Partty
Lunia Fic"لازم نیست حتما سوپرایز باشه فقط کافیه بخوایش"
شنیدن جملهای که خودش صبح گفته بود، باعث شد گونههاش برای چندمین بار سرخ بشه و سرش رو با خنده پایین بندازه. سهون قطعا کاری میکرد که همیشه خجالت زده بشه، با کلمات و کارهای ساده.
لحظهای کارهای سادهی سهون از ذهنش گذشت، اون کارها اونقدرا هم ساده نبودند!
"امشب باید جشن بگیریم!"
سهون با لحن ذوق زدهای توی همون فاصله کم گفت و دستهاش رو روی پهلوهای لوهان فیکس کرد.
ولی لوهان متعجب سرش رو بالا گرفت و به چشمهای درخشان سهون خیره شد.
"جشن؟ برای چی؟ تولدته؟"
سهون از خنگی لوهان لحظهای مبهوت شد ولی سعی کرد اینو به حساب کیوت بودنش بزاره و هیچ قضاوت بیجایی نکنه.
"نه لوهانی! ما باید برای موفقیت امروز جشن بگیریم"
لوهان لبخند سادهای زد و سرش رو پایین گرفت. اون از این فاصله خوشش میومد. اون حتی از بازی کردن با دکمههای کت شیک سهون خوشش میومد.
"خیلی مونده سهونا. من هنوز بیمارستانو تحویلت ندادم"
"بیخیال! یعنی میخوای یک نفس تا کامل شدن پروژه کار کنی بدون هیچ خوش گذرونی یا جشنی؟"
لوهان متعجب به روند پروژههای قبل فکر میکرد. هنوز هم نمیفهمید کجای حرفش ایراد داشت که سهون اینطوری نگاهش میکرد.
"خب... این کاریه که برای هر پروژهای انجام میدم. چطور؟"
سهون با دهن باز به پسر ریز جثهای که توی فاصلهی کمی ازش قرار داشت، خیره شد. تازه دلیل موفقیتهای زیاد لوهان توی سن کم رو میفهمید. اون پسر خستگی ناپذیر بود. دلش میخواست اون قیافه متعجبش رو ساعتها بوسه بارون کنه و کمی از ضعف قلبش در برابر اون موجود کیوت کم کنه اما غیرممکن بود.
بی اختیار لبخند پهنی زد و بازوهاش رو دور گردن پسر کوچکتر گره زد و به سینه پهنش فشرد.
"ما امشب جشن میگیریم شیو لوهان. این دستور کار فرماته"
لوهان برای بدست آوردن اکسیژن توی بغل سهون تقلا میکرد و به کمرش ضربه میزد ولی هیچ فایدهای نداشت.
" چرا شما نمیایین با-"
جونگین بی مقدمه در سالن کنفرانس رو باز کرد و صحنهای که دید باعث شد ادامه حرفش کاملا از ذهنش بپره. یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و دستهاش رو روی سینش قفل کرد.
لوهان از شوکه شدن سهون بخاطر حضور یکدفعهای جونگین استفاده کرد و از بین بازوهاش فرار کرد و حداقل پنج قدم ازش فاصله گرفت.
"خوش میگذره؟ انگار یه چیزی بهتر از شکلات پیدا کردی مستر لو!"
"چرت نگو جونگین! اون فقط داشت ازم تشکر میکرد"
لوهان از خودش در برابر افکار کثیف جونگین دفاع کرد ولی دیگه خیلی دیر بود، چون جونگین با نیشخند واضحی بدون حرف تماشاش میکرد که یعنی 'یک کلمه از حرفاتم باور نمیکنم'.
"مطمئنی فقط ازت تشکر میکرد؟"
جونگین پرسید و با نیشخندی که میگفت 'من همه چیزو میدونم، به چهره کلافه لوهان نگاه کرد.
"معلومه که همین کارو میکرد!"
لوهان با چشمهای درشت شده توضیح میداد و دستهاش رو توی هوا تکون میداد ولی این هیچ تغییری توی حالت جونگین ایجاد نمیکرد.
"اوه! پس چرا اونطوری از من تشکر نمیکنه! منم خیلی زحمت کشیدم. الان پاهام دچار واریس شده. باید تشکر عمیق تری از من بکنی سهون! زودباش"
طلبکارانه قدم برداشت و دستهاش رو دور گردن سهون حلقه کرد و سعی داشت صورتش رو نزدیک کنه اما سهون ریز ریز میخندید و بدون تلاش سختی جونگین رو از خودش دور نگه میداشت.
"هی چرا مقاومت میکنی؟ ازم تشکر کن. زودباش"
در حین تلاش برای نزدیک شدن به سهون از بین دندونهاش حرف میزد.
لوهان با اخم واضحی به اون صحنه خیره شده بود و امیدوار بود سهون همینطور به پس زدنش ادامه بده وگرنه گردن جونگین رو میشکست و سهون به این فکر میکرد رفیقهای لوهان دقیقا مثل خودش کیوتن چون جونگین هم شباهت بیش از حدی به لوهان داشت. برای اینکه این سناریو رو زودتر تموم کنه، بوسهی سریعی روی یکی از گونههای جونگین گذاشت و با لبخند بزرگی عقب کشید.
جونگین دست از تلاش کشید و بی صدا دستهاش رو از گردنش پایین آورد.
ناباورانه لبخند بزرگی زد و با چشمهایی که تبدیل به ستاره شده بودند، دستش رو روی گونش گذاشت.
" اون منو بوس کرد"
سهون خندهی بلندی به واکنش و سر و صداهای جونگین کرد و لحظهای نگاهش به لوهان که با اخم غلیظی نگاهش میکرد، برخورد کرد. خب اون چهره براش تازگی داشت و باعث شد که در یک ثانیه لبخندش محو بشه.
لوهان بیخیال چرخی به چشمهاش داد ولی اون اخم هنوزم روی صورتش بود.
دستش رو پشت کت جونگین قلاب کرد و به سمت در کشیدش.
"چیزی که میخواستی گرفتی بیا بریم"
"نه صبر کن. نهههه من هنوز چیزی برای واریسم نگرفتم"
لوهان با حرص رئیس عزیزش رو از اتاق کنفرانس بیرون انداخت و خودش هم بدون توجه به سهون از اتاق بیرون رفت. فقط به این جمله که 'هر لحظه میتونه مود متفاوتی داشته باشه' اکتفا کرد وگرنه تا قبل از ورود جونگین هیچ میلی به قتل نداشت.
سهون از تغییر رفتار لوهان خشکش زده بود. خب اون دلیلی برای این تغییر رفتار پیدا نمیکرد وگرنه انجامش نمیداد. شونهای بالا انداخت و به اتاق جونگین رفت.
با ورودش به اتاق، مائوچن رو دید که روی یکی از صندلیها نشسته بود. حضور اون مرد هم بهش انرژی میداد و لبهاش برای زدن یک لبخند احمقانه و بی دلیل کش میومدند، البته که مائوچن هم لبخند گرمی تحویلش میداد.
لوهان بی توجه به حضور سهون که صندلی کنارش نشسته بود، کج روی صندلی نشسته بود و تقریبا پشتش به سهون بود.
"بابا! چطور تونستی آقای یونگو راضی کنی؟ نکنه بهت بدهکاره که انقدر سریع کوتاه اومد"
"میدونی چرا تو نتونستی راضیش کنی؟"
مائوچن با آرامش ذاتیش پرسید و لوهان اخمی از سر نفهمیدن زد و منتظر موند تا پدرش ادامه بده.
"چون تو سالهای زیادی وقت شناختن یونگو نداشتی. این خیلی سادست"
ابروهای لوهان از تعجب بالا پرید و داشت به این فکر میکرد که چرا پدرش توی این سالها هیچ حرفی از دوستیش با یونگ نزده.
"سادست لوهان! عمو خیلی واضح بهت گفت تو هنوز جوجهای"
جونگین با چاپلوسی کنار مائوچن نشست و ابروهاش رو با شیطنت برای لوهانی که آماده چنگ انداختن بود، تکون داد.
"کسی از تو نظر نخواست قاشق نشسته"
جونگین لبهاش رو آویزون کرد و به بازوی مائوچن آویزون شد و با انگشت لوهان رو نشون میداد.
"عمو ببینش! خیلی بیتربیت شده"
"لوهان! با جونگین درست حرف بزن اون رئیسته"
جونگین پشت سر مائوچن برای لوهان زبون درمیاورد و بیشتر از قبل حرصش میداد.
"امروز نمیخواستی اخراجش کنی؟ گفتی که میخوای لوهانو اخراج کنی"
لوهان با تعجب اول به سهون نگاه کرد و نیشخندی زد و بعد حق به جانب به جونگین نگاه کرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
مائوچن با لحن ناراحتی سمت جونگین برگشت.
"آره جونگین؟ میخواستی جوجوی منو اخراج کنی؟"
"ن-نه..عمو..ب-ببین...نه بابا.."
جونگین در مقابل معصومیت و کیوتی مائوچن به لکنت افتاده بود و نمیدونست چی باید بگه. با اخم سمت سهون و لوهان که با شیطنت میخندیدند، برگشت.
"نه عمو این اتفاق هیچوقت نمیوفته"
"بابا این پسری که بغلت نشسته ثبات شخصیتی نداره هر لحظه و هر ثانیه در حال اخراج کردنه منه. ولی نمیدونم چرا انجامش نمیده"
لوهان با خنده گفت و امیدوار بود باباش اون چهرهی مظلوم و بانمکش رو از جلوی چشم این غریبهها جمع کنه. کیوتی باباش فقط برای خودش بود.
"جونگینی! من از طرف لوهان معذرت میخوام. اون ممکنه خیلی اذیت کنه ولی بچه خوبیه"
سهون و لوهان متعجب به مائوچن خیره شدند. اون مرد قصد کشتنشون رو کرده بود. نباید شوخیهایی با این سبک رو جلوی یک مرد سن بالا انجام میدادند.
جونگین آه عمیقی کشید و ضربهای به پیشونیش زد، سمت اون دو تا خرابکار برگشت.
"هی همش تقصیر شماست. مطمئن باشین یه بلایی سرتون میارم"
لوهان به اندازه کافی کیوت و سرگرم کننده بود و مائوچن یک شخصیت کاملا کیوت داشت، بدون هیچ ناخالصی و جونگین هیچگونه ظرفیتی در مقابل اون مرد نداشت.
"عمو نگران نباش. من پسرتو پیش خودم نگه میدارم اصلا. حق نداره جایی بره. اون سرپرست تیم طراحی منه و البته یک استعداد خالص شما که میدونین جلوش نباید ازش تعریف کنم چون پررو میشه"
لبخند دندونمایی زد و ردیف دندون های سفیدشو به مائوچن نشون داد و باعث شد مائوچن لبخند بزنه.
"از اونجایی که من از ضعف بزرگ خانواده لو خبر دارم یه چیزی برات دارم عمو"
" چی؟"
مائوچن متعجب پرسید و با نگاهش جونگین رو که به سمت میزش میرفت، تعقیب کرد.
جونگین کشوی مخصوصش رو که همیشه قفلش میکرد، باز کرد و شکلاتی از برند مورد علاقه مائوچن بیرون کشید و دوباره به کشو قفل زد.
"اوه خدای من این بهترین جایزه بعد از یک جلسه خسته کنندس"
مائوچن با چشمهایی که برق میزد، شکلات رو از دست جونگین قاپید و با لذت زیادی شیرینیش رو حس میکرد. سهون به این فکر میکرد که چقدر پدر و پسر شباهت زیادی بهم دارن و کمی حسادت میکرد. اون هم دلش یک شباهت بانمک با پدرش میخواست ولی پدرش هیچ شباهتی بهش نداشت، هیچی.
لوهان با لبهای آویزون به باباش خیره بود و چشمهای گربه مانندش رو به جونگین دوخت. با اون قیافه آویزونی که از خودش ساخته بود انتظار داشت جونگین کاکائوهای مورد علاقش رو از اون کشوی جادویی بیاره ولی جونگین بی حس بهش نگاه کرد و سرش رو به معنی مخالفت تکون داد.
"این تلافیته شیو لوهان"
"اما سهون اول شروع کرد"
"برای اونم یه چیزایی دارم"
سهون با ترس آب دهنش رو قورت داد. حتی فکر تلافی از طرف جونگینی که خیلی وقت نبود میشناختش باعث میشد استرس بگیره.
"لوهانی نمیخوای برگردی خونه! فکر کنم پیش سهون خیلی بهت خوش گذشته"
مایوچن لبخندی پهنی زد و به چهره شل شدهی دو نفری که رو به روش نشسته بودند، خیره شد.
"صبر کن! یعنی لوهان پیش سهونه! یا سهون پیش لوهان"
جونگین متعجب و با نیشخندی میپرسید و لوهان بدون اینکه جوابش رو بده فقط بهش چشم غره میرفت.
سهون سرفهی کوتاهی کرد و لبخندی زد.
"آقای لو اگر اجازه بدین امشبم پیشم بمونه. ما میخوایم بخاطر موفقیتمون جشن بگیریم"
"جشن؟ لوهان! جشن!"
جونگین متعجب بود. اون اخلاق گندِ کاری لوهان رو میشناخت.
جشن وقتی هنوز کار تموم نشده یک خط قرمز بود براش. احساس میکرد وقفه بزرگی بین کار میوفته پس هیچوقت تا موقعی که کار تموم نمیشد جشن نمیگرفت و البته جشن اون پسر یک پارتی فست فودی با دلستر و آبمیوههای مختلف بود و اگر خیلی به خودش افتخار میکرد بلیط کنسرت یا سینما برای خودش رزرو میکرد.
پس باید به جونگین و البته پدرش حق داد که با چشمهای گرد به لوهان خیره بشند و منتظر جواب باشند.
"خب جشنِ دیگه! ایدش برای سهون بود و منم استقبال کردم خب یکم استراحت و خوشگذرونی بد نیست، مگه نه؟"
جونگین لبخند ضایعی زد و روی صندلیش جا به جا شد. باید از اولم دقت بیشتری به خرج میداد.
"البته که بد نیست لوهانی. با اینکه اهمیتی به حرف من نمیدی و اینجا برات مثل هتل پنج ستارست ولی میتونی فردا هم نیای شرکت"
جونگین چشمک ریزی ضمیمه حرفش کرد و باعث شد گونههای لوهان رنگ بگیره و سرش رو پایین بندازه. اصلا معنی رفتارهای جونگین رو نمیفهمید.
"بزارید یه چیزی بگم!"
"اوه دوباره نه!"
جونگین و لوهان با ناله زمزمه کردند و سهون با تعجب به اون دو نفر خیره شد. براش سوال بود چرا همچین واکنشی رو دارن نشون میدند.
"مراقب سلامتیتون باشید. تنقلات زیاد نخورید. نوشیدنی الکی هر مارک و برندی که میخواد باشه استفاده نکنید. میتونید برای خوش گذرونی برید شهربازی یا سینما یا پارک جنگلی چادر بزنین"
لبخندی ضمیمه حرفش کرد و سهون تازه متوجه شد دلیل اعتراض اون دو نفر برای چی بود. با تردید سرش رو تکون داد و سعی کرد لبخند زورکیای روی لبهاش به وجود بیاره ولی لعنتی خیلی سخت بود.
مائوچن یک ضرب از جاش بلند شد و باعث شد سه نفر دیگه پشت سرش بلند بشند تا همراهیش کنند.
"من خیلی کار دارم. همین الانشم کلی عقب افتادم. لوهانی اگر برام کار پیش اومد بهت خبر میدم که پیش سهون بمونی. مشکلی نداره که سهون؟"
سهون سرش رو تکون داد و لبخند بزرگی زد. با تنها چیزی که مشکل نداشت موندن لوهان پیش خودش بود.
"من یه مرد بالغم برای چی اینطور برام تصمیم میگیرین!"
"چون تو هشتاد سالتم بشه هنوزم جوجوی باباتی"
لوهان چشم غرهای به جونگین که در حال کشیدن لپش بود، رفت و برای هشدار مشتش رو نشون داد که اگر شیرین بازیهاش رو تموم نکنه توی صورتش فرود میاد.
انقدر خسته بود که هیچ ایدهای برای جشنی که سهون میخواست بگیره نداشت.
سینما! شهربازی! پارک جنگلی!
اون پسری که تمام قلبش رو به پروفسور لو باخته بود، قرار بود کدوم ایدش رو اجرایی کنه؟
کنار هم بدون حرف توی آسانسور ایستاده بودند و خستگی از چهره هر دوشون پیدا بود.
سهون با بیحالی در خونه رو باز کرد و اجازه داد اول لوهان وارد بشه و بعد خودش. همراه با بازدم عمیقشون روی مبل افتادند و به صفحه سیاه تلوزیون خیره شدند.
"من یه ایده برای جشن دارم. بیا مسابقه بزاریم کی میتونه ۲۴ ساعت کامل بخوابه بدون آب و غذا"
"من دلم نمیخواد اشکاتو موقع باخت ببینم لوهان!"
"آه معذرت میخوام. یادم رفته بود جناب اوه کوالاهون در حالت عادی ۲۴ ساعت میخوابه"
چند ثانیه با چهرههای جدیشون به هم خیره شدند ولی چیزی برای نگه داشتن این چهرههای عبوس وجود نداشت، بی اختیار هر دو با هم خندیدند و سهون با کنجکاوی به نیمرخ لوهان خیره شد.
"هی! تو چرا انقدر اسمای مختلف به من میدی؟ گِلام، کوالا... قراره هنوزم ادامه داشته باشه!"
"تخصص من علاوه بر مهندسی، دادن اسمای مختلف به دیگرانه... تو از نصف اسمایی که صدات میزنم خبر نداری"
لوهان با غرور خاصی زمزمه کرد و کمی روی مبل جا به جا شد. اون پسر نمیدونست چه لقبهای خفنی داره، فقط از کیوتهاش خبر داشت.
سهون با چشمهایی که در حال برق زدن بودند، بیشتر به سمت لوهان چرخید.
"واقعا؟ چه اسمایی؟ بهم بگو"
"با همونایی که میدونی حال کن. بقیش بدرد سنت نمیخوره"
لوهان نیشخندی زد و چشمهاش رو روی هم گذاشت. بهش خوش میگذشت وقتی با اعصاب و روان اون پسر بازی میکرد ولی دلیل نمیشد که بخاطر این خوشگذرونی مشتی نخوره.
"ببین من واقعا دارم از جشن لذت میبرم. افتر پارتی توی تخت خواب به صرف یک خواب شیرینه؟"
سهون خندهی بلندی کرد و کتش رو از تنش درآورد، لوهان بدون اینکه بخواد باعث خنده و حال خوبش میشد.
"بهم فرصت بده فکر کنم. قوانین آقای لو خیلی محدودیت داره!"
"از فن گرل آقای لو بیشتر از این انتظار نمیره. تنها جشنی که میتونیم با محدودیت بابام بگیریم همون خواب پارتیه. بلندشو حاضر شیم"
لوهان نیم خیز شد ولی سهون آرنجش رو گرفت و باعث شد دوباره روی مبل پرت بشه. لبهاش رو آویزون کرد و سعی کرد چهره مظلومی به خودش بگیره.
"من میخوام خوش بگذرونم! تا حالا جشنی برای موفقیتم نداشتم"
لوهان نفس عمیقی کشید و سعی کرد خام اون چهره مظلوم و لبهای آویزون نشه، ولی غیر ممکن بود. اون پسر خیلی خوب بلد بود چطور باید خامش کنه. منتظر موند تا سهون حرفش رو ادامه بده.
"اول لباسامونو عوض میکنیم. من سفارش غذا میدم و بعد میتونیم کارت بازی کنیم!"
لوهان با تردید و ابروهای بالا رفته به سهون خیره شد.
"غذا چی سفارش میدی؟"
"هر چی که تو بخوای!"
لوهان لبخندی زد و با رضایت از جاش بلند شد. ولی سهون هنوز نمیدونست اون پسر راضی شده یا نه!
"میری بخوابی؟"
"نه! الان وقت خواب نیست باید جشن بگیریم"
با ذوق به سمت اتاق خواب رفت تا لباسهای آزار دهندش رو با یک ست بلیز و شلوار عوض کنه، ولی قبلش تصمیم داشت دوش بگیره و سر حال بشه. اصلا دلش نمیخواست با خوابیدنش وسط جشن، سهون رو ناراحت کنه. دوش آب یخ بهترین گزینه بود.
از الان توی ذهنش در حال سفارش غذاهای مختلف بود. اون اصلا روی شکمش هیچ کنترلی نداشت. اون ماهیچههای نرم به همراه یک سری چربی اضافه قصد داشتند حجمشون رو بیشتر از قبل کنند.
موهاش رو با حوله کوچکی خشک کرد و وارد پذیرایی شد. سهون پشت تلفن بود و به لوهان اشاره کرد تا جلو بیاد و چیزایی که میخواد رو بگه.
لوهان نیشخندی زد و کاغذ قلم برداشت. چیزایی که میخواست رو تک به تک مینوشت و سهون برای کسی که سفارش میگرفت، میخوند.
سه مورد اول برای سهون قابل هضم بود ولی از مورد چهارم با حالت متعجبی فقط به لوهان که با ذوق مینوشت نگاه میکرد و بدون مخالفت همه رو سفارش میداد. غذاهایی که لوهان سفارش داد بیشتر از هفده مورد بود و سهون فقط به این فکر میکرد که اون پسر قراره با این همه غذا چیکار کنه!
"مهمون دعوت کردی؟"
"نه چطور!"
لوهان با تعجب ساختگی زمزمه کرد و روی دسته مبل با فاصله کمی از سهون نشست.
"این همه غذارو باید چیکار کنیم؟"
"انقدر میخوریم که سیر بشیم. ادامشم میزاریم یخچال در روزهای آینده میخوریم"
سهون خندهای کرد و سرش رو پایین انداخت. اون پسر بالغ مثل تینیجرهای تازه فارغ التحصیل شده برخورد میکرد.
"من کارتا رو آماده کردم. یه میز کوچیکم گذاشتم که راحت باشیم"
لوهان سر تکون داد و دنبال سهون راه افتاد. پسر سکسیش پلی لیست تلوزیونش رو پخش کرد و لوهان احساس کرد توی خانه سالمندان حبس شده.
"الان باید چیکار کنیم؟"
"آهنگ گوش میدیم. بازی میکنیم و صبر میکنیم تا غذاها برسه"
"من قبول دارم خیلی مثبتم ولی تو شور پیرمرد بودنو درآوردی!"
لوهان با حالت کسلی گفت و سهون فحشهای مختلفی به خودش میداد. اون ذهنش برای یک خوشگذرونی کامل کار میکرد نه این چیزهای بچگونه. دستهاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و شونهای بالا انداخت.
"باشه تسلیم. تو بگو چیکار کنیم!"
لوهان نیشخندی زد و کارتها رو از روی میز برداشت و خیلی حرفهای بُر زد. سهون با تعجب به اون پسر نگاه میکرد، اصلا توقع نداشت.
"اگر به بابام بگی من شرطبندی کردم چشماتو درمیارم. اون میگه شرطبندی باعث میشه معتادش بشم و تباه بشم"
سهون لبهاش رو روی هم فشرد و به تقسیم کارت ها خیره شد.
"خب مگه قراره شرطبندی کنیم؟"
"کارت بازی بدون شرطبندی هیچ هیجانی نداره!"
کم کم لبخند روی لبهای سهون نشست. اون پسر داشت برای شروع یک جشن خوب چراغ سبز نشون میداد.
"قراره چه جوری انجامش بدیم؟"
"هر کی هر دست برد پادشاهه و هرچی دستور میده باید اجرا بشه حتی اگر سوال بپرسه و جوابش از شخصیترین قسمت زندگیت باشه"
لوهان با شیطنت چشمکی زد و سهون که مشتاق بازی کردن شده بود، خودش رو جلوتر کشید. لوهان باعث شده بود اون حالت پیرمردی رو از دست بده.
"این بازی رو وقتی بابام نیست با رفیقام انجام میدم"
"کدوم رفیقات؟"
"همون پنج نفری که یه جورایی ازت بدشون میاد"
سهون با بیخیالی شونهای بالا انداخت و به این فکر شاید کسایی که ازش بدشون میاد خیلی بیشتر از اون پنجتا باشند. هیچ اهمیتی نداشت.
***
خب گلای تو خونه..
سکای ریزو داشتین؟😂
خب نظرتون چیه پرتغالا؟❤🍊
-Stylish-