Peach blossom - part 26
little fox-“ شاهدخت! صبرکنید! اینجوری ممکنه زمین بخورید!! “
خدمتکارِ بیچاره، نفس بریده دامنِ ضخیمش رو بالا کشید و با سرعتِ بیشتری از پیچ و خمِ راهرو های سنگفرش شدهی باغِ بزرگ گذشت
گیر انداختنِ یک کودکِ یکسال و نیم که تازه راه رفتن و دویدن رو یاد گرفته بود، انقدر ها هم کارِ سختی نبود؛ البته به شرطی که قرار نباشه روی نیم متر برف، با چندلایه لباسِ سنگین و ضخیم، به دنبالِ یکی از شیطونترین و وزهترینِ اونها دوید؛ که از قضا، خدمتکارِ بیچارهی ما چندروز بود که به همین ماموریتِ تکراری دچار شده بود. دویدن دنبالِ فنچِ سرعتیای که شیطنت و لجبازیش رو از پدر امگاش به ارث برده بود!
صدای خنده های جیغمانند و بلندِ کودک، حتی یکلحظه هم ساکت نمیشد و خودِ نیموجبیش، با اون شنلِ پشمی و کوچیک، مثلِ یک توپِ گرد و خستگی ناپذیر، تلوتلوخوران از اینطرف به اونطرف شوت میشد
هر از چند گاهی، خم میشد و انگشت های کوتاهش رو توی برف های سردِ روی زمین فرو میبرد و وقتی که سرما دور تا دورِ دستِ تپلش رو احاطه میکرد، انگار که چیزِ جدید و جادوییای کشف کرده باشه، با ذوق جیغ میکشید و بعد از پخش و پلا کردنِ برف های صافی که یکجا نشسته بودند، دوباره مسیرِ پیشروش رو که حتی مغزِ کوچیکش هنوز درکِ این رو نداشت که به کجا ختم میشه، پیش میگرفت
همونطور که از دویدنِ خدمتکار به دنبالِ خودش لذتی بینهایت میبرد، جلوتر رفت و با همون خنده های کودکانهای که سرتاسرِ قصر رو در بر گرفته بود، به بزرگترین پیچِ راهرو رسید و بدونِ ذرهای مکث، از پیچ گذشت و بدنِ کوچیکش پشتِ بوتهی بزرگ و پرپشتی گم شد. به طوری که برای چندلحظه، کاملا از دیدِ خدمتکار ناپدید شد
خدمتکارِ بیچاره که چندقدم عقب تر از دختر بچه میدوید، بدونِ اینکه فرصتی برای تازه کردنِ نفس پیدا کنه، قدم هاش رو تندتر کرد، اما قبل از اینکه به پیچ برسه و از سالم بودنِ مینگی خیالش راحت بشه، صدای خندههای ریزِ کودک، به طورِ ناگهانی قطع شد و درست چندثانیه بعد، صدای جیغِ بنفش و بلندش بود که از پشتِ بوتههای خوابیده زیرِ برف، به گوش رسید
دخترکِ خدمتکار، با صدای جیغِ شاهدخت که اینبار از جایی دورتر شنیده میشد، برای لحظهای سرجاش خشکش زد و رنگ از صورتش پرید
بزاقِ دهنش رو با ترس فرو فرستاد و بیمعطلی، همون چند قدمِ باقی مونده رو هم دوید و بعد از اینکه هراسون و نگران خودش رو به پیچ رسوند، سرش رو جلو برد
-“ شاهدخت مینگی؟! “ اینبار تقریبا فریاد زد و درست لحظهای که نزدیک بود از ترسِ آسیب دیدنِ دختربچه، همونجا روی برف ها تشنج کنه، با دیدنِ صحنهی رو به روش، نگرانی و وحشتی که تا لحظهای پیش نفسش رو بریده بود، در کسری از ثانیه از سینهاش رخت بست و جای خود رو به لبخندی گشاد و آسوده، روی لبهاش داد
پادشاه، با یک دست دخترکش رو محکم و با احتیاط به به آغوش کشیده بود و با دستِ آزادش، انگشت هاش رو روی پهلو های کودکش حرکت میداد و قلقلکش میداد
مینگی هم درحالی که جثه نقلی و کوچیکش به خوبی میونِ بازو های قدرتمندِ پدرش جا گرفته بود، با خنده جیغ میکشید و تندتند توی آغوشِ بزرگِ سوبین، وول میخورد
-“ مینگی کوچولوی ما حسابی داره از برف لذت میبره، مگه نه؟ “
دخترک، جیغِ دیگهای کشید و دست های تپل و کوچیکش رو که هردو درکنارِ هم، حتی اندازهی یک دستِ سوبین هم نمیشدند، روی دستهای پدرش گذاشت و با ذوق روی بازوی سوبین بالا و پایین پرید و سرش رو تکون داد
-“ آپا “ با لحنِ کودکانهای، تنها کلمهای که به خوبی به بیانش مسلط شده بود رو به زبون آورد و کفِ دست های کوچولوش رو بهم کوبید
سوبین، با دیدنِ هیجان و ذوقزدگیِ دختر کوچولوش، خنده آروم و کوتاهی سر داد و نوکِ بینیِ کوچیکش رو که از سرما سرخ شده بود، آروم بینِ دو انگشتش فشرد
-“ آخه شیطون کوچولو، نمیگی سرما بخوری؟ “
مینگی، بدونِ اینکه ذرهای از کلماتِ قلمبهسلمبهی پدرش سر دربیاره، فقط نگاهش جذبِ دو انگشتِ بزرگی که بینیش رو گرفته بودند شد و درحالی که با لجاجت سرش رو عقب میکشید تا بینیاش رو آزاد کنه، یک دستش رو به سمتِ دستِ سوبین برد و انگشتِ اشارهی مرد رو محکم توی دستش گرفت و انگار که خوراکیِ شگفتانگیزی برای چشیدن و مک زدن پیدا کرده باشه، اون رو به سمتِ دهنش برد
-“ اگه پاپا بدونه اینجوری توی برفها ولت کرده بودم هردومونو پخ میکنه! “ سوبین، درحالی که با لبخندی گنده، حرکاتِ مینگی رو دنبال میکرد گفت و بعد، اجازه داد که دخترکش، از انگشتش به عنوانِ وسیلهای برای خاریدنِ لثه هاش که درحالِ درآوردن دندون های جدیدی بودند، استفاده کنه
دخترک، همونطور که انگشتِ پدرش رو با آبدهنش خیس میکرد، با چشمهای براق و پر از سوالش که انگار میگفتند “ من زبونِ بزرگسالانه نمیفهمم “ ، به سوبین خیره مونده بود و با دوتا دندونِ جلوییش، گهگاهی گاز های ریزی از انگشتِ مرد میگرفت
خدمتکارِ مینگی که تا الان گوشهای ایستاده بود و ترجیح داده بود مزاحمِ خلوت پدر و دختری نشه، بالاخره چند قدم جلو رفت و بعد از تعظیم کردن به پادشاه، با لبخندِ کوچیکی گوشگیرِ پشمالو و گرمِ مینگی رو که از قبلتر به دست داشت، به سمتِ سوبین گرفت
-“ شیطنتِ شاهدخت واقعا یک کپی از ملکهتونه، اعلیحضرت “
سوبین که با شنیدنِ صدای آشنای سوم شخصی، تازه متوجه حضورِ خدمتکار میشد، سرش رو بالا گرفت و با دیدنِ گوشگیرِ یاسی رنگِ مینگی که به سمتش دراز شده بود، اون رو از دستِ خدمتکار گرفت
-“ آه آره.. یونجون ورژنِ دخترونهی خودش رو برام بهدنیا آورده، نمیبینی موهام سفیده شده؟ “ با خنده کوتاهی گفت و دستی روی موهایِ آشفته و کوتاهِ دخترکش که مثل دو گوشِ خرگوش بالا بسته شده بودند کشید تا گوشگیر رو روی سرِ کودک برگردونه
-“ این چه حرفیه اعلیحضرت “ دخترکِ خدمتکار، درحالی که کمی سر خم کرده بود، با همون لبخند جوابِ پادشاهش رو داد
سوبین، خیره به مینگی، درجواب خنده دیگهای کرد و گوشگیر رو روی گوش های دخترکش گذاشت تا بعداً هوای سرد، باعثِ گوش دردش نشه. چون اگه این اتفاق میوفتاد، مطمئن بود یونجون حکمِ قتلش رو صادر میکرد
-“ اسبم رو آماده کنید و بیارید به قصر فرعی. مینگی رو که بسپرم به جیسو ، میرم دنبال یونجون “
آلفا درحالی که رو به خدمتکار میچرخید، با لحنی کمی جدی گفت و بعد از اینکه سر تکون دادنِ خدمتکار و تعظیمش رو دید، لبخندِ کوچیکی زد
بعد، همونطور که جثه ظریف و کوچیکِ مینگی رو محکم به سینهاش چسبونده بود، از میونِ راهرو های سنگفرش شدهی باغ شروع به قدم برداشتن کرد و به سمتِ قصر فرعی که فاصله چندانی با قصرِ اصلی نداشت، راه افتاد
-“ بریم پیشِ عمه جیسو “
مینگی، درحالی که پاهای کوچولوش رو توی هوا تاب میداد و با قدرتِ کم و کودکانهاش، پاپوش های پشمیاش رو به پهلو های پدرش میکوبید، با صدای آرومی لب زد
-“ پاپااا ؟ “
سوبین، با دیدنِ حالت بانمکِ دخترکش که با اون لحنِ بامزه و کودکانه، سراغِ یونجون رو میگرفت، قلبش قنج رفت و خنده آرومی کرد
-“ نه عزیزدلم ، تو پیش عمه جیسو میمونی و آپا میره دنبالِ پاپا “
کودک، تنها با تشخیصِ کلمهی “ پاپا “ از بینِ کلمات نامفهومی که از بین لب های پدرش بیرون میاومد، ذوق زده جیغی کشید و چندبار کفِ دستهاش رو بهم کوبید
-“ پاپااا یوننووون “
آلفا با شنیدنِ اسم یونجون از زبونِ مینگی که با بامزه ترین حالتِ ممکن صداش میزد، با خنده بلندی دخترکش رو توی بغلش فشرد و بوسهای روی پیشونیش گذاشت
-“ آره عزیزم، پاپا یوننون “ با همون زبونِ بچگونه تکرار کرد و دستِ بزرگش رو نوازش وار پشتِسر دختر کوچولوش کشید
مینگی برخلافِ انرژیای که یکم پیش از خودش نشون داده بود، زیرِ نوازش دستِ سوبین، سرش رو روی شونهی پدرش گذاشت و درحالی که خمیازه میکشید، با دست های تپل و کوچیکش، آروم چشمهاش رو مالید
-“ خسته شدی وروجک؟ “ سوبین گفت و نگاهی به قصرِ فرعی که بعد از چنددقیقه پیادهروی، حالا در انتهایِ مسیرشون دیده میشد، انداخت
دخترک در جوابِ پدرش، آروم سرش رو تکون داد و لپش رو روی شونه سوبین، جا به جا کرد
-“ رسیدیم دیگه دخترم “ سوبین هم درجواب، آروم گفت و درحالی که پشتِ دخترکش رو نوازش میکرد، نگاهی به خرگوشیهای کمپشتِ بالای سرش که بهم ریخته و تقریبا از حالت دراومده بودند، انداخت؛ و یکلحظه با خودش فکرکرد که اگه یونجون بفهمه مینگی تمامِ زحمتها و تلاشهاش رو برای یادگرفتن و بستنِ این مدل مو، با یکم ورجه وورجه به آسمون فرستاده، قراره چه واکنشی نشون بده؟
آروم لبهاش رو روی هم فشرد و سعی کرد با به یاد نیاوردن صحنهای که یونجون، چون بلد نبود موهای مینگی رو به درستی ببنده، یک ساعتِ تمام یک گوشه نشسته بود و داشت گریه میکرد، خندهاش رو بخوره
اون روز امگاش، بعد از اینکه با یک آبنیاتِ قرمز، دخترکش رو راضی کرده بود ساکت بشینه و اجازه بده موهاش رو ببنده، جلوی آینه نشسته بودند و چندساعت بیوقفه، با موهای کوتاهِ کودکش درگیر بود و هربار که یکی از خرگوشیها کج میشد، با چشم های خیس و غرولندکنان، دوباره اون رو باز میکرد و از اول میبست
در نهایت هم، بعد از اونهمه تلاش، موفق نشده بود به خوبی موهای دخترکش رو ببنده و فقط یک خرگوشیِ کجوکوله و شلخته نصیبش شده بود؛ پس با قیافهای شکسته، گوشهای نشسته بود و زار میزد و موهای بلندِ خودش رو میکشید. اونهم درحالی که مینگی، با لب و لوچهی آویزون و بغضی که چشم های درشتش رو براق کرده بود، سعی داشت با بخشیدنِ آبنباتِ تفی و خیسش به پاپای گریونش، اون رو آروم کنه، اما اینهم فایدهای نداشت.
و درآخر، این سوبین بود که با لوس کردن و کشیدنِ ناز هردوشون، بالاخره موفق شده بود دو کودکش رو ساکت کنه
-“ اگه پاپا ببینه الان موهات چه شکلی شده، احتمالا دوباره گریهاش میگیره “ آلفا با خندهای که نتونسته بود دربرابرِ این خاطره شیرین و بانمک، متوقفش کنه، زیرلب زمزمه کرد و بوسهای روی موهای ابریشمیِ دخترکش که تقریبا به خواب رفته بود، نشوند
حدودِ یک دقیقه بعد، سوبین با مینگیِ خوابآلود درآغوشش، بالاخره به قصر فرعی رسید و دو پلهی کوتاهِ اتاقِ بزرگِ خواهرش رو بالا رفت
جیسو که کمی قبلتر، اون دو رو از قابِ پنجرهی بزرگِ اتاقش دیده بود که به قصرِ فرعی نزدیک میشدند، درحالی که شالِ بافتنیش رو روی شونه هاش مینداخت، از اتاق بیرون اومد و به برادرش که حالا روی سکویِ چوبی رسیده بود، نزدیک شد
نگاهی به مینگی که روی شونهی سوبین بیهوش شده بود انداخت و لبخندِ پهنی زد، بعد برای اینکه مزاحمِ خواب برادرزادهاش نشه، با صدای آرومی رو به آلفا لب زد
-“ بالاخره آوردی فسقلیِ منو؟ از صبحه منتظرشم “
سوبین، متقابلا لبخندی به جیسو زد و درحالی که درجواب سر تکون میداد، چندقدمِ دیگه جلو رفت تا مینگی رو به دستهای خواهرش بسپره
-“ امروز از صبح یکلحظه هم آروم نگرفته، از وقتی بیدار شده داره برف بازی میکنه “
جیسو با شنیدنِ حرف برادرش و تصورِ مینگی توی برفها، خنده کوتاه و آرومی کرد و دستهاش رو جلو برد و با احتیاط، دخترک رو از دستهای سوبین گرفت و جثه کوچیک و سبکش رو توی آغوشش نگهداشت
همونلحظه، کودک با احساسِ جا به جا شدنش و جدا شدن از بغلِ پدرش، بدونِ اینکه چشمهاش رو باز کنه، لبهای کوچولوش رو پوت کرد و زیر لب، غرغرِ آرومی کرد که باعث شد جیسو، سریع اون رو گهوارهطور توی بغلش تاب بده و دوباره دخترک رو به دنیای خواب بفرسته
سوبین، نگاهی به مینگی که حالا دوباره توی آغوشِ جیسو آروم گرفته بود انداخت و بعد رو به خواهرش، با صدایی پایین پرسید
-“ راستی، حالِ مامان چطوره؟ بهتره؟ “
جیسو، درحالی که همچنان آروم مینگی رو توی بغلش تاب میداد، لبخند کوچیکی زد و سر تکون داد
-“ آره، از وقتی که تصمیم گرفته مدتی رو پیشِ خاله هینا بگذرونه، خیلی سرحال تر شده.. میدونی، خیلی وقته دلش میخواست بره جزیره و از دریا لذت ببره “
آلفا، با شنیدنِ حرفهای خواهرش، چندلحظه بدونِ هیچ حرفی، نگاهش رو به برفهای نشسته توی حیاط دوخت. سپس آروم لب باز کرد
-“ آره خب، قصر و نبودِ پدر فشار سنگینی روی قلبش میذاشت. الان اونجا دور از شلوغی و کنارِ خاله هینا، مطمئنم راحتتر میتونه با نبودش کنار بیاد.. “
جیسو هم با فکر به پدرشون، درحالی که ردِ نگاهِ برادرش رو دنبال میکرد، به آرومی سر تکون داد و نفسِ بیصدایی کشید و زمزمهوار لب زد
-“ پیششون که بودم خودش هم همینو گفت “
سوبین که حالا انگار خیالش کمی از مادرش راحت شده باشه، فقط لبخندِ محوی زد و نگاهش دوباره به مینگی برگشت
آروم جلو رفت، خم شد و با احتیاط، بوسهی کوتاهی روی پیشونیِ دخترکش نشوند
-“ مراقبش باش و بذار هرچقدر میخواد بخوابه، من و یونجون ممکنه دیرتر برگردیم “
جیسو بدونِ حرف اضافهای، لبخندِ دیگهای زد و فقط سر تکون داد. سوبین هم بعد از دستی که به سرِ مینگی کشید، از جیسو خداحافظی کرد و بعد از پایین رفتن از پله های چوبی، به سمتِ اسبِ مشکیش که کمی دورتر، به دستِ نگهبان هدایت میشد، قدم برداشت
طی کردنِ مسیرِ قصر تا کلبهی کای و بومگیو، زیاد طول نکشید، و سوبین زمانی که به اونجا رسید، یونجون که برای صبحانه پیشِ اون دو زوجِ عاشق رفته بود، از خونه بیرون اومده بود و تازه داشت با کای و بومگیو خداحافظی میکرد؛ این یعنی درست سرِ وقت رسیده بود
آلفا، افسارِ اسبش رو کشید و دقیقا کنارِ امگاش، از حرکت ایستاد
کای به محضِ اینکه چشمش به سوبین افتاد، ابرویی بالا انداخت و دستهاش رو توی سینهاش گره زد
-“ اوه، صاحبش هم از راه رسید! “
سوبین خنده کوتاهی کرد و بعد از نگاهی که به کای و بومگیو انداخت، خیره به همسرش که کلاه ابریشمیِ شنلش رو روی سرش کشیده و موهای بلند و مشکیش رو زیرِ اون پنهون کرده بود، بیمعطلی لب باز کرد
-“ من که صاحبش نیستم. کنیزشم، غلامشم، سربازِ شخصیشم، اگه اجازه بده خاکِ زیر پاش هم میشم “
یونجون، درحالی که چتری هاش رو مرتب میکرد، با نیشی که تا بناگوش باز شده بود، سرش رو بالا گرفت و نگاهی به آلفاش روی اسب انداخت و مشتِ کوچیکی به رونِ پاش کوبید، نزدیکترین جایی که دستش بهش میرسید.
-“ عزیزدلم! بذار برسی بعد شروع کن “
کای، با ناباوری سرش رو به طرفین تکون داد و بومگیو هم که خندهاش گرفته بود، با فکِ افتاده، لب باز کرد
-“ تو واقعاً هیچ فرصتی رو برای پاچهخواری از ملکهات از دست نمیدی، نه؟ “
سوبین، فقط شونهای بالا انداخت و درحالی که دستش رو به سمتِ یونجون دراز کرده بود تا بهش کمک کنه روی اسب بشینه، با بیخیالی نچی کرد و جواب داد
-“ میتونی به کای بگی یکم یاد بگیره “
کای، اینبار با دهنِ باز چندثانیه به سوبین خیره موند و بعد، با همون قیافه ناباور رو به بومگیو کرد که باعث شد پسرک، با دیدنِ اون قیافه از آلفاش، خنده بلندی کنه و موهای مرد رو بهم بریزه
-“ جدیش نگیر عشقم، من لازمه تایید کنم توی این کار ماهری که میکنم “ با همون خنده گفت و چشمکی به کای زد
کای هم انگار که همین حرفِ بومگیو راضیش کرده باشه، چهره ناباورش به سرعت به حالتی آسوده تغییر کرد و اینبار درحالی که لبخندِ بزرگی میزد، خم شد و پیشونیِ امگاش رو بوسید
-“ البته که مهم تویی عزیزم “
یونجون که حالا به کمکِ سوبین، پشتِ آلفاش روی اسب نشسته بود، دستهاش رو به دورِ کمر مرد حلقه کرد و گونهاش رو به عضلاتِ محکمِ کتفش چسبوند، بعد با تماشای معاشقهی کوتاهِ هیونگش و بومگیو، لبخندِ گشادی زد و رو به اوندو گفت
-“ برین تو دیگه ، سرده “
-“ تو خونه میتونید محفل گرماتون رو ادامه بدید “ سوبین هم بیمعطلی، جمله امگاش رو ادامه داد و چشمکی به هردوشون زد که باعث شد کای، از خدا خواسته، با یک دست کمرِ بومگیو رو بگیره و پسرک رو به خودش نزدیک کنه
-“ البته، اعلیحضرت! “ با خنده گفت و آروم سری برای سوبین تکون داد
بومگیو هم با همون لبخندِ درخشانی که همیشه روی لبهاش داشت، نگاهِ پر از عشقی به کای انداخت و بعد دوباره رو به سوبین و یونجون که آمادهی حرکت بودند کرد
-“ دفعه بعد مینگی رو هم با خودتون بیارید، دلم براش یکذره شده “ امگا درحالی که برای اوندو دست تکون میداد، گفت و به این نحو، بدرقهاشون کرد
سوبین هم خنده کوتاهی کرد و یونجون، درجواب “ حتما “ ای گفت و همونطور که متقابلا برای هیونگش و بومگیو دست تکون میداد، آلفا لگدِ آرومی به پهلوی اسبش زد و اون رو به حرکت درآورد
سم های اسب، با صدای آرامشبخشی، روی برف ها شروع به قدم برداشتن کردند و مسیرِ رو به روشون رو در پیش گرفتند
یونجون، حلقه دستهاش رو به دورِ کمر آلفاش محکمتر کرد و بیشتر به گرمایِ وجود سوبین که یکی از اعتیاد هاش بود، تکیه زد
-“ حالت خوبه دورت بگردم؟ خوشگذشت بهت؟ “ سوبین، خیره به مسیرِ رو به رو، درحالی که اسب رو هدایت میکرد لب زد و یونجون، همونطور چسبیده به آلفاش، سرش رو روی شونهی مرد تکون داد، حرکتی که باعث شد سوبین برای نمیدونم چندمین بار، از وقتی که دخترکشون بهدنیا اومده بود، به این فکرکنه که رفتارهای دو نفر چقدر دیگه میتونه بهم شباهت داشته باشه؟
-“ اهووم.. خیلی دلم واسه هیونگ و بومگیو تنگ شده بود، ولی اگه تو و مینگی هم بودین بیشتر خوش میگذشت “ یونجون جواب داد و لبهاش رو از همون زاویه که سوبین قادر به دیدنش نبود، پوت کرد، اما آلفا همین حالا هم با شنیدنِ اون لحنِ لوس و کشدار، حالتِ چهره امگاش رو بهخوبی حدس زده بود. پس با لبخندی که پررنگ میشد، جواب داد
-“ امروز کارای من زیاد بود، مینگی هم دیرتر بیدار شد، دفعه بعد حتما جبرانش میکنم شیرینکم “
امگا که بهنظر میرسید با همین جمله از سمتِ سوبین، راضی شده باشه، حرفِ اضافهای نزد و فقط با لبخند، از پشت روی شونهی آلفاش رو بوسید
-“ پیشِ نونا گذاشتیش بمونه؟ “ از همونجا گفت و سوبین، درجواب، سر تکون داد و کمی سرعتِ اسب رو بیشتر کرد
-“ آره عزیزکم، نگرانش نباش انقدر شیطنت کرده بود که خوابش برد “
یونجون با تصورِ خوابِ آروم دخترکش، که همیشه بعد از یک فعالیتِ طولانی سراغش میاومد، خنده آرومی کرد و زیرِلب، با خیالِ راحت “ خوبه “ ای زمزمه کرد تا رضایتش رو نشون بده
مسیرِ باقی مونده، همونطور با حرفهای شیرین و سادهای که با ابراز علاقه های کوچیکشون ترکیب شده بود، گذشت
اما چندلحظه بعد، درست وقتی که یونجون حس کرد مسیرِ کلبه کای تا قصر، از اون چیزی که باید طولانیتر شده، چشم هاش رو باز کرد و سرش رو از روی شونه آلفاش بلند کرد
نگاهی به اطراف انداخت و با دیدنِ درخت های قدبلند و جنگلی که با برف سفید پوش شده بود، با تعجب ابرویی بالا انداخت و از همونجا، به نیمرخِ آلفاش خیره موند
-“ مگه قرار نبود برگردیم خونه؟ “
سوبین، با شنیدنِ لحنِ تقریبا متعجب و کنجکاوِ امگاش، فقط لبخندی زد و درحالی که سرش رو به طرفین تکون میداد، افسارِ اسب رو کمی کج کرد و از میونِ درختهای بلند و برهنهی جنگل، گذشت
یونجون به سر تکون دادنِ آلفاش نگاه کرد و بعد، با اخمی ظریف، نگاهِ سردرگمش رو توی جنگل چرخوند. اما قبل از اینکه فرصت کنه سوالِ جدیدی بپرسه و حسِ کنجکاویش رو ارضا کنه، سوبین افسارِ اسب رو کشید و یکجایی وسطِ جنگل، نزدیکِ رودخونهای که حالا بین برف ها گمشده بود، از حرکت ایستاد
همون رودخونه.. همون جنگلی که حدودِ دوسالونیم پیش، برای اولین بار، اون ها رو با هم رو به رو کرده بود و بدونِ اینکه خودشون بدونن، مسیرِ زندگیشون رو برای همیشه به هم گره زده بود
سوبین، اول خودش از اسب پیاده شد و بعد، دستش رو به سمتِ یونجون دراز کرد و آروم لب زد
-“ بیا پایین دلبرم “
یونجون، لحظهای مکث کرد و بعد از نگاهی که به دستِ دراز شدهی سوبین انداخت، دستِ ظریفش رو توی دستِ گرم و بزرگِ آلفاش گذاشت و به کمکِ اون، با احتیاط از اسب پایین اومد
پاهاش که روی برف های نرم قرار گرفت، نگاهی به زمینِ سفیدِ زیر پاش انداخت و بعد، نگاهش رو به چهره لبخند زدهی سوبین بردگردوند
صدای آشنا و همیشگیِ جریانِ آب، از میونِ شاخه های خشک و برهنه به گوش میرسید و با صدای ملایمِ بادِ سردِ زمستونی، درهم آمیخته بود
آلفا، همونطور که دستِ یونجون رو محکم توی دستِ خودش نگه داشته بود، خیره به پسرکش، چند قدم جلوتر رفت و به رودخونه نزدیک شد
-“ تو منو آوردی اینجا که.. “ امگا، درحالی که نگاهش بینِ چهرهی آلفاش و رودخونه سرگردون بود، آروم زمزمه کرد. اما پیش از اینکه جملهاش کامل بشه، انگشتهای سوبین، دستش رو رها کردند و بهجاش، بازو های قویش به دورِ کمرِ امگا حلقه شدند و درحالی که پسرک رو به خودش نزدیک میکرد، کلماتِ باقی مونده رو ادامه داد
-“ که بگم سالگردِ ازدواجمون مبارک، عشقِ من “
یونجون، با شنیدنِ حرف سوبین، یکبارِ دیگه نگاهش روی صورتِ آلفاش چرخید و بعد، لب هاش آرومآروم به لبخندِ عمیقی باز شد و گونههاش که از قبل سرخ بودند، بیشتر رنگ گرفتند
-“ من فکرکردم فراموشش کردی.. “
سوبین، سریع با حالتِ نمایشی ابرویی بالا انداخت و انگشتهاش رو نوازشوار، روی گودیِ کمر امگاش کشید
-“مگه میشه یادم بره روزی رو که تورو تمام و کمال مالِ خودم کردم نفسم؟! “
یونجون، با همون گونه های سرخ، خنده کوتاه اما دلبرانهای کرد و آروم بازو هاش رو بالا آورد و دستهاش رو به دورِ گردن آلفاش، حلقه تنگی کرد
-“ البته که نه “ آروم گفت و بعد، هردو چندثانیه بدونِ هیچ حرفی، با چشم هایی براق و پر از عشق، بهم خیره موندند؛ عشقی که قطرهقطره جمع شده بود و حالا، تبدیل به دریای عمیقی شده بود که اون دو رو درونِ خود غرق کرده بود
-“ عاشقتم یونجون، دارم از عشقت دیوونه میشم.. “ آلفا، درحالی که صورتش رو به صورتِ امگاش نزدیک میکرد، با شکستنِ سکوت زمزمه کرد و بدونِ اینکه اجازه بده پسرک جوابش رو بده، خیلی آروم لبهاش رو روی لبهای یونجون گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد
بوسهای عمیق، به عمقِ عشقشون، شیرین، به شیرینیِ خاطراتِ قشنگی که توی این دو سال برای هم ساخته بودند، و طولانی، به اندازه سالهایی که قرار بود کنارِ هم عاشقی کنند
لغزش لبهاشون روی هم، همونطور که دستهای بزرگِ سوبین، بیتوقف پهلوها و کمرِ یونجون رو مثلِ جواهری گمشده، لمس میکردند، چندلحظهی طولانی ادامه پیدا کرد؛ تا وقتی که آلفا، میونِ بوسه، متوجه رایحه غلیظ و بهشدت شیرینِ هلو شد که حالا، درحالِ نفوذ به وجودش بود
پس آروم سرش رو کمی عقب آورد و همونلحظه، با گونههای گل انداخته، پیشونیِ خیس از عرق و چشمهای نیمهباز و خمارِ امگاش که حالا ریتمِ نفسهاش نامنظم و شکسته بودند، مواجه شد
اون توی این مدت، انقدر خوب پسرکش رو شناخته بود که الان، بدونِ اینکه حتی فکری کنه، در کسری از ثانیه تونست بفهمه که امگا، واردِ دوره هیتِ خودش شده بود
یادش بود که حدوداً یکهفته پیش، درباره نزدیک بودنِ هیتش بهش گفته بود، اما حتی فکرش رو هم نمیکرد که انقدر بهموقع و توی همچین شرایطِ مناسبی، هیت بشه
همونطور خیره به چشم های لرزونِ یونجون، نفسِ دیگهای از فرومون های قوی و شیرینش کشید و همین کافی بود تا بدنِ خودش هم ناگهان داغ بشه، به حدی که انگار، توی رگ هاش بهجای خون، مذاب در جریان دراومد
-“ سوبین.. “ یونجون لب زد و آلفا با شنیدنِ لحنِ نیازمندِ امگای هیت شدهاش، از ته گلو غرغری کرد و بیمعطلی، دوباره صورتش رو جلو برد و اینبار، بعد از گازِ محکمی که از لبهای گوشتی و سرخِ پسرک گرفت، با ولع و کمی خشن، دوباره به بوسیدنش ادامه داد
اون بین، با حسِ گرمایی که هرچقدر امگاش رو میبوسید، بیشتر و بیشتر توی وجودش پخش میشد، بعد از چندین مکِ پرصدا و عمیقی که از لبهای پسرک گرفت، با گازِ ریزی از لبِ پایینش، بالاخره ازش جدا شد و نفسزنان کمی عقب رفت
فرومون های شیرینِ یونجون، انقدر قوی بودند که کمکم، آلفا رو هم به رات دعوت کرده بودند
به همین دلیل، سوبین که حالا انگار سرش کورهی آتیش بود، حتی دیگه نمیتونست صبرکنه تا برگردن خونه، پس بیقرار نگاهی به دور و اطراف انداخت و خوشبختانه، متوجه شد که اینوقت از روز و توی این سرمای زمستونی، هیچکس جز خودشون دو نفر، توی جنگل پرسه نمیزنه
بنابراین، بدونِ اینکه حتی ثانیهای رو رد بده، شروع به درآوردنِ شنل یونجون کرد و وقتی که مقاومتی از سمتِ امگاش دریافت نکرد، توی تصمیمی که گرفته بود مصممتر شد و با سرعتی بیشتر، به درآوردنِ لباس های پسرکش ادامه داد
انگار مدتی میشد که هردو دلشون همچین هیجانی رو میخواست، هیجانی که باعث شد چندی بعد، تنها چیزی که روی چمنهای سفیدپوش ازشون بهجا بمونه، شنلها و لباسهاشون باشه که بینظم و شلخته، کنار هم روی زمین رها شده بودند؛ چون حالا خودشون، با بدن هایی برهنه و گره خورده بهم، توی رودخونهی سرد و برفی فرو رفته بودند
سوبین، درحالی که توی قسمتِ عمیقِ رودخونه ایستاده و بازو های یونجون تنگتر از قبل به دورِ گردنش حلقه شده بودند، بدنِ درشتش رو به بدنِ ظریف و حساسِ امگاش فشرد و به این نحو، کمرِ پسرک رو به لبهی برفیِ رودخونه تکیه داد
-“ آه سوبینا.. “ یونجون، از بینِ لبهایی که بخاطرِ بوسهها و گازهای آلفاش کبود و متورم شده بودند، نالید و با ناخن، خراشِ کوچیکی پشتِ گردن مرد ایجاد کرد
اما سوبین، انگار که کنترلِ بدنش رو بهطورِ کامل به دستِ گرگِ رات شدهی درونِ وجودش سپرده بود، حتی سوزش ناخنهای یونجون رو هم حس نکرد و فقط با غرشی عمیق، سرش رو توی گردنِ پسر فرو برد و چنان گازِ محکمی از پوستِ سفیدش گرفت که صدای جیغِ امگا بلند شد
به رون های لرزونِ یونجون که کاملا زیرِ آب بودند، چنگ انداخت و اونها رو به سمتِ کمر خودش هدایت کرد و به امگا فهموند که پاهاش رو به دورِ بدنش حلقه کنه
امگا هم بدونِ هیچ اعتراضی، با رونهاش حلقه تنگی به دورِ کمر سوبین ایجاد کرد و درحالی که لنگش رو جلوتر میبرد، لای لپهای باسنش رو به پایین تنهی مرد چسبوند و عمداً مایع گرمِ اسلیکی که ترشح کرده بود رو به عضوِ سخت و راست شدهی سوبین مالید
-“ لعنتی.. “ سوبین، با حس فشرده شدنِ باسن امگاش به دیکِ سفتش، با صدای بمی نالید و نفسِ سوزانش رو روی پوستِ گلوی یونجون رها کرد
نفسزنان، ناخن هاش رو روی پهلو و شکمِ تختِ امگاش کشید و توی آب، چند اسپنکِ محکم به رونها و بعد به باسنِ پسرک کوبید
امگا، نالهکنان به کمرش قوس داد و درحالی که سرش رو بالا میگرفت تا فضای بیشتری به صورتِ سوبین توی گردنش بده، ناخن هاش رو به شونههای مرد فشرد و تحتِ تاثیرِ هیت که از همیشه کم صبر تر کرده بودش، با بیقراری غرولند کرد
-“ آلفاا.. نمیتونم صبر کنم، خواهش میکنم “ همونطور که میگفت، شروع به تکون دادن و مالیدنِ خودش، روی سفتیِ پایینتنهی سوبین که به بینِ باسنش فشار میاورد، کرد
سوبین هم که کم از یونجون نمیاورد، با شنیدنِ لحن کشدار و التماسِ امگاش، رسما عقل از سرش پرید، گازِ پرقدرتی از سیبِگلوی پسرک گرفت و بعد، درحالی که گودیِ باریکِ کمرش رو بین انگشت های کشیدهاش میفشرد، باسنش رو بالا آورد و بعد از تنظیم کردنِ کلاهک دیکش روی حفرهی لیز و خیس از اسلیکِ امگاش، شروع به فرو کردنِ خودش درون تنِ داغش کرد
یونجون، با حسِ سفتیِ حجم سوبین که ذره ذره وجودش رو دربر میگرفت، لبهاش برای بیرون دادنِ ناله بلندی از هم فاصله گرفت و ناخنهاش، با ضعف روی قفسه سینه محکمِ آلفاش کشیده شد
به لطفِ هیت، حتی به اندازه سرِ سوزن هم درد حس نمیکرد، فقط لذتی بینهایت و دیوونه کننده بود که باعث میشد ستاره ها رو پشتِ پلکهاش ببینه
سوبین، با دیدنِ چهره غرق در لذتِ یونجون و گونههایی که با اشکهاش خیس شده بودند، ناله خفهای کرد و با یک حرکتِ نهایی، کلِ دیکش رو درونِ حفره امگاش فرو برد
بعد، از زیرِ رون های پسرک گرفت و بعد از بالا آوردنِ پاهاش، زانو هاش رو روی شونههای خودش انداخت و بدونِ اینکه به امگا فرصتی برای عادت کردن به حجمش بده، از همون اول پرقدرت و محکم شروع به کوبیدن درونِ حفرهی خیسش کرد
هر ضربه، عمیقتر از قبلی داخلِ تن یونجون فرود میومد و هربار، درحالی که پشتِ امگا به برفهای لبهی رودخونه کوبیده میشد، مردمکِ چشمهاش از لذتِ زیاد به عقب برمیگشت و ناله های بلند و جیغمانندش، درست کنارِ گوشِ سوبین از بینِ لبهاش بیرون میومد
-“ آاه.. سوبیناا تندتر.. “ یونجون نالید و سوبین که درست مثلِ یک گرگِ وحشی، حتی دیگه توی حالِ خودش نبود، با پوزخندی رضایتمند، سرعتِ لگنش رو بیشتر کرد و بیرحمانه به کوبیدن درونِ حفره امگاش ادامه داد، انقدر عمیق و پرشدت که امگا، هردفعه کلاهکِ آلفاش رو تا توی شکمش حس میکرد
-“ هممم.. پس یادت باشه بعدا که نتونستی راه بری، اعتراضی هم نکنی “ آلفا، درحالی که نوکِ بینیاش رو روی پوستِ داغِ امگاش میکشید، زمزمه کرد و بعد از گاز محکمی که از ترقوهاش گرفت، زبونش رو تا رسیدن به نیپل های صورتی و سفتِ پسرک حرکت داد و حینِ ضربههای عمیقش، چند گازِ ریز اما پرقدرت هم از نیپل هاش گرفت و راضی از هقهقهای بلندِ امگاش، انقدر به ضربههاش شدت بخشید و انقدر به کوبیدن درون اون حفرهی تنگ و داغ ادامه داد که بعد از چندین دقیقهی طولانی که فقط و فقط به لذت خلاصه میشد، همزمان با لرزشِ رونهای یونجون روی شونههاش که نشون از نزدیک بودنش بود، خودش هم پیچشِ لذتبخشی رو زیرِدلش حس کرد و نفسِ شکسته و تندی سر داد
اما همونلحظه، یونجون میونِ ناله های بلندش، به وضوح متوجه شد که کمکم، ضرباتِ سوبین از اون ریتمِ منظمی که تا الان داشت، خارج شد و دیکِ سفتش، شروع به ورم کردن کرد. و همین باعث شد تنها چیزی که درکنارِ لذت، به سمتِ ذهنش سرازیر بشه، این باشه که “ آلفاش داشت ناتش میکرد ؟ “
با چشم های اشکآلودی که حالا گرد شده و شوکزده بهنظر میرسیدند، ناله ریزی کرد و به سوبین خیره شد. اما آلفا، فقط چنگی به رونهای امگا زد و درحالی که با صدای بمی مینالید، دیکِ متورمش رو عمیقتر داخل یونجون فرو برد
-“ آاه سوبین؟! “ یونجون بلند نالید و سوبین که میدونست این لحنِ متعجب بخاطرِ چیه، سرش رو جلو آورد و بوسه کوتاه اما خشنی از لبهای قلوهای پسرکش گرفت
-“ مینگی یه داداش کوچولو میخواد، میدونی؟ “ بینِ نفسهای تندش، روی لبهای کبودِ امگا زمزمه کرد و درست وقتی که یونجون خواست اعتراض کنه، یک دستش رو به سمتِ پایین تنهاش برد و با حلقه کردنِ انگشتهاش به دورِ دیکِ کوچیک و درحالِ انفجارِ امگاش، شروع به مالیدنِ اون کرد و باعث شد تنها صدایی که از بینِ لبهای پسر فرار میکنه، ناله بلند و از سرِ لذتش باشه
آره خب.. دفعهی قبل، یونجون برنده شده بود و مینگی کوچولو به زندگیشون پا گذاشته بود، اما اینبار، آلفا قرار بود با کاشتنِ “ یوجون “ کوچولو توی شکمِ امگاش، نشون بده که اون هم میتونه برنده باشه
و حالا، درست در همونجایی که سالها پیش، برای اولین بار قلبش رو به یونجونِ عزیزش باخته بود، قرار بود قصهی عشقشون یکبارِ دیگه، با اومدنِ عضوی تازه به خانوادهی کوچیکشون، کاملتر بشه؛ خانوادهی نُقلی اما قویای که میونِ تمامِ سختیها، ترسها و روزهای تلخ، جون گرفته و تا سالیانِ سال، قرار بود سرپا بمونه
مینگی کوچولوی ما، به زودی خواهر میشد و سوبین و یونجون، درحالی که هرروز بیشتر از دیروز بهم گره میخوردند، خوشبختیای رو زندگی میکردند که روزی حتی جرئتِ آرزو کردنش رو هم نداشتند
و شاید پایانِ یک قصهی عاشقانه همین بود؛ نه یک پادشاهیِ بینقص، نه زندگیای بدونِ مشکل، بلکه دو نفری که در تمامِ فراز و نشیبها، هرگز دست هم رو رها نکرده بودند و درکنارِ هم، با گذشت از تمامِ اتفاقات، راهِ خونه گرم و کوچیکِ خودشون رو پیدا کرده بودند
بالاخره ، به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست