودی که بهم حس زنده بودن می‌داد، حتی وقتی فقط نگاهت می‌کردم. حالا اینجایی، نزدیک، واقعی... هر بار که برمی‌گردی، راحت تر نفس می‌کشم، انگار قلبم منتظر صدای پات بوده."

تهیون سرش رو بلند کرد، بالاخره به چشماش نگاه کرد؛ چشماش تو نور شمع الکترونیکی براق و نرم‌تر از همیشه، پر از چیزی که تا حالا پشت اخم قایم کرده بود، پر از درد و امید همزمان.

تهیون لبخند کمرنگی زد و پیشونیش رو آروم به پیشونی بومگیو چسبوند، نفسش گرم و سنگین روی صورتش، بوی بارون و عرق و چرم نزدیک‌تر از همیشه، عطر گل‌ها دورشون مثل یه آغوش نرم بود.

"نمی‌تونم کلمه‌هاش رو بگم... عادت ندارم. من قاتلم، دستام پر از خونه اما وقتی به تو نگاه می‌کنم... حس می‌کنم پاک‌ترم. تو تنها چیزی‌ای که تو این شهر لعنتی برام مهمه. بیشتر از انتقام، بیشتر از سیاه و لاله های قرمزم، بیشتر از نفس کشیدنم. نمی‌ذارم چیزیت بشه. حتی اگه خودم تموم بشم، تو رو زنده نگه می‌دارم..."

بومگیو اشک ریخت، اما لبخند زد؛ لبخند واقعی، گرم، پر از نور. نفسش لرزید.

"می‌دونی... تو هم برام همه چیزی. من بخاطر تو تونستم از کپسول فرار کنم، از تنهایی، از دروغ. حالا با تو، حتی تو این زیرزمین، حس می‌کنم تو بهارم."

تهیون چشماش رو بست، پیشونیش رو بیشتر فشار داد، دستش دور مچ بومگیو سفت‌تر شد؛ انگار می‌ترسید این لحظه تموم بشه، انگار می‌خواست همه احساسش رو تو این لمس بگه.

نفسشون قاطی شد، گرمای بدنشون تو فاصله کم مثل یه پتو دورشون، عطر گل‌ها و بوی بارون قاطی، قلب‌هاشون هماهنگ می‌زد. 

"تا وقتی نفس می‌کشم... ازت مراقبت میکنم بومگیو."

بومگیو زمزمه کرد، اشک روی گونش ریخت، اما لبخند گشادتر شد‌.

سکوت شد؛ سکوت پر از احساس، پر از تنش شیرین، پر از عشقی که تو نگاه و لمس و نفس گفته شده بود، عمیق‌تر از هر کلمه‌ای. دستاشون تو هم قفل شده بود، پیشونی به پیشونی، قلب به قلب. 


Report Page