Perissued experience
ترجمه گلاره سادات اخوی🔸تجربه ى پريسانتى 2017
من بیدار شدم و بر روی بلوزم محتویات معده ام بود.هر چی که خورده بودم را بالا آورده بودم

.بعد در این لحظه به صورتم زده می شد که من بیدار بشم و منو تکون می داد تا بیدار بشم و بعد فهمیدم که یک چیزی این جا درست نیست .چون وقتی فهمیدم که من متوجه نشدم که من کی استفراغ کردم فهمیدم که من واقعا به کمک احتیاج دارم . گروه امداد بعد از ده دقیقه اون جا بودند و بعد همه چیز خیلی با عجله پیش رفت .
وقتیکه ما راه افتادیم ( همسر بیمار ) بعد از دویست متر دوباره ایستادیم .به من گروه امداد گفتند که باید توقف کنم با ماشینم چون همسرم دوباره حمله ی قلبی دارد و من دومین شوکم را گرفتم و فقط از خودم پرسیدم چی پیش می یاد و برای سومین بار که ایستادند به پدرم زنگ زدم و داد می زدم که ، پدر همسرم ایست قلبی کرده و همه شوکه شده بودند وفقط خواهش می کردم که دعا کنید براش . سراسیمه به همه ی آشناها زنگ می زدم و می گفتم ، فقط به دعاهای شما نیاز دارم . دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید .

بیمار : اولین باری که من چیزی حس کردم زمانی بود که من جای دیگری بودم . روح من جای دیگه ای بود یعنی از بدنم خارج شده بود . دست راستم همسرم تنها ایستاده بود کاملا تنها و داشت گریه می کرد. انسان می تونه یک هرم را تصور کند . من در وسط ایستاده بودم و به اون نگاه می کردم . کاملا تنهایی و تاریکی را دیدم وهمچنین عشقی که بین ما بود ، را حس کردم . ما تقریبا بیست و چهار ساعته با هم هستیم و اگر سه چهار ساعت نبینمش دلتنگش هستم . ولی من نوع دیگری از عشق خودمان را حس می کردم . کسی دستم را سفت گرفته بود مثل اینکه من پیش یک پدرمطمئن باشم و اون فقط یک دست بود و بدنی نداشت و من در ان زمان شوهرم را هم می دیدم ولی نمی خواستم اون عشق قدرتمند را رها کنم چون به هیچ وجه با یک عشق انسانی قابل اندازه نبود . من چهره ام خیلی با الان فرق داشت . و کاملا می تونستنم اونو بفهمم. من موهای سیاهم را دوست ندارم . و در اون صحنه من موهای بلند سیاه و صافی داشتم و این موها در حال پرواز کردن بودند . من حس جونی امنیت و پر شده از عشق را داشتم . االبته اینطوری نیست که من همسرم را دوست ندارم( با خنده ) کاملا برعکس ولی طوری بود این عشق که با عشق اون اصلا قابل مقایسه نبود . یکی انگار استقبالم می کرد و می گه بیا ما الان می ریم . ما توی ماه مارس می خواستیم بریم سریلانکا و عکسهای زیادی از این کشور دیده بودم از معابد مختلف و رنگهای زیبا. وقتی من با مشایعت کننده ام بودم از معابد مختلفی که توی عکسهای سریلانکا در این دنیا دیده بودم از بالایشان عبور کردیم . من کمی گریه کردم .و فکر کنم خدا از من پرسید که ایا می خواهی بری به این سفر و یا با من می ایی ؟ و من با گریه کردنم نشون دادم که دوست دارم به این سفر برم چون برای تبلیغ مذهبی می خواستیم این سفر را انجام دهیم، برای اون می خواستم این سفر را انجام دهم .و گرنه من همینطوری گریه نمی کردم و همراهش می رفتم همونطوری که همسرم را راحت رها کردم .( با خنده )
همسر: ( با خنده ) بله من بهش گفتم خانوم من اینهمه کار برایت کردم که تو برگردی و اون تشکر نکرد ودر عوض گفت تو برایم مهم نیستی ولی من می تونم کاملا درکش کنم و بفهمم . چون می فهمم که چیزی بهتر از من را تجربه کرده .
عکس بیمار که روی ان نوشته شده . بعد از سومین سکته ی قلبی پرزانتی در بیمارستان بیدار می شود .
بیمار : در ان لحظه من بیدار شدم و به بدنم برگشتم . ترسیدم در اون لحظه چون من احیا می شدم .
همسر بیمار : من بیدارشدنش را دیدم و گفتم شب به خیر عزیزم .به من نگاه می کرد و براش توضیح دادم که تو اول به بخش مراقبت ویژه می ری .
بیمار : دکترها هنوز نمی دونستند که چی به سر من اومده بودم ومن خودم هم تا به الان نفهمیدم که چی به سرم اومده. چند مدتی ارامش بود و روحم خارج از بدنم شد و دوباره برگشت به بدنم . توی بیمارستان من را در اتاق بعد از کما گذاشتند و وفتی از کما بیدار شدم تمام خانواده ام اطرافم بودند. من با مادرم دوسال و نیم بود که درست حرف نزده بودیم وهمدیگررا ندیده بودیم و من از رفلکس بلافاصله بغلش کردم و گریه کردم . من شانس اورده بودم که همسرم کنارم بود و به کلیسا ی خودمون زنگ زده بود و به همه ی کلیساهایی که می شناختیم. ساعت ده و نیم یکشنبه و تقریبا ده تا کلیسایی که من می شناختم برای من دعا کردند . خیلی ها برایم تعریف کردند که خیلی تحت تاثیر این ماجرای من بودند و عمیقا برای من دعا کردند. در یک زندگی بدون خدا کاملا تنهایی و زندگی با خدا این همه انسان کنارت ایستادند ( با گریه ) و ساعت سه صبح بیدار می شوند و ساعت را برای تو کوک می کنند تا برای تو دعا کنند و یا بیست و چهار ساعته برای تو دعا می کنند .
و بخشش خداوند بود . من نمی خواهم بگم كه اگر به سمت خداوند بیایید ديگر همه چیزبرای شما خوب خواهد شد ولی این عشق و امنیتی که تو حس می کنی را، فقط خداوند می تونه به تو بدهد و من این امنیت را برای خیلی ها ارزو می کنم . کسانیکه هیچ امیدی ندارند . برای اینکه انها حداقل خودشون را از دست ندهند.
🆔@My_Simorgh
