^᪲᪲᪲Peccato⁵

^᪲᪲᪲Peccato⁵

Anil~@KIMTAE_FAMILY

╔──────────୨୧───────────╗


هر دو شوکه‌شده به‌سمتش برگشتن و با بهت نگاهش کردن؛ اما یونگی بی‌توجه به نگاه سرگردونشون جلو رفت و در کنار نامجون ایستاد.


اول سرتاپایِ جوهیونگ رو با تک ابروی بالارفته‌اش از نظر گذروند و بعد با لبخند به‌طرف نامجون برگشت.


- پرسیدم اینجا چه خبره عسلم؟


مرد بزرگ‌تر گلویی صاف کرد و از شوک بیرون اومد. حرکتِ موذیانه‌ی پروانه‌های رنگی‌ای رو در قفسه‌ی سینه‌اش حس کرد و این برای مردی به سن اون، واقعاً شرم‌آور بود!


با نادیده‌گرفتنِ این حس، دستش رو بالا برد، اون رو، روی صورت شوگا گذاشت و با انگشتِ شستش آروم و با لطافت گونه‌اش رو نوازش کرد. می‌دونست که پسر کوچک‌تر این بازی رو راه انداخته؛ اما نمی‌تونست و دلش نمی‌اومد که نقشه‌های کوچک و بامزه‌اش رو خراب کنه.


- چیز مهمی نیست؛ ذهنت رو درگیرش نکن روگ.


یونگی به‌اجبار لبخند سردی روی لبش نشوند و این بار به‌طرف جوهیونگ برگشت.


- که این‌طور! وسط حرف‌های مهمت که سر نرسیدم لی؟


جوهیونگ دست از فشردن دندون‌هاش به هم برداشت و چند قدم به عقب رفت.


- نه مین؛ همون‌طور که کیم نامجون‌شی گفتن، مسئله‌ی مهمی نبود.


یونگی سری تکون داد و خوبه‌ای زمزمه کرد؛ بعد با چشم‌هاش به بیرون از راهرو اشاره کرد و گفت:


- حالا که حرف‌هات تموم شدن، من رو با دوست‌پسرم تنها بذار.


نامجون و جوهیونگ یک بار دیگه و با شنیدنِ لفظ «دوست‌پسر» از زبانِ شوگا جا خوردن؛ اما در آخر لی درحالی‌که دست‌هاش رو مشت کرده بود، عقب‌عقب رفت و بعداز یک نگاه گذرا به هر دو، برگشت و از دیدرسشون خارج شد.


یونگی آروم‌آروم به‌سمت ورودیِ راهرو قدم برداشت و پشت دیوارِ سمت راستش پناه گرفت؛ بعد خیلی نامحسوس سرش رو بیرون برد و با لبخندِ لثه‌ایِ نادرش، به رفتنِ جوهیونگ چشم دوخت.


وقتی کاملاً از ناپدیدشدنش مطمئن شد، صاف ایستاد و تک‌سرفه‌ای کرد تا خودش رو جمع کنه و از این دالان بیرون بره؛ اما دستی که دور کمرش حلقه شد، این اجازه رو ازش گرفت.


- کجا می‌ری عزیزم؟


صدای بمِ مرد بزرگ‌تر و هُرم نفس‌هاش رو نزدیک به گوشش شنید و خشکش زد. نامجون حلقه‌ی دست‌هاش رو به دورش محکم‌تر کرد و درحالی‌که اون رو به خودش می‌فشرد، بینی‌اش رو درون موهای مشکیِ پسر کوچک‌تر فرو برد و رایحه‌ی پرتقال تنش رو عمیق نفس کشید.


- بوی آرامش می‌دی.


شوگا از شوک بیرون اومد و درحالی‌که داشت برای رهایی از آغوشش تقلا می‌کرد، گفت:


- آرامش چه کوفتیه؟ ولم کن می‌خوام برم.


با ندیدن هیچ واکنشی از سمت نامجون، دندون‌هاش رو، روی هم سایید و سرش رو محکم به عقب پرتاب کرد؛ این باعث شد که جمجمه‌اش به بینیِ مرد بزرگ‌تر بخوره و اون با درد، آخی زمزمه کنه و عقب بکشه.


- حالا بشین و از آرامش از دست‌رفته‌ات لذت ببر عسلم.


بعداز گفتن این حرف سریع از راهرو بیرون زد و نگاهِ شیفته و خندونِ نامجونی که با یک دست راه بینی‌اش رو سد کرده بود تا خونش روی لباس‌هاش نریزه رو ندید.

‌                                      ᯏ★ᯏ★ᯏ

دستش رو، روی میز گذاشت و با خشم تمامیِ وسایلی که روی میز کارش بود رو بر زمین انداخت.


- لعنت بهت جئون، لعنت!


با عصبانیت این رو فریاد زد و عقب‌عقب رفت تا روی تختش بشینه. جئون فهمیده بود که جونگ‌کوک داره نقشه‌هایی برای به‌هم‌زدنِ این ازدواج می‌کشه؛ بنابراین با چوی صحبت‌ کرده و عروسی رو به فردا موکول کرده بود.


- می‌کشمت جئون، به مسیح قسم می‌کشمت.


کلافه از ریختن موهای بلندشده‌ی به رنگ شبش روی صورتش، کش دور مچش رو بیرون کشید و افسار تارهای یاغی رقصانش رو مهار کرد.


دستش رو پایین آورد و درحالی‌که با زبونش درونِ لپش ضربه می‌زد، به روبه‌روش نگاه کرد.


- باید چی‌کار کنم؟ چطور در عرضِ کمتر از بیست‌و‌چهار ساعت این مراسم رو به‌هم بزنم؟


آرنجش رو، روی زانوهاش گذاشت، کمی خم شد و انگشت‌هاش رو درون موهاش فرو برد. با روشن‌شدنِ جرقه‌ای در ذهنش، کمرش رو صاف و به عروسک تدی‌ای که پاره‌ شده بود، نگاه کرد.


- باید از اون کمک بگیرم؟


سرش رو به چپ‌‌وراست تکون داد و با خودش زمزمه کرد:


- نه نه؛ امکان نداره من برای کمک دستم رو به‌سمت اون روانی دراز کنم.


اما خودش هم می‌دونست که چاره‌ای جز این نداره؛ بنابراین از روی تختش بلند شد و به‌طور عصبی‌ای در محوطه‌ی اتاقش قدم زد.


- چاره‌ای برام نمونده، باید این راه رو هم امتحان کنم.


با گفتن این حرف، به‌سمت وسایلی که روی زمین ریخته بود رفت و خودکار و دفتری برداشت؛ سپس صندلی‌اش رو از روی زمین بلند کرد و وقتی اون رو مقابل میزش گذاشت، روی اون جای گرفت.


دفترِ روبه‌روش رو باز کرد و با تردید شروع به نوشتنِ کلماتش کرد.


- این تنها راهه...

‌                                      ᯏ★ᯏ★ᯏ

      ✦با کلیک روی این متن، موزیک پارت رو پلی کن نورم.✦

انگشت‌های کسی رو درون دستش داشت که قرار بود تا لحظاتی بعد، عنوانِ همسرش رو بگیره؛ پسرکِ بور و ریزه‌میزه‌ای که از نگاهش مشخص بود اون هم به‌اندازه‌ی خودش میل و رغبتی به این پیوند نداره و قربانیِ تصمیمِ پدرش شده.


پسرکی که همین نیم ساعت پیش و در اتاق پرو به دیدنش رفته و درحالی‌که سعی در کنترل‌ِ اشک‌هاش داشت، به جونگ‌کوک التماس کرده بود که جلوی این ازدواج رو بگیره؛ اما اون نمی‌دونست که مرد بزرگ‌تر از اون هم بی‌عرضه‌تره.


جونگ‌کوک لبخند فیکی بر لب زده بود و بی‌رمق، پابه‌پای پسرِ شریک پدرش می‌رقصید؛ اما ذهنش فرسنگ‌ها دورتر از اون سالن پرزرق‌وبرق سیر می‌کرد. تهِ مغزش، هنوز تصویر همون تکه‌کاغذ کوچک رو می‌دید که شبِ گذشته با دست‌های خودش در گوشه‌ی پنجره‌ی اتاقش گذاشته بود؛ نامه‌ای که در اون تنها یک جمله به چشم می‌خورد:


«اگه واقعاً وجود داری، مراسم ازدواجم رو برام منحل کن سایه.»


و صبح، تنها یک جمله‌ی ناامیدکننده دریافت کرده بود:


«امیدوارم توی مهمونی بهت خوش بگذره پِکاتو.»


بیشتر از اینکه از سایه به‌خاطر ردکردنِ درخواستش ناراحت باشه، از خودش برای روزدن به اون عصبانی بود!


همه‌اش تقصیر یونگی بود؛ یونگی‌ای که روبه‌روی سن ایستاده و داشت با نگاهش جئون هیون‌سو رو به فجیع‌ترین شکل ممکن، بارها و بارها به قتل می‌رسوند. اون چنان انگشت‌هاش رو دور جامِ شرابش می‌فشرد، که جونگ‌کوک دعا کرد لیوانِ شیشه‌ای درونِ دستش نشکنه!


قبل‌از اینکه وارد مراسم بشه، شوگا بهش گفته بود که می‌تونه فراری‌اش بده؛ اما این پیشنهاد از مرگ هم برای جونگ‌کوک بدتر بود.


فرار؟ اون؟ اگه فرار می‌کرد مردونگی‌ای ازش باقی می‌موند؟ اون هم وقتی که پسر چوی با تمام ظرافتش، مقابلش ایستاده و تن به این اجبار داده بود!


پوزخند تلخی روی لبش نشست، نفسش رو آهسته بیرون داد و انگشت‌هاش رو از میان انگشت‌های سرد و بی‌روحِ پسر جدا کرد. دیگه چیزی برای چنگ‌زدن نداشت؛ همه‌چیز تمام شده بود یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد.


و درست در همان لحظه، ناگهان صدای خفه‌ای از گوشه‌ی سالن بلند شد و لوسترها یکی‌یکی خاموش شدن و تاریکی شبیه به موجی سیاه عمارت رو درون خودش بلعید. بلافاصله صدای جیغ و فریاد مهمانان در فضا پیچید و باعث شد که جونگ‌کوک بی‌اختیار گامی به عقب برداره و با چشم‌هایی گشادشده به اطراف نگاه کنه.


ناگهان دست‌هایی دور بدنش حلقه شدن و بدنش رو مانند یک پر سبک از زمین جدا و مَرد رو بلند کردن. صاحب اون دست‌ها، قدرت خیلی زیادی داشت؛ قدرتی که نفس رو در سینه‌ی جونگ‌کوک حبس کرد و درنهایت باعث خشمش شد.


- تو کی هستی؟! من رو بذار زمین!


کلماتش با خشم درهم‌تنیده بودن و لحنش برنده و سلطه‌گر بود. خواست تکونی به خودش بده و از بین بازوهای مرد بیرون بیاد؛ اما با شنیدنِ صدای بمِ اون غریبه، بهت‌زده روی دست‌های نقاب‌پوش آروم گرفت.


- آروم بگیر پکاتو.


نقاب‌پوش از این فرصت استفاده کرد و با سرعت‌دادن به قدم‌هاش، از عمارت بیرون زد. با چند گام بلند خودش رو به موتور قرمزرنگش رسوند و با رسیدن بهش، ابتدا جونگ‌کوک رو، روی ترک نشوند و بعد خودش پشتِ اون سوار شد و دست‌هاش رو از کنار پهلوهاش به‌طرف فرمون برد.


قبل‌از استارت‌زدن دستِ راستش رو بالا آورد و شکلاتی درون دهان پکاتو هل داد؛ حتی اجازه‌ی فکرکردن یا اعتراض رو هم به جونگ‌کوک نداد؛ به‌سرعت انجامش داد و با قراردادن دستش روی لب‌هاش، اون رو مجبور به خوردنش کرد.


ثانیه‌ای بعد جونگ‌کوکِ بیهوش‌شده درون آغوش مرد سیاه‌پوش فرو رفت و سایه تن بی‌جونش رو به خودش تکیه داد. با استارت‌زدن موتور زیباش، با سرعت از اون عمارتِ نحس دور شد و اجازه داد تا داماد فراری درون آغوش یک غریبه، به آرامش برسه.

‌                                      ᯏ★ᯏ★ᯏ★

وضعیتِ عمارت اصلاً خوب نبود. مهمون‌ها ترسیده بودن و سعی داشتن موبایل‌هاشون رو پیدا و تورچشون رو، روشن کنن.


یونگی با نگرانی نور موبایلش رو، روی سن انداخت و با ندیدنِ جونگ‌کوک و تنهابودنِ داماد کوچک‌تر امشب، پنیک کرد و فوراً به‌طرف بیرون عمارت دوید و در همون حال زیر لب با خودش غر زد.


- فاک به این زندگی‌ای که من و تو داریم کوک؛ می‌تونیم فیلمش رو به‌عنوان پورن توی اونلی‌فنز بفروشیم.


با دیدنِ موتور قرمزرنگی که الان دیگه شبیه به نقطه‌ای دیده می‌شد؛ شکش در مورد فرارکردنِ جونگ‌کوک به یقین تبدیل شد.


نمی‌دونست بابتِ به‌هم‌خوردنِ این مراسم و کلون‌شدنِ جئون هیون‌سو خوشحال بشه یا برای دوستش نگران! با وصل‌شدنِ نور عمارت و شنیدنِ فریاد‌های جئون هیون‌سویی که مشخص بود اون هم نزدیک به در عمارت ایستاده، تصمیم گرفت گزینه‌ی دوم رو انتخاب کنه؛ بنابراین ریموت ماشینش رو زد و با نیشخند سوارش شد و از اون قصرِ نفرین‌شده دور شد.


اگه وقت داشت، می‌موند و با لذت به فشارخوردنِ هیون‌سو نگاه می‌کرد؛ اما درحال‌حاضر کار مهم‌تری داشت، پیداکردنِ جونگ‌کوک!

‌                                      ᯏ★ᯏ★ᯏ

پسر کوچک‌تر رو مثل شیء‌ شکستنی‌ای آروم روی تختش گذاشت و خودش کنارش نشست؛ بعد دستش رو به‌سمت پیشونی‌اش برد و تارهای کشنده‌ی موهاش رو از روی صورتش کنار زد.


- بالأخره اینجایی پکاتو؛ توی تختِ من!


نیشخند جذابی زد و به‌ لب‌های صورتی‌رنگِ پسرش زل زد. با به‌هم‌پیوستنِ تصاویرِ ممنوعه‌ای در ذهنش، فاکی گفت و زیر لب زمزمه کرد:


- لب‌هات دردسرن و من امشب بدجوری دنبال دردسرم جونور.


سرش رو پایین برد تا نوکی به سیبِ ممنوعه‌اش بزنه؛ اما لحظه‌ی آخر پشیمون شد. نمی‌خواست اولین بوسه‌اش رو این‌طوری ازش بگیره؛ بنابراین سرش رو عقب برد و دوباره به چهره‌ی جذاب جونگ‌کوک نگاه کرد.


- تمام اولین‌هام رو ازم گرفتی؛ منم تمام اولین‌هات رو ازت می‌گیرم. منصفانه‌ست، نه؟


انگشت اشاره‌اش رو جلو برد و اون رو آروم از روی پیشونی‌اش به پایین کشید.


- اولین بار که قلبم لرزید، برای تو بود.


انگشتش رو پایین‌تر برد و روی بینی‌اش رو به‌آرومی لمس کرد.


- اولین کسی که نگاهم بیشتر از سی ثانیه روی یک نفر خیره موند، تو بودی.


با رسیدنِ به لب‌هاش، انگشت اشاره‌اش رو جمع کرد و به‌جاش شستش رو بالا برد و روی اون دو گوشت وسوسه‌انگیز گذاشت.


- اولین کسی که لب‌های من پوستش رو لمس کردن، باز هم تو بودی.


تک‌خنده‌ای زد و کنار پسر و روی تخت دراز کشید؛ بعد سرش رو نزدیک به سرِ جونگ‌کوک روی بالش گذاشت و با شیفتگی نگاهش کرد.


- خودت نمی‌دونی جونور؛ اما من حاضرم برات قتل‌عام راه بندازم، دقیقاً همون‌طور که به نامجون و جین گفتم.


「فلش‌بک」


جین جلو اومد و درحالی‌که سیگارِ درون دست‌های تهیونگ رو بیرون می‌کشید، غرید:


- دست از دیوونه‌بازی بردار و بی‌خیال برادرِ هایونگ شو.


نامجون هم کنارشون ایستاد و در ادامه‌ی حرف‌های برادر بزرگ‌ترش گفت:


- جین راست می‌گه؛ اون داره ازدواج می‌کنه و پدرش از کسی که مانع این مراسم بشه، نمی‌گذره.


سایه پوزخندی زد و خودش رو، روی کاناپه‌ی پشت‌سرش پرت کرد و یکی از پاهاش رو، روی اون یکی پاش گذاشت. در همون حالت فندکش رو از جیبش بیرون کشید و روشنش کرد؛ درحالی‌که به شعله‌ی آبی‌رنگش نگاه می‌کرد، در جواب برادرهاش به‌طرز ترسناکی لب زد:


- من برای پکاتو دنیا رو به آتیش می‌کشم، پدرش که عددی نیست.


نامجون نیشخندی روی لب‌هاش نشوند و دور از چشم جین، چشمکی به برادر کوچک‌ترش تحویل داد. متأسفانه در خانواده‌ی کیم، تنها جین منطقی بود؛ بعداز اون نامجون نیمی از منطق رو به ارث برد؛ اما پسر کوچک خانواده، اصلاً نمی‌دونست که این کلمه چطور نوشته می‌شه!


- اگه به‌خاطر تو بلایی سر جونگ‌کوک بیاد، هایو من رو رها می‌کنه و اگه تو توسط پدرشون آسیب ببینی، ما جئون‌ها رو قتل‌عام می‌کنیم، می‌فهمی؟


تهیونگ نگاه سردی به جین انداخت و به بازی‌کردن با فندکش ادامه داد.


- درحال‌حاضر هیچ‌چیز و هیچ‌کس به اندازه‌ی پسرم برام مهم نیست؛ من نمی‌تونم اون رو ان‌قدر راحت از دست بدم، می‌فهمی؟


جین کلافه به برادر تخسش نگاه کرد که چطور آخر صحبت‌هاش رو دقیقاً شبیه به خودش و طلبکار تموم کرده بود.


- این همه آدم توی عروسیِ من بودن، چشم‌های وحشیِ تو حتماً باید برادرزنم رو می‌گرفتن؟


تهیونگ با یادآوریِ اولین باری که پکاتوش رو دیده بود، لبخندِ محوی زد. اون روز به‌اجبار خودش رو به کره رسونده و در مراسم ازدواج برادرش حاضر شده بود. اون در کانادا کارهای زیادی داشت و این سفر یهویی، تمام برنامه‌هاش رو به‌هم ریخت؛ اما وقتی واردِ کلیسای شکوهمندِ مراسم شد، فهمید که این یکی از بهترین تصمیمات زندگی‌اش بوده.


گرچه ازدواجِ جین و هایونگ به‌دلیل سیاست و قدرت بیشتر ترتیب داده شده بود؛ اما از نگاه هر دو می‌خوند که جدا از مسئله‌ی اجبار، واقعاً با هم کنار‌ میان و مشکلی با همدیگه ندارن؛ ولی شنیده بود که برادرزنِ برادرش، از این وصلت راضی نیست و در هیچ یک از مراسم‌های قبل ازدواج شرکت نمی‌کرد.


اون روز به‌محض واردشدن به محل مراسم، چشم‌هاش رو یک بار بین مهمانان چرخونده و پک محکمی به سیگارش زده بود؛ اما با دیدنِ پسری که کنارِ همسر برادرش ایستاده، خشکش زد و خیره‌خیره نگاهش کرد.


پسری که روبه‌روش جولان می‌داد، زیادی زیبا و مسحورکننده بود، طوری که هرکسی در نزدیکی‌اش بود رو طلسم می‌کرد. تهیونگ ان‌قدر بهش خیره شد که نفهمید کِی رولِ سیگارش به ته رسید و خاکستر داغ‌شده‌اش روی انگشتش ریخت.


هیسی کشید و ته سیگارش رو، روی زمین پرت کرد و روش پا گذاشت؛ بعد دوباره به پسرک خیره شد و تا آخر شب اوضاع همین بود.


از تفکرات شیرینش بیرون اومد و درحالی‌که سرش رو تکون می‌داد، گفت:


- من اون پسر رو می‌خوام؛ از من نخواین ازش بگذرم که نمی‌تونم. شما به من کمک می‌کنین که من به‌همراهِ نیکس، پسرمون رو از اون مراسم ببریم.


نیکس اسمِ موتورش بود. جین و نامجون به هم نگاه کردن؛ اما در آخر برادر بزرگ‌تر سری به نشونه‌ی تأسف تکون داد و زمزمه کرد:


- انجام می‌دیم؛ یعنی... مجبوریم انجامش بدیم.


「پایان فلش‌بک」

✄- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

وقتشه معنیِ پکاتو رو بهتون بگم، نه؟ :)
پکاتو[Peccato]*: یک کلمه‌ی ایتالیاییه، به معنی ممنوعه؛ اما وسوسه‌انگیز، مثل سیبِ ممنوعه‌ای که حوا و آدم رو به‌سمت خودش کشوند و با اینکه گناه بود، اون‌ها نتونستن ازش دست بکشن.
*برای همین سایه نمی‌تونه ازش دست بکشه و این لقب رو، روی پسرش گذاشته. :)

✄- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

که یونگی بوی آرامش می‌ده، آره نامجون‌شی؟
بالأخره سایه پسرش رو دزدید‌. :)
*خوشگل‌ها اگه لینک موزیک براتون باز نمی‌شه، وارد دیلی بشین.𐙚

حالِ نورهای رنگی‌ِ من چطوره؟

به پارتِ پنجمِ «پِکاتو» خوش اومدین.°˖ ✧

امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید.ᥫ

⋆راستی بچه‌ها اگه فکر می‌کنین نمی‌تونین از پکاتو حمایت کنین، بگین که من توقفش بزنم؛ چون این‌طور که مشخصه نه شما تایمِ اضافه‌ای برای حمایت دارین و نه من تایم اضافه‌ای برای نوشتن!⋆

My Daily^᪲᪲᪲: معشوقـه‌ی‌مـاه؛


╚──────────୨୧──────────╝

Report Page