CHAP 8
"من اومدم"
نات اینو گفت و بلافاصله با دیدن جیمی که کنار لگو روی کاناپه نشسته بود لبخند عمیقی زد و با قدمهای بلند رفت سمتش.
"فکر نمیکردم وسط هفته بیای"
جیمی از جاش بلند شد ، دستهاشو برای بغل کردنش باز کردو با همون لحن گرمو صمیمی گفت"و دلت برام تنگ شده بود مگه نه؟"
بعدش همدیگه رو بغل کردن ، هونگ همونجا کنار کانتر ایستاده بود لیوان هنوز توی دستش بود اما الان دیگه تشنهاش نبود.
نگاهش بین جیمی و نات درحال رفتو برگشت بود ، یه حس عجیب راه گلوشو بسته بود.
سعی کرد خودشو با جملهی"هیچ اهمیتی نداره"قانع کنه.
نات بعد از اینکه از بغل جیمی بیرون اومد با همون لبخند مخصوص خودش نگاهشو سمت هونگ سوق داد"سلام هونگ"
هونگ بدون اینکه جواب بده فقط سرشو به آرومی تکون داد . لیوانو روی میز آشپزخونه گذاشت و رفت سمت اتاقش.
درو بست و نفس عمیقی کشید ، مستقیم رفت سمت تختش و خودشو روش پرت کرد . دلش میخواست بخوابه تنها راهی که میتونست مغزشو برای مدت کوتاهی سایلنت کنه همین بود.
هنوزم کلی سوال توی مغزش میپیچید ولی نمیخواست برای هیچکدوم جوابی بده.
چشمهاش بسته بود که یهو در باز شدو لگو طبق معمول مثل همیشه بیخبر وارد اتاق شد.
خودشو به تخت رسوند و کنار هونگ نشست ، با لحن پر انرژی همیشگیش گفت"چقدر میخوای بخوابی؟خسته نشدی؟
هونگ فقط گفت"نه"
لگو مکثی کرد و بعد آروم دستشو روی بازوی هونگ گذاشت . صداشو پایین آورد ولی لبخندش هنوز همونقدر شیطون بود"بگو دیگه چته..بذار حدس بزنم"
هونگ چشمهاشو باز نکرد اما نفسش یه لحظه عمیقتر شد . و لگو که منتظر همین بود یهو با لحن شیطونی گفت"آهااا از اینکه برادر بزرگتر نات یهو پاشده اومده خونمون معذب شدی نه؟"
هونگ با شنیدن این جمله چشمهاشو با تعجب باز کرد ، سرجاش نشستو زیرلب تکرار کرد"برادر..بزرگتر؟"
یه لحظه انگار همه چیز توی ذهنش متوقف شد ، وای چقدر احمق بود.
سریعا گفت"نه موضوع این نیست"
تُن صداش آروم بود خودشم میدونست دروغ میگه.
لگو با لبخند پیروزمندانهاش انگار بزرگترین راز دنیارو کشف کرده گفت"آره الان بگو موضوع این نیست من که فهمیدم"
لگو با اون نگاه بازیگوش همیشگیش یکم به سمت هونگ خم شدو گفت"خب ببین ، اگه من یه روزی خواهر یا برادر داشتم عمرا موقع معرفیش به یه پسر مونقرهای ناناز اینجوری ساکت نمیموندم"
ادای نات رو درآورد و گفت"سلام هانی ، این برادر بزرگمه"
هونگ با چهرهای کاملا خنثی و یه تای ابروی بالا فقط نگاهش کرد اما لگو کوتاه نیومد ، بیشتر نزدیکش شد صداشو پایین آوردو زمزمه کرد"خب پس..یه خبرایی هست درسته؟"
سریعا از لگو فاصله گرفت ، با اخم نگاهشو دزدیدو تند گفت"معلومه که نه ، چرا همچین فکری میکنی؟"
لگو با لبخند شیطنتآمیزش آروم عقب کشید"هونگ تو توی قایم کردن احساساتت واقعا افتضاحی"
یهو در اتاق آروم به جلو هل داده شد ، نات بدون اینکه وارد اتاق بشه سرشو کمی داخل آوردو گفت"میخوایم ناهار بخوریم"
هونگ و لگو مثل دوتا بچه که وسط شیطنت کردن گیر افتاده بودن با چشمهای گرد و صورت یخ زده بهش زل زدن . نات فقط نگاه کوتاهی بینشون انداخت و بعد بدون اینکه حرف دیگهای بزنه درو بست و رفت.
در که بسته شد لگو مثل کسی که تازه اکسیژن به ریههاش رسیده آروم گفت"وای"
هونگ هم با صدای آروم و اضطرابی که خیلی واضح به چشم میومد پرسید"بنظرت صدامونو شنید؟"
لگو سریع گفت"نه بابا مگه بیکاره گوش وایسه؟"
اما واقعیت این بود که هردوشون دقیقا میدونستن ، یک..خیلی بلند حرف میزدن ، و دو اینکه در اتاق هم نیمه باز بود.
هونگ دستشو روی پیشونیش گذاشتو آروم نالید"من تا آخر عمرم از این اتاق بیرون نمیرم"
و لگو که سعی داشت خندشو کنترل کنه گفت"مطمئنم چیزی نشنیده"