CHAP 9

CHAP 9


بارون نرم و بی‌وقفه روی شیشه های پنجره سر میخوردو با خش‌خش برگه‌هایی که ویلیام با استرس نکاتشونو هایلایت میکرد قاطی میشد.

هونگ بی‌حرکت روی کاناپه نشسته بود ، زانوهاشو توی بغلش جمع کرده بود و نگاهش روی اسکرین موبایل خشک شده بود . مادرش یه عالمه بهش زنگ زده بود و پدرش فقط یه پیام کوتاه داده بود"کارت بانکیتو شارژ کردم اگه بیشتر لازم داشتی بگو..میفهمم که میخوای مدتی از خونه دور باشی"

انگار تموم حسهای مبهم و غمناک دنیا توی سینه‌اش جمع شده بودن ، نه گریه میتونست آرومش کنه نه فکر کردن و نه حرف زدن..فقط یچیز سنگین ، آرومو بیصدا توی دلش ته‌نشین شده بود.

ویلیام وسط درس خوندن برای لحظه کوتاهی سرشو بلند کردو نگاهی به هونگ انداخت ، یه اخم ریز بین ابروهاش نشست ولی چیزی نگفت . یه آدامس از توی خوراکیهایی که توئی قبل از رفتن براش آماده کرده بود برداشت و آروم پرتش کرد طرف هونگ"بخور ، نزار مغزت بپوسه"

هونگ آدامس رو توی هوا گرفتو لبخند محوی زد اما سنگینی توی دلش ذره‌ای هم جابه‌جا نشد.

ویلیام دوباره مشغول درس خوندنش شد . هونگ هم نفس عمیقی کشیدو به پشتی کاناپه تکیه داد . بارون هنوز میبارید ، مثل سنگینی توی دلش..بی‌اجازه ، بی‌وقفه ، بیصدا.

صدای زنگ موبایل سکوت خونه رو شکست . هونگ سرشو از روی پشتی بلند کرد و ویلیام با بی‌حوصلگی دست دراز کردو موبایل رو برداشت.

"الو؟ زودباش بگو..دارم برای امتحان فردا میخونم"

چند ثانیه سکوت..بعد صدای بلند ویلیام"نات عقلتو از دست دادی؟من نمیتونم اینهمه راهو وسط این بارون لعنتی بیام"

هونگ با شنیدن اسم نات ناخوداگاه بهش نگاه کرد . ویلیام درحالیکه اخماش تو هم بودو نگاهش هنوز روی جزوه‌هاش میچرخید نفس عمیقی کشید ، چند لحظه گوش داد و بعد موبایل رو با یه "آه" کشدار قطع کرد.

"نات لپ‌تاپشو جا گذاشته ، میتونی ببریش؟من واقعا نمیتونم این فرمولای مسخره دارن مغزمو ذوب میکنن"

همزمان دوتا دستشو برد سمت موهاش و کلافه چنگشون زد ، حالا شلخته‌تر از همیشه شده بود"اگه یه ایکس دیگه ببینم واقعا جیغ میزنم"

هونگ لبخند کوچیکی زدو گفت"باشه"

بی‌صدا رفت توی اتاقش و سویشرت طوسی رنگشو پوشید ، توی آینه یه نگاه کوتاه به خودش انداختو بعد از کشیدن آستین تا انگشتهاش از اتاق خارج شد.

جلوی در اتاق نات ایستاد ، در نیمه باز بود . با نوک انگشت درو کمی بیشتر باز کردو وارد شد . بوی خفیف اسپری بدن توی فضا پیچیده بود . نگاهش دور تا دور اتاق چرخید ، دستکش های بوکس و چندتا دمبل گوشه اتاق روی زمین بودن و روی دیوار چندتا پوستر از تیم های معروف چسبیده بودن ، یکی از پوسترها کمی پاره شده بود اما خب توی اون شلوغی زیاد به چشم نمیومد.

تخت مرتب نبود اما یجور خاصی گرمو نرم به‌نظر میرسید . انگار اتاق واقعا مال کسی بود که اینجا نفس میکشید ، زندگی میکرد و رویا داشت.

چشمش به کیف لپ‌تاپ افتاد که روی میز کنار چندتا کاغذ یادداشت ول شده بود . با احتیاط برش داشت و بندش رو انداخت روی دوشش.

وقتی به اتاق نشیمن برگشت ویلیام درحالیکه مداد رو لای دندونهاش نگه داشته بودو چشمهاش از خستگی سرخ شده بود آدرس محل کار نات رو داد.

بعد چند دقیقه زیر بارون مشغول راه رفتن بود ، سویشرت گشادش بخاطر نم بارون کمی به تنش چسبیده بودو بند کیف آروم روی شونه‌اش تکون میخورد . هرقدمی که به باشگاه نزدیکتر میشد استرس بیشتری هم توی وجودش میپیچید.

"قراره چی بگم؟اصلا نگاهش کنم؟اگه حرفای دیروزمونو شنیده باشه چی؟نه ، احتمال نداره...یعنی نودو نه درصد داره . لعنت به لگو"

چشمهاش رو محکم بست ، لحظه‌ای قیافه نات رو وقتیکه صدای مکالمشونو شنیده بود تصور کرد . چندتا پلک زد و قطره‌های بارون از روی مژه‌هاش روی گونه‌هاش افتادن.

به پیچ خیابون رسید ، همونجایی که ویلیام گفته بود . لحظه‌ای ایستادو نفسش رو آهسته بیرون داد.

یه‌دفعه یه فکر مسخره به سرش زد.

"برگردم خونه ، به ویلیام بگم لپ‌تاپو گم کردم؟نه دیوونه نشو هونگ ، من واقعا توانایی نه گفتنو ندارم"

دستشو محکم‌تر‌ دور کیف فشرد ، یه قدم جلو گذاشتو از خیابون رد شد.

حالا باشگاه درست جلوروش بود ، چراغهای نئونی‌اش توی مه بارون به نرمی میدرخشیدن . نمیدونست اون تو قراره چجوری با نات روبرو بشه اما تا آخر عمر که نمیتونست ازش فرار کنه.

صدای مشت‌هایی که به کیسه میخوردن و صدای بلند مربی‌ها توی فضا میپیچید . سویشرت گشادش هنوز خیس بود ولی الان خیلی ناجور گرمش شده بود.

توی راهرو ایستاد ، اول متوجه نشد اما بعد صدای آشناشو از اونور سالن شنید ، همونجا جلوی در ایستاد و بهش خیره شد . با یه تیشرت مشکی کنار چندنفر ایستاده بودو داشت بهشون آموزش میداد ، موهاش کمی خیس بودن و چهره‌اش جدی و متمرکز.

هونگ نمیخواست بهش زل بزنه اما نگاهش ناخوداگاه روی بازوهاش قفل شده بود . گرمای عجیبی به سمت گردنش هجوم برد و سریع سرشو انداخت پایین.

چند دقیقه بعد نات متوجهش شد و اومد سمتش.

"هونگ؟"

سرشو بالا آورد . نات درست روبروش ایستاده بود ، کمی نفس نفس میزد و یه حوله کوچیک دور گردنش آویزون بود"تو اینجا چیکار میکنی؟

هونگ لپ‌تاپو بالا گرفت"ویلیام گفت لپ‌تاپتو بیارم"

نات برای لحظه کوتاهی توی چشمهاش خیره شد ، نه جدی بود نه خونسرد . یجور نگاه نیمه‌خندون و گیج.

آروم گفت"مرسی"

بینشون سکوت افتاد ، و هونگ با تموم وجودش حس کرد که نات اون مکالمه‌ی مسخره دیروز رو یادشه.

نات نگاهی به سرتاپای هونگ انداخت ، لباسش خیس شده بود و انتهای موهای نقره‌ای رنگش هم بخاطر خیس شدن به پیشونیش چسبیده بودن.

"معذرت میخوام ، باید فرم مسابقه رو قبل از اینکه سایت بسته بشه تکمیل میکردم"

هونگ با صدای آرومی جواب داد"اشکال نداره"

نات برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد ، و بعد با لبخند گفت"بهرحال..نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه میخوای صبر کنی باهم بریم؟"

هونگ نگاهشو از نات گرفت و به ساعت دیواری نگاه کرد ، داشت فکر میکرد باید چی بگه..درنهایت فقط سرشو تکون دادو گفت"باشه"

نات با همون آرامش همیشگیش گفت"میتونی بیای توی سالن ، اینجا وایسی خسته میشی"

بدون اینکه هیچ مکالمه دیگه‌ای بینشون شکل بگیره باهم وارد سالن شدن . هونگ روی یکی از نیمکت‌های خالی نشست ، سعی داشت به هیچ عنوان به نات نگاه نکنه . خودشو با موبایل سرگرم کرد بی هدف بین برنامه‌ها بالا پایین میرفت ولی هیچ‌چیزی واقعا نمیتونست توجهشو جلب کنه . صدای ضربه‌ها هنوز میومد ، صدای تشویق‌های نات ، لحن جدی و گاهی شوخش توی گوشهاش میپیچید حتما دیوونه شده بود چرا انقدر بهش توجه میکرد.

بعد از مدت کوتاهی صداها کمتر شدن ، از گوشه چشم دید که بچه‌ها کم کم دارن وسیله‌هاشون رو جمع میکنن.

هونگ نفسش رو آهسته بیرون داد ، نمیدونست دقیقا میخواد چیکار کنه ، شاید یه مکالمه ، یه توضیح.

بعد چند دقیقه نات با موهای خیس که معلوم بود سرسری شستتشون با گرمکن ورزشیش از کنارش گذشت و هونگ حتی نتونست بهش نگاه کنه فقط گوش‌هاش به صدای نفسهای نات حساس‌تر شده بودن.

نات کلیدهای باشگاه رو به نگهبان تحویل داد و با همون لحن همیشه آرومش گفت"روز بخیر"

وقتی برگشت سمت هونگ برای لحظه‌ای مکث کرد"بریم؟"

هونگ از جاش بلند شد و موبایل رو توی جیب سویشرتش گذاشت . دوتایی توی سکوت کنارهم از باشگاه خارج شدن . قدمهاشون آهسته و هماهنگ بود.

دست‌هاشو توی جیبش انداخته بود و گه‌گاهی از گوشه چشم نات رو نگاه میکرد . بنظر میومد داره با خودش کلنجار میره ولی چیزی نمیگفت.

بارون هنوزم میبارید ولی هوا عجیب گرم بود.

صدای زنگ موبایل سکوت بینشون رو شکست . نات موبایل رو از جیب گرمکنش برداشت و به اسکرینش نگاه کرد"لگو"

هنوز موبایل رو به گوشش نرسونده بود که صدای بلند و بامزه‌ی لگو از اون طرف خط طنین انداخت"ناات داری برمیگردی؟؟ویلیام داره میمیره از بس درس خونده از داروخونه یه بسته قرص سردرد بگیر لطفا ، از اون برند نارنجیه که دوست داره"

نات فقط گفت"باشه الان میگیرم"

مسیر برگشت به خونه آروم بود . بوی خاک خیس خورده همه جا میپیچید و صدای خیسی کفش‌هاشون روی پیاده‌رو تنها چیزی بود که شنیده میشد.

توی فکر بود ، دستهاشو توی جیب سویشرت مشت کرده بودو قلبش عجیب نبض میزد . حرفای دیروز...حتما شنیده بود..حتما بخاطر همین باهاش حرف نمیزد.

دیگه طاقت نیاورد ، همونطور که به جلوش خیره شده بود صداشو بالا برد"اگه دیروز حرفامونو شنیدی..فقط یه شوخی بود . یعنی..لگو منظور خاصی نداشت"

با این حرف قدمهای نات آروم آروم متوقف شدن . هونگ مکث کرد و به سمتش چرخید . نات با همون نگاه و نیمچه لبخند آروم گفت"چه حیف"

حس کرد قلبش از جا کنده شد . چشمهاش گرد شدن انگار مغزش یخ زده بود.

هیچ صدایی ازش درنیومد فقط ایستاده بود شبیه کسایی شده بود که افتادن وسط یه پیچ داستانی غیرمنتظره.

نات دوباره مشغول راه رفتن شد ، آروم و بی‌عجله.

"باید زودتر بریم داروخونه ، اگه ویل بمیره لگو افسرده میشه"

هونگ هنوز سرجاش ایستاده بود با قلبی که حس میکرد الان داره توی گردنش نبض میزنه ، الان دیگه واقعا نمیشد وانمود کنه هیچ اتفاقی نیوفتاده.

وقتی فاصلشون از هم بیشتر شد هونگ سریعا قدمهاشو برداشت تا بهش برسه اما انگار توی مغزش یه طوفان بزرگ بود . توی ذهنش یه عالمه جیغ و فریاد میپیچید.

یعنی چی که"چه حیف؟"؟

حس میکرد الان بیشتر از ویلیام به اون قرصهای سردرد نیاز داره . منظورش چی بود؟داشت شوخی میکرد؟یا ته دلش یچیزی بود؟یه امید کوچولو؟

نکنه اونم یه‌ذره..فقط یه‌ذره ازش خوشش میومد؟

اون جمله دوباره توی سرش پیچید"چه حیف"

وای نه ، یعنی داشت وانمود میکرد جدی نیست ولی براش مهم بود؟یا داشت سربه‌سرش میذاشت؟

ولی اگه فقط یه شوخی بود چرا هونگ انقدر درگیرش شده بود؟

پاشو محکمتر روی زمین گذاشت و قدم بعدی رو با وسواس برداشت . حتی راه رفتن هم براش سخت شده بود وقتی سرش پر از جمله‌ی"چه حیف"بود.

نات جلوتر ازش داشت آروم راه میرفت ، بی‌خبر از آشوبی که توی ذهن هونگ درست کرده‌.

سعی کرد یه نفس عمیق بکشه بلکه ذهنش آروم بشه اما قلبش هنوز داشت زمزمه میکرد"چه حیف..یعنی چی که چه حیف؟"


Report Page