Peach blossom - part 25
little foxنورِ گرم و طلایی خورشید، از لا به لای شاخه های بلند و برگ هایِ سبز و براقِ درخت های پربارِ جنگل عبور میکرد و لکه هایی روشن و لرزون، روی سطحِ تقریبا مواجِ رودخونه میپاشید. لکه های درخشانی که باعث میشدن آبِ پاک و خنکِ رودخونه، از همیشه شفافتر بهنظر برسه
صدای ملایمِ جریانِ آب، با صدای دلنشینِ آوار پرندهها در هم آمیخته بود و توی اون صبحِ گرمِ تابستونی، همهجا رو پر کرده و آرامشِ خاصی به جنگل بخشیده بود
بعد از چندماه برف و سرما، تابستون بالاخره برگشته بود و با آسمونی صاف و آبی که ابر های تپل و سفیدی هر گوشه از اون به چشم میخورد، گرمایِ شیرینش رو جایگزینِ سرمای زمستون کرده بود
کمی اونطرف تر از درخت های گیلاس و پرتقال، یونجون، روی علف های سبز و نرمِ زمین نشسته بود و پاهای سفید و برهنهاش رو تا بالای مچهاش، توی آبِ خنک رودخونه فرو برده بود
پارچه روشن و نازکِ هانفوی گشادش، روی شکمِ بزرگ و کاملا برآمدهاش افتاده بود و نیمی از پارچهی ابریشمی، پوستِ شیریرنگِ رون هاش رو پوشونده بود
یک سبدِ کوچیک و حصیری، درست کنارِ خودش، روی چمن های نرم قرار داشت و پر از گیلاس های تازه و آبدار بود؛ البته.. این پر بودنِ سبد، مربوط به چنددقیقه پیش بود، چون حالا نصفِ بیشترِ اون گیلاسهای تازه چیده شده، توسطِ اون امگای شکمو و لوس خورده شده بودن
پسرک، درحالی که آروم پاهاش رو توی آبِ رودخونه تکون میداد، به موج هایی که با هر تکون روی سطحِ آب و اطرافِ پاهاش ایجاد میشدند نگاه میکرد و از قلقلکِ آبِ خنک، روی پوستِ بدنش، لذت میبرد
حینِ قورت دادنِ دوتا دونه گیلاسِ شیرینی که از قبل توی دهنش داشت، دستش رو مثلِ هربار، توی سبدِ کوچیکی که به رنگِ قهوهای سوخته بود برد و یک گیلاسِ دیگه از اون داخل برداشت. درحالی که دو گیلاسِ وصل بهم رو از دُماشون نگه داشته بود، اون رو نزدیکِ لبهاش که با آبِ گیلاس سرخ شده بودند برد و با بالا گرفتنِ سرش، هردو گیلاسِ قرمز رو بینِ لب های گوشتیش گرفت و به این نحو، اون ها رو از دُمِ سبز و غیرقابلِ خوردنشون جدا کرد
با پخش شدنِ مزه ترش و شیرینِ اون گیلاسهای دلچسب روی زبونش، برای چندمین بار توی اونروز، “ هوووومم “ کشیدهای از لذت سر داد و آروم چشمهاش رو بست تا بهتر بتونه اون طعمِ بهشتی رو زیرِ زبونش حس کنه
این گیلاس ها، همونایی بودن که بخاطرشون، دمِ صبح، درحالی که هنوز حتی خورشید هم طلوع نکرده بود، از خواب پریده بود و با گریه و هوس، سوبین رو بیدار کرده بود تا براش بیاره
آلفا هم که اونوقت از صبح، با شنیدنِ صدای گریه و غرغرِ امگا که تکون های دستش از زلزله هم شدیدتر بودن از خواب پریده بود، تقریبا یکدور سکته رو رد کرده بود و با وحشت، خودش رو بالای سرِ یونجون رسونده بود که نکنه بلایی سر بچهی تو شکمش اومده باشه یا هزار فکر و خیالِ درهم و ترسناکِ دیگه
اما وقتی بعد از چندلحظهی پر از نگرانی و وحشت، فهمیده بود که گریه ها و بیقراریِ امگاش، نه برای درد، نه بخاطرِ حال بدِ بچه و نه حتی بخاطر کابوسهای نیمهشبانهاش بوده، بلکه فقط و فقط بخاطرِ هوس دوتا دونه گیلاس بوده، درحالی که حس میکرد قلبش توی دهنش میزنه و تمومِ بدنش از ترس سست شده، کاملا بیحس و پوکر فقط به چهره گریونِ یونجون، خیره مونده بود
بعد، انگار که برای حفظِ آرامش خودش و آروم کردنِ امگاش چاره دیگهای نداشته باشه، بهزور لبخندِ مصنوعی و کج و کولهای روی لبهاش نشونده بود و امگای غرغرو و اشکآلودش رو توی آغوش کشیده بود و با وعدهای مثلِ “ باشه، باشه عزیزدلم.. بجای گریه فقط یکم دیگه بخواب، خورشید که دراومد میبرمت جنگل و اونوقت هرچقدر گیلاس بخوای، خودم برات میچینم “ تونسته بود حداقل تا سپیدهدم، پسرکش رو آروم نگه داره
به هرحال، پروسهی رسیدنِ به این گیلاسهای آبدار، خیلی هم راحت و آسون نبود؛ پس یونجون حق داشت انقدر با لذت و ولع اونها رو بخوره، اونهم درحالی که آلفاش، هنوز بالای درخت بود و همچنان داشت برای هوسِ سیری ناپذیرِ امگای باردارش، گیلاس میچید
پسر، آروم دستش رو روی شکمِ بزرگش گذاشت و انگشت هاش رو از روی پارچه نرم و ابریشمیِ لباسش، روی اون کشید، انگار که میخواست به این نحو، بچهی توی شکمش رو نوازش کنه
-“ میبینی چقدر خوشمزهان؟ همه رو بابایی واست چیده “ درحالی که به شکمش نگاه میکرد، فسقلیِ نُه ماههاش رو مخاطب قرار داد و لبخندِ کوچیکی زد
بعد، همونطور که گیلاسِ دیگهای توی دهنش میذاشت، سرش رو چرخوند و به درختِ بزرگِ گیلاسی که کمی دورتر ازش قرار داشت، نگاه کرد
سوبین، با بالا تنهای برهنه، روی یکی از شاخه های کلفت و محکمِ درخت، نشسته بود؛ با یک دستش، شاخهای ظریفتر رو نگه داشته بود و با دستِ آزادش، خوشه گیلاسهای رسیده رو یکییکی جدا میکرد و توی سبدِ بزرگتری که به یکی از شاخه های پایینتر آویزون کرده بود، مینداخت
دونههای عرق، روی پوستِ تقریبا برنزه و صافِ بدنش سر میخوردند و بینِ خطها و گودیهای عضلاتش محو میشدند و هر از گاهی، ساعدش رو روی پیشونیش میکشید تا هم عرقهاش و هم تارِ موهای خیس و چسبیده به پیشونیش رو از جلوی دیدش کنار بزنه
یونجون، همونطور خیره به آلفاش، دستش رو دوباره توی سبد برد تا گیلاسِ دیگهای برداره؛ ولی اینبار، نوکِ انگشت هاش بجای پیدا کردنِ گیلاسی جدید، فقط برگهای باقیمونده و کفِ حصیری سبد رو لمس کرد
اخمِ ظریفی بینِ ابرو هاش نشست و نگاهی به سبدِ خالیِ کنار دستش انداخت، کمی قیافهاش رو توی هم کشید و یکلحظه فقط به این فکرکرد که مگه با چه سرعتی اونهمه گیلاس رو خورده بود که به این زودی تموم شده بودن؟
با همون اخمِ کوچیک که چینِ ظریفی بین ابرو هاش ایجاد کرده بود، نگاهش رو از سبدِ خالی گرفت و دوباره سرش رو بالا گرفت
-“ سوبینااا “ با صدای رسا و بلندی، آلفاش رو صدا زد و نگاهش رو به سمتش که روی درخت مشغول بود، هدایت کرد
سوبین، با شنیدنِ صدای امگاش، لبخندِ کوچیکی زد، اما بدونِ اینکه از درخت پایین بیاد یا به پسرک نگاه بندازه، مثلِ یونجون با صدایی بلند ولی آروم تر از فریاد، جواب داد
-“ جانم عزیزم “
-“ گیلاس میخوام “ یونجون، با همون اخم، سریع گفت و باعث شد که سوبین، با ابرو هایی که بالا پریده بودند، به سمتش بچرخه
-“ قبلی ها رو تموم کردی؟ تازه برات آورده بودم که “ آلفا، درحالی که تعجبِ خفیفی توی لحنش پیدا بود، گفت و دستش رو به سمتِ شاخه دیگهای دراز کرد
یونجون فقط لبهاش رو کمی جلو داد و انگار که سوبین میتونه از اون فاصله ببینش، آروم سرش رو تکون داد
-“ اهوووم ، چیزی نبودن که “
سوبین، چند خوشه جدید و پر به گیلاسهای توی سبد اضافه کرد و بعد از چندلحظه مکث برای بیرون کردنِ خستگی، برای چندمین بار پیشونیش رو با پشتِ دست پاک کرد
-“ پس چندلحظه صبر کن همینایی که مونده رو هم بچینم، بعد همهاشون رو میارم برات “ درحالی که به چند شاخهی باقی مونده نگاه میکرد، گفت و بعد دوباره خم شد و به چیدنِ گیلاسها از بین برگهای سبز و پُرپشت ادامه داد
-“ سوبین، من الان گیلاس میخوام “
یونجون با اخمی که حالا غلیظ تر شده بود، با لحنی تخس و لوس گفت و باعث شد آلفا، دوباره در حدِ یک مکثِ کوتاه، دست از چیدنِ شاخه ها برداره و بخاطرِ اون لحن زورگو و تخس، خندهی کوتاهی کنه
-“ دورت بگردم، فقط چندتا دیگه مونده خب؟ الان تمومه “ گفت و دست به سمتِ شاخه دیگهای دراز کرد
اما یونجون، فقط اخمش رو بیشتر کرد و از همونجا به سوبین خیره موند
-“ سوبین “
آلفا اینبار، بدون اینکه دست از چیدنِ گیلاسها برداره، سرش رو به سمتِ یونجون چرخوند و نگاهی بهش که چطور اخم کرده و لبهاش رو جمع کرده بود، انداخت
-“ جونِ سوبین؟ “
-“ گفتم همین الان گیلاس میخوام “ امگا، لجبازتر و تخستر از قبل، با تاکیدِ خاص و محکمی که توی صداش موج میزد، تکرار کرد
سوبین، با لبخندِ محوی که از سر درموندگی و بیچارگی روی لبهاش مونده بود، نگاهی به سبدِ آویزون شده از شاخه انداخت و دوباره نگاهش رو به یونجون برگردوند
-“ قندک.. گفتم که الان تموم میشه، باشه قربونت برم؟ “ با لحنی که بیشتر شبیه به گریه بود گفت و اینبار، با سرعتِ بیشتری مشغولِ چیدن شد
اما یونجون، برخلافِ انتظار سوبین که مطمئن بود با منتظر نگهداشتنِ امگا، قراره جیغ ها و غرغر هاش رو بشنوه، اینبار فقط چندلحظه سکوت کرد و به آلفاش خیره موند
دستِ کوچیک و ظریفش، خیلی آروم به سمتِ شکمش رفت و ناگهان، چهرهاش در هم رفت
-“ آاا.. خدای من! “ با دستِ دیگهاش، چنگی به علف های نرمِ روی زمین زد و صدایِ ضعیفش، اینبار بلندتر از دفعهپیش، از بینِ لب هاش خارج شد
-“ س-سوبین! “
سوبین، با شنیدنِ صدای رنجیدهِ یونجون، دست از شاخهها کشید و با کمی وحشت، سرش رو به طرفِ امگاش چرخوند
-“ یونجون؟! “
ولی یونجون بدونِ اینکه جوابی بده، فقط خم شد و دستش رو روی شکمش فشرد و اخمِ غلیظی کرد
-“ س-سوبین، فکرکنم بچه-.. “ صدایِ لرزون و دردناکش، همراه با صدایِ جریانِ رودخونه، زمزمه وار به گوشِ سوبین رسید و باعث شد که آلفا، قلبش لحظهای از تپیدن دست بکشه
هنوز حتی جمله یونجون کامل نشده بود که سوبین، بدونِ هیچ مکث یا تردیدی، از همون فاصله، از روی شاخه پایین پرید و تقریبا خودش رو از درخت به زمین پرتاب کرد
-“ یونجون!! “ با وحشت فریاد زد و بدونِ اینکه فرصت بده درست روی پاهاش بایسته یا دردِ خفیفی که بخاطرِ پرشش از بالای درخت، توی مچِ پاهاش تیر میکشید آروم بشه، با عجله به سمتِ یونجون دوید
چند قدمِ اول رو انقدر هراسون و کج و کوله برداشته بود که چندبار نزدیک بود به ریشهی کلفتِ درخت که از زمین بیرون زده بود گیر کنه و با صورت روی چمن ها فرود بیاد، اما به بدبختی خودش رو کنترل کرد و با تمامِ سرعت، پیش پسرکش رفت
-“ چیشد؟ کجات درد میکنه؟ بچه چیزی شده؟ داره بهدنیا میاد؟ یون جوابمو بده! “ وقتی که به یونجون رسید، رگبارِ سوالاتش شروع شد و نفسنفسزنان، مقابلِ پسرک زانو زد و صورتِ درهم رفتهاش رو بینِ هردو دستِ بزرگش گرفت
-“ ببینم، خوبی؟! “
یونجون، چندلحظه بدونِ هیچحرفی، فقط لبهاش رو با درد بهم فشرد و بعد، آروم سرش رو بالا گرفت و با همون چهرهی آزرده، به سوبین نگاه کرد
اما طولی نکشید که چهرهاش، از چهرهای دردمند و رنجیده، به چهرهای خنثی و آروم تغییر کرد و سرش رو عقب کشید و خودش رو از بینِ دست های سوبین آزاد کرد
-“ وقتی میگم گیلاس میخوام، یعنی همینالان گیلاس میخوام “ با همون لحنِ تخس و زورگو که دوباره برگشته بود گفت و یک دستش رو جلو آورد و با نگاهی منتظر و تهدیدآمیز، به سوبین چشم دوخت. انگار نه انگار که همین چندلحظه پیش، باعث شده بود قلبِ بیچارهی آلفاش، از ترس و نگرانی از جا کنده بشه
-“ حالا هم که اینجایی، گیلاسهامو بده “
سوبین، با دیدنِ تغییر حالتِ چهره امگاش و شنیدنِ حرفش، با لبهایی که نیمهباز مونده بودند و بازدمش به سختی از بینِ اونها عبور میکرد، ماتش برد و چندلحظه بدونِ اینکه پلک بزنه، ناباورانه به چهرهی بیتفاوت و اخمآلودِ امگاش خیره شد
آروم نگاهش رو روی صورتِ منتظرِ یونجون چرخوند و دستهاش که با وجود عقبِ رفتنِ سر یونجون، هنوز همونطور معلق توی هوا مونده بودند، بالاخره شل و ول پایین افتادند و بعد از گذشتِ چندثانیه، خیلی آروم سرش رو هم پایین انداخت و هردو دستش رو روی صورتش گذاشت
-“ من دیگه نمیتونم… “ از پشتِ همون دستهایی که صورتِ درموندهاش رو پوشونده بودند، زمزمه کرد و صدایِ خفهی خندهی عصبی و ناباورش که بیشتر شبیه به یک زجهی شکسته بود، از بینِ انگشتهاش بیرون اومد
اما یونجون، بدونِ کوچیکترین احساسِ گناهی، همچنان دستش رو جلوی سوبین نگهداشته بود
-“ سوبین، گیلاس “
آلفا، ناله نمایشی دیگهای کرد و دست هاش رو روی صورتش کشید و بعد، یک دستش رو به زانوش تکیه داد و با بیچارگی به امگاش نگاه کرد
-“ عزیزکم، نزدیک بود بابای بچهات رو از دست بدی، بعد هنوزم به فکر خوردنِ گیلاسی؟ “
یونجون، همونطور بیتفاوت فقط سرش رو تکون داد و با چشمهاش، اشارهای به دستِ جلو اومدهاش کرد
-“ اهوم، حالا گیلاس “
سوبین، چندثانیهی دیگه به امگاش نگاه کرد و بعد، انگار که چاره دیگهای نداشته باشه، با ناچاری آهی کشید و درحالی که از جا بلند میشد، یک دستش رو پشتِ سر یونجون گذاشت و کمی خم شد و روی موهای پسرکش بوسهای ملایم بهجا گذاشت
-“ چشم، ملکهی من. گیلاس هم میارم خدمتتون “ همونطور که میگفت، به سمتِ سبدی که حالا بهجای آویزون بودن از شاخهی درخت، روی چمنها چپ شده بود و نصفِ گیلاسهاش روی زمین پخش شده بودند رفت و بعد از جمع کردنِ گیلاسها و برگردوندنشون توی سبد، اونرو برداشت و به سمتِ یونجون برگشت
سبدِ بزرگ رو جایگزینِ سبد کوچیک و خالیِ کنار یونجون، روی پاهای پسرک گذاشت و امگا، با چشم هایی که حالا از دیدنِ گیلاسهای تازه برق میزدند، یک دستش رو به دورِ سبد حلقه کرد و درحالی که اون رو توی آغوش میکشید، با دستِ دیگه گیلاسی برداشت و اون رو توی دهنش گذاشت
-“ همممم.. “
سوبین، دوباره مقابلِ یونجون، روی زانو نشست و خیره به چهره ذوق زدهی پسرکش که از چشیدنِ دوبارهی طعمِ شیرینِ اون گیلاسها لذت میبرد، به این فکرکرد که چیشد تصمیم گرفت امگاش رو انقدر لوس و رئیسمابانه بار بیاره که حالا نتونه حتی کوچیکترین مخالفتی باهاش کنه
اما، از طرفی، یادآوریِ اینکه تمامِ این بداخلاقی ها و بچه بازیها، دلیلی جز فنچِ نُه ماههی توی شکمش نداشت، باعث میشد که آلفا، بدونِ هیچ اعتراضی، فقط لبخندِ بزرگی به لب بیاره و هرروز بیشتر از روزِ قبل، به امگای باردارش که حتی نمیتونست حدس بزنه چقدر توی این دوران سختی میکشه، عشق بورزه و همراهش باشه
با لبخندِ کوچیکی، نگاهی به شکمِ برآمده یونجون که فقط با یک لایه پارچهی نازک پوشیده شده بود انداخت و بعد، دوباره به چهره پسرک نگاه کرد
-“ یه بوس به عنوانِ تشکر نداریم؟ “ درحالی که میگفت، آروم دستش رو جلو برد و موهای بلندی که روی پیشونیِ امگا پخش شده بودند رو از توی چشمهاش کنار زد و پشتِ گوشش فرستاد
یونجون، سرش رو بالا آورد و با بیمیلی، لب های سرخ و خیسش رو جمع کرد
-“ چقدر مزاحمِ گیلاس خوردنم میشی! “ با اعتراض گفت و سریع پشتِ چشمی نازک کرد، اما برخلافِ اون اعتراضِ نمایشی، سرش رو جلو برد و لبهاش رو به لب های سوبین چسبوند و بوسهای محکم اما کوتاه، روی لبهای آلفاش کاشت
سوبین، راضی از بوسه، با دیدنِ عشوههای پسرکش که با غرغر قاطی شده بودن، خنده آرومی کرد. قصد نداشت فرصتِ پیش اومده رو از دست بده، پس دوباره لب باز کرد
-“ یکی هم به عنوانِ معذرت خواهی که ترسوندیم؟ “ اینبار همونطور که سرش رو جلوتر میاورد گفت و یونجون، گیلاسِ جدیدی که توی دستش داشت و آماده بود که اون رو توی دهنش بذاره، توی سبد انداخت و دوباره به سمتِ آلفاش چرخید و یکبارِ دیگه، لبهاش رو به لبهای مرد چسبوند و بوسیدش
اما سوبین، قبل ازینکه یونجون بخواد فرصت کنه فاصله بگیره و به همون بوسهی سریع و کوتاه بسنده کنه، دستِ بزرگش رو پشتِسر امگا قرار داد و درحالی که آروم شروع به بوسیدنِ پسرکش میکرد، بهش اجازه دور شدن نداد
سرش رو کمی کج کرد و چندلحظه همونطور با ملایمت، لبهای سرخِ یونجون رو که حالا مزهی شیرین و دوستداشتنیِ گیلاس به خود گرفته بودند و از همیشه وسوسهانگیز تر بهنظر میرسیدند، لیس زد و مکید و بوسید
تا وقتی که خواست از زبونش هم استفاده کنه و بهتر شیرینیِ دلچسبِ دهنِ پسرکش رو بچشه، اما یونجون، انگار که نفس کمآورده باشه، گازِ آرومی از زبونِ آلفاش گرفت و باعث شد که سوبین، با بیمیلی عقب بکشه و سرِ پسرکش رو رها کنه
درسته که دلش میخواست لبِ همین رودخونه انقدر امگاش رو ببوسه تا کاملا نفسش رو از دست بده و حتی از حال بره، اما از طرفی هم میدونست که باید احتیاط کنه، چون یونجون همین حالا هم بخاطرِ بچهای که توی شکمش حمل میکرد، به درستی نمیتونست نفس بکشه یا حرکت کنه
پس فقط لبخندِ گشادی زد و اینبار، بوسهای ملایم و نسبتا طولانی، روی پیشونیِ امگا نشوند و پیشِ خودش، به این فکرکرد که بعدا حتما اینروز ها رو جبران میکنه
-“ گیلاسهات رو بخور دورت بگردم “ با همون لبخند گفت و آروم موهای مشکی و نرمِ پسرکش رو نوازش داد
یونجون، فقط آروم سری تکون داد و درحالی که پاهاش رو توی آبِ خنکِ رودخونه حرکت میداد، به خوردنِ گیلاسها ادامه داد
سوبین هم از جا بلند شد و همین حین، تا یونجون گیلاسهاش رو تموم میکرد، سبدِ کوچیکتری که خالی شده بود رو از کنارِ پسرک برداشت و به سمتِ درخت رفت تا چندشاخهی باقی مونده رو هم بچینه
بعد از اون، وقتی که چیدنِ درخت رو تموم کرد و مطمئن شد که به اندازهی یکدورِ کاملِ هوسِ دوبارهی یونجون، گیلاسِ کافی ذخیره کرده، سبد رو کناری گذاشت و آروم و بدونِ عجله، توی رودخونه آبی به سر و صورتش زد و بعد از شستنِ دستهاش، به سمتِ هانفوش که روی چمن های تمیز رها کرده بودش رفت و اون رو به تن کرد
آروم دستی توی موهاش کشید و پیشِ یونجون برگشت، کنارِ امگاش چمباتمه زد و نگاهی به سبدِ توی بغلش که فقط کمی از اون خالی شده بود انداخت و متوجه شد که حداقل برای الان، هوسِ پسرک برطرف شده
-“ برگردیم خونه، قندکم؟ “
یونجون که انگار انرژیش ته کشیده بود، سرش رو به سمتِ سوبین چرخوند و با چشمهایی بیحال و خوابآلود که یکی دیگه از اثراتِ فسقلیِ توی وجودش بود، به آلفا نگاه کرد و آروم سرش رو تکون داد
-“ اهوم.. خوابم میاد “
سوبین، در جوابِ امگای خستهاش، لبخندی زد و زیرِلب “ چشم “ ای زمزمه کرد
دست دراز کرد و آروم از ساقِ پای امگاش گرفت و با احتیاط، یک پاش رو از رودخونه بیرون کشید
-“ صبرکن کفش هات رو بپوشم پاهات “ سوبین گفت و یونجون، درحالی که بیصدا حرکاتِ آلفاش رو دنبال میکرد، باز هم فقط سر تکون داد و کفِ دستهاش رو روی چمنها گذاشت و به کمکِ اونها، به سمتِ مرد چرخید
آلفا، درحالی که با یک دست، پای پسرکش رو نگهداشته بود، تیکه پارچهی سفید و تمیزی از کمربندِ هانفوش بیرون کشید. آروم و با حوصله، پارچه رو به کف و روی پای پسر کشید و بعد از اینکه پاش رو خشک کرد، پای دیگهاش رو هم از آب بیرون آورد و برای اون یکی هم همینکار رو تکرار کرد
بعد، هردو پای پسر رو روی رونِ خودش گذاشت که مبادا خاکی و کثیف بشن و همون حین، پارچهای که باهاش پاهاش رو خشک کرده بود، سرجاش، توی کمربندِ هانفوی خودش برگردوند
دست دراز کرد و کفشهای پسرک رو که قبلتر اونها رو همون نزدیکی گذاشته و جفت کرده بود، برداشت و با دقت، به پاهای پسرکش پوشیدشون
بعد، آروم پاهاش رو روی زمین گذاشت و دستِ بزرگش رو به سمتِ امگا دراز کرد و کفِ دستش رو مقابلش گرفت
-“ بیا عزیزم، آروم بلند شو، عجله هم نکن “
یونجون، دستِ کوچیک و ظریفش رو توی دستِ گرمِ سوبین گذاشت و درحالی که با دستِ دیگه، شکمش رو نگهداشته بود، به کمکِ آلفا، آهسته از روی چمنها بلند شد
سوبین بعد از برداشتنِ هردو سبدِ گیلاس با یک دستش، دستِ آزادش رو به دورِ کمر یونجون پیچید و با حوصله، قدم به قدم همراهش شد و اجازه داد که قدم های آرومِ امگاش، با احتیاط و آروم برداشته بشن
اما هنوز دو یا سه قدم بیشتر جلو نرفته بودند که امگا، با غرولند های همیشگیاش، سکوتِ آرامشبخشی که همش چنددقیقه بود بینشون نشسته بود، شکست
-“ اه.. خسته شدم، هیچوقت فکرنمیکردم راه رفتن.. انقدر سخت باشه “
سوبین، دستش رو به دورِ کمر پسر محکمتر کرد و با لبخند، نگاهی بهش انداخت که چطور لبهاش رو پوت کرده بود و واسه خودش غرغر میکرد
-“ هنوز دودقیقه هم نشده که راه افتادیم شیرینکم “
یونجون اخمِ کوچیکی به آلفاش کرد و بعد با همون اخم، به مسیرِ طولانیِ پیش روشون نگاه انداخت و با ناراحتی ادامه داد
-“ اصلا کی پیشنهادِ اینکه بدون اسب بیایم رو داد؟ حالا باید این همه راه رو پیاده برگردیم! “
آلفا، درحالی که قصد داشت با فشردنِ لبهاش بهم، خندهاش رو بخوره و بهجاش، به امگاش توی راه رفتن کمک کنه، با لحنی که تمومِ تلاشش رو میکرد خونسرد و عادی بهنظر برسه، لب باز کرد
-“ عزیزم، این ایدهی خودت بود.. “
یونجون فوراً سرش رو بالا آورد و با نگاهی کشنده و ترسناک و اخمی که حالا غلیظ تر شده بود، به آلفاش نگاه کرد
-“ من هیچوقت همچین پیشنهادی ندادم! “
اما سوبین، انگار که از جونش سیر شده باشه، ابرو هاش رو بالا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد. مهم نبود کجا و کِی، اون همیشه از سر به سر گذاشتنِ پسرکِ لوسش نهایتِ لذت رو میبرد
-“ این دقیقا خودت بودی که اجبارم کردی پیاده بیایم فقط چون فکر میکردی امروز دلت پیادهروی میخواد و اینجوری بهتر میتونی از منظره صبح لذت ببری! “
یونجون، چندلحظه با چشمهای ریز و همون لبهای پوت شده، نگاهش رو توی صورتِ سوبین چرخوند، انگار که داشت دنبالِ جوابی میگشت تا ثابت کنه این رو نمیخواسته و مثلِ همیشه همهچیز رو بندازه به گردنِ آلفای بیچارهاش
اما چیزی پیدا نکرد، چون واضحاً یادش بود که سرِصبح، چطور دستِ سوبین رو گرفته بود و با لجبازی و به زور، اون رو به دنبالِ خودش کشیده بود تا بجای اسب، با پای پیاده به جنگل برن
پس، در نتیجه، فقط مشتِ کوچیکش رو جمع کرد و یک ضربهی نسبتاً محکم، به شونه سوبین کوبید
-“ این چیزی رو عوض نمیکنه، باز هم تقصیر توئه! “
سوبین اینبار دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره و درحالی که با خنده سرش رو عقب مینداخت، آروم شونه دردمندش رو مالید
-“ آاخ عزیزم! تقصیرِ منه که تو یهو هوس کردی پیاده روی کنی؟ “
یونجون، با همون اخم سرش رو به نشونه تاییدِ حرف سوبین تکون داد و ضربه دیگهای به شونه آلفاش زد، اینبار کمی آرومتر از قبلی
آلفا، با خندهای که همچنان روی لب هاش بود، در تقلید از یونجون متقابلا سر تکون داد و آروم و با ملایمت، فشاری به پهلوی پسرک وارد کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد
-“ وقتی یوجون بهدنیا بیاد، تمومِ این ضربه ها رو جبران میکنم! “ با لحنی آروم و صدایی که حالا پایینتر اومده بود گفت و سرش رو جلو برد و بوسهای نرم، روی شقیقه پسرک که پشتِ موهای مشکی و بلندش پنهون شده بود، نشوند
اما امگا، بیتوجه به جمله شیطنتآمیز آلفاش، دوباره اخمش روی صورتش برگشت و سریعا بخشِ اول جملهی سوبین رو اصلاح کرد
-“ مینگی! “
سوبین، با اشاره یونجون به اسمِ دخترونهای که از خیلی وقت پیش انتخابش کرده بود، ابرویی بالا انداخت و خنده کوتاهِ دیگهای کرد
-“ تو هنوز هم فکرمیکنی بچه دختره؟! “
-“ معلومه که دختره “ یونجون، درحالی که با اطمینان سر تکون میداد، با لحنی قاطع گفت و چونهاش رو با غرور، بالا گرفت
-“ و اگه پسر بود؟ “ سوبین، در جواب گفت و باعث شد که امگا، با همون اخمهای همیشگیاش، چشم غره بدی بهش بره و سریعاً تکذیب کنه
-“ نیست. “
اما آلفا، انگار که به این تهدید ها عادت کرده باشه، فقط با خونسردی شونهای بالا انداخت و جواب داد
-“ هست “
یونجون هم که لجباز تر از این حرفها بود، معطل نکرد و بدونِ ذرهای تردید، سومین مشتش رو اینبار با حرصِ بیشتر، به شونه آلفاش کوبید
-“ سوبین! “
سوبین، با ضربه دردناکی که روی شونهاش فرود اومد، با بیچارگی “ آخ “ کوتاهی از بینِ لبهاش بیرون پرید و بعد، درحالی که با خندهای آروم به چهره اخمآلود و لوسِ امگاش نگاه میکرد، یک دستش رو به عنوانِ تسلیم، کمی بالا آورد
-“ باشه، باشه! بچه دختره، هرچی تو بگی دورت بگردم “
امگا، انگار که چیزی رو که از همون اول میخواست، بالاخره شنیده باشه، با رضایت سر تکون داد و بعد از کلی بداخلاقی، اخمش محو شد و لبخندِ کوچیکی گوشه لبش نشست
سوبین، با دیدنِ اون لبخندِ رضایتمند، نفسِ آسودهای کشید و درحالی که خودش هم لبخند میزد، نگاهش رو یکدور روی چهرهی پیروزمندانهی امگاش چرخوند
بعد، چشمهاش پایینتر سر خورد و بعد از نگاهِ پر از عشقی که به شکمِ گردِ یونجون انداخت، توجهاش به قدم های شل و ول و خستهاش جلب شد؛ پسر رسماً داشت پاهاش رو روی چمنها میکشید و با خودش میجنگید که روی زمین فرود نیاد
سوبین، بلافاصله ایستاد و بدونِ اینکه چیزی بگه، کمی سبد ها رو توی دستش جا به جا کرد و بیمعطلی، به سمتِ امگاش خم شد
-“ بیا اینجا ببینم “
یونجون، با توقفِ ناگهانی آلفاش و شنیدنِ حرفش، با تعجب متقابلا ایستاد و برای اینکه بفهمه مشکل چیه، با کنجکاوی حرکاتِ سوبین رو دنبال کرد
اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بپرسه، سوبین، سبدِ کوچیکتر رو به دستش داد و بعد، از شونهها و زیرِ زانو های یونجون گرفت و با احتیاط، از روی زمین بلندش کرد و توی آغوش گرفتش
-“ سوبین! “ امگا، با اعتراض گفت و یک نگاه به سبدی که سوبین به بغلش داده بود و بعد یک نگاه به آلفاش انداخت
آلفا، بیتوجه به صدایِ اعتراضوارِ امگاش، “ هوم” ای کرد و همونطور که محکم پسرکش رو توی آغوشش نگه داشته بود، شروع به راه رفتن کرد
-“ بذارم زمین! یه سبد دستته، وزن منهم الان با وجودِ بچه زیاده، خسته میشی! “
یونجون گفت و سوبین، درجواب، فقط آروم و خونسرد، سرش رو به طرفین تکون داد
-“ خب هردوتون رو بغل کردم، مشکلی توی این میبینی؟ “
امگا، لبهاش رو جمع کرد و خواست اعتراضِ دیگهای کنه، اما با دیدنِ لبخندِ آلفاش و نگاهِ براقش که هربار درموردِ بچهاشون حرف میزدن یا به شکمِ برآمده یونجون نگاه میکرد، بیشتر از هروقتی میدرخشید، بیشتر از این دلش نیومد سرش غر بزنه
پس، بدونِ هیچ حرفی، درحالی که با یک دست، سبدِ کوچیکِ گیلاسها رو روی سینهاش نگه داشته بود، دستِ دیگهاش رو به دورِ گردن سوبین پیچید و آروم سرش رو روی شونهی آلفای موردعلاقهاش گذاشت و اجازه داد که هرطور که میخواد، حملش کنه
سوبین هم بدونِ هیچ عجلهای، همونطور که بدنِ امگاش رو آروم به خودش میفشرد، مسیرِ برگشت به قصر رو در پیش گرفت
تا وقتی که رودخونه کمکم دور شد و صدای جریانِ آب، جای خودش رو به صدای آرومِ قدمهای سوبین روی سنگفرش های حیاطِ قصر و هیاهوی همیشگی و آرومِ خدمتکار ها داد
چندین ساعت بعد، وقتی که خورشید غروب کرده بود و ماهِ نقرهای کمکم درحالِ بیرون اومدن از پشتِ کوه های بزرگ و سنگی بود، یونجون، بعد از یک خوابِ آروم و تقریبا طولانی، حالا بیدار شده بود و توی اتاقشون، روی تخت نشسته و به بالش های نرمِ پشت سرش تکیه داده بود
یک ردای آبی رنگ و ابریشمیای که سایزِ گشادش، به شکمِ بزرگش اجازه راحت بودن میداد، به تن داشت و طبقِ دستور پزشک، سرگرمِ نوشیدنِ دمنوشِ گیاهیای بود که برای ماهِ آخر باردایش تجویز شده بود
از وقتی که از خواب بیدار شده بود، متوجه درد های خفیفی توی شکمش شده بود، بخاطرِ همین از سوبین خواسته بود که دمنوشش رو براش دم کنه تا شاید به این نحو، بتونه به درد هاش کمی تسکین ببخشه
آلفا هم که از همونموقع که یونجون درموردِ دردهاش بهش گفت بود، نگرانی بهش غالب شده بود، بعد از اینکه دمنوشِ امگاش رو براش آورده بود، نزدیکش، پشتِ میز نشسته بود و یک چشمش روی اسنادِ زیر دستش که باید امضاشون میزد و چشمِ دیگهاش، به پسرکش بود
یونجون، تازه سه یا چهارمین جرعهاش رو نوشیده بود که با احساسِ درد خفیفِ جدیدی، لحظهای مکث کرد، ابرو هاش رو توی هم کشید و دستِ آزادش، آروم روی شکمش قرار گرفت
سوبین، بلافاصله متوجه تغییرِ حالت و اخمِ ظریفِ بین ابرو های یونجون شد و با نگرانی، سرش رو به سمتش چرخوند
-“ چیشد؟ “
یونجون جواب نداد، فقط دستش رو روی شکمش نگهداشت و نفسِ عمیقی کشید که همین باعث شد درد، برای لحظهای کمتر بشه و چهرهی پسر، به همون حالتِ آروم برگرده
-“ چیزی نیست عزیزم.. “
اما سوبین، نامطمئن اخمِ کوچیکی کرد و نگاهش به سمتِ دست امگا که روی شکمش نشسته بود، رفت
-“ مطمئنی؟ “
یونجون در جواب، سر تکون داد و دوباره کاسه رو بالا آورد تا دمنوشی که حالا ولرم شده بود رو با دو جرعهی بزرگ، به طورِ کامل بنوشه
اما کاسه هنوز حتی به لبهاش نرسیده بود که درد، دوباره برگشت، اینبار شدیدتر، به حدی که انگشتهای پسر، دورِ کاسه سفت شدند و نفسش برای لحظهای برید
سوبین، اینبار کاملا دست از اسناد کشید و به سمتِ امگا چرخید، اما قبل از اینکه از جا بلند بشه یا بتونه چیزِ جدیدی ازش بپرسه، دردِ یونجون بهقدری شدت گرفت که کاسهی دمنوش، از میونِ انگشت هاش رها شد و مایعِ گرم و رقیقِ درونش، روی لباسش ریخت و خودِ کاسه، از روی پاهاش سر خورد با صدای بلندی، روی زمین افتاد و به چندین تیکه تبدیل شد
-“ س-سوبین.. “
آلفا با وحشت از جا پرید و به سرعت خودش رو به امگای دردمندش رسوند
رنگ از صورتِ یونجون پریده بود و نفس های کوتاه و بریدهاش، نگرانی و ترس رو به یکباره به سمتِ قلبِ سوبین میفرستادند
-“ یونجون؟! “
امگا، با دستِ لرزون و بیرمقش، محکم به پارچهی لباسش که شکمش رو پوشونده بود چنگ زد و وقتی که درد حتی از قبل هم بیشتر شد، دیگه نتونست جلوی فریادِ بلندش رو بگیره
و همین فریاد، کافی بود تا سوبین بفهمه که وقتش رسیده و درحالی که قلبش از درد کشیدنِ پسرکش تیر میکشید، بدون اینکه حتی یکثانیهی دیگه معطل کنه، هراسون و با عجله به سمتِ در دوید تا خدمتکارها و پزشکهای مخصوص رو که از یک ماه پیش برای این روز آماده شده بودند، خبر کنه
روزی که قرار بود فرزندِ عزیزشون، بعد از نه ماه انتظار، بالاخره اولین نفسش رو در آغوشِ اون دو نفر بکشه