CHAP 7
چندروزی از اومدنش به خونهی جدید گذشته بود اما هنوزم توی اتاقش احساس راحتی نمیکرد . گوشهی اتاق روی زمین سرد نشسته بودو چشمش روی چمدون بود.
انگار اون چمدون فقط لباس نداشت ، پر از خاطراتی بود که توی دلش سنگینی میکردن . احساساتی که مدتها باهاشون جنگیده بود ، حرفهایی که نزده بودو دردهایی که وانمود میکرد وجود ندارن.
فکر باز کردنش ، حتی لمس زیپش باعث میشد قلبش فشرده بشه یه اضطراب وحشتناک توی وجودش میپیچید.
اون چمدون فقط یه وسیله نبود یه جعبهی پر از دلخوری بود ، پر از خاطراتی که حاضر نبود باهاشون روبرو بشه.
چرا همیشه فرار میکرد؟
چرا هربار که زندگی سخت میشد اولین واکنشش عقبنشینی بود؟
چرا حقیقتو حتی وقتیکه بیصدا پشت در میایستاد نادیده میگرفت؟
بعد از چند دقیقه که نگاهش هنوز روی چمدون بود انگار یچیزی توی قلبش تکون خورد . همونجا توی سکوت تصمیم گرفت برای اولین بار...فرار نکنه . نه از گذشته نه از درد و نه از اتفاقی که بخشی از اون شده . این حقیقت تلخ هرچقدرم غمانگیز بود بخشی از زندگیش به حساب میومد.
و انگار قبول کرد که نمیشه تا همیشه درو بست و وانمود کرد چیزی پشتش نیست.
دستشو آروم روی چمدون گذاشتو لحظهای مکث کرد ، همونقدر طولانی که یه آدم برای گرفتن یه تصمیم واقعی نیاز داره . نفس عمیقی کشیدو بعد با انگشتهایی که کمی لرز داشتن زیپ چمدون رو کشید.
یه بوی آشنا بلند شد ، نه از جنس عطر یا لباس بلکه از جنس گذشته ، از جنس خونهای که ترکش کرده بود.
لباسهایی که با عجله جمع کرده بود ، دفتر رازهای مشترک ، عکس نیمه تا شدهی جینا و یه پلیر کوچیک که آهنگهای موردعلاقشو توش ریخته بود.
همهی اونها یه تیکه از گذشتش بودن و یه چیزو یادش مینداختن"چقدر زندگیش تغییر کرده"
نه فقط مکان ، نه آدمهای اطرافش ، خودشم عوض شده بود . چشمهاشو بست و یه قطره اشک روی گونهاش سُر خورد و با صدای خیلی آرومی گفت"تموم شد...و من هنوز اینجام"
عکس کاغذی رو برداشت و بهش خیره شد ، لبخند جینا هنوز همونقدر روشن بود همونقدر بیخبر از اینکه یه روز ، خیلی زود قراره تبدیل به یه خاطره بشه . با انگشتاش لبهی عکس رو لمس کرد انگار بخواد دست جینارو از اون سمت زمان بگیره ، انگار بخواد یچیزی رو جبران کنه که دیگه فرصتش گذشته.
بغضش سنگینتر شد ، توی گلوی خشک شدهاش گیر کردو نفس کشیدن رو براش سختتر کرد.
چرا نتونست مراقبش باشه؟
چرا به قولهایی که داده بود عمل نکرد؟
اشکهاش بیصدا سُر میخوردن و بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکرد.
دفتر رازهای مشترکشون رو به آرومی برداشت و ورقش زد ، انگار همون لحظه اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفت . جلد آبی دفتر کمی زبر شده بود ، یه نشونه از گذر زمان و دستهای کوچیکی که بارها بازش کرده بودن.
توی صفحهی اول جینا با یه دستخط بچگونه و ناشیانه نوشته بود"دوستت دارم"
لبخند تلخی زد و اشکهاش تندتر از چشمهاش پایین ریختن . صفحهی بعد نوشته بود"امروز توی مدرسه بچهها گفتن منو تو شبیه همدیگهایم ، من احساس خوبی دارم چون مثل تو خوشگلم"
موقعی که برای اولین بار اینو خونده بود از شدت ذوق جینارو کلی توی بغلش فشار داده بود اما حالا همون جمله مثل یه پتک نرم روی قلبش فرود اومد.
دستش لرزید انگار خاطرات داشتن از لای کلمات بیرون میریختن . همون بعد از ظهر بارونی همدیگه رو لای پتو پیچیده بودنو دفتر رو نوشته بودن ، با شکلات داغی که نصفش ریخته بود گوشهی دفتر.
و حالا...اون تنها بود.
با قلبی که هنوزم بعد از پشت سر گذاشتن تموم اون اتفاقات داشت میتپید.
هونگ دفتر رو توی دستش فشرد و چشمهاشو بست.
"دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد"
بعد مدتی با چشمهای سرخ و دلی سنگین بیصدا از اتاق خارج شد . انگار دنیا معنیشو از دست داده بود.
با دیدن صحنهی روبروش ناخوداگاه از حرکت ایستاد . یه مرد غریبه روی کاناپه نشسته بود ، با موهای تیره و یه لبخند راحت.
داشت با لگو حرف میزدو میخندید ، یجوری بود که انگار مدتهاست همدیگه رو میشناسن . لگو با هیجان خاص خودش چیزی رو تعریف میکردو اون مرد هم با حوصله گوش میداد . هر چند ثانیه یکبار هم حرفهایی میزد که باعث میشد لگو بخنده و سرشو روی پشتی کاناپه بکوبه.
سن اون مرد یکم بیشتر از بقیه بود ، شاید اواخر بیست و اوایل سی.
هونگ توی چارچوب در ایستاده بودو حس میکرد به یه دنیای دیگه نگاه میکنه . یه دنیای شاد ، سبک و راحت..درست نقطه مقابل زندگی هونگ.
لگو با دیدن هونگ لبخندش پررنگ تر شد"هونگ ، این جیمیه"
مردی که حالا اسمشو میدونست با همون لبخند آروم و صدای گرمو مطمئن گفت"پس هونگ تویی ، نات راجبت خیلی باهام حرف زده . خوشحالم که میبینمت"
اون جملهی ساده درست مثل یه سنگ افتاد وسط قلبش.
نات؟
نات راجبش چی گفته بود؟
چقدر؟
چرا؟
اصلا این مرد کی بود؟
دوست نات؟
یا شاید یچیز بیشتر؟
ابروهاش بیاختیار کمی تو هم رفت ، یه اخم کوچیک که شاید کسی جز خودش متوجهش نشد.
صدای خندههای آزادانه لگو هنوز توی اتاق نشیمن میپیچید اما برای هونگ همه چیز کمی کُند شده بود.
نگاهش از صورت جیمی رد شد ، لیوان چای توی دستش ، فاصله کمشون روی کاناپه و لبخندی که نشون میداد این آدم با خیال راحت توی این خونه جا داره.
یه حس عجیب توی دلش پیچید ، نه حسی که بخواد اعترافش کنه . یچیزی بین تردیدو حسادت ، بین کنجکاوی و ترس.
بعد سلام کردن از کنارشون رد شدو به سمت آشپزخونه رفت . پاهاش رو بیصدا روی کف چوبی میکشید تا هیچ حسی از دلخوری یا آشفتگی از نگاهش خونده نشه خودشم نمیخواست دقیقا بفهمه چرا اینجوری شده.
وارد آشپزخونه شدو از کابینت یه لیوان برداشت ، در یخچالو باز کرد و از آب پرش کرد.
همون لحظه در خونه باز شد و صدای آشنایی که همه چیز رو توی دلش آروم میکرد توی فضا پیچید"من اومدم"