Pianist🎹

Pianist🎹

Luo

Prologue:


جئون جونگکوک نوازنده ای مشهور با محبوبیت بینظیر بین مردم کسی که بزور وقت خالی واسه کلاساش گیر میومد و بین همه بخاطر تواضع قابل تحسین بود روزی با پسری ملاقات میکنه که مجبور میشه روی دیگه ای از خودش رو نشون چیزی احتمالا هیچکس تا اونموقع ازش ندیده بود 


کیم تهیونگ پسر 20 ساله ای که بعد چندین دوره افسردگی تصمیم میگیره بعد 3 سال دوباره پیانو رو شروع کنه و چه کسی بهتر از جئون جونگکوک؟

Jeon jungkook

age: 33

Kim taehyung

age : 20

Pt3:

جونگی با لحن نرم تری درحالی که نگران و اشفته بود ادامه داد


- پسرم چرا اینجوری شدی هوم؟.. چی اذیتت میکنه قربونت بشم؟


تهیونگ پشت اپاش قایم شد که کوک رو نبینه و همچنان در حال گریه کردن بود.

- هق..هقق

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

جونگی با دیدن تهیونگ توی اون وضعیت نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و نگاهشو سمت کوک داد:


  - باهاش حرف میزنم .. ببخشید که تا اینجا اومدی ..زحمتت شد


اروم سر تهیونگ رو نوازش کرد و توی گوشش با مهربونی زمزمه کرد.


- بریم خونه هوم؟


همونطور که  دست جونگیو محکم گرفته بود با صدای ضعیفی از بین لباس خارج شد. 


- هوم.. هق..

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

کوک لبشو فشرد و نگاهشو سمت جونگی برد.


- بنظرم لازمه ببریش دکتر ..داره نگرانم میکنه..


دستت جونگی کشید.


- اپا بریم.. هق


- باشه پسرم


اروم سرشو بوسید و نگاهشو سمت جئون برد


- جئون ببخشید بابت تهیونگ. ..واقعا نمیدونم دلیلش چیه...ببخشید که توام اذیت شدی.. جبرانش میکنم .. فعلا ..


کوک دوباره نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و لبشو فشرد


- هوم..باوشه.. خبرشو بهم بده بعد..


جونگی سرشو به نشونه مثبت تکون داد و ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به رانندگی کردن و و زیر چشمی تهیونگ رو نگاه میکرد


- خب بگو بینم بچه‌‌.. چرا باز گریت اومد؟



در حالی که زانو هاشو بغل کرده بود و همچنان بغض داشت با صدای ضعیفی زمزمه کرد


- هیچی

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

نگاهشو سمت تهیونگ داد و کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:


- نمیشه که پسرم.. هربار با پیانو مواجه میشی میزنی زیر گریه..نمیخوای دلیلشو بگی؟


ساکت شده بود و دیگه جوابی نمیداد سرشو به شیشه تکیه داده بود و بیرون رو نگاه می‌کرد.


رد اشکاش روی گونه هاش خشک شده بود و چشماش بخاطر گریه پف دار و قرمز شده بود.


‌ مکثی کرد و ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.


- تهیونگ من.. اینجوری نکن .. قلب اپات میگیره وقتی تو ابنجوری ای ..اگه دلت نمیخواد ادامش بدی .. فقط بهم بگو..لازم نیست انقدر به خودت فشاد بیاری.. باشه؟


همونطور که بغض توی گلوش نشسته بود جواب اپاشو داد:


- نه .. میخوام بازم برم.. میخوام دوباره پیانو بزنم

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌

- پس چرا بعد کلاس مثل ابر بهار گریه میکنی هوم؟


لبشو گاز گرفت و با صدای لرزونش دوباره زمزمه کرد


- ه..هیچی…نمیدونم ..

اپا برو خونه دیگه…

‌ ‌ ‌ ‌‌‌

جونگی هنوزم نگران بود اما نمیتونست بیشتر به تهیونگ فشار بیاره و ترجیح داد تا وقتی خودش تصمیم به گفتنش کنه ساکت بمونه


- باشه پسرم..


بعد از چند مین رسیدن خونه


تهیونگ بدون اینکه حرفی با پاپاش که توی خونه متتظرش بود بزنه وارد خونه شد و به سمت اتاقش رفت روی تخت دراز کشید و پتو رو کشید روی سرش


بغضی که تا اون لحظه هنوز همراهش بود شکسته شد و اروم شروع به گریه کردن کرد


- هقق هقق


جونگی ماشینو پارک کرد و بعد از تهیونگ وارد خونه شد و روی مبل نشست و سیگارشو روشن کرد گریه های تهیونگ بد جور فکرشو درگیر کرده بود و نگرانیشو چند برابر می‌کرد.

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌

تهیانگی که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره در حالی که بی قرار توی خونه راه میرفت و لبشو گاز می‌گرفت با صدای نگرانی شروع به حرف زدن کرد.


- جونی نپرسیدی ازش؟


به سیگارش پک عمیقی زد و دودشو از بین لباش خارج کرد.


- جوابمو نمیده..

فقط گریه میکنه

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

نفسشو کلافه بیرون فرستاد و روبروی جونگی نشست.


- هوف.. اینجوری نمیشه که

دکتر بیاریم بالا سرش؟


نگاهشو سمت تهیانگ داد.


- استادی که قبلا بهش پیانو یاد میدادم باید پیدا کنیم

حتما اون میدونه قضیه چیه

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

با لحن ناراحتی با لبای اویزون حرف زد:


- اوهوم..اه.. اینجوری میببینمش قلبم تیکه تیکه میشه


- برو پیشش تاتا…

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

- باش..


تهیانگ سمت اتاق رفت و در زد اما هیچ جوابی از سمت تهیونگ نشنید.


همونطور که روی تخت خوابیده بود بدنش رو جمع کرده بود وسط گریه هاش خوابیده بود یا حداقل اینطور بنظر می رسید و این چیزی بود که خودش ترجیح میداد.


حداقل اگه تظاهر به خواب بودن می‌کرد مجبور نبود به اپا و پاپاش راجب چیزی جواب پس بده.

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌

تهیانگ چند ثانیه ای مکث کرد و بعد اروم درو باز کرد و وارد اتاق شد.

نشست کنار تخت تهیونگ و موهاشو از توی صورتش کنار زد.


- پسر قشنگ من..


با لمس شدن صورتش و موهاش توسط تهیانگ کمی به خودش لرزید و اروم چشماشو باز کرد.


- اه..


توی جاش نشست و رنگش پریده بود و نفس نفس میزد.


تهیانگ با دیدن ته لبشو فشرد با نگرانی پرسید.


- چیشده پسرم؟ خوبی هوم؟


خودشو توی بغل تهیانگ جا کرد و محکم بهش چسبید سرشو توی گردنش قایم کرد.


تهیونگ رو توی بغلش گرفت و اروم موهاشو نوازش میکرد.


- پسرم به پاپا نمیگی چیشده هوم؟


با صدای لرزونی با بغض گفت و به لباس تهیانگ چنگ زد.


- ن.. نه هق..


تقریبا یک ساعتی از وقتی که با عجله کلاس جئون رو ترک کرده بود می‌گذشت و جئون بدجوری فکرش درگیر شده بود علاوه بر اینکه تهیونگ شاگردش بود پسر یکی از دوستای صمیمیش هم بود و نمیتونست به راحتی از بد بودن حالش بگذره یا شاید هم فقط بخاطر اشنایی و صمیمیت قبلی نبود و چیز دیگه ای باعث جذب شدنش نسبت به تهیونگ می‌شد.


بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفت به تهیونگ سر بزنه و بقیه کلاساشو کنسل کرد.


‌ به سمت خونشون راه افتاد و کل مدت حین رانندگی تمام حرکات تهیونگ طی کلاساشون رو با خودش مرور میکرد از گریه کردنای یهوییش ، رنگ پریده شدن صورتش ،هربار که سر زدن قطعه ها دستاش به لرزه میوفتاد و حتی امروز که رسما از کلاس فرار کرده بود.


بالاخره بعد از چند مین رسید هنوز مردد بود که از ماشین پیاده بشه و بعد از چند ثانیه مکث از ماشین پیاده شد و با قدمای بلند سمت در رفت و زنگ رو همزمان با فشردن لبش فشار داد.


با پخش شدن صدای زنگ جونگی از جاش بلند شد و سمت در رفت و درو باز کرد.

با دیدن جئون توی قاب در کمی جا خورد و ابروشو بالا انداخت.


- سلام جئون.. چیشد اومدی اینجا ؟ چیزی شده؟

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

- سلام.. نگران تهیونگ بودم.. امروز با حال بدی از کلاس رفت بیرون.. نگرانش شدم ..الان...حالش بهتره؟


- که اینطور ... بیا تو..


تو اتاقشه پیش تهیانگ


جئون وارد خونه شد


مکثی کرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد:


- مشکلی نداره برم پیشش؟..چون..یکم بچه حساسیه..


- نمیدونم.. برو ببین اگه مشکلی نداره برو پیشش

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

- باشه ..


جئون سمت اتاق تهیونگ رفت در زد و اروم درو تا نیمه باز کرد.


درحالی که با لحن ارومی حرف میزد گفت:


- تهیونگ.. میشه بیام داخل؟


تهیونگ توی بغل تهیانگ خوابش برده بود و تهیانگ با شنیدن صدا سمت جئون برگشت و اروم گفت. ‌


- اوه.. جئون..ببخشید.. خوابش برده


- .. مشکلی نیست

فقط میخواستم ببینم حالش خوبه یا نه


اروم وارد اتاق شد و کنار تهیانگ نشست.


- میشه چند لحظه پیشش بمونی؟ میخوام براش غذا درست کنم .. معمولا حالشو بهتر میکنه


- البته.. مشکلی نیست..


پاپاش اروم تهیونگ رو روی تخت گذاشت و روی بدنش پتو کشید و از اتاق خارج شد.


تهیونگ بدنشو جمع کرده بود و با اخم محوی غرق خواب بود.

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

جئون با لبخند محوی به چهره ی تهیونگ نگاه میکرد موهاشو از تو صورتش کنار زد.


اروم با خودش زمزمه کرد:


- کاش بهم میگفتی مشکلت چیه بچه..


بعد از دوسه مین تهیونگ اروم چشماشو باز کرد و با دیدن جئون بغضش گرفت و بدنش به لرزه افتاد.


- م.. میخوای..اذیتم کنی؟


- نه بچه.. چرا اذیتت کنم؟فقط اومدم حالتو بپرسم.. اگه راحت نیستی میرم بیرون .. خوبه؟


پتو رو روی سرش کشید و بی صدا گریه می‌کرد.

‌‌‌ ‌ ‌ ‌

- دوست نداری بهم بگی چرا گریه میکنی؟شاید.. بتونم کمکت کنم هوم؟


- هقق هقق نه هق..

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌

جئون اروم سرشو ناز کرد و با لحن مهربونی شروع به حرف زدن کرد:


ـ بچه... من نمیدونم مشکلت چیه .. ولی شاید واقعا اونقدری که خودتو براش ناراحت میکنی ارزششو نداشته باشه .. که .. اینجوری چشمای قشنگتو اذیت کنی و اشکاتو هدر بدی هوم؟.. تو پسر باهوش و با استعدادی هستی.. یکی از بهترین هنرجوهامی.. وقتی توی این شرایط میبینمت من روهم ناراحت می‌کنه..


تهیونگ چیزی نگفت و جئون هم نمی‌خواست تحت فشار بذارتش.


ـ نمی‌خوای بگی؟


تهیونگ خیلی آرام سرش رو تکون داد.


ـ نمی‌تونم…


جئون بیشتر از این سؤال نپرسید سکوت رو ترجیح داد تا پسر خودش به حرف بیاد.


چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.


تهیونگ گوشه‌ی پتو رو بین انگشت‌هاش گرفته بود و مدام اون رو مچاله می‌کرد. چند بار لب‌هاش از هم باز شد، اما هر بار قبل از اینکه چیزی بگه، دوباره سکوت می‌کرد.


جونگکوک که حرکات تهیونگ رو زیر نظر داشت اروم گفت:


ـ حرفتو بگو بچه بدون قضاوت یا هرچیزی گوش میدم


- میشه به پاپا و اپا نگی؟..ق..قول؟


تهیونگ نگاه دودلی به جونگکوک کرد،انگار به سختی داشت نفس می‌کشید. دست‌هاش می‌لرزید و کلمات پشت لب‌هاش گیر می‌کرد.


ـ استاد قبلیم…


صداش انقدر اروم بود که جئون مجبور شد کمی جلوتر بره.


ـ چی درباره‌ی استاد قبلیت؟


تهیونگ چشم‌هاش رو بست و با صدای ضعیفی زمزمه وار شروع به حرف زدن کرد.


ـ یه بار…


مکث کرد.


اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.


ـ یه بار… وقتی پیشش بودم…


جئون اخم محوی کرده بود و بدون حرف به پسرک لرزون خیره شده بود.


تهیونگ بعد از چند ثانیه، با صدایی شکسته ادامه داد:


ـ باهام… کاری کرد که ..نمی‌خواستم…اون..اون..



Write by Luo & Dahi

We hope you injoy

https://t.me/+Q9fOHyOs1M01ZjJk

@Amargeddone

Report Page