Personal Cyclist (side story)
𝗌𝗍𝖺𝗋𝖻𝗈𝗒 
اگه نمیخواست دروغ بگه یکم ترسیده بود.دریافت همچین پیامی اونم از شخص ناشناس کمی دلهره به دلش انداخته بود پس درجا سوالی کهمغزش رو درگیر کرده بود از طرف دوم ماجرا پرسید.

تعجب و هیجان از لحظهایی که فهمید شخصی که به طور ناشناس باهاش حرف میزد سونگهون بود وارد خونش شده بود و اون رو وادار به اینمیکرد تا به خواستهی پسر موتور سوار عمل کنه.
اونروزی که از بین توییت های سونو چشمش به مردی موتورسوار افتاد هیچوقت فکر نمیکرد شب ها با فکرش به اوج برسه و گهگاهی دلش بخوادبودن با اون مرد رو تجربه کنه.
اما حالا خودش رو درحالی پیدا کرده بود که داشت سمت لوکشینی که پسر بهش داده بود میرفت و میدونست از همین الان هم براش ذوق و عجلهداره.
“میبینم که اومدی،از قبلیا شجاعتر بنظر میای”
حرف مرد به مزاج هیسونگ ننشست ، میتونست از همین حالا هالهی تاریک دور و اطراف مرد رو حس کنه.
“نه نه نترس منظور خاصی نداشتم”
لبخند ریزی زد و سعی کرد با چند قدم کوتاه فاصله ایجاد شده رو از بین ببره، جایی از قلبش میدونست هیسونگ قوی تر از اونیه بخواد جا بزنهپس تصمیم گرفت هرچیزی که میخواد رو روی این پسر امتحان کنه.
“عجیبه،بجای اینکه با دوستات درحال مشروب خوردن باشی تصمیم گرفتی شبت رو با کردن من بگذرونی.”
صدای هیسونگ بود که بدون لرزشی فضای ساکت رو پر کرد،حالا سونگهون واقعا متعجب شده بود.اون پسر شبیه هیچکدوم از کسایی کهباهاشون آشنا شده بود نبود.
“جالبه هیسونگ تو رفتار جدیدی داری همین باعث میشه یکم برای انجام خواستههام عجول تر بشم”
دستش رو زیر چونه پسر کوچیکتر گذاشت و سرش رو موشکافانه اطراف رو میپایید بالا آورد.
“من مثل کسایی که فکرش رو میکنی نیستم هیسونگ،من بعد از یکبار چشیدنت ترکت نمیکنم و تو..”
فشار دستش رو زیر چونه پسر محکم تر کرد.
“و تو حق اینو نداری که ترکم کنی،اهمیت نمیدم اگه ناراحت بشی یا هرچیزی من میتونم بهت درد بدم ، عذابت بدم و ناراحتت کنم ته همهی اینماجرا، این تویی که حق ترک کردن من رو نداری.”
لحظهای اجازه نداد پسرک فکر کنه و درجا لب هاش رو روی لب های خشک شدهی پسر گذاشت.
حرکت لبهاش رفته رفته تند تر و سریعتر میشدند طوری که هیسونگ نمیتونست ریتم مورد نظر رو پیدا کنه و بوسه رو به کنترل بگیره،اگهمیخواست روراست باشه کمی ترسیده بود اما با خواستهی خودش اینجا بود پس تصمیم گرفت آخر این داستان رو با چشمهای خودش ببینه.
دست پسر موتورسوار بیوقفه تن ظریف پسر روبهروش رو لمس میکرد و هر ثانیه پایینتر میرفت تا وقتی که به گودیه کمرش رسیده باشه.
اولش فکر میکرد که پسر جا بزنه اما میتونست رضایت رو از صدایی که گهگاهی از لب های پسر خارج میشد بفهمه.
“حرفهایی میزنی که آدم رو متعجب میکنه اما خیلی کندی پارک.”
پوزخند مرد فضا رو دربر گرفت، انگار که هیسونگ نمیخواست طمع لذت رو بچشه.
“میبینم خیلی براش مشتاقی لی.”
“لعنت بهت معلومه که مشتاقم حالا بجای اینکه حرف های مزخرف بزنی و کارت رو به خوبی انجام بده تا من رو برای ترک کردن مصمم نکنی.”
هیسونگ حالا احساس ترس داشت،هیچ فکر نمیکرد با حرف هاش پسر بزرگتر رو تحریک کنه تا همچین کاری انجام بده.
با ته مونده جونش میتونست حرکت پریکام پسر رو روی رونهاش احساس کنه،درسته بهش سخت گذشته بود اما اگر از حق نگذریم از رفتار پسربشدت راضی بود.
چند ساعتی میشد که سعی داشت با وجود کمر درد بخوابه اما لحظهایی خواب به چشماش نیومده بود،همین باعث شد صدای سونگهونخوابآلود رو بشنوه.
“هیسونگ، قلب ماهیچه خطرناکیه. متوجه هیچچیز نمیشه و تا آخر زندگیت تورو سمت منجلابی میکشونه که فکرشم نخواهی کرد اما مطمئنم اگربرای من اونطور که باید کار میکرد، طوری عاشقت میشدم که فکرشم نخواهی کرد”
ثانیه بعد خندهی شیرین موتورسوار زیر گوش هیسونگ پخش شد و لرزشی به قلبش انداخت.
“فعلا اونطور که باید کار نمیکنه پس فقط میتونم به روشی که بلدم عاشقی کنم،امیدوارم تو متوجه من بشی.”