Pink Phantom's lament
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,سئول، سال ۲۱۴۱؛
سی سال بعد از «جنگ هوش مصنوعی دوم» که تقریباً نیمی از جمعیت کره رو نابود کرده بود. اون جنگ وقتی شروع شد که چهار چایبول بزرگ – هیوندای-سامسونگ، الجی-اسکی، لوت-پوسکو و کاوائو-نِیوِر – هوش مصنوعیهای خودشون رو علیه هم به کار گرفتن. وقتی گرد و خاک خوابید، دولت سقوط کرد و چایبولها جای پادشاه نشستن. حالا کشور به چهار «قلمرو سایبر» تقسیم شده، هر کدوم با رئیس خودش که بهش میگن «تایکون». قانون؟ فقط کد و شمشیر نوری وجود داشت.
شهر دو تیکه شده بود؛ نئو-هانیانگ، شهر شناور بالای ابرها، جایی که آسمانخراشها روی پلتفرمهای ضدجاذبه معلقن. خیابانهاش پر از باغهای عمودی هولوگرامیه که شکوفههای گیلاس نئونی ۳۶۵ روز سال میدرخشن. هوا تمیزه، فیلترشده، اما فقط برای کسایی که ایمپلنت سطح طلایی دارن. پایینتر نگاه کنی، فقط مه اسیدی و نور قرمز برجها رو میبینی.
هانجونگ، پایین شهر واقعی، روی زمین قدیمی سئول. جایی که بارون اسیدی ۲۴ ساعته میباره، چون لایه اوزون دیگه وجود نداره. کوچهها پر از بازار سیاه ایمپلنت دستدومه، رباتهای فراری که برق دزدی میخورن، گنگهای موتورسوار با ماسکهای LED که به جای صورت، جمجمه دیجیتال نشون میدن. برق قطع و وصل میشه، نئونهای شکسته سوسو میزنن، و بوی فلز سوخته و غذای خیابانی مصنوعی همه جا پیچیده.
توی زیرزمین مخفی چایبول هیوندای-سامسونگ، طبقه منفی ۱۷؛ هوا سرد و سنگین بود، پر از بوی ضدعفونیکننده تند و فلز یخزده. دیوارها از آلیاژ خاکستری مات بودن، هیچ انعکاسی نداشتن، انگار نور رو میبلعیدن. فقط صدای پمپهای اکسیژن میاومد، یه ریتم منظم و بیرحم، مثل ضربان قلب یه ماشین غولپیکر.
نور کمرنگ آبی-صورتی از کپسولها میتابید و سایههای بلند روی زمین میانداخت. بوی مایع نگهدارنده، شیرین و مصنوعی توتفرنگی، همه جا پیچیده بود، طوری که آدم احساس میکرد داره تو یه آبنبات غولپیکر غرق میشه.
وسط اتاق، کپسول عمودی بومگیو ایستاده بود، شفاف و بلند، پر از مایع صورتی غلیظ که زیر نور کم میدرخشید.
بومگیو داخلش شناور بود. پوستش سفیدِ تقریباً شفاف، رگهای آبی زیرش معلوم. موهای قهوهایش تو مایع مثل ابرهای نرم معلق بودن. هدفون بزرگ صورتی دور گردنش آویزون بود، لباس سفید اورسایزش خیس خورده و به بدن لاغر و شکنندهش چسبیده بود. انگشتاش بیحرکت، اما چشماش پر از زندگی، خیره به صفحه هولوگرامی جلوش.
صفحه، ویدیوی کانگ تهیون رو صدها بار پخش کرده بود. صدای غرش بارون اسیدی، صدای شمشیر نوری که هوا رو میشکافت، صدای نفسهای سنگین تهیون تو کوچههای هانجونگ. بومگیو هر بار که میدید، قلبش تندتر میزد، طوری که سنسورهای کپسول هشدار خفیف میدادن.
قلب بومگیو تند میزنه، طوری که سنسورهای کپسول هشدار خفیف میدن.
"چرا هر دفعه که میبینمت، انگار یکی دستش رو تو سینهم فرو کرده و قلبمو فشار میده؟ تو حتی نمیدونی من کیم..."
چشماش رو تنگ کرد، نفس عمیقی کشید؛ تا جایی که تو مایع میشد.
"دیگه بسمه. نمیتونم فقط نگاه کنم. من فقط یه هولوگرام نیستم... من انسانم. دلم میخواد حس کنم، درد بکشم، نفس بکشم... حتی اگه بسوزم."
صفحه رو لمس کرد، انگشتاش روی هوا لرزید.
"اگه بیرون برم چی؟ بارون اسیدی پوست رو میخوره، گنگها با موتورهاشون آدمو زیر میگیرن، هوا پر از دود و فلزه... ولی اگه بمونم؟ تا ابد همینجام. لبخند بزن، آهنگ بخون، برای میلیونها نفری که هیچوقت منو واقعی نمیبینن."
مکث کرد، دوباره به تصویر تهیون نگاه کرد؛ صورت سردش زیر نور قرمز نئون.
"تهیون هیونگ... تو داری میجنگی. تو زندهای. منم میخوام زنده باشم. حتی اگه فقط یه لحظه."
لبخند تلخی زد. صدا خشدار و گرفته بود. نمیدونست تهیون ازش بزرگتره یا نه اما تو ذهنش همیشه هیونگه؛ قوی، دستنیافتنی، کسی که تو دنیای واقعی زندگی میکنه.
"خب سیستم جون، وقتشه بری کنار. من دیگه نمیخوام عروسکت باشم."
انگشتاش روی صفحه رقصیدن. خطوط کد سبز تو هوا ظاهر شدن، سریع و دقیق. هک کردن براش مثل نفس کشیدن بود. هشدار قرمز چشمک زد. صدای خشک و مکانیکی هوش مصنوعی آزمایشگاه پیچید.
"هشدار. دسترسی غیرمجاز تشخیص داده شد. پروژه فانتوم، بازگشت به حالت خواب فوری."
بومگیو خندید، صدای خندش حبابهای ریز ساخت.
"نه دیگه، خواب تموم شد. من بیدار شدم~"
قفل شکست. در کپسول با صدای هیس بلند باز شد.
مایع صورتی مثل سیل روی زمین فلزی ریخت، غلیظ و گرم، بوی شیرین توتفرنگی غلیظتر شد.
"تهیون هیونگ..."
بومگیو سرفه کرد، سرفههای خشن و دردناک. اولین نفس واقعی بعد از ۱۱ سال ریههاش رو سوزوند. زانو زد، دستاش رو به زمین سرد چسبوند. کف دستش یخ کرد.
"آخ... هوا... چقدر تیز و سرده... این یعنی زنده بودن؟"
دست دراز کرد، عصای هولوگرامی صورتیش رو از کنار کپسول برداشت. انگشتاش دورش لرزیدن.
"بیا عزیزم، وقتشه پاشیم بریم."
دکمه رو فشار داد، عصا روشن شد، نور صورتی ملایم همه جا رو گرم کرد. با کمکش بلند شد، پاهاش مثل شاخههای خشک میلرزیدن، عضلاتش فریاد میزدن. نگاه آخر به کپسول خالی انداخت. مایع صورتی هنوز روی زمین پهن بود و نور رو منعکس میکرد.
"خداحافظ خونه قدیمی. دیگه برنمیگردم. قول میدم."
به صفحه نگاه کرد که هنوز عکس ثابت تهیون رو نشون میداد.
"تهیون هیونگ... من دارم میام پیشت. امیدوارم از دیدن یه فراری صورتی عصبانی نشی."
در مخفی رو هک کرد، راهروهای تاریک و سرد باز شدن. بوی فلز و رطوبت بیشتر شد. دوربینها یکی یکی خاموش شدن. وقتی به در خروجی رسید، ایستاد. دستش روی دستگیره لرزید.
"اگه نتونم راه برم؟ اگه بیفتم و دیگه بلند نشم؟ اگه..."
نفس عمیق کشید، بوی بارون اسیدی از زیر در میاومد داخل.
"نه. حتی اگه فردا بمیرم... به عنوان انسان میمیرم~"
در رو هل داد. بارون اسیدی مثل سوزن روی صورت و دستاش فرو ریخت. پوستش فوراً گزگز کرد، تاولهای ریز زد. بوی فلز سوخته، دود موتورهای گنگها، غذای خیابانی تقلبی توی هوا پیچیده بود. دورتر، نئون شکسته یه مغازه سوسو میزد: "ایمپلنت دستدوم – فقط امشب تخفیف". صدای غرش موتور و فریادهای خشن از کوچه بغلی میاومد.
بومگیو سرش رو بالا گرفت، چشماش رو بست. بارون صورتش رو شست، اشک و بارون قاطی شدن.
"آخ... میسوزه... ولی... خوبه. این درد یعنی من اینجام. واقعا اینجام."
لبخندش بزرگتر شد، دنداناش زیر نور نئون برق زد.
"آزادم... بالاخره آزادم~"
عصا رو محکمتر گرفت، قدم اول رو تو کوچههای خیس و تاریک هانجونگ گذاشت. پاهاش میلرزیدن، اما نیفتاد.
"تهیون هیونگ... صبر کن. دارم میام پیشت."
برج ۷۷ طبقه نئو-هیوندای، گانگنام شناور؛
بالای ابرهای قرمز و سمی، جایی که نئو-هانیانگ مثل یه جزیره شیشهای و فلزی تو آسمون معلق لود. برج مثل یه تیغه بلند و براق بود، سطحش پر از پنلهای هولوگرامی که لوگوی هیوندای-سامسونگ رو به رنگ آبی نئونی نشون میدادن و هر چند ثانیه تغییر شکل میدادن.
باد شدید دور برج میپیچید، صدای زوزش حتی تو لابی هم میاومد، انگار یه هیولای نامرئی داشت دور ساختمان میچرخید. هوا اینجا فیلترشده و سرد بود، بوی فلز تمیز، عطر گرونقیمت و یه کم اوزون مصنوعی توش میپیچید. کف لابی از شیشه شفاف ضخیم ساخته شده بود؛ وقتی پایین نگاه میکردی، فقط مه قرمز اسیدی و نورهای سوسوزن هانجونگ دیده میشد، انگار دنیا پایین یه جهنم زنده و خیس بود که هر لحظه ممکن بود بالا بیاد و همه چیز رو ببلعه.
بومگیو با سختی و خستگی رسیده بود. ساعتها تو بارون اسیدی هانجونگ راه رفته بود، پاهاش هنوز میسوزن، تاولهای ریز روی گردن و دستاش قرمز و دردناک شده بودن. هودی خاکستری ای که از روی زمین کثیف برداشته بود، سنگین از آب و موهای بلندش به پیشونی و گونههاش چسبیده بود. نفسنفس میزد و هر نفسش بوی فلز سوخته پایینشهر رو یادش میآورد.
عصای هولوگرامیش نور ضعیف صورتی میداد، هر قدمش روی کف شیشهای لابی صدا میداد. تاک... تاک... و لرزشش تو پاهاش میپیچید. عرق سرد روی کمرش نشسته بود، قلبش مثل طبل میکوبید. لابی تقریباً خلوت بود، فقط دو نگهبان با ایمپلنت چشمی قرمز که مثل ربات اسکن میکردن و صدای گامهای مکانیکیشون تو فضای بزرگ میپیچید. بومگیو سیستم ورودی رو هک کرده بود، دوربینها یه لوپ قدیمی از یه راهرو خالی نشون میدادن.
اون ته لابی، تهیون رو دید. واقعی بود. خیلی واقعیتر از ویدیوها.
کانگ تهیون، ۲۳ ساله، آخرین بازمانده خاندان کانگجو کانگ بود. موهای مشکیش تو باد مصنوعی لابی تکون میخورد، کت بلند چرمش هنوز خیس بارون پایینشهر بود و بوی چرم و دود موتور میداد. کاتانای نوری قرمز خاموش تو کمربندش آویزون بود، ایمپلنت دست راستش زیر آستین برق نقرهای میزد. صورتش سرد و بیحالت، اخم عمیق بین ابروهاش، چشماش زیر نور سفید لابی مثل دو تیکه یخ سیاه میموند.
تهیون قبلا اجراهای Pink Phantom رو دیده بود؛ تو بارهای کثیف و دودگرفته هانجونگ، وقتی بعد از ماموریتهای خونی میرفت یه گوشه بشینه و الکل تقلبی بخوره.
صفحههای شکسته و پر از خط، هولوگرام صورتی که ناگهان روشن میشد و آهنگ شاد پخش میکرد. همون صورت زیبا، همون لبخند همیشه، همون صدای شیرین. مردم دور صفحه جمع میشدن، چشماشون برق میزد، فراموش میکردن که فردا ممکنه زیر بارون اسیدی بمیرن.
تهیون اما متنفر بود. چون میدونست این دروغه. چایبولها Pink Phantom رو ساخته بودن تا مردم رو آروم نگه دارن، تا فکر نکنن به انقلاب، به انتقام. همون چایبولهایی که ده سال پیش خانوادش رو قتلعام کردن. هر بار که هولوگرام صورتی ظاهر میشد، تهیون مشتش رو گره میکرد و زیر لب غرغر میکرد.
"دروغ صورتی لعنتی."
تهیون داشت میرفت سمت آسانسور مخفی؛ یه در فلزی ساده و خاکستری دیوار که فقط با اسکن DNA باز میشد. بومگیو نفسش بند اومد.
"همونه... تهیون هیونگ..."
زیر لب گفت، صداش لرزید از هیجان و ترس.
تهیون در رو باز کرد و رفت داخل. بومگیو بدون فکر دوید؛ پاهاش درد وحشتناک گرفت، عصا به زمین شیشهای کوبیده شد، صدای بلند تاکتاکتاک تو لابی پیچید. نگهبانا سرشون رو چرخوندن، اما سیستم هکشده هنوز کار میکرد. بومگیو درست قبل از بسته شدن درها پرید داخل آسانسور کوچیک و فلزی.
فضا تنگ بود، شش متر مربع، دیوارها سرد و خاکستری، بوی فلز و برق سوخته. تهیون چرخید، چشماش تنگ شد، دستش فوری رفت سمت دسته کاتانا. ایمپلنت دستش برق زد.
"تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟"
بومگیو نفسنفس میزد، پشتش به دیوار سرد چسبید، فلز یخزده از لباس خیسش رد شد و تنش رو لرزوند. میدونست تهیون Pink Phantom رو میشناسه، درسته هولوگرامش فقط روی صفحات بود اما میتونست فقط از طریق هولوگرامش اطلاعات کسایی که بهش نگاه میکنن رو بدست بیاره و اینطوری با تهیون آشنا شد.
بومگیو کمی ترسید. نکنه تهیون تحویلش بده؟ نمخواست برگرده به اون کپسول. برای همین سعی کرد مثل ربات رفتار کنه. نفسش رو منظم کرد، لبخند مصنوعی و گشاد زد، صداش رو مکانیکی و یکنواخت کرد، چشماش رو هم ثابت نگه داشت.
"سلام کاربر عزیز. من Pink Phantom هستم، نسخه ۸.۷. خوشحالم که شما را ملاقات میکنم. آیا درخواست خاصی دارید؟ اجرا، آهنگ، یا رقص هولوگرامی؟"
تهیون اخمش عمیقتر شد، بو کشید؛ بوی بارون اسیدی، عرق واقعی، پوست سوخته از اسید از بومگیو میاومد، نه بوی عطر مصنوعی و تمیز هولوگرامها. قدم جلو گذاشت، آسانسور شروع کرد به حرکت، صدای آرام موتور ضدجاذبه تو فضای تنگ پیچید.
"دروغ نگو. Pink Phantom فقط هولوگرامه. چایبولها تو رو فرستادن جاسوسی کنی؟ یا کشتن من؟"
بومگیو هنوز نقش بازی میکرد، سرش رو کمی کج کرد، مثل رباتهای قدیمی.
"من فقط یک برنامه سرگرمی هستم، کاربر. هدفم شاد کردن شماست. لطفاً عصبانی نشوید~ میتونم آهنگ مورد علاقهتون رو پخش کنم."
تهیون نزدیکتر شد، بوی چرم و دود ازش میاومد. چشماش بومگیو رو اسکن کرد، از موهای خیس تا عصای صورتی که روی زمین افتاده بود.
"تو... واقعی به نظر میرسی. خیلی واقعی. چرا بوی بارون اسیدی میدی؟ هولوگرامها که خیس نمیشن."
بومگیو قلبش تندتر کوبید، اما لبخندش رو نگه داشت.
"خطای گرافیکی موقت. لطفاً نادیده بگیرید، کاربر عزیز."
تهیون دستش رو دراز کرد، انگار میخواست صورتش رو لمس کنه، اما یهو... همه چی خاموش شد. یه انفجار خفیف و دور شنیده شد، بعد لرزش شدید. EMP یاکوزاهای پایینشهر به برج زده بود. همه سیستمها مردن.
آسانسور با تکون وحشتناک ایستاد، بین طبقهها گیر کرد. نور سفید خاموش شد، فقط نور قرمز اضطراری روشن شد؛ قرمز تیره و غلیظ، مثل خون خشکشده روی دیوارها. هوا فوری سنگین و خفه شد، دما شروع کرد پایین اومدن. صدای بارون اسیدی روی سقف فلزی آسانسور مثل هزار طبل میکوبید، بمبمبم، انگار دنیا داشت از بالا میریخت روشون.
بومگیو تعادلش رو از دست داد، عصاش با صدای فلزی افتاد زمین. نفسش بند اومد، دستش رو به دیوار گرفت.
تهیون مشتش رو به در کوبید، صدای کوبش تو فضای تنگ پیچید، اما هیچی تکون نخورد.
"لعنتی... گیر کردیم."
بومگیو آروم نشست روی زمین سرد و فلزی، پاهاش رو جمع کرد زیر هودیش، هنوز سعی میکرد نقش بازی کنه، اما صداش دیگه لرزید.
"سیستم... خطای جدی تشخیص داده شد. لطفاً صبر کنید تا تعمیر..."
آسانسور مخفی، بین طبقههای ۴۲ و ۴۳ برج نئو-هیوندای گیر کرده بود. فضای تنگ و خفهکننده، فقط شش متر مربع فلز تقویتشده با لایههای ضد EMP که حالا کاملاً بیفایده بودن. دیوارها پر از پورتهای دیتا خاموش، کابلهای فیبر نوری مرده که گاهی جرقههای ریز آبی میزدن.
هوا رقیق و سنگین بود؛ سیستم تهویه کامل قطع شده بود و اکسیژن کمکم کم میشد؛ هر نفس یه کم سختتر از قبلی، انگار یکی داشت با دست آهنی گلوت رو فشار میداد. دما به زیر صفر رسیده بود، بخار نفس روی دیوارها یخ میزد و لایه ضخیمی از برفک مصنوعی میساخت، طوری که انگشت اگه به دیوار میخورد، میچسبید.
صدای بارون اسیدی روی سقف فلزی مثل هزار گلوله ریز و بیرحم میکوبید، بمبمبم. بیوقفه، همراه با زمزمه خفیف و گاهبهگاه جرقههای کابلهای مرده تو دیوارها که نور قرمز رو برای یه لحظه روشنتر میکردن.
بومگیو روی زمین سرد و فلزی نشسته بود، پاهاش رو جمع کرده بود زیر هودی خیس و سنگینش که حالا کاملاً با برفک پوشیده شده بود و مثل یه پتو یخزده به بدنش چسبیده بود. ایمپلنتهای کوچک پشت گوشش؛ فقط برای اتصال به کپسول و شبکه چایبول، سرد و خاموش بودن، اما پوست گردن و دستاش از تاولهای اسیدی هنوز گزگز میکرد و قرمز بود.
عصای هولوگرامی صورتیش کنارش افتاده بود و نورش کمسو و لرزان میزد، مثل یه قلب مصنوعی که داره از کار میافته. دنداناش به هم میخورد، بدنش بعد از سالها زندگی تو مایع گرم کپسول، به این سرمای سایبری عادت نداشت، انگار استخونهاش داشت یکی یکی یخ میزد.
تهیون روبهروی در ایستاده بود، مشتش رو چند بار به پنل کنترل کوبیده بود؛ پنل هکشدهای که حالا فقط خطای قرمز چشمکزن "SYSTEM FAILURE – EMP DETECTED – NO SIGNAL" نشون میداد و هر بار که ضربه میخورد، یه جرقه ریز میپرید.
کاتانای نوری قرمز خاموش تو دست چپش بود، ایمپلنت دست راستش؛ یه مدل نظامی قدیمی با تیغههای مخفی، مدارهای نانویی و سنسورهای حرارتی، دیگه هیچ برقی نمیزد، EMP همشون رو سوزونده بود. اخمش عمیقتر از همیشه بود، نفسهای بم و کنترلشدهش تو سکوت شنیده میشد، بخار سفید از دهنش بیرون میزد و سریع یخ میزد.
اولین ساعتها فقط سکوت بود و صدای بارون.
بومگیو آروم و با دستای لرزون هدفون بزرگ صورتیش رو از گردنش برداشت، اسپیکر کوچیکش رو فعال کرد؛ یه آهنگ لو-فای قدیمی پخش شد، سینتیسایزرهای نئونی نرم، بیتهای آهسته و نویز دیجیتال قاطیشده، همون آهنگایی که تو بارهای زیرزمینی هانجونگ پخش میشدن و مردم رو برای چند دقیقه از واقعیت فراری میدادن.
تهیون چرخید، ایمپلنت چشمی قرمز خاموشش زیر نور اضطراری برق زد، صداش بم و خشن بود.
"اون نویز لعنتی رو قطع کن، قبل از اینکه خودم اسپیکرتو پودر کنم و بندازمش تو حلقت. نمیخوام تو این قوطی فلزی با آهنگای چایبولیت دیوونه بشم."
بومگیو لبخند مصنوعی و گشاد زد، صداش رو مکانیکی و یکنواخت کرد، چشماش رو هم ثابت نگه داشت.
"متاسفم کاربر عزیز. این موسیقی برای کاهش استرس در شرایط بحرانی طراحی شده. آیا مایلید ولوم را کم کنم یا آهنگ دیگری پخش کنم؟ شاید یه تراک جدید از آرشیو Pink Phantom؟"
تهیون قدم جلو گذاشت، سایه بلندش روی بومگیو افتاد. بوی چرم کهنه، روغن اسلحه، دود ایمپلنت سوخته و یه کم بارون اسیدی ازش میاومد؛ بوی واقعی یه قاتل پایینشهری.
"گفتم قطع کن. نمیخوام صدای دروغای چایبول رو بشنوم."
بومگیو اسپیکر رو خاموش کرد، سکوت سنگینتر شد. فقط صدای بارون و جرقههای گاهبهگاه کابلها. تهیون زانو زد روبهروش، فاصلهشون کمتر از یه متر شد.
"تو ربات نیستی."
صدا بم و قاطع بود، انگار حکم صادر میکرد.
"رباتها اینقدر نمیلرزن. رباتها بوی اسید و عرق واقعی نمیدن. چیپ شناسایی نداری. ایمپلنت نداری. ضربان قلبت... میشنومش از این فاصله، مثل یه موتور قدیمی که داره میزنه و داره میمیره."
دست ایمپلنتشدش رو جلو برد، انگشتای فلزی پوستی سردش روی گردن بومگیو نشست؛ درست روی شریان کاروتید، جایی که نبض تند و نامنظم میزد. پوست بومگیو داغ شد زیر لمس یخزدهش، تنش لرزید.
"انسانی. بدون هیچ آپگرید. واقعیتر از هر چیزی که تو این شهر لعنتی دیدم."
بومگیو خشکش زد. نقشش شکست. لبخند مصنوعیش پرید، اشک تو چشماش جمع شد و یکی یکی ریخت پایین و روی گونهش یخ زد. ترس مثل ویروس تو رگهاش پخش شد.
"لطفا... لطفا به چایبولها نگو. اونا منو پیدا میکنن..."
صداش لرزید، واقعی و گرفته، خشدار از گریه.
"من فرار کردم. نمیخوام برگردم به اون کپسول، به اون شبکه، به اون اجرا های بیپایان تو استریمهای سیاه. هر روز لبخند، آهنگ، برای میلیونها نفری که هیچوقت منو واقعی نمیبینن. من انسانم، تهیون هیونگ. کمکم کن فرار کنم."
تهیون یه دستش رو عقب کشید، انگار لمسش برق بهش زده باشه. چشماش تنگ شد، اخمش عمیقتر، ایمپلنت چشمیش سعی کرد اسکن کنه اما فقط خطا داد.
"هیونگ؟!"
صدا بلند و خشمگین بود، تو فضای تنگ مثل یه شوک الکتریکی پیچید و جرقهای از دیوار پرید.
"به من نگو هیونگ! من هیونگ تو نیستم، لعنتی! چند سالته که اینجوری صدام میکنی؟! دیوونهای؟!"
بومگیو ماتش برد، اشک از چهرهش میریخت و روی زمین یخ میزد.
"من... فکر کنم... بزرگترم... فقط... تو ویدیوها، تو استریمهای زیرزمینی، اینقدر قوی و بزرگ به نظر میرسیدی... تو کوچههای هانجونگ با گروه های کاکائو میجنگی، کاتانات هوا رو میشکافه، رباتهای امنیتی رو تیکهپاره میکنی... ناخودآگاه گفتم... ببخشید... نمیخواستم عصبانیت کنم... فقط عادت کردم به این اسم..."
تهیون بلند شد، رفت اونور آسانسور، مشتش رو به دیوار کوبید؛ صدای کوبش فلزی تو فضا لرزید و یه ترک کوچک روی پنل کنترل انداخت، جرقهای ریز پرید و بوی فلز سوخته پخش شد.
"دیوونه شدی کاملا؟ منو میشناختی؟ شبکه سیاه... دوربین مداربسته رو هک کردی و دنبال من اومدی تا اینجا؟ چرا؟! چایبولها تو رو به عنوان تله فرستادن؟!"
بومگیو سرش رو پایین انداخت، موهای خیسش روی صورتش ریخت و بخار نفس روش یخ زد.
"نه... تله نيستم... چون ویدیوهات رو صدها بار دیدم، تو کپسول، تو شبکه داخلیشون. تو تنها چیزی بودی که واقعی به نظر میرسید... تو آزادی... من فقط... میخواستم بدونم آزادی چه مزهای داره."
سکوت شد. فقط صدای بارون و جرقههای گاهبهگاه کابلهای مرده. تهیون اول هیچی نگفت. رفت گوشه، پشتش رو به دیوار داد و نشست. سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اما دستش روی دسته کاتانا سفت بود.
"آزاد؟ انگار خوب دربارم تحقیق نکردی، من قاتلشونم. برای هیوندای-سامسونگ کار میکنم. اگه بفهمن تو اینجایی، دستور میدن بکشمت. تو براشون فقط یه دردسر صورتی دیگهای."
بومگیو چشماش گرد شد، اشک بیشتر ریخت.
"قاتل...؟ یعنی... تو برای اونا آدم میکشی؟ همون چایبولهایی که منو تو کپسول نگه داشتن؟"
تهیون نگاهش کرد، صداش یخزده و تلخ بود.
"آره. یا میکشم، یا منو میکشن. این شهر اینجوریه. سیاه و قرمز. هیچ صورتیای واقعی نیست."
دوباره بینشون سکوت شد و سرما بیشتر شد. بومگیو دیگه نمیتونست تحمل کنه.
"سردمه... خیلی سردمه... انگار دارم فریز میشم... بدنم عادت نداره..."
تهیون اول بیتفاوت موند، چشماش بسته بود. اما وقتی صدای دندانای بومگیو بلندتر شد و بدنش شروع کرد به لرزیدن غیرقابل کنترل، آه کشید عمیق و عصبی. بلند شد، کت چرم بلندش رو درآورد؛ هنوز گرم از بدنش، با بوی دود ایمپلنت و بارون، و انداخت روی شونههای لاغر بومگیو.
"خفه شو. فقط چون نمیخوام جنازه ای اینجا بمونه و بوی گند بده تو این قوطی فلزی لعنتی."
بومگیو کت رو محکمتر دور خودش پیچید، بوی تهیون پر کرد بینیش؛ چرم، دود، یه کم خون قدیمی از ماموریتهای قبلی. گرم بود، واقعی تو این دنیای سرد سایبری. سرش رو ناخودآگاه گذاشت روی شونه تهیون که حالا کنارش نشسته بود.
"ممنون... تهیون..."
چند ساعت دیگه گذشت، سرما کمتر شد اما هنوز خفهکننده بود. بومگیو ناگهان عصاش رو برداشت، نور صورتی قویتر شد، چشماش برق زد.
"من... میتونم آسانسور رو هک کنم. سیستم اضطراری رو ریاستارت کنم. دسترسی دارم، حتی تو حالت EMP."
تهیون اخم کرد، نزدیکتر شد.
"چطور؟ EMP همه چیز رو سوزونده. مدارها مردن."
بومگیو لبخند ضعیفی زد، اما جدی.
"یاوت رفته من Pink Phantomام. هسته اصلیشون بودم. دسترسی بکدور دارم. عصام یه هاب هکینگ مستقیمه. میتونم ژنراتور اضطراری رو فورس کنم."
تهیون نگاهش کرد، صداش آروم بود.
"پس چرا تا حالا نکردی؟"
بومگیو مستقیم به چشماش نگاه کرد، صداش جدی و لرزون اما محکم بود.
"چون شرط دارم. اگه آسانسور رو راه بندازم... قول بده کمکم کنی فرار کنم. نذاری چایبولها منو پیدا کنن. نذاری برگردم کپسول. تو قاتلشونی، قویای. میتونی منو مخفی کنی."
تهیون سکوت کرد طولانی، چشماش تنگ شد، دست Iیپپلنتشک گره کرد.
"اگه کمکت کنم، خودم هدف میشم. دستور میدن یکی دیگه منو بکشه."
بومگیو دست سردش رو گرفت، محکم فشرد.
"لطفاً... تو تنها کسی هستی که میتونه. تو بیشتر از من آزادی و قدرت داری. من هیچوقت آزاد نبودم."
تهیون به دستش نگاه کرد، بعد به چشماش؛ چیزی تو نگاهش شکست، یه ترک کوچک تو اخم همیشگیش.
"... باشه. قول میدم. کمکت میکنم."
بومگیو لبخند زد، واقعی و گرم، اشک شادی ریخت. سر عصا رو نزدیک کرد به پنل کنترل روی دیوار. یه پرتو صورتی نازک از نوک عصا بیرون اومد، به پورت دیتای مرده پنل خورد. هوا یه کم بوی اوزون سوخته داد، جرقههای ریز آبی و صورتی پریدن تو فضا. بومگیو چشماش رو تنگ کرد، تمرکز کرد.
"خب... پیدا کردم. مسیر پشتیبان کوانتومی هنوز زندهست، اما قفل شده با یه فایروال سهلایه بعد EMP. اول لایه امنیتی معمولی رو دور میزنم..."
تو هوا، خطوط کد سبز و صورتی ظاهر شدن؛ هولوگرام کوچیک، مثل یه صفحه مجازی که فقط بومگیو و تهیون میدیدن. انگشتاش روی هوا رقصیدن، کد مینوشت، سریع و دقیق.
"اینجا... یه باگ قدیمی تو سیستم اضطراری برجهای نئو-هیوندای هست. من خودم کشفش کرده بودم وقتی تو کپسول بودم. یه در پشتی که هیچوقت پچ نکردن، چون فکر میکردن کسی دسترسی مستقیم نداره."
یه جرقه بزرگتر پرید، پنل کنترل یه لحظه چشمک زد؛ خطای قرمز کمرنگتر شد. صدای خفیف زمزمه موتور از پایین شنیده شد. تهیون با تعجب نگاه کرد.
"لعنتی... داره کار میکنه."
بومگیو سر عصا رو مستقیم فشار داد به پنل. نور صورتی شدید شد، انگار یه لیزر نازک. بومگیو چشماش رو بست، تمرکز کامل داشت.
"ورود... شناسه Pink Phantom-Alpha... رمز... Sakura2141... فعالسازی دستی ژنراتور اضطراری... بایپس قفل EMP... ریاستارت کامل..."
چند ثانیه سکوت مطلق. فقط صدای بارون. بعد... یه لرزش شدید. آسانسور تکون خورد. صدای موتور قویتر شد، نور سفید کمکم از بالای پنل برگشت. هوا گرمتر شد، برفکها شروع کردن به ذوب شدن. پنل سبز شد.
"SYSTEM RESTART – ELEVATOR ONLINE"
بومگیو عصا رو پایین آورد، نفسنفس میزد، خسته اما پیروز.
"تموم شد... راه افتاد."
تهیون بهش نگاه کرد، اخمش کمتر شده بود، یه چیز جدید تو چشماش بود؛احترام، شاید.
"تو... واقعاً هستشونی. لعنتی، چایبولها اگه بدونن چی از دست دادن..."
بومگیو لبخند ضعیفی زد، دستش رو دراز کرد سمت تهیون.
"حالا نوبت توئه. قول دادی."