Pety silion
𝑪𝐨𝒈𝐞𝒓علیرضا:از ادمای ترسوخوشم نمیاد...اینکه دوسم داشتی ولی نمیگفتی،دلیلت چی بود؟
علیرضا پسر حنایی معروف...و سعید...اه پسر اون چمن زن دوم باشگاهیه که علیرضا توش بازی میکنه...تا به امروز مطمئن بود که علیرضا حتی از وجودش هم خبر نداره و الان یهویی توی انباری گیرش میندازه و بدون خجالت کشیدن اسرار دل سعید رو اینجوری فاش میکنه؟
علیرضا:چیه...زبونت گرفت کراشتو دیدی؟
سعید:بهتره با بزرگترت درست صحبت کنی
علیرضا به دیوار پشت سرش تکیه داد و از سرتاپا به سعید نگاه کرد و با پوزخند گفت:غیر قدت هیچ چیزت ازم بزرگتر نیس که پسرکوچولو
سعید:تو حق نداری...
علیرضا،سعید رو گرفت و کشوند سمت خودش، صورتش را با یک دست بالا اورد و با نگاه نافذی به چشمان وحشی آن پسرک دوس داشتنی خیره شد:حق چیو ندارم سرندپیتی؟
سعید از شدت شوک وارد شده از طرف یار محبوبش زبونش گرفته بود
علیرضا دست دیگرش را برد پشت کمرش و ان را پایین تر برد و باسن گرد سعید را محکم در دستش فشرد
سعید هین بلندی کشید و سعی کرد از دست های کنجکاو و فوضول ان حنایی دور شود ولی علیرضا اورا محکم تر گرفت و راه فرار را برای او بست
علیرضا:شاید منو نشناسی ولی من همون پسرک دوست داشتنی 10 سال پیشتم همونی که تو راهنمایی کل سال رو دنبالت بود و تو هی ازش فرار میکردی...سعید ازت برای دومین بار میخوام...بامن میای سرقرار؟؟من اینبار مثل 10 سال پیش ازت ساده نمیگذرم،نمیزارم ازم فرار کنی دیگه گربه کوچولوی چموش من
سعید تو بهت رفته بود، از اینکه این
حنایی همان پسرک شیطون و دوست داشتنی دوران راهنمایشش بود
سعید:دومین بار؟
علیرضا:اولین بار تو راهنمایی کنار ایستگاه اتوبوس بود،ولی ازم فرارکردی،ولی اینبار دیگه نمیتونی،بهم بگو با من میای سرقرار؟
سعید فقط کمی میخواست ناز کنه،تقصیر اون نبود که،از اینکه پسرک حناییش بهش پیشنهاد رابطه داده بود چیزی کمی نبود
سعید:اگه نیام؟
علیرضا:مجبورت میکنم...
سعید:پس مجبورم قبول کنم؟
علیرضا محکم لبای سعید را بوسید و گفت:اره
با دیدن سرخاب سفید شدن سعید با بهت پرسید:نگو که اولین بوست بود؟
سعید با صدای ارامی گفت:بود واقعا
علیرضا یک لبخند گله گشادی زد و صورت سعید رو با دو دستش اورد بالا و محکم تر از قبل لبای گربه وحشاش را بوسید
علیرضا:اشکال نداره قراره کلی چیزای دیگه هم تجربه کنیم باهم !!!!
تقدیم به قشنگترین دختر دنیا:مهدیس عزیزم